ضرورت اجتناب مدیریت شده از انباشته شدن غیرضروریِ مصالح در ظرف روایت




عنوان داستان : عمه مهربانو
نویسنده داستان : فاطمه بیت اللهی

وقتی عمه مهربانو با آن وانت باری سفید و درب و داغان مش رحیم آمد شهر، خانه ما، من تنها ده دوازده سالم بود. هنوز پتویمان را آن طور که دل به خواه مامان نرگس بود تا نزده بودیم که دیدیم بساط ماچ و قربان صدقه و های های دلتنگی به راه است وطبق معمول اشک های بابا رضا در حال ریختن.
البته این عمه مهربانو یا همان عمه مهری خودمان، در واقع عمه پدرم بود، و تنها قوم و خویش پدری ای بود که درون داستان بالا کشیدن ارث پدری پدرم ولیچار های پشت سرش نقشی نداشت. از این جهت این عمه مهری پیش پدرم خیلی عزیز بود و صد البته که این احساس عشق و علاقه و فدایت شوم ها آنچنان هم دو طرفه نبود و عمه در واقع آمده بود چاق سلامتی ای کند و برود خانه پسرخوانده دردانه عزیز کرده اش، بهرام.
این جناب بهرام خان، می شد پسرعموی پدرم. یک مرد خوش تیپ، خوش هیکل، پولدار همه چی تمام که پدرم چشم دیدنش را هم نداشت. اختلافات و دعواهای پدرم و بهرام خان از یک پیکان 1600 آلبالویی شروع شده بود و هر سال به لیست اختلافات آنها اضافه می شد. یک سال آبتین، پسر بزرگ بهرام خان، و کیوان، برادر بزرگ من، که هم کلاسی بودند زدند به تیپ و تاپ هم و این دعوای گل کوچیکی بچه ها تبدیل شد به آنچنان دعوای بزرگی که کار کشید به پاسگاه و پلیس و شکایت و اگر ناظم مدرسه با خواهش و التماس و من بمیرم تو بمیری جلویشان را نمی گرفت معلوم نبود بخاطر یک قطره دو میلی متری خون از دماغ کیوان، چه لشکرکشی هایی می شد به مرزهای توران.
حتی یکبار، عید، رفتیم روستا و بزرگترها خواستند آن ها را آشتی بدهند و قال قضیه کنده شود که یکی که معلوم نشد کی، محض خنده، یک جک راجع به پیکان گفت و دوباره روز ازنو، روزی از نو. دوباره دعوا شروع شد و ما تا خود سیزده به در هی می شنیدیم:" من خر و بگو که می خواستم با کی آشتی کنم! اصلا میدونی چیه؟ توبه گرگ مرگه نرگس، مرگ." اما با همه این حرف ها عمه مهری، بهرام را مثل پسر خودش دوست داشت. و کسی نباید جلوی او از بهرام و پسرهایش و زن جناب بهرام خان، پری، یا همان پریسا خانم، بد می گفت.
خلاصه چند روزی که عمه مهری آمده بود خانه ما، ما بچه ها هی دورش را می گرفتیم تا بقچه اش را باز کند و سوغاتی هایمان را بدهد، هی شیرین زبانی می کردیم و بهار خواهرم هی برایش لیوان لیوان آب و چایی و شربت می آورد اما خبری از سوغاتی نبود که نبود، حتی شیر و ماست های محلی مخصوص بهرام خان را هم نمی داد بذاریم یخچال و می گفت:" نه نرگس جان، خراب نمیشن، ماست چکیده اس، مث این ماستای شهری نیس که قربونت برم. همین جا جاش خوبه." و هرچقدر مامان در دلش حرص خورد فایده ای نداشت که نداشت.
اما بحث اصلی نه ماست چکیده بود و نه سوغاتی و نه نخودچی های قایم شده درون چارقد قرمز آبی عمه و نه حتی کولر و باد سردی که به پاهای پیرش می خورد و دادش را در آورده بود. مسئله اصلی جناب بهرام خان بود. همان پسر عزیزدردانه عمه مهربانو که قرار بود برود خانه اش ولی تا آن لحظه از او هیچ خبری نبود. البته عمه مهری هر روز با زبان بی زبانی از پدرم میخواست او را ببرد خانه بهرام. اما پدرم پاهایش را می انداخت روی میزی جلویش ودر حالی که تق تق تخمه می شکست و فوتبال می دید، بحث را عوض می کرد و می گفت:" عمه راستی! اون باغ جلویی خونه پسر مش اکبر بود، همونی که انجیر میداد به این درشتی، هنوزم هست؟ "و بحث از رفتن به خانه جناب بهرام خان کشیده میشد به بزرگی و قطر انجیر های باغ جلویی خانه مشهدی اکبر و اینکه الان پسرها و دخترهایش با آن باغ زیبا چه کرده اند و حیف از آن زمین که مال کسانی بود که قدرش را نمی دانستند.
خلاصه چند روز اول به ظاهر حرفی از بهرام و زن و بچه اش به میان نبود و ما همگی خوش و خرم، در صلح و صفا زندگی می کردیم. تا اینکه بهار خواست خودی نشان بدهد تا شاید دربقچه عمه مهری باز شود و او را ببرد به دنیای اسرار آمیز نارنیا، و رفت بالای رخت خواب ها و آلبوم عکس قدیمی و رنگ و رو رفته را برداشت آورد تا همگی یاد گذشته ها کنیم و فضا نوستالژیک وارانه، شیرین شود.
این ترفند آلبوم را بهار از مامان نرگس یاد گرفته بود؛ ترفندی که همیشه جواب داده بود و صد درصد تضمینی، طوری که پارسال مامان با همین ترفند، توانست آن گردنبند نوشته نرگس 18 عیار را برای کادوی شب عیدش از بابا بگیرد و در مهمانی خانوادگی جلو برادرها و زن برادرها و خواهرهایش آن را بیندازد روی لباسش و خلاصه پز بدهد و تلافی همه سال های قبل را در بیاورد و بشود نقل مجلس. خلاصه بحث آلبوم خانوادگی چیز دیگری بود، بهار، آلبوم کهنه خاک گرفته را گذاشت در دامن پیراهن سورمه ای و گل گلی عمه مهربانو و با لحنی به شدت لوس در حالی که ابروهایش را برای من بالا می انداخت گفت:" عمه ببین چی پیدا کردم.اینجا رو نگاه کن عمه! این باباجون نیست؟" و من در آن لحظه صد بار مغز فندقی خودم را لعن و نفرین کردم که چرا زودتر از بهار به یاد آلبوم نیوفتادم. اما عمه مهربانو برعکس من صورتش باز شد و شروع کرد به ورق زدن آلبوم. من و بهارو کیوان هم که طبق معمول دورش را گرفتیم و سرهایمان را کردیم توی آلبوم که عمه مهری دادش در آمد و گفت:" عمه سرت ماشالا بگیر اون ور. خوبه این همیجا بوده ننه." و با خودش ادامه میداد:" ماشاالله سر خو نیس، ماشاالله کله به این بزرگی توش هم هچ نی." همگی داشتیم عکس ها را نگاه می کردیم که کیوان اشاره ای به یکی از عکس ها کرد و گفت:" اعع عمه! این بابا نیست؟ شلوارشو نگاه." که صدای خنده اش با صدای " شتلق " و پایین آمدن گردنش همراه شد و بابا رضا که با لگد جا برای خودش باز می کرد ادامه داد:" این مد بود بچه، تو چه بفهمی مد چیه؟ با همین شلوار بود که دل مامانتو بردم دیگه، نگاه کناراین شیطان رجیم چقدر خوشتیپم. باباتو ببین کیف کن." بابا کنار بهرام خان و یک نفر دیگر ایستاده بودند و پشتشان مجسمه فردوسی بود. از لحاظ تیپ و قیافه باید بگویم اگر سوگلی ناصرالدین شاه خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکل محسوب می شود این سه برادر دالتون که هر سه هم پیراهن مثل هم پوشیده بودند، هم جزسوپرمدل های ایتالیا محسوب می شدند. اما شیطان رجیم خواندن جناب بهرام الدوله خان، آن هم جلوی عمه مهربانو؟؟ عمه مهری چینی بر پیشانی انداخت ونزدیک بود که جنگ جهانی دیگری راه بیاندازد اما در وسط راه، مسیرش را تغییر داد و با زیرکی هر چه تمام تر گفت:" ننه یادته اون موقع که با هم خوب بودین وقتی که پسر اصغر موتوری اومد تو رو لت و پار کنه، بهرام چجوری پشتت در اومد و دوتایی ناکارش کردین؟" و عمه مهربانو زد به هدف. البته استفاده از این داستان غیراخلاقی ناکار کردن پسر اصغر موتوری در راستای رسیدن به هدفی کاملا اخلاقی، کار بجایی محسوب می شود، درست مثل همان موقعی که بابا با قیافه ای کاملا خونسرد، به مامان می گفت که شوهر خواهرش پول شام را حساب کرده و بعد دستی به سر من می کشید و می گفت:" کسری باباجان! دروغ مصلحتی بود، اشکال نداره باباجان."
خلاصه با گفتن این جمله اشک در چشمان بابا جمع شد و دست عمه راگرفت و رفتند به گذشته ها ودر حالی که قلپ قلپ چایی می خوردند و خاطرات گذشته را زنده می کردند، عمه نانش را چسباند. و تنور آنقدر گرم بود هنوز یک ساعت نگذشته بود بابا شلوارش را بالا کشید، با یک دست بقچه ها و دبه ماست و شیر را گرفته بود و در دست دیگرش دست عمه مهربانو و خداحافظ، و رفتند. و فقط نگاه های بهت زده ما بود که به در بسته اصابت می کرد و بر میگشت سمت خودمان، تا اینکه بهار آلبوم را بست و گذاشت سر جایش و هوش و حواس ما را برگرداند.
شام کوکو سیب زمینی داشتیم و من داشتم نصفی از مایحتوی میز را می چپاندم توی نان ساندویچی ام و اصلا به غرغر های دیگران توجهی نداشتم که کلید توی قفل در چرخید و هیبت بابا توی درگاه پیدا شد. به لحظه نکشیده بود که سوالات مثل موجی از بهمن روی سر بابا رضا سرازیر شد اما او با گفتن " نرگس من خسته ام، این حرفا رو بذار برای بعد " رفت و ما را در هاله ای از ابهام تنها گذاشت. صبح که از خواب بیدار شدیم در میان خالی کردن قندان توی لیوان چایی و غر غر کردن که عدسی هم آخر شد صبحانه فهمیدیم که دیشب، شب آشتی کنان بوده است و بابارضا و جناب بهرام الدوله خان دست در گردن هم انداخته اند و شروع کرده اند های های گریه و لگد زده اند به تمامی این سالهای دوری و تمام مسائل و مشکلات از لیست طولانی را با هم حل کرده اند البته بجز آن پیکان 1600 آلبالویی که تا قضیه به آنجا رسیده با میانجی گری عمه مهربانو پریدند دو سیخ کباب از کبابی سر خیابان خریدند و خلاصه خانوادگی کباب زدند و ما مثل لشکر شکست خورده شام کوکو خوردیم و صبحانه عدسی. و پس فردا شب را هم وعده گرفتند خانه ما به مناسبت این اتفاق فرخنده و میمون.
در طول این دو روز و دو شب، مامان نرگس آرام و قرار نداشت، همه اهل خانه را بسیج کرد و ما همگی مشغول سابیدن خانه و در و پنجره شدیم. خودش هم یا مشغول دستور دادن به سربازهایش بود یا مشغول آماده کردن لباس و طلا و جواهر و عطر و ادکلن برای همه اهالی. با شنیدن صدای زنگ خانه، آخرین نصیحت های مامان تبدیل شدند به تهدید و وای به حالتان اگر و داشت برای ما قیافه اش را چپ و راست می کرد که در باز شد و مهمان ها وارد کاخ سعدآباد شدند.
عمه مهربانو جلوتر از همه و هیئت ژولیه بعد از او متشکل از: جناب بهرام، همسر زیبا و بالابلندش، پریسا خانم، و پسرهایش آبتین و آرتین وارد شدند.
گردهمایی دانشجویان و دانش آموزان را پس از سالهای سال دیده اید؟ مهمانی آن شب دقیقا از جنس همان مهمانی ها بود. هیچ حرف مشترکی نبود البته حرف مشترک بسیار بود، اما حرف مشترکی که منجر به دعوا نشود یافت نمی شد. تلویزیون روشن بود و بابارضا با جوراب نو و لباس های خوش بو مثل پسربچه ای خواب آلوده گوشه ای نشسته بود و زل زده بود به صفحه تلویزیون بدون هیچ حرکت اضافه ای. کنارش بهرام نشسته بود با همان حالات اما مدام در حال تکان خوردن بود. تنها چیز جالب توجه در این بین نگاه ها و تیکه پراکنی های کیوان و آبتین بود و نگاه های خیره مامان نرگس و چشم غره رفتنش.
خلاصه مهمانی دقیقا همانطور بود که باید باشد، سرد و معذب و پر از تکه پراکنی و تعارف های الکی. تا اینکه نوبت رسید به شام و اینکه عمه مهربانو قرصش را فراموش کرده بود؛ آبتین داوطلب شد که برود و قرص را بیاورد اما عمه مهربانو با گفتن:" تو نمیتونی پیداش کنی مادر" همراهش شد و با دوچرخه کیوان رفتند که زود برگردند. بابا رضا و بهرام خان شروع به صحبت و خنده کردند و مامان و پریسا خانم به آَشپز خانه رفتند تا شام را آماده کنند ما بچه ها ماندیم و تلویزیونی که روی شبکه خبر مانده بود.
داشتم خواب روستا و درختان سیب و پرتقالش را همراه با پس زمینه شبکه خبر و بررسی خشک شدن تالاب های ایران، می دیدم و دهنم آب افتاده بود از بوی سحرآمیز نارنگی که با داد و فریاد از خواب بیدار شدم. چشمانم را که باز کردم شبحی از افراد را دیدم که از این سمت به آن سمت می دویدند، با دهن باز به رو به رویم خیره شده بودم که با شنیدن تشر مامان بلند شدم. دو دقیقه بعد همگی آماده و لباس پوشیده رفتیم بیرون، قیافه های نگران بابا رضا و اخم های در هم بهرام و ذکر گفتن های مامان نرگس با هم همراه شده بود و بهار با گفتن " عمه مهری و کیوان تصادف کردن" من را از سردگمی نجات داد و بر نگرانی ام افزود.
به بیمارستان که رسیدیم آبتین را در حیاط بیمارستان دیدیم که گوشه ای تنها نشسته بود و از ترس نمیدانست چه کند. با ترس و لرزماجرا را برای ما تعریف کرد و نگاه خیره کیوان به لاشه دو چرخه اش همراه شد با جرو بحث بهرام و بابا رضا، نزدیک بود که کار به کتک کاری بکشد که مامور نگهبانی بیمارستان آمد و آنها را از هم جدا کرد.
عمه مهربانو پشت سر آبتین سوار دوچرخه بود و در حال برگشت بودند که چادر عمه در میان لاستیک دوچرخه گیر می کند و ماشینی از آن طرف می آید و کنترل دوچرخه از دست آبتین در می رود، دوچرخه چپ می شود و آّتین و عمه مهربانو می خورند زمین، عمه مهربانو را که سرش خون می آمده با کمک همان راننده ماشین آوردند بیمارستان و آبتین را راه نمی دادند داخل؛ این بود خلاصه ماجرا. و شروع دعوای دوباره بابارضا و بهرام خان. ناسزاها و تکه و کنایه ها دوباره از سر گرفته شد و لیست خطاهای بهرام خان دوباره باز شده بود که یادشان آمد عمه مهری هنوز توی بیمارستان است. همگی به سمت در ورودی رفتیم که جلوی ما بچه ها را گرفتند و فقط بابارضا و بهرام و پریسا خانم و مامان نرگس رفتند داخل. چند ساعتی را در حیاط بیمارستان چرت زدیم و کیوان به دوچرخه آش و لاش شده اش ور رفت تا اینکه عمه مهری را آوردند خانه و گفتند:"همه آزمایش های لازم را انجام داده است و چیزی نیست." چند روزی عمه مهربانو خانه ما استراحت کرد و بعد مش رحیم با همان وانت قراضه اش آمد دنبالش، عمه مهری بقچه هایش را برداشت و رفت روستا. و دیگر هوس شهر آمدن و دیدن برادرزاده هایش را نکرد و این آخرین باری بود که بابارضا و بهرام خان با هم آشتی کردند. عصر که شد، بابارضا که آچار به دست می رفت سراغ دوچرخه کیوان برای خودش می خواند:
نمی خواهم دلم خواهان بگیرد
زدست دشمنان درمان بگیرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم فاطمه بیت اللهی
خیلی مهم است که یک داستان‌نویس برنامه‌ریز، قاعده‌مند [مطابق با عناصر ضروری داستانیِ توصیه شده در متون آموزشی معتبر؛ مانندِ «عناصر داستان»، اثر «جمال میرصادقی» و «داستان و نقد داستان»، اثر «احمد گلشیری» و... که گرچه برخی از آن‌ها در بازار کتاب چندان در دسترس نیستند، اما در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور به راحتی در دسترس هستند] و حرفه‌ای، همواره قبل از شروع به تألیف داستانش، در این موضوع مهم تدقیق و تمرکز حداکثری، مدیریت شده و روایت‌پردازانه داشته باشد که تکلیف خودش را با متن و بالعکس و تکلیف مخاطب را با نویسنده و به ویژه با متن مشخص کند، یعنی شخص مؤلف به طرز احاطه‌مندانه و داستان‌پردازانه‌ای، تعیین و حتی پیشبینی کند که از متن مورد نظرش چه انتظاری دارد، خود متن تألیفی به لحاظ ضرورت‌مندی، روایتگری و قاعده‌مندی به چه گونه تدبیر و تعبیه‌ای نیاز دارد تا مؤلف اثر به رفع این نیازهای ضروری روایی بپردازد و این که مخاطب حرفه‌ای، مکاشفه‌گر و سخت‌پسند از متن و نویسنده چه انتظاری دارد تا با خوانش دقیق داستان، از حداقل رضایت‌مندی حرفه‌ای و روایی بهره‌مند شود.
طبعاً چنانچه که مابین این خواسته‌های ضروری و حرفه‌ای، تعاملی سازنده و محاسبه شده برقرار نشود، علی‌رغم تمامی کوشش‌های نوشتاری و «نیت روایی» ارزشمند شخص مؤلف، داستان به مرحله روایت‌پردازیِ چندان تأمل‌برانگیز، تأثیرگذار و ماندگاری نخواهد رسید و مخاطب در حالی داستان را به پایان برساند که از کمترین میزان بهره‌مندی روایی برخوردار شده باشد؛ بنابراین مطابق با نحوه شکل‌گیری متن در این اثر ارسالی، مواردی را به اختصار، جهت یادآوری و تأکید، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم تا در صورت مورد عنایت قرار گرفتن این موارد تقدیمی، موجب ترمیم و تقویت حداکثریِ مهارت‌های روایت‌پردازیِ ذاتی و ارزشمندتان بشود.
یکی از ابزارهای مهم انتقال صحیح و سریع مفاهیم رواییِ ضروری از متن به ذهن مخاطب، به‌کارگیری احاطه‌مندانه و برنامه‌ریزی شده «زبان توصیه شده رایج داستانی» است، ویژگی ضروری و تأثیرگذاری که طبعاً از طریق رعایت «زبان معیار»ی [زبان رسمی کشور که در اخبار، کتاب‌های درسی و داستانی و...، در روزنامه‌ها، سخنرانی‌ها به کار برده می‌شود»، یک‌دست، به دقت تنظیم شده و با به‌کارگیری مدیریت شده واژگان رسمی، درون متن به مرحله اجرایی مؤثری می‌رسد، یعنی چنانچه که نیاز روایی متن چنین ایجاب کند که زبان «بدنه توصیفی» داستان، از میزان «صمیمت واژگانی» بیشتر و یا کمتری برخوردار باشد، مؤلف اثر با در نظر گرفتن ضرورت‌های روایی متن، از واژگان رسمی مترادفی [خیلی مهم است که همواره مراقب باشیم تا در زمان صمیمانه‌تر نوشتن زبان، ناخواسته متن را دچار «محاوره»‌نویسی»نکنیم] بهره‌ای حداکثری بگیرد که وجه مفهومی ملایم‌تر و یا بالعکس داشته باشند؛ خوشبختانه بدنه توصیفی این اثر ارسالی [البته صرفاً به لحاظ رعایت رسمی بودن واژگان]، حتی‌الامکان سعی در به‌کارگیری واژگان رسمی داشته است، اما لازم به ذکر است که علاوه بر این توضیح مختصر، برای صحیح‌تر و مؤثرتر نوشته شدن زبان معیار یک‌دست داستانی، رعایت «جایگاه تعریف شده ارکان جمله» هم ، تأثیر مهمی در این روند اجرایی می‌گذارد و مؤثرتر است که دوستان نویسنده گرامی، به نیت صمیمانه‌تر نوشتن زبان داستانی، از جابه‌جایی غیرضروری جایگاه ارکان جمله احتراز آگاهانه مدیریت شده‌ای داشته باشد، وضعیتی که صرفاً موجب آهنگین شدن متن [البته آهنگین و شاعرانه شدن زبان، یکی از ویژگی‌های ارزشمند و غیرقابل انکار در هنگام شعر سرودن است، اما در هنگام داستان‌نویسی امروزی، اولویت بر روی رعایت زبان داستانی رایج است، مگر این که «ضرورت روایی» چنین تصمیمی را ایجاب کند] و حتی در برخی از موارد هم، منجر به منعقد نشدن جمله و در نتیجه نامفهومی نسبی متن می‌شود.
همچنین به لحاظ ضرورت اجتناب از انباشته شدن اطلاعات غیرضروری و غیرمتمرکز در داستان، مؤثرتر است که دوستان نویسنده خوش‌ذوق و گرامی، قبل از شروع به تألیف آثارشان و البته پس از مواجهه با سوژه مورد نظرشان، به تدقیق و «برآورد ظرفیت‌های درونی و تعمیم‌پذیرانه» سوژه انتخابی بپردازند تا با گزینش و تنظیم «سیر متوالی» حوادثی صرفاً ضروری و تعیین کننده «خط اصلی روایت»، نقاط اصلی تشکیل‌دهنده و متصل‌کننده متن را مشخص کنند و سپس با طراحی یک «پیرنگ» [روابط علت و معلولی منطقی و مستدل داستانی] دقیق و قدرتمند، روند «اطلاع‌رسانی روایی» ضروری و منطبقی را جهت «رفع نیازهای ضروری و منطقی متن»، تنظیم و اجرایی کنند.
درواقع یکی از مشکلات اصلیِ نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی، عدم«انسجام روایی» و در نتیجه غیرمتمرکز شدنِ روایت به دلیل حضور رخدادهایی غیرضروری در متن است که اکثرشان، از کارکرد چندان تعیین‌کننده‌ای در خط اصلی روایت برخوردار نشده‌اند و طبعاً موجب صرفاً حجیم‌تر شدن وجه ظاهر متن و تراکم غیرضروری «مصالح روایی» در داستان می‌شوند و روند «واقعه‌پردازی» ضروری، «مترتب»، متصل‌کننده، «گام‌به‌گام»، منطقی و پیشبرنده روایت را دچار اختلال می‌کنند؛ همچنین تعداد کاراکترهای تعبیه شده در این متن [اعم از افراد ضروری برای روایت: «راوی داستان و عمه مهربانو» و حضور اسامی اکثراً غیرضروری: «بهرام، کیوان، نرگس، ناظم مدرسه، پریسا، بهار، پسر اصغر موتوری، پسر مش اکبر ، آبتین» که بیشترشان صرفاً در حد یک اسم وارد متن شده‌اند]، آن‌قدر زیاد شده است که نه تنها دیگر امکان «شخصیت‌پردازی» صحیح و «همزادپندارانه»ای برای هیچ یک از آن‌ها در یک روایت منسجم میسر نیست، بلکه حتی کاراکتر اصلی هم دیگر از نقش چندان تعیین‌کننده‌ای در داستان برخوردار نیست.
همچنین برای این که داستان از وجه ملموس‌تر و باورپذیرتری بهره‌مند شود، صحیح‌تر و مؤثرتر است که رخدادهایِ البته کاملاً ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده روایت، از طریق به‌کارگیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه در یک متن منسجم و منطقی، واقعه‌پردازی شوند، البته در بخش‌هایی از این اثر ارسالی، تا حدی چنین رویکردی، جهت «نشان» داده شدن وقایع در متن، دیده می‌شود: «...، وانت‌باری سفید و درب‌و‌داغان...، روی میزی جلویش...، تق‌تق تخمه می‌شکست...، آلبوم عکس قدیمی و رنگ‌و‌رو‌رفته...، پیراهن سورمه‌ای و گل‌گلی...، چینی بر پیشانی انداخت ...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی رخدادهای ضروری و به دقت گزینش شدۀ مترتب و منطقی متن را [ضمن احتراز آگاهانه از توصیف‌هایی گزارشی-اخباری که طبعاً موجب صرفاً «بیان» شدن داستان می‌شوند]، با چنین دقت‌ نظر ارزشمندی ترمیم و تقویت کنید.
همچنین مؤثرتر و روایت‌پردازانه‌تر است تا به جز مواردی که ضرورت روایی متن ایجاب می‌کند، حتی‌الامکان داستان نه با شعر شروع شود و نه حتی‌الامکان با شعر به پایان برسد تا هم شعر در قالب جداگانۀ تعریف شده و بسیار جذاب و ارزشمندش، عملکرد تأثیرگذار و تأمل‌برانگیز خودش را داشته باشد و هم بدنه توصیفی داستان، استقلال عملکرد مورد نیاز و تعریف شده خودش را حفظ کند و به انجام وظایف واقعه‌پردازانه‌اش در متن بپردازد و مسئولیت انتقال ملموسانه، باورپذیرانه و تأمل‌برانگیزانه روایت بر عهده بگیرد تا مخاطب مشتاق و سخت‌پسند را چنان درگیر رویدادهای روایی، منسجم، متمرکز، جذب‌کننده و تأمل‌برانگیزِ متن کند که نه تنها تا قبل از به پایان رساندن خوانش متن، متوجه گذشت زمان و وقایع پیرامونش نشود، بلکه چنان ذهنش درگیر رخدادهای روایت بشود که پس از خوانش متن هم، همچنان در ذهنش به تجزیه و تحلیل‌های همزادپندارانه‌ و دغدغه‌مندانه‌اش [لازم به ذکر است که در آثار طنزپردازانه‌ای که از وجه مفهومی تأمل برانگیزانه‌ای برخوردار هستند، دغدغه‌مندی مدیریت شده و روایت‌پردازانه، به روند تأثیرگذاری و ماندگاری حداکثری این آثار کمک قابل‌توجهی خواهد کرد] متن بپردازد.
از سویی دیگر، بسیار مؤثرتر است که «اسم انتخابی» داستان «عمه مهربانو»، از وجه رواییِ متفاوت‌تر، تأمل‌برانگیزتر و جذب‌کننده‌‌تری برخوردار بشود و در عین حال هم برملاکننده سوژه نباشد و هم از کارکرد «شاه‌کلید‌گونه»، متصل‌کننده و پیشبرنده‌ای در سیر ضروری و منطقی برخوردار باشد؛ شاید که «بقچه‌های گشوده نشده»، اسم منطبق‌تری با نیازهای روایی و حتی ظرفیت‌های طنزپردازیِ بالقوه و ارزشمند متن باشد، البته بدون شک، شما دوست نویسنده خوش‌ذوق گرامی، پس از تدقیق، بازنگری، ترمیم و تقویت ساختار روایی متن، به راحتی می‌توانید که اسم، جذب‌کننده‌تر، متفاوت‌تر و تأمل‌برانگیزتری را برای اثر ارزشمندتان، انتخاب، تنظیم و ارائه کنید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق برخی از ظرفیت‌های موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما مؤلف خوش‌ذوق و بزرگوار، از «شهرزاد قصه‌گوی»ی [شخصیت اصلی و روایتگرِ داستان‌های «هزار و یک شب» است که با ایجاد جذابیت‌های روایی، مخاطب را تا انتهای قصه با خودش همراه می‌سازد] و استعداد طنزپردازی: «...، بحث اصلی نه ماست چکیده بود و نه سوغاتی و نه نخودچی‌های...، اگر سوگلی ناصرالدین شاه خوشگل و خوش‌تیپ و خوش‌هیکل محسوب می‌شود، این سه برادر دالتون که هر سه هم پیراهن مثل هم پوشیده بودند، هم جزء سوپرمدل‌های ایتالیا محسوب می‌شدند...، نزدیک بود که جنگ جهانی دیگری راه بیاندازد...» بالقوه‌ای بهره‌مند هستید، ویژگی‌‌های بسیار ارزشمندی که طبعاً با مطالعه‌ای برنامه‌ریزی شده‌تر، شناخت و رعایت هرچه دقیق‌تر و منطبق عناصر ضروری داستانی، تمرین نوشتاری مستمر و همچنین عنایت بزرگوارانه‌تان نسبت به توصیه‌های تقدیمی، موجب موفقیت داستان‌پردازانه‌تان خواهند شد؛ همچنین پیشنهاد می‌کنم تا علاوه بر تألیف سایر آثار ارزشمندتان که مطابق با سوژه‌هایی انتخابی تألیف می‌کنید، در صورت تمایل و صلاحدید، برای مدت زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی [مانند عده‌ای از دوستان عزیزی که در این شیوه تمرینی-تجربی حضور صبورانه‌ای دارند]، این سوژه مشترک کارگاهی را مد نظر قرار بدهید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» واژه تألیف شود] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه، روایت متفاوت و تأمل‌برانگیزی را تألیف کنید، مشتاقانه منتظر خوانش داستان‌ جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت