داستان خوب را تبدیل به عالی کنید




عنوان داستان : عروسی ناهید
نویسنده داستان : مصطفی جعفری خوزانی

صحرا چراغانی شده بود . دسته دسته مردم فانوس به دست ریختند توی بیابان . طبق¬کش ها جلوتر از قاطر عروس, رقصان رقصان سمت مادرچاه می¬رفتند. جوانانی که پایشان به شهر باز شده بود و ترقه داشتند در به در دنبال صخره ای , تکه سنگی , زمین سفتی می¬گشتند تا ترقه بازی کنند . کدخدا عین سگ گله اینطرف آنطرف کاروان عروس پاسبانی میکرد. ناهید لحظه¬ای تورش را کنار زد . گُله گُله¬ی صحرا تل آتش بود . مردها متفرق و باهم گرد آتشها می رقصیدند . قاطر نیمچه یورتمه ای تو راه رفتنش داشت. افسارش دست گرگین بود . گرگین نگاه ناهید را از پشت سر حس کرد . برگشت. ناهید جا خورد . گرگین تسمه افسار را تو دستش چند دور چرخاند . قاطر لحظه ای ایستاد .
- پوشیه ات رو بنداز دخترعمو , نامحرم زیاده.
ناهید دوباره همه چیز را از پشت تور سفید , تار و نامعلوم نگاه می¬کرد . زنها کل می¬کشیدند . می¬خندیدند . پیرترها می¬توانستند حین راه رفتن یک قر ریز هم بریزند . عقب تر از همه اما یک صدایی ساز مخالف بود . طلعت زجه های ناکوک می زد.
- ای بختت بسوزه دخترم . کی پیشونی نوشتِت رو اینقدر شوم نوشت؟
ناهید صدای هلهله جمع را نمی شنید . تنها صدای توی گوش ناهید , ناله¬ی مادرش بود . برگشت عقب. دوباره توری را بالا زد. زنها بی آنکه بخواهند, کنار کشیدند تا ناهید حال و روز مادر را ببیند . زیور و ماه بیگم زیر بغل طلعت را گرفته بودند و او را تا خانه داماد مشایعت می¬کردند . زن عمو زیور, مدام به طلعت دلداری می دهد .
- گریه نکن خواهر! بده دخترت لباس سفید پوشیده ؟ بده بعد از این همه سال سیاه¬سَری داره میره خونه بخت ؟
زن عمو ماه بیگم هیچ چی نمی¬گفت . فقط زیر کتف طلعت را گرفته بود که نیوفتد . زن عمو ماه بیگم , زن ِ عموی ناهید نبود. او مادر مراد بود . زیر چادر سفیدش هنوز سیاهِ مراد را به سر داشت . ناهید قطره اشکی که گوشه چشم مادرشوهر سابقش برق می زد را از آن دور دید . برگشت جلو .
ناهید داشت جلو را نگاه می کرد اما روحش پرتاب شده بود پنج سال قبل . شب عروسی او و مراد . همین آدمها , همین ادا و اطوار , امشب , شب عروسی آب است , آن¬شب , شب عروسی خون بود . شبی که داماد را توی خزینه , وسط حمامِ دامادی رگ زدند . تقریباً همه جماعت ذکور آبادی توی حمام بودند. همه بهانه کردند : حمام دم داشت و دید نداشت. همه ادعا کردند: قاتل را ندیده اند؛ ناهید به رقص مردها نگاه می¬کرد . همه ی اینهایی که الان دارند توی صحرا جولان میدهند, با مراد رفته بودند حمامِ دامادی . رفته بودند حنای حنابندان دیشب را از تن داماد بشویند و مراد را تر و تمیز کنند و لباس دامادی تنش کرده , بفرستند حجله ناهید . اما به جای لباس دامادی , مراد را کفن پوشاندند و فرستادن سینه قبرستان. ناهید بین جماعت رقصنده دنبال قاتل می¬گشت . یکی از همین رقاصها قاتل مراد است . قاتل مردِ ناهید است . قاتل ناهید است. مگر می شود عروسِ داماد مرده زنده بماند ؟! دق مرگ نشود, حرف مردم که او را از پا در می آورد . پچ¬پچه های همین جماعت هلهله کننده , توی گوش ناهید پیچید.
- خاطر خواه داشته.
- چه پا قدمی !
- لابدکسی باش سَر و سِر داشته .
- خب بگه تا قاتل معلوم بشه.
- هر کی بوده , آبها که از آسیاب افتاد میاد خواستگاری شوم¬ دختر.
- شوهر دومِ بیوه سیاه , قاتلِ شوهر اوله.
لحظه¬ای صحرا روز روشن شد . حتی می شد ترکهای کف زمین و خاک مرده را دید. صدای مهیب ترقه توی دشت پیچید . بلاخره یکی از ترقه ها به زمین سفت نشست و منفجر شد. قاطر رم کرد . نفس نفس می زد و می خواست از معرکه در برود. گرگین افسار قاطر را محکم گرفته بود و سعی داشت زبان بسته¬¬ را آرام کند.
- هوو شه , آروم حیوون . آروم . هووو شه .
ناهید خوابید روی گردن قاطر , چنگ زد به یالهاش. زنها ترسیدند , هلهله جایش را به ولوله داد. جیغ و سر و صدای زنها قاطر را بیشتر خوف داد.
- دخترعمو ولش کن . من هواتو دارم . پاتو از رکاب آزاد کن.
زنها مثل مرغهای پر کنده این طرف آن طرف می رفتند و زمین و زمان را قسم می داند . طلعت پهن شد روی زمین. می دانست همه دارند به شومی دخترش یقین می¬کنند .
- وای دخترم ناکوم شد!
کدخدا می خواست زنها را ساکت کند , فریاد می زد تا دیگران فریاد نزنند.
- قال نکنین . بتمرگین تا هراس نکنه حیوون.
ماه بیگم تنها کسی بود که بدون سروصدا و جنب¬وجوش شاهد قضایا بود. شاید زیر لب ذکر هم می¬گفت. چند جوان رفتند پشت قاطر و یک پا می¬زدند زمین و هی می¬کردند . گرگین افسار قاطر را رها کرد . چشمهای ناهید از ترس برگشته بود . گرگین عقب عقب از قاطر فاصله گرفت. ناهید جیغ کشید.
- خدا !
گرگین دست برد توی یکی از طبقها و یک مشت نُقل رنگی برداشت. نقلها را برد طرف پوزه قاطر و تپاند توی دهان حیوان. قاطر حین جفتک انداختن , نقلها را مزه مزه کرد, ناگهان آرام گرفت . شروع کرد جویدن نقلها . صحرا ساکت شد . زنها به خودشان آمدند . مردها گرگین را دوره کردند .
- آماشالا پهلوون.
کدخدا نفسی چاق کرد . کلاه نمدی¬اش را از سر برداشت , تکاند , به لبه کلاه فوت کرد . با وسواس روی کاکلش تنظیم کرد.
- چرا شلوغش می کنین ؟ به حمد خدا به خیر گذشت. امشب عروسیه . عروسی ای که برای کُل ده ما مایه خیر و برکته . ما آدمای عروس نیستیم . ما آدمای دامادیم . نگذارین داماد احساس بی کسی کنه . دست بجنبونین , یه تکونی به خودتون بدین .
دوباره همه به کار خودشان ادامه دادند . همه بجز جوان ترقه زن . او را با پس گردنی و اُردَنگی فرستادن روستا . طبق¬کشها دور مادرچاه حلقه زدند . همه جمع شدند .
- بیا پایین دختر عمو , این حجله توئه.
چند زن دور قاطر را گرفتند و عروس را پیاده کردند. پیرمردی رفت توی چاه و روی پایابها میخ طویله کوبید و فانوس آویخت و چاوشی خوان بالا آمد و صلوات خواست . مردم فرستاند. مادر چاه شده بود یک مارپیچ نورانی به قعر زمین.
- ای مادرت بمیره بی طالع! این خونه بخته یا شب اول قبر؟
ناهید لحظه¬ای یخ کرد . انگار عزرائیل از بغلش رد شده باشد. کدخدا وقتی عکس العمل عروس به ناله¬های مادرش را دید, هول¬هولکی صدا صاف کرد .
- زنا آروم بگیرن . زنا آروم بگیرن . خدا بیامرزه ننه اطهر رو , همه اتون یادتون هست. جوون بود که بیوه¬سار شد . تا تو پیری و علیلی , عزیز ده بود . دستش جلو کسی دراز نبود. قنات هم خوب آب داشت. بیست سالی میشه ننه اطهر به رحمت خدا رفته . قنات عزب شده . حالا ناهید عروس قناته . ناموس دهِه. از شش سهم قنات یک دونگش مال عروس قناته. من از بالابود محصولم خمسش رو میدم به ناهید. شما هم همین کارو بکنین. اومد داره.
ناهید هنوز تو پنج سال پیش بود: کدخدا کجا بود آن موقع؟ توی مقتل . همه حمام بودند. ناهید یادش آمد به او گفته بودند کدخدا تو رخنکن حمام قلیان می¬کشید. شاید کسی را اجیر کرده . کی؟ اصلاً چرا؟ قنات آن موقع پر آب بود. قنات توی این دو سه سال اخیر مرد شده . نه کار او نمی تواند باشد؛ مردها رفتند کنار , زنها یکی یکی عروس را بغل کردند و دلداری دادند و دعا خواندند و رفتند . طلعت خواست جلو برود و دخترش را بغل کند. زیور دستش را گرفت.
- نه خواهر. بی تابی می کنی براش سخت میشه . بیا بریم . بسپارش به خدا.
زیور , طلعت را کشان کشان برد . زنها متفرق شدند . هر کدام مرد خود را پیدا می کردند , عقب سر مردشان می¬رفتند سمت روستا. آخرین زنی که رفت ماه بیگم بود. تا لحظه آخر بی حرکت ایستاده بود و به عروس زل زده و زیر لب دعا زمزمه می¬کرد. انگار وردی خواند و سمت ناهید فوت کرد؛ او که رفت صحرا تاریکی و ترسش را به عروس قنات نشان داد. بادپیچکی دور مادرچاه زوزه کشید و توری های قرمز و سبز روی طبقها را تکان تکان داد. یکی از طبقها شام عروس بود. ناهید اشتها نداشت. او باید برای معاشقه با شوهر خودش تنی به آب بزند. عریان شده توی قنات شنا کند. پیرزنها به او یاد داده بودند , چگونه برای آب زن خوبی باشد . یاد داده بودند هر وقت مقرری اهالی کم و کسری داشت, هر وقت هوس طلا و تزیین کرد , به قهر برود خانه پدرش , تا مردم برای آشتی کنان, نفقه او را اضافه کنند. ناهید دوباره توی لباس سفید عروس سرد و تنها و منتظر مانده بود . پنج سال پیش توی همین لباس در خانه پدری نشسته بود . دسته دسته زنهای رقصنده غیبشان می زد. چیزی در گوش هم می گفتند و نگاه وحشت زده ای به عروس می انداختند و می¬رفتند . درمی¬رفتند. بعد حاجی بابا و طلعت هم رفتند. خانه عروس مانده بود خودِ عروس . سرد و تنها و منتظر . سر صبح حاجی بابا آمد با موهایی که یک شبه سفید شده بود. حرفی نزد . ناهید هم جرات نداشت چیزی بپرسد. گمان می کرد مراد پشیمان شده . حاجی بابا رفت سر رختهای ناهید و یک دست لباس سیاه برداشت و گذاشت جلوی دخترش . حاجی بابا همان شب مُرد . منتها جنازه اش توی خانه ول می چرخید , سال دامادش را که گرفتند, او هم رفت سینه قبرستان خوابید.
نزدیکهای گرگ و میش بود. گردبادی در دامنه کوه تنوره می کشید و پایین می سُرید. ناهید به مادرچاه نگاه کرد. چاره¬ای نبود . باید تمکین می¬کرد. باید بهانه ای جور می کرد و از عزا در می¬آمد. از فکر مراد. دیگر فکر کردن به مراد خوبیت ندارد. او حالا زن قنات است؛ ناهید دامنش را جمع کرد و رفت توی چاه . به پایاب آخر که رسید , بالا را نگاه کرد . مارپیچی از فانوس تا آسمان رفته بود. دستش را رها کرد. افتاد کف چاه . توی چاه خبری از سوز صبحگاهی صحرا نبود. جوی باریک آب به سمت ده روان بود. ناهید پاهاش را توی آب سیاه گذاشت. گرمش شد . شوهر مهربانی باید باشد قنات؛ خلاف جهت ده , یک گودی حوضچه مانند بود . جایی برای نزدیکی عروس و داماد . ناهید لباسها را به آرامی در می آورد و ذکر می گفت. دعای وحشت . دعای دوری مار و عقرب . دعای دوری اجنه . به خودش که آمد لخت بود و تا بالای زانو توی آب . آب گرم بود . آب نرم بود . آب مهربان بود . آب تن ناهید را نوازش می¬کرد. ناهید سست شد . نشست توی آب . آب خندید . لمبر خورد . موج برداشت . مواج شد. ناهید لبخند زد . چرا نخندد؟ نصیب و قسمت را که نمی شود عوض کرد . می شود با آن ساخت . ناهید تصمیم گرفت زن بسازی برای قنات باشد, تا قنات زود بجوشد , آب شیرین بدهد . فواره کند توی آبادی . زمین تشنه را تر کند. ناهید خیس خیس شده بود . می خندید . قاه قاه. آب بازی می کرد. شالاپ شالاپ . موهاش را توی آب فرو می برد و بعد یکهو سرش را میکشید بالا و رقص آبها را که پرتاب کرده بود بالا می دید . قطرات آب از گیسوی ناهید شرشر می ریخت توی قنات و صدای چکه چکه آب توی دل مادرچاه می پیچید. ناهید ناگه حضور نامحرمی را در خلوتش حس کرد . نشست توی آب و دستهاش را گذاشت روی پستانهاش .
- کیه؟ کی اینجاس؟
- تنهایی نترسی؟!
ناهید لحظه ای آرام گرفت . صدای آشنا آدم را آرام می کند .آرامش زیاد طول نکشید . جایش را کم کم به دلشوره داد. از توی حفره قنات مردی آمد تو و قامت صاف کرد.
- از مظهر قنات تا اینجا رو دولا دولا اومدم . کمرم راست نمیشه. آی...
- چی می خوایی پسرعمو؟ چی شده؟
- چی شده؟ چی می خوام؟ این سئواله بعد پنج سال.
- گرگین تو !
- ناهید تو مال من بودی.
- جلو نیا . حیا کن.
- از کی ؟ از چی؟
- از شوهرم.
- قنات؟
گرگین خندید . نشست لبه جوی . دست کرد توی جیب سینه کتش . سیگارسازش را درآورد . کاغذ سیگار را با زبان خودش تر کرد . در سیگارساز را باز و بسته کرد . سیگار پیچیده شد . گرگین سیگار را به لب گرفت. کبریت کشید. کبریتها نم داشت . دوباره کشید . شعله ور شد . سایه گرگین روی دیوار چاه کشیده شد. صورتش پیدا شد . ناهید تازه داشت جزئیات صورت پسرعمو را می¬دید , با همه چروکها و زخمها . همین صورت حریص باید قاتل مراد باشد.
- گرگین کار تو بود؟
- نه . نه ناهید . همه اش کار چشمای مست و درشت تو بود.
- برو بیرون بی شرف.
- پاشو دختر عمو می خوام نگات کنم.
- چطور می تونی اینقدر بی حیا باشی؟
- چطور می تونی اینقدر خوشگل باشی؟ خوشگل و بی رحم.
- خفه شو . من عروس قناتم . ناموس آبادی.
- ناهید ! ناهید ! ناهید ! تو دیگه چرا ؟ پاشو نیگا کن . پاشو پا بکوب . زیر پات سفتی سنگ نیس؟ تیکه های ساروج زیر پات نمیاد؟ می دونی با چه زاجراتی این سنگ رو کاشتم؟ چقدر بخاطرت تیشه زدم . خون کردم , آب یه آبادی رو گرفتم , تا به تو برسم.
- خدا!
- داد چی میزنی؟ من امشب کاریت ندارم که. اومدم تخته سنگ رو یه تکونی بدم . فردا آب بیشتر بشه ملت از عروس قنات راضی باشن.
- چی به تو می رسه؟
- تو عروس قنات می مونی و من مدام میام پیشت تا تنهایی نترسی .
- به همه میگم مراد رو تو کشتی؟
- مگه به خواست تو نبود؟ مگه تو نگفتی بکشمش؟
- قرآن می زارم وسط.
- ای بابا ! من می خواستم همه چی به میل تو باشه . ولی بهتره اول خودم شروع کنم . تو ذره ذره میایی تو راه.
گرگین سیگارش را به دیواره چاه کشید و آخرین دود را پس داد , دود کشیده شد توی حفره قنات. گرگین کتش را در آورد و انداخت زیر چاه, آمد سمت حوضچه . ناهید نشسته نشسته عقب می رفت . گرگین پیراهنش را هم درآورد و پرید وسط حوضچه . همینطور که سمت ناهید خیز گرفته بود, کف حوضچه پا می کوبید و دنبال چیزی می گشت . تکه سنگی را حس کرد . با پا به آن ور می رفت . اندکی تکان خورد . چند حباب از کنار سنگ قل خورد و آمد بالا . ناهید عقب عقب از حوضچه بیرون آمد . چسبید به دیوار چاه. دستش روی سینه اش بود . زانو بغل کرده و می لرزید.
- واسه ام یه دختر میاری , خوشگل عین خودت . آب¬پری . کی جرات داره بگه قنات اخته اس؟ کی شک میکنه؟
ناهید نگاه کرد به حوضچه که داشت آب از آن می جوشید . انگار دریچه¬ی بندی را برداشته باشند . آب شلتاق میکرد و می خورشید . گرگین دست برد تا ساق پای ناهید را بگیرد . ناهید جیغ کشید و چشمهاش را بست . سنگ کف حوضچه کنار رفت . زیر پای گرگین خالی شد . آب بالا آمد. گرگین را برداشت و با خود کشید توی حفره قنات .
صدای شرشر آب , که به در و دیوار چاه می کوبید, کم کم فروکش کرد . ناهید آب را دید که آرام گرفته است. پچ¬پچه های فردا از همین الان توی گوشش می پیچید. مردم جنازه گرگین را لابد توی سرداب پیدا خواهند کرد . زیور پیرهن چاک می کند . جلوی چشم طلعت مشت به سینه خواهد کوفت و نفرین می کند. ماه بیگم رخت عزا از تن در می آورد . شاید برود قبرستان و بغض پنج ساله¬اش را بترکاند و زار بزند و دلی سبک کند. حتماً کلی حرف و حدیث درست می شود . هر کس ماجرا را جوری روایت خواهد کرد . اما بعید است دیگر کسی , عروس را شوم بداند. بخت عروس باز شده است. قنات سرحال است و کامیاب , آب بالا آمده و زمین سیراب شده. ناهید نگاهی به آب انداخت. چه شوهر غیرتی است قنات!
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای جعفری گرامی سلام
انسان مدرن دارای دغدغه‌های مدرن نیز هست. امروز شاید خرافه‌گرایی حتی در روستاهای دورافتاده به واسطه دست‌یابی مردم به جریان گسترده اطلاعات، کمتر شده باشد. این‌گونه است که داستان روستا، جای خود را به داستان شهری داده است. انسان خود را در مواجهه با جهانی بزرگ‌تر می‌بیند و خواستگاهش از ازدواج کردن یا نکردن و مورد خطاب و زخم زبان مردم بودن یا نبودن، به سمت تنهایی و پیدا کردن نقش در جامعه، رشد پیدا است. البته «عروسی ناهید» داستان خوبی است که قصه‌ی زیبایی در خود دارد. شما موفق شده‌اید یک موقعیت داستانی درست را به تصویر بکشید و سعی کنید به موقع به چند خورده پیرنگ بپردازید.
ابتدا با زنی مواجه هستیم که به واسطه‌ی باورهای خرافی قرار است به عقد قنات روستا در بیاید اما این زن خود داستانی دارد که برای سال‌ها پیش است و در شب عروسیش داماد کشته شده و حالا او عروس شوم لقب گرفته. البته شاید در چندجا منطق داستان زیر سوال باشد. مثلا چرا گرگین دقیقا شب عروسی را برای کشتن داماد انتخاب کرده است؟ شاید برای دراماتیک شدن بیشتر قصه این کار را کرده باشید. البته به پیکره اصلی قصه لطمه‌ای وارد نشده و تمام موضوعات مطرح شده، در خدمت جهان داستان هستند.
زبان داستان هم ساده و یک‌دست در خدمت اثر است و توانسته منظور شما را تمام و کمال به مخاطب انتقال دهد. تنها شاید بتوان گفت این نظرگاه خیلی پررنگ و عمیق نیست. درواقع بخشی از ماجرا که راجع به قتل است را می‌توان در زمره ادبیات ژانر دسته‌بندی کرد و بخش تعصبات دیوانه‌وار و خرافه پرستی را در جایگاه والاتر و ادبیات متعهد شمرد. از نظر من چون در داستان تکلیف کامل معلوم می‌شود و جایی برای فکر کردن مخاطب باقی نمی‌ماند شما به عنوان نویسنده‌ای که قرار است نظرگاه خاص خود پیرامون خرافه پرستی را به مخاطب عرضه کند، موفق نبوده‌اید. زن عملا سرنوشت خود را پذیرفته است. او با ظلمی که یک جامعه بر او روا داشته‌اند مشکلی ندارد و تنها به دنبال یافتن قاتل دامادش می‌گردد. آن هم بعد از پنج سال که از مرگش می‌گذرد.
به شخصه معتقدم این داستان می‌تواند از یک اثر استاندارد خوب، به داستانی عمیق و عالی تبدیل شود. اگر در بازنویسی کمی بیشتر به موضوع ظلم به دختر بیوه پرداخته شود. سال‌ها زن‌ها به دلایل متفاوت مورد این ظلم قرار گرفته‌اند و شاید چرایی انتخاب آن‌ها به اندازه اصل موضوع اهمیتی نداشته باشد. شما می‌توانستید با افزودن چند خط در پایان داستان به جای اشاره زن به غیرتی بودن قنات، او را زندانی و برده‌ی حماقت سایرینی نشان دهید که زندگی و وجود او را فدای خودخواهی خود کرده‌اند. درواقع در چنین جامعه‌ای فقط گرگین نیست که جاه طلب و قاتل است. بلکه تک‌تک آدم‌هایی که او را به سرنوشتی شوم محکوم کرده‌اند نیز دست‌کمی از قاتل ندارند.
شما می‌توانید ذهن مخاطب خود را به چالش بکشید و او را وادارید به اندیشیدن و کشف. این‌که کدام جنایت‌کارتر است؟ آن که نفسی را برای خواهش تن قربانی کرده یا آنانی که نفس دیگری را به واسطه‌ی حماقت و خرافه پرستی قربانی سرنوشتی بس شوم‌تر می‌کنند. درواقع در این صورت و البته با نوع نگاه خاص شما می‌توانیم با اثری روبرو باشیم که سال‌ها در ذهن مخاطب باقی بماند. این سوال خیلی اساسی است که فرق آدم‌های نادان که با رفتار خود فردی را دچار سرنوشت بد می‌کنند با دیگرانی که از روی توحش دست به قتل می‌زنند چیست؟ این‌گونه می‌توان از داستان روستا، برداشتی مدرن داشت و به گونه‌ای موضوع را با رفتار جامعه‌ی امروز پیوند زد.
مورد بعدی که شاید بد نباشد به آن اشاره کنم انتخاب نام اثر است. این نام بسیار پس‌زننده است. انگار اصلا به این موضوع فکر نکرده‌اید و اولین عبارتی که به ذهنتان رسیده است را به عنوان نام، برگزیدید. همین‌طور کمی در پرداخت به جغرافیای اثر بیشتر اهتمام کنید. درحال حاضر اصلا مشخص نیست جایی که داستان در آن رخ می‌دهد کجاست و در چه بازه‌ی زمانی؟

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
مصطفی جعفری خوزانی » دوشنبه 28 تیر 1400
جناب رضایی گرامی ممنون از اینکه وقت گذاشتین و داستان بنده را مطالعه کردین نقد شما کاملا راهگشا بود و سعی می کنم در بازنویسی و اصلاح اثر از نظر شما استفاده کنم . متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت