طرحی گسترده‌تر از داستان کوتاه




عنوان داستان : عزرائیل برای تو چه سیگاری دود می کنه؟
نویسنده داستان : امیر علی آبادی

"به نام خدا"
"عزرائیل برای تو چه سیگاری دود می¬کنه؟"
دنیا دور سرم می¬چرخد. تعادل از دنیا فرار کرده. یک جور غریبی شده¬ام. دو طرف سرم را می¬گیرم و ثابت نگهش می¬دارم. چرخش¬ها ادامه دارند. چرخش¬ها می¬چرخند. در تاریکی پشت پلک¬هایم هم می¬چرخند. تصاویر سیاهند. سفیدند. گیج¬اند. ریز می¬شوند. تهوع دارم. نگاهم روی تمام مغازه غلت می¬خورد. فندک... سیگار... بطری خالی... کارتون... قلیان... پاستور... نی¬های حلقه¬ای آویزان...دیوار... دیوار... دیوار... بدنم بی¬حس شده¬است. می¬لرزم و نمی¬لرزم. نگاهم به گور خیره می¬شود. پرت می¬شوم به گورستان. پشت اکالیپتوس. می¬روم به آن¬شب.
عین سگ می¬لرزیدم. آن¬چه که می¬دیدم و نمی¬دیدم، باورنکردنی بود. خیلی دلم می¬خواست او نباشد. ولی بود. خیلی دلم می¬خواست بین راه یک¬دفعه چشمم پریده باشد و گمش کرده باشم و به¬جایش دنبال جنی، روحی، پری¬ای افتاده باشم و آن-موجود خیالی با سال بلوا رفته باشد توی گور. ولی چشمم نپریده بود و کل راه را پشت سرش آمده بودم. خودش بود که سیگار را برای پدرش نبرد. به گورستان آمد. بالای گور دور¬و¬برش را نپایید و آرام پا توی خاک گذاشت و نشست.
ده پانزده گوری باهاش فاصله داشتم. چشمم روی گورش قفل شده بود. مجسمه شده بودم. انگار سیل مرده¬ها در یک¬قدمی پشت سرم ایستاده بودند و اگر رو بر¬می¬گرداندم، پنجه¬های خونی¬شان چشم¬هایم را از کاسه درمی¬آورد. تیر برق چوبی با چراغ زرد آویزانش، نیمه¬ی بالای گور را روشن کرده بود. سایه¬ی سرش را از پشت می¬دیدم. تکیه داد به دیوار گور. پاهایش را به-گمانم دراز کرد و با دست چپ، شال قهوه¬ای رنگش را از روی سر، سراند روی شانه¬ها. یکهو وسط چمنزار موهایش، گلی شکفت و بیرون زد.
اگر شب مهتاب افتاده بودم دنبالش، وقتی دست چپش را بالا می¬آورد، شاید ردی، اثری از انگشت چهارمش هم می¬دیدم. همان¬که بعدها یک بی¬پدری حلقه به دستش می¬کرد. همان که یک استخان ریز، با ناز و کرشمه¬ی بسیار در بالاترین بندش، کمی از جایش لغزیده بود و پریده بود بیرون و حسرت لمسش را به دلم انداخته بود. شب¬ها در رویا این¬انگشت را به سینه می¬فشردم. سه بار پشت هم نوازشش می¬کردم. می¬بوسیدم و توی غبار سیاه می¬رفتم پی زندگی¬ام.
آن¬شب مثل این¬دم، به¬جای آن¬که آب بدنم عرق شود و از زیر بغل و دور گردن و پیشانی، بوی لجن بدهد و بیرون بریزد، یک¬جا توی کیسه¬ی زیر شکمم جمع شده بود. باد لای اکالیپتوس¬ها می¬پیچید و صدای وهم می¬داد. شاخه¬های سیاه اکالیپتوس، روی زمین، مثل افعی¬های جهنمی توی هم می¬لولیدند. کاش گور پدر آن¬ بی¬پدری که آن¬جا اکالیپتوس کاشته بود را پیدا می کردم و یک¬جا مثانه¬ام را می¬ریختم داخلش. کدام خری توی گورستان اکالیپتوس می¬کارد؟
بد غلطی کردم دنبالش راه افتادم. همان¬روزی که شیشه¬ی افعی افتاد و شکست، باید به کله شقی¬اش پی می¬بردم. دقیقا همین¬جا بود. همین¬جا که چهار دست¬وپا قفل شده¬ام. داشت با حاج¬شعبان حساب و کتاب¬هایش را می¬کرد. آن¬قدر توی بحر پچ¬پچ کردنشان رفته بودم، که حواسم به پشت نبود و دسته¬ی جارو شیشه را انداخت زمین. مار فش¬فش می¬کرد و روی موزاییک¬های کف مغازه چپ¬وراست می¬شد و دنبال راه فرار می¬گشت. بخش عمده¬ی ابهت نداشته¬ی حاج¬شعبان وابسته¬ی این-افعی بود. پرید جارو را از دستم گرفت. رفت پشت مار و جارو را گذاشت پس کله¬اش. افعی دور خودش حلقه زد و خشک شد. دیگر تکان نخورد. هر چه حاج¬شعبان نعره زد که دمش را بگیرم و بچپانمش توی شیشه، غیرت نکردم. انگار یکی هم پس-کله¬ی من جارو گذاشته بود. یکهو مرضیه دم مار را گرفت. روی پولک¬های کمرش دست کشید و آرام با حاجی به شیشه¬ی سالمی هدایتش کردند. درجا حاج¬شعبان گفت: تمام حسابت صفر. ناز شستت دختر. خیلی برام عزیز بود.
فکر می¬کنم از همان¬جا مزه¬ی مال¬مفت رفت زیر دندانش. نمی¬دانم داشت توی گور چه می¬کرد. فقط نصفه سایه¬ی سرش را می¬دیدم. لحظه¬ای گور روشن شد. رنگ گل¬سرش صورتی بود. توی ضلع نور زرد چراغ، دودی رقصید و بالا آمد. دستم از زیر شکم بلند شد و خورد توی پیشانی¬ام. لاکردار دروغ گفت پس. دروغ می¬گفت پس. سیگار را برای خودش می¬خرید. پدرش بهانه بود. لاف بود. او حالا تکیه داده بود به دیوار گور. آن¬یارو عباس¬معروفی روی ران¬هایش بود. انگشت چهارمش یارو را ورق می¬زد و توی دلش به خریت منِ خر می¬خندید.
دود تمامی نداشت. توی هوا قر می¬داد. من هم اگر از لای غنچه¬ی آن¬لب¬ها در آمده بودم، همچین می¬رقصیدم. کاش دستم شکسته بود و از همان¬اول بهش سیگار نفروخته بودم. ناگهان چشمم از رویِ دودِ تویِ نور، پر زد توی تاریکی. سایه¬ای از دور می¬آمد. آمدنش دویدن بود. مثانه¬ام پر تر شد. به گور که رسید، یک¬لحظه به مرضیه نگاه کرد و بعد پاهایش را پرت کرد توی خاک. از وحشتِ جیغِ دردِ پایِ مرضیه، چشمانم بسته شدند. سایه نشسته بود روبه¬روی مرضیه. سایه¬ی گل¬سر و خرمن موها افتاده بود روی صورتش. پاک چهره¬اش تاریک شده بود. چرا مرضیه شالش را به سر نمی¬کرد؟ چرا می¬گذاشت سایه لَخت و لُختِ موهایش را سیر کند؟
داشتند با هم حرف می¬زدند. بادِ تویِ اکالیپتوس نمی¬گذاشت بشنوم. یارو خودش را تکان داد. تکه¬تکه¬ی صورتش جابه¬جا روشن شد. نشناختمش. فقط فهمیدم که پیر نیست. پدر نمی¬تواند باشد. سایه¬ی سر مرضیه کمی بالا آمد. نور از انحنای گردنش روی دهان یارو افتاد. دهانش چشمانم را گاز گرفت. عین سگ داشت دندان¬هایش را روی هم می¬فشرد. مرضیه دود را پرت کرد توی صورت یارو. لعنت به یارو. چرا من جای او نبودم؟ چرا من دود نبودم؟ گه بزنند به این زندگی که من هیچکس نیستم و فقط خودمم. خود آشغالمم.
سر مرضیه پایین رفت. به گمانم قوز کرد. نور توی چهره¬ی یارو افتاد. غبارِ سیگار چهره¬اش را تار کرده بود. سرش را بالا برد و چشمانش را خمار کرد. انگار داشت مست می¬شد. شد. جنون گرفت. ناگهان مثل افعی¬ای که شیشه¬اش شکسته باشد، از گور بیرون پرید. خاک¬های دیواره توی گور ریختند. گرد¬وخاک شده بود. یارو جلویش را گرفته بود و فحش می¬داد. گرمب¬گرمبِ توی گوشم با قهقهه¬ی مرضیه قاطی شده بود. یارو افتاد بغل گور و مثل ماهیِ روی خاک، در خودش می¬پیچید. شلوارش تا کاسه¬ی زانو پایین بود. مشتی خاک برداشت و به صورت مرضیه پاشید. مرضیه وسط قهقهه سرفه زد. ته سیگارش را نشان داد. یارو خودش را روی خاک عقب کشید. برخاست و کون¬لخت در تاریکی گم شد...
روز بعد به¬محض این¬که پا توی مغازه گذاشت، سرم را انداختم پایین. که یعنی ندیدمش. یا نمی¬خواستم ببینمش. خجالت می¬کشیدم. از کی و چی و کجا و به چه¬دلیلش را نمی¬دانم. توی محله فقط او مانده بود. تقریبا یک¬دور عاشق همه¬ی محله شده بودم. البته آن روزها آدم¬تر بودم و توی نخ یکی شش هفت سال بزرگ¬تر از خودم نمی¬رفتم. عاشقی سرگرمی¬ام نشده بود هنوز. اما از آن¬روزی که افعی را نوازش کرد و خیلی بی¬خیال و راحت هدایتش کرد توی شیشه، چشمم را گرفت و بی¬مقدمه دلباخته¬اش شدم و قید محدودیت سن معشوق را زدم.
شب¬قبلش هم اگر تعقیبش کردم، فقط می¬خواستم بدانم سیگار را واقعا برای پدرش می¬خواهد یا نه؟ درست است که آدم در شانزده سالگی در اوج خریت و کف¬کردگی عاشق هر خر و سگی می¬شود، اما نباید که پا روی خط قرمزهای خودت بگذاری. همین سیگار آغام را خواباند توی گور. بیست¬سال زودتر خاکش کرد. نمی¬خواستم این لعنتیِ سرسوخته لب دهان معشوقه¬ام باشد. سیر خرید مرضیه طوری بود که انگار برای خودش می¬خواست. یا هرکسی که تازه سیگاری شده¬باشد. اول با دو نخ کِنت¬پاور و قوطی کبریت شروع شد. کم¬کم دو نخ شد چهار¬تا. چهارتا شد شش¬تا. شش¬تا شد هشت¬تا. ده¬تا و یک¬بسته. حتی بعضی شب¬ها یک¬بسته هم می¬شد سه¬بسته. به¬نظرم گاهی خیلی غم داشت. قوطی کبریت هم شد فندک ضامن¬دار آمریکایی...
از وقتی که داستان¬یوسفکی و پل¬ادوار و چخوف را طلاق داد و عشق عباس¬معروفی در دلش ریشه دواند، کلاسش رفت بالا و سیلور، لای انگشت¬هایش جای کنت را گرفت. همه¬چیزش در طول زمان عوض شد الا خودش. انگار از ازل به خدا قول پایداری داده بود. مرضیه همان مرضیه¬ی روز اول ماند. همان سلام پنهانی و زیرزبانی، همان چشمی حرف زدن، همان ذوق دو دستی چسبیدن بند کیفش بعد از شنیدن این کتابش رو هم داریم و همان برامدگی پهلوی انگشتش. حتی آن¬روز که افعی را توی شیشه کرد، انتظار داشتم در دهانه¬ی در مغازه بایستد، برنگردد و بگوید: هی پسر! از این¬به¬بعد حواست به پس¬وپیشت باشه... و موقع رفتن جواب خداحافظی¬مان را ندهد. ولی نه¬تنها هیچ سرزنشی نکرد، بلکه چرخید. از خدا خواست که حافظ¬مان باشد و بعد که جوابش را شنید، پا بیرون گذاشت.
تهوعم بیشتر می¬شود. خودم را به زباله¬دان می¬رسانم. صدبرابر آن¬چه که نوشیده¬ام را قی می¬کنم. غلط کردم. بد غلط کردم. اولین بارم است که می¬نوشم. سرم سنگین شده. انگار وزنه¬ی صدکیلویی بهش آویزان کرده¬اند. سرم را روی موزاییک¬های کف مغازه می¬گذارم. پنکه می¬چرخد. پنکه می¬چرخید. ناله می¬کرد و نی¬های قلیان آویزان را تاب می¬داد. مرضیه جلو آمد. پیش¬از آن¬که بگوید: همون همیشگی... گفتم: برا کی می¬خری سیگارا رو؟ سرم را بالا آوردم.
¬¬_ وقتی بیرون بودم سلام کردی؟
_ سلام سیگارا رو برا کی می¬خری؟
این¬طوری پرسیدم که بگوید: فضولی؟؟؟ به تو چه!!! یا مگه برا کی خواستنش برا تو فرقی می¬کنه؟؟؟ یا هرچیز دیگری... اما فقط گفت: خودم.... رفتم توی کاسه¬ی قلیان عربی. یعنی مرضیه آن¬تو جایم داد. تنگ شدم. از رو نرفتم. پل زدم به بهمن¬های پنجاه¬وهفت کنار تنباکوهای دوسیب¬آلبالو.
¬_ پس چرا گفتی برا بابات می¬خری؟
_ تا حالا کدوم آدم عاقلی برای پدر مرده¬اش سیگار خریده که دومیش باشم؟
آمدم بگویم: ولی خودت گفتی... که دیدم خودش نگفته. اگر می¬گفتم، احتمالا برمی¬گشت توی صورتم: اصلا تابه¬حال حرف من و تو از سلام و خداحافظی و همون¬همیشگی و بفرما بیشتر شده؟ و آن¬موقع آب می شدم و این¬بار قطعا قلیان عربی بخارم می¬کرد.
دست¬راستش را دراز کرد. آرزو کردم این¬دستش قطع شود و هر¬بار هرچه که می¬خواهد، چپ را بیاورد جلو. سیلورِ توی قفسه هشتادو¬یک کف¬دستش را پوشاند. به در مغازه که رسید، گفت: بیا اون¬ور کتاب می¬خوام.
¬_ دیگه معروفی نداریم.
_ اون¬هفته که سال بلوا رو خریدم، سمفونی هم کنارش بود.
_ الان نیست. فروخته شد.
برای اولین¬بار انحنای ابروهایش را دیدم. انگشتانش را لوله کرد و دورِ تنه¬یِ قلیانِ چوبیِ ناصرالدین¬شاهِ دمِ در کشید. از بالا به پایین.
_ تو این¬شهر هیشکی غیر من معروفی نمی¬خونه.
به مرضیه¬ی توی سرم گفتم: خوب آمار طرفداراشو داری... مرضیه¬ی توی چشمم جواب داد: مردم به نابودی ریه¬هاشون بیشتر از سلامتی مغزشون اهمیت می¬دن.
_ برا همین سیگار می¬کشی؟
لوله¬ی دستش تنه¬ی قلیان قاجاری را این¬بار از پایین به بالا طی کرد. باورش نمی¬شد که من دارم این¬طوری حرف می¬زنم. تمام سوال¬هایش توی چشمانش جمع شده بود. یکی را از لای لب¬هایش توی نگاه خیره¬ام به وافور مسی پرت کرد: سمفونی رو به کی فروختی؟ می¬خوام برم ازش بگیرم...
_ به خودم...
گردن ناصرالدین¬شاه را ول کرد. برگشت. چرخید. رفت. کیفش روی ساق¬دستش تاب می¬خورد و می¬رفت.
برای دومین¬بار قی می¬کنم. آشغال¬های توی دهنم کش می¬آورند. کف¬مغازه را به کثافت کشیده¬ام. تمام عرق¬سگی را بالا آورده-ام‌. سنگینی وزنه¬های دور گردنم کمتر می¬شود. به سمت در مغازه می¬روم. می¬بندمش. از داخل قفلش می¬کنم.
همان¬شب دیوان¬حافظ و سمفونی¬مردگان را از قفسه برداشتم و رفتم گورستان. خدا را به¬خودش قسم دادم که آن¬چه شب قبل دیده¬ام، توهم و دروغ باشد و تکرار نشود دیگر. سایه¬ی گل¬سر روی دیوار گور شکفته بود. آرام به سمتش رفتم. چندقدمی با گور فاصله داشتم که مرضیه چرخید و راست نشست. شالش را روی سرش نینداخت. آهسته گفتم: نترس منم.
_ من کدوم خریه؟
_ توی دخانیاتی و کتاب¬فروشی خیلی مودب¬تری.
مثل قبل نشست. جلوتر رفتم. سمت¬چپ گور ایستادم و سمفونی را گرفتم پشت¬ سرم. همان¬بالا حافظ را به طرفش دراز کردم. با دست چپ گرفتش. روی جلدش دنبال اسم عباس¬معروفی گشت. گفت: از حافظ خوشم نمیاد...
_ از معروفی چی؟
سمفونی¬مردگان را که دید، مشت راستش را در دست چپش جا داد و ذوق زد. پاهایش را در سینه جمع کرد و کمی توی گور جلو خزید. به نظرم دوتا بال پشت شانه¬هایش را قلقلک می¬دادند و می¬خواستند بیرون بزنند. پریدم توی گور. وسط بوسه¬اش به اسم آن¬یارو روی جلد کتاب، گفت: چه مهمونی دارم امشب...
خودم با دست خودم رقیب عشقی¬ام را گذاشته بودم زیر لب¬هایش تا ببوسدش. با کِیف معروفی را ورق می¬زد. زورم می¬آمد. دلم به¬حال حافظِ ته گور سوخت.
_ برا چی به حافظ کم¬محلی می¬کنی؟
سیلور را از پاکت درآورد. میان برامدگی و بلندترین انگشتش جایش داد و گفت: چون جای سیگار تو شعرش خیلی خالیه. یه¬چیزایی باید زودتر ساخته می¬شدن. اون پدرآمرزیده¬ای که این¬لامصب رو ساخت، کاش زمان حافظ بود و¬ می¬ساخت.
از منطق تخمی¬اش خوشم آمد. درجا رفاقتم را با حافظ به¬هم زدم. شعله¬ی فندک را گیراند و کام گرفت. چشمانم را بستم. دلم می¬خواست دودش را بپاشد توی صورتم.
_ چرا سیگار می¬کشی؟
_ ممنون بابت کتاب.
_ کاش نمی¬کشیدی...
_ کاش معروفی بازم می¬نوشت. حالا بعدِ این چی بخونم دیگه؟
_ اونم می¬کشه؟
_ تا حالا ندیدمش تا ازش بپرسم.
_ پس چجوری عاشقشی؟
_ آدم نمی¬تونه عاشق کسی باشه که اونو ندیده؟
اصلا از این منطقش خوشم نیامد. مرضیه زیبا کام می¬گرفت. سیگار کاریزمای غریبی بهش عطا می¬کرد. می¬شد عین هنرپیشه¬های روی شیشه¬ی دکه¬های روزنامه¬فروشی. سیگار و صورت استخانی و انگشت¬های کشیده، ترکیب محشری شده بودند.
گفتم: تنهایی؟
گفت: الان که تو هم هستی...
_ نه... یعنی تو زندگی تنهایی؟
_ نه عباس معروفی هم هست.
خندید. خیلی بلند خندید. عین قهقهه¬های دیشبش.
_ دیشب همون این¬جا اومد پیشت؟
دوباره ابروهای به¬هم¬پیوسته¬اش انحنا گرفتند. سیگار را نصفه از گور پرت کرد بیرون. بلند شدم. از گور درآمدم.
از شیشه¬های قلیان شروع می¬کنم. شرق.. شتق... شترق... جارو دور سرم می¬چرخد و خرده¬شیشه¬ها را لای گچ¬های دیوار جا می¬دهد. عرق¬سگی دارد اثرش را می¬گذارد. می¬روم سراغ برگه¬های پاستور. کارتون¬ها را پاره می¬کنم و برگه¬ها را می¬پاشم توی هوا. لبه¬ی یکی از برگه¬ها کف دستم را زخم می¬کند. خون بیرون می¬ریزد.
روز بعد هزارجمله¬ی معذرت¬خواهی آماده کردم، تا به¬محض¬ اینکه آمد و گفت: همون همیش¬... بپاشم توی صورتش. نیامد. شب یک¬بسته سیلور گذاشتم ته جیب پشت شلوارم و تا خود گورستان دویدم. بالای سرش که ایستادم، داشت سمفونی¬ای را که مردگان نواخته بودند، می خواند. آمدم خودم را لوس کنم: چرا نترسیدی؟
_ می¬دونستم میای...
_ چرا دروغ میگی؟ این¬قدر غرق معروفی بودی که اومدنم رو نفهمیدی...
_ خاک این¬جا شوره بچه... نمک داره.... نمی¬بینی هرکی این¬جا می¬خوابه، دیگه بلند نمیشه؟
نمی¬بینی را طلبکارانه گفت. بچه را هم با تحقیر. بی¬دعوت روبه¬رویش نشستم.
_ ببخش... بیا... سیلور... ببخش دیگه... اصلا از این¬به¬بعد خودم هرشب برات میارم. نمی¬خواد از کتاب خوندنت بزنی و بیای مغازه... داشتم تنهایی¬اش را با معروفی پهنا می¬دادم. ممنونِ ریزی گفت. از کینه¬ای نبودنش خوشم آمد. آدم¬ها توی دیگران دنبال نداشته¬هایشان می¬گردند. او علاوه بر همه¬ی نداشته¬هایم، کینه¬ای نبودن را هم داشت.
_ روزا هم این¬جایی مرضیه؟ آفتاب...
اولین¬باری بود که با اسم صدایش می¬زدم. اولین¬باری بود که دختری را با اسم صدا می¬زدم.
گفت: روزا میرم تو اون¬اتاقک ته قبرستون. یه خرپولی رو توش خاک کردن. شبا گورکن درش رو می¬بنده.
_ روزا هم می¬خونی؟ همش می¬خونی؟
_ روزا می¬نویسم. شبا می¬خونم.
_ چی می¬نویسی؟
نمی¬خواستم حرف¬زدن¬مان از ریتم بیفتد. هرچه که می¬گفت، بلافاصله سوالش می¬کردم و می¬پرسیدمش.
گفت: رمان. دارم زندگیمو می¬نویسم.
گفتم: که مشهور بشی و یارو معروفی بیاد بگیرتت؟
_ که دخترای دیگه¬ای مثل من نشن.
_ مگه تو چته؟
لحظه¬ای از چشم ماهِ توی آسمان، به گور نگاه کردم و از سوالم پشیمان شدم. تِر زدم. حرف از ریتم افتاد.
_ سیگار می¬کشی؟
جواب ندادم. او هم به گمانم از سوالش پشیمان شد. حافظ را برداشت. صفحه¬ای را خواند. به سیگار پک زد. غمگین شد.
جارو را به لامپ وسط سقف می¬کوبانم. سرم را می¬گیرم تا خرده¬شیشه¬ها زخمی¬ام نکنند. مغازه ظلمات می¬شود. دسته¬ی¬جارو لای پره¬های پنکه گیر می¬کند و از دستم ول می¬شود توی آینه¬ی شکسته¬ی روی دیوار. در آینه هزار تکه می¬شوم. خودم را گم می¬کنم. می¬خواهم بروم و تکه¬هایم را از آینه پس بگیرم. وول می¬خورم. دست به دیوار می¬گیرم. خرده¬شیشه¬ای چاک کف دستم را عمق می¬دهد. وحشی¬ می¬شوم.
گورستان بهشتم شده بود. تمام روز را در برزخ زندگی دست¬وپا می¬زدم تا شب بشود. به جز دوشنبه شب¬ها هرشب با یک¬بسته سیلورِ ته جیب، آن¬جا افتاده بودم. مرضیه می¬خواست دوشنبه¬ها نروم. می¬گفت: نیا... نیایی بهتره... و من هم غلام حلقه¬به-گوشش، مطیع بودم و نمی¬رفتم.
بعضی شب¬ها حرف، راه باریک خودش را می¬گرفت و به سقراط و افلاطون و ارسطو پهلو می¬زد. دوتایی تا صبح با هم فلسفه می¬بافتیم و از این¬حجمِ مفیدبودن¬مان سرخوش می¬شدیم. مرضیه هرشب در دلم بیشتر جا باز می¬کرد و سیلور هم لای انگشت¬هایم. البته سیگار را عزرائیل گذاشت توی دستم نه مرضیه.
یک¬شب که آسمان ابری بود و درباره¬ی مرگ گپ می¬زدیم و دم¬به¬دقیقه ابری از جلوی ماه رد می¬شد و خاموش¬روشنش می-کرد، برای هزارمین¬بار وسط فلسفه¬بافی¬هایمان ازش خواهش کردم که دیگر سیگار نکشد. یکهو عین سقراطِ وسطِ جماعتِ علمایِ یونانِ باستان، خیره توی چشم¬هایم، دست و سیگار را با هم توی هوا تاب داد و طوری تاروپود فلسفه¬ای را به هم بافت، که نتوانستم نپذیرمش. نپوشمش. گفت: مطمئنم اگر پروردگار تو عرش اجازه¬ی استعمال دخانیات رو بده، حتما عزرائیل باید سیگاری باشه... گفت: همه¬ی آدمای لات و پرجربزه سیگار می¬کشن. حتی اگه فرشته باشن.
در دم مرگ و سیگار با سیاهی و هیبت و غرورشان نشستند توی دلم و چون نتوانستم بمیرم، سیلور را از لای انگشت¬های مرضیه بیرون کشیدم و پشت هم کام گرفتم و وسط قهقهه¬هایش دود را توی دهانش پاشیدم. از قاب مستطیل¬شکل دهانه¬ی گور به آسمان و فلش زدن ابر و ماه خیره شدم. به نظرم ماه داشت از فیلسوفانِ تویِ گورِ گورستانی، در گوشه¬ی دورافتاده¬ی دنیا عکس می انداخت.
سیگار بزرگم می¬کرد. بم می¬انداخت توی صدایم و نیکوتینش مثل کود پاشیده می¬شد زیر لب بالایی¬ام و اندک نشانه¬های مردانگی را به بیرون سوق می¬داد. یکی از بزرگ¬ترین نداشته¬هایم به لطف سیگار، داشت داشتنی می¬شد. گفتم: به¬نظرت عزرائیل چه سیگاری می¬کشه مرضیه؟
گفت: به¬نظرم... سیگارش بستگی به اون¬آدمی داره که جونش داره گرفته میشه... اگه آدم بدی باشه، با یه¬سیگار سبک کارش راه میفته. ولی وقتی می¬خواد خوبا رو ببره، ونستون هم جوابش رو نمیده...
گفتم: دیدم هرموقع میاد مغازه، از همه نوع سیگاری یه چندتا دونه می¬خره. بگو پس دلیلش چی بود... هر آدمی یه سیگار خاص می¬طلبه...
خندیدم. گفت: خیلی دلم می¬خواد بدونم حاج¬شعبون با ملک¬الموت چطوری حسابش رو صاف می¬کنه...
منظورش را نفهمیدم. رفت توی خودش.
تکه¬هایم را از آینه درمی¬آورم و به تنم می¬چسبانم. می¬روم سراغ قفسه¬ی سیگارها‌. اول از برگ. دو دستی می¬کشم توی قفسه و همه¬شان را فرش مغازه می¬کنم. بهمن¬ها را می¬ریزم روی سر تیر. سناتور و موند و مگنا و کاسپین را هم به درودیوار می¬کوبم. در تاریکی هیچ نمی¬بینم. سگدانی حاج¬شعبان را به لجن می¬کشم.
یک¬شب وقتی برای نمی¬دانم چندمین¬بار مرضیه فال گرفت و بد آمد و صبرش لبریز شد و زیر حافظ شعله کشید و از گور به-بیرون پرتش کرد و باد خاکسترش را با خود برد، گفت: همش میگه نمیشه... هر موقع برا چاپ کتابم ازش فال می¬گیرم میگه نمیشه...
گفتم: شاید نمیشه که میگه نمیشه...
توقع این حرف را از من نداشت. دلش می¬خواست به دروغ هم که شده، بهش امید بدهم. آمد لجم را دربیاورد و یاد آن¬شب بیندازتم. گفت: آخرین تلاشم برا مفیدبودن تو این¬دنیای مادرمرده، همین رمانه... اگه این¬هم جواب نده، یه¬شب همین¬جا تو همین¬گور می¬خوابم کنار ابلیس و ازش پسری حامله میشم که دنیا رو به گند و فساد بکشه... حتی اگه به بدی هم باشه، حقمو از این دنیا می¬گیرم...
دنیا باهاش خوب تا نکرده بود. خوب راه نیامده بود. دلگیر بود از دنیا.
می¬روم توی پستو. چقدر عاشق این کار هستم. شیشه¬های عرق و شراب را برمی¬دارم و می¬کوبم‌. اولی را توی قلیان مسی‌. دومی را توی سر قاجارها. سومی را توی تیغه¬ی دیوار. چهارمی را توی لولای در. چهلمی را توی دایره¬ی وسط پنکه... و نمیدانم چندمی را توی سر بقیه¬ی بطری¬ها... آخ که چه صدایی می¬دهند لعنتی¬ها. انگار حاج¬شعبان را کرده باشی توی بشکه¬‌، خرده-شیشه ریخته باشی داخلش. سرش را ببندی و روی زمین بغلطانیش... وای که چه لذتی دارد...
آن¬روزی که کل¬محمد قصاب آمده بود مغازه تا با حاجی حساب¬و¬کتاب¬هایشان را بکنند، آخرسر کله¬پاچه¬ی کل¬محمد از تریاک¬های حاجی بالا زد و حاجی باید سر می¬داد. یکهو تعارف بین¬شان افتاد وسط و کل¬محمد مثل تکه¬های گوشت و پی و جگر، تعارف را تکه¬پاره می¬کرد و می¬خواست به حاجی تخفیف بدهد. حاجی نمی¬پذیرفت. قصاب اصرار می¬کرد. نمی¬دانم از-کجای هم می¬خوردند که به این سادگی از حق زن¬و¬بچه¬شان می¬گذشتند. ناگهان اصرار زیاد قصاب توی پر حاج¬شعبان زد. از کوره دررفت و حرف و تف را پاشید توی صورت قصاب: مرد مومن! تو درباره¬ی من چی فکر کردی؟ به گمونت محتاج تخفیفتم که هی می کوبیش تو سرم؟ من تا حالا هفت¬بار رفتم حج...
_ دست بردار حاجی!... خود ابراهیم که کعبه رو ساخت، هفت بار حج نرفت. چی میگی مسلمون؟
حاج¬¬شعبان نی قلیان شیشه¬ای را در دست گرفته بود و با شست، حلقه¬های نی را روی سبابه به عقب می¬راند.
_ کوته¬فکری پیرمرد... کوته¬فکر... حج که فقط چرخیدن دور اون چاردیواری نیست. من هفت¬تا بچه عروس¬ودوماد کردم. حج یعنی این. دست خیلیارو گرفتم. زندگی یعنی این. زندگی یعنی یه میوه¬ای رو به ثمر برسونی. دست یه افتاده¬ای رو بگیری...
شب آن¬قدر اشتیاق پرسیدن مفهوم زندگی از مرضیه را داشتم، که تا خود گورستان پرواز کردم. به اکالیپتوس که رسیدم، نگاهش کردم. همیشه از دور می¬دیدمش. می¬خواستم بدانم در نبودم چه می¬کند. خشکم زد. چهره¬ی یاروی روبه¬رویش تاریک بود. نخواستم ببینمش. باید همان¬آشغال آن¬شبی می¬بود. صدوهشتاد درجه چرخیدم و کمرم روی تنه¬ی نرم اکالیپتوس لیز خورد پایین. نصف سیلور را زیر اکالیپتوس دود کردم و باقی را توی راه. اشتیاق فلسفه¬بافی مرضیه روزهای هفته را از ذهنم پاک کرده بود. بعد از آن¬نگاه اول دیگر به گور نگاه نکردم. غده¬ی مفهوم زندگی داشت ته ذهنم بزرگ¬تر می¬شد.
فندکی را برمی¬دارم. توی سیگارهای کف مغازه می¬گردم و یک¬بسته سیلور می¬گذارم ته جیبم. جعبه¬ی کادوپیچ را هم می¬زنم زیر بغل. در را باز می¬کنم. می¬روم توی کتاب¬فروشی. همه¬ی کتاب¬ها را از نظر می¬گذرانم. حاج¬شعبان بی¬پدر روزی که کتاب-های بنجل عموی مرده¬اش را می¬آورد تا توی این خراب¬شده بفروشد، خوابش را هم نمی¬دید با قلاب عباس¬معروفی همچین-صیدی شکار بکند. قرمساق بی¬پدر!... فندک می¬کشم زیر اولین کتاب...
دیگر شب¬ها نرفتم گورستان. روی پشت¬بام خانه، توی بی¬قراری خودم گورستان را نگاه می¬کردم و به جدوآباد زندگی و مفهومش می¬خندیدم. یک هفته گذشت. خودش صبح دوشنبه به مغازه آمد. روی مادرکارتن زیکا ایستاده بودم و داشتم تنباکوها را توی قفسه نظم می¬دادم. اعتنایی به آمدنش نکردم. سرد بودیم. قطعا دلخور بود که یک¬هفته نرفته¬ام پیشش. عین کسانی که نمی¬خواهند کم بیاورند، توی مغازه چرخید و قدم زد. افعی را برداشت و برایش زبان درآورد. افعی فش¬فش می¬کرد و سرش را برای حمله عقب می¬برد. توی کاسه¬ی برنزی براق قلیانی داشتم می¬دیدمش. آمد پشت سرم ایستاد. دست راستش را دراز کرد. خودش بهانه¬ی داد کشیدن را به دستم داد: هنوز بعدِ این¬همه¬مدت، نمی¬دونی وقتی از من یه¬چیزی می¬خوای کدوم دستت رو بیاری جلو؟
توجهی به حرفم نکرد. برگشتم. توی دست راستش استخان برامده را دیدم. کاسه¬ی برنزی قلیان، آینه شده بود و دست چپش را راست نشانم داده بود. سیلور را طوری انداختم کف دستش، که استخان را پوشاند.
_ مگه بهت نگفتم دوشنبه¬ها نیایی اون¬جا؟
پس دلیل نرفتنم را می¬دانست. پس حس کرده بود. پس خیلی هم احمق نبود. بغض کردم.
_ ازت متنفرم مرضیه... متنفرم ازت.
سرم را به چپ¬وراست تکان می¬دادم.
_ اون¬مردیکه کیه مرضیه؟ بگو تا توی همون گور خاکش کنم.... گورکنه؟ مرده¬شوره؟ نامزدته؟ عاشقته؟... آخ.... مرضیه یه¬بار عاشقت نباشه... به خدا من می¬میرم... به خدا من می¬خوا...
_ هیشکی منو نمی¬خواد... هیشکی هیشکیو نمی¬خواد... عشق برا درددل خودته بچه... تو توی من دنبال خود رویاییت می-گردی... دنبال همونی که نیستی...
_ تو توی اون¬مردیکه دنبال چی می¬گردی؟ اون چی داره که نداری؟ که ندارم؟ بگو همشونو تو خودم جمع می¬کنم، میام پهلوت...
گریه¬ام گرفت. عشق دل¬نازکم کرده بود. گفت: اونا همون چیزیو دارن که تو از صبح تا شب به¬خاطرش تو سگدونی اون¬مردیکه حاج¬شعبون جون می¬کنی... اونا...
گریه¬ام قطع شد. پریدم وسط زِر زدنش: اونا؟؟؟... مرضیه!.... اونا؟
_ همتون به فکر جیبتونین... همین تو هم که الان این¬طوری نعره می¬زنی، به فکر جیبتی... پول سیگارایی که برام آوردی چند میشه؟... کنار تو، چند شب باید بخوابم تا حساب¬مون صاف شه؟
وسط هق¬هق توی صورتش درآمدم: تو... تن¬فروشی می¬کنی؟... برا چی مرضیه؟
شیشه ی افعی را کوباند روی ویترین: برا اینکه اگه شکمم سیر نباشه، مغزم کار نمی¬کنه... خر میشم... نمی¬تونم بنویسم...
_ خب ننویس... مگه چی میشه ننویسی؟
_ هزاران دختر دیگه مثل من میشن... اونا هم زندگیشون به گه کشیده میشه...
هق¬هقم بیشتر شد. برای اولین¬بار از پسر بودن بدم آمد. دلم خواست جای تک¬تک آن¬هزاران¬دختر باشم تا برایم دل بسوزد. نشستم روی زیکا. سرم را انداختم لای بازوهایم. بلند گریه کردم. گفتم: این¬قدر تو دنیای کتابا و رمانت غرق شدی که دیگه اصلا آدمای دوروبرت رو نمی¬بینی... نمی فهمی داری چی کار می¬کنی... دنیای واقعی با دنیای کتابا فرق داره مرضیه...
سیگار را توی قفسه، کنار بقیه¬ی سیگارها پرت کرد.
_ به اون¬حاج¬شعبون جاکش بگو دیگه سراغم نفرسته... بگو دیگه نه سیگار می¬کشم... نه کتاب می¬خونم... نه غذا می¬خورم و نه زندگی می¬کنم... بگو دیگه این¬قدر هیشکار نمی¬کنم تا بمیرم... بگو دیگه هیشکیو برا حساب صاف¬کردنش نفرسته پهلوم...
دنیا روی سرم آوار شد. انگار یکی آمده باشد و تک¬تک بطری¬های شیشه¬ای عرقِ پستویِ مغازه را، توی سرم خرد کرده باشد. یا تمام نخ¬های سیگار را روی کمرم خاموش کرده باشد. یا نی¬های قلیان را عین افعی دور گردنم حلقه کرده باشد و با نهایت توان، سروته¬شان را کشیده باشد. مرضیه در دهانه¬ی مغازه ایستاد. برگشت. نگاهم کرد. عین آخرین نگاه¬ها. یک¬لحظه گمان کردم شانه¬اش لرزید. رفت. به اندازه¬ی تمام عمر گریستم...
همین¬که کادوی توی دستم را می¬بیند، می¬گوید: حداقل میذاشتی بیست¬وچار ساعت بگذره، بعد میومدی منت¬کشی. و لبخند می¬زند. سیلور را به سینه¬اش پرت می¬کنم. دفتر را به دستم می¬دهد. رمانش است. سیگاری آتش می¬زند و می¬گوید: وقتی نیستی، بیشتر این¬جایی... خیلی دلم برات تنگ می¬شد وقتی نبودی...
_ مگه وقتایی هم که بودم، دلت تنگ می¬شد؟
_ آره مثل الان... که این¬جایی ولی دلم تنگته... چشات مث قبلنا نیستن... یه¬چیزی توشونه که نمی¬فهممش... مث چشای افعی توی مغازه شدن...
_ مرضیه زندگی یعنی چی؟ چیه این زندگی؟
چشمانش خمار می¬شوند. می¬خندد. به من. به سوالم. حتی وسط احساساتی¬شدنش هم نمی¬تواند از این¬قهقهه¬ها دست بکشد. با ناخن آن¬قدر روی "با عشق تقدیم به عباس¬معروفی" روی دفتر می¬کشم که خط¬خطی و محو می¬شود.
_ چرا می¬خندی مرضیه؟
_ اگه از تموم جمجمه¬های این¬قبرستون هم این¬سوالو بپرسی، می¬خندن بهت...
حرفش سیگار داشت. سیگار می¬طلبد. سیلور را لای لب¬هایم می¬گذارم و به¬طرف لب¬هایش خم می¬شوم. کام می¬گیرم و دل سیلور را می¬سوزانم.
_ سه¬روز اومدم و از دور توی مغازه دیدمت... همین که خوب بودی، بس بود.
بهش نمی¬گویم که من خوب نبودم و نمی¬گویم که هرشب از روی پشت¬بام خانه، به گوری که با خودم قرار گذاشته بودم، خیره می¬شدم و تا صبح با خیالش حرف می¬زدم. حتی نمی¬گویم که به¬خاطرش، دارایی حاج¬شعبان دارد در آتش می¬سوزد. دست چپش را از روی زانویش بلند می¬کنم. اولین¬باری است که بدنم به بدنش می¬خورد. انگشت حلقه¬اش را لای انگشت¬هایم می¬گیرم. قلبم تند می¬زند.
_ مرضیه این استخون برا چی زده بیرون؟
_ این نازک¬نارنجی بود. تحمل غم¬های منو نداشت. وقتی که توی رمانم غم¬هامو می¬نوشتم، این از یه¬جایی به¬بعد دیگه طاقت فشار مداد رو نیاورد. خزید کنار. شونه خالی کرد. حالا شده تکیه¬گاهِ غم دودکردنم...
سه¬بار که نه، سی¬بار لمسش می¬کنم. لمس نکردنش لذت¬بخش¬تر بود. حسرتش شیرین¬تر. مرضیه از توی چشمم به دلم مهاجرت کرده بود. بلند می¬شوم. می¬گوید: دیگه خودتو لوس نکنی... فردا شب هم بیای. من جز تو کسی رو ندارم.
می¬گویم: وقتی دور شدم، بعد هدیه¬ات رو باز کن. چشاتو ببند و بازش کن. بذار نفهمی چیه... باشه؟
لبخند می¬زند. خوش¬حال است. از گور درمی¬آیم. به اکالیپتوس که می¬رسم، یکهو ناله¬اش بلند می¬شود. هدیه کارش را کرده است. جیغ¬وناله قاطی می¬شود. از جنون و کینه مشتم می¬خواهد خودش را له کند. به پشت نگاه می¬کنم. دست راست مرضیه از گور بالاست. کمک می¬خواهد. انگشتانش روی خاک می¬خورند و التماس می¬کنند. مثل آخرین تپش¬های پرچمی پیش¬از پایین کشیده شدن. افعی دور دست راستش می¬پیچد و بالا می¬آید. می¬دوم. لای درخت¬ها گم می¬شوم. می¬ایستم. پشت سرم را از لا¬به¬لای تنه¬های اکالیپتوس نگاه می¬کنم. عزرائیل بالای گور، ونستونِ گوشه¬ی لبش را آتش می¬زند...
"امیر علی¬آبادی راوری" "تیرماه هزاروچهارصد"
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای امیر علی آبادی
سلام
داستان شما را خواندم. داستانی که فضای تیره و تار را با لحنی تلخ، تصویر کرده بود اما خواندنی بود. پسر راوی داستان، نوجوانی ۱۶ ساله است که دل در گرو دختر عجیبی به نام مرضیه داده است. مرضیه شش، هفت‌سالی از راوی بزرگتر است و بعضی روزها برای خریدن سیگار به مغازه حاج شعبان که راوی در آن کار می‌کند می‌آید. پسر تا مدتها فکر می‌کند که مرضیه سیگارها را برای پدرش می‌خواهد. اما با کنجکاوی و به دنبالش تعقیبی که انجام می‌دهد متوجه می‌شود که مرضیه در گورستان زندگی می‌کند. مرضیه روزها تا غروب را در اتاقک قبر مرده‌ای با نوشتن رمان به شب می‌رساند و شبها را در گوری می‌نشیند و تا صبح کتاب می‌خواند. او دختری کتابخوان است که شیفته داستان‌های جواد معروفی است. او از طریق کارگری جنسی ارتزاق می‌کند و پولی در می آورد تا با آن سیگار و کتاب بخرد. مغازه غریبی که از سیگار و قلیان تا مشروب و عرق و کتاب در آن خرید و فروش می شود. مرضیه ویژگی ظاهری دیگری نیز دارد انگشت چهارم دست چپش(حلقه) استخوان ریز اضافه‌ای دارد که مرضیه دلیل وجود آن استخوان زائد را نوشتن رمان می‌داند! هرچند این چپ دست بودن و استخوان اضافه هیچ گاه کارکرد داستانی پیدا نمی ‌کند. زمان در این داستان خطی نیست و مدور است. طول زمان حقیقی داستان ساعاتی از شب است که در فاصله زمانی میان خروج پسر از مغازه تا خروجش از گور دختر _ پس از آتش زدن مغازه حاج شعبان_ می‌گذرد. رفت و آمدهای مکرر زمانی به گذشته و حال در این دایره زمانی و نامشخص بودن مکان و فضای وهم آلود، داستان را از ذیل الگوی پیرنگ کلاسیک خارج کرده است. این مشخصات را بیشتر در داستانهای مدرن می‌توان یافت. در اینگونه داستانها عدم قطعیت داستان و طرح پیچیده، عمق معنایی به داستان می‌بخشد که نمی‌توان از الگوی کلاسیک برای بیان آنها استفاده کرد. شخصیت های داستانهای مدرن از قهرمان‌های فعال داستانهای کلاسیک فاصله دارند و در برابر وقایع منفعل هستند. دنیای ذهنی شلوغی دارند که پر از ظن و گمان است و خواننده گاهی در هزارتوی این دنیا گم می‌شود. در حالی که بیرون از ذهن شخصیت گویا اتفاق خاصی نیفتاده است. اینگونه است که چندمعنایی، جایگزین وحدت موضوع در داستان کلاسیک می‌شود. شخصیت پردازی در این داستان از همان الگوی مشهور زن لکاته_اثیری پیروی می‌کند که از یولیس ( اولیس) جیمز جویس تا بوف کور صادق هدایت بارها و بارها نویسندگان بسیاری به کار گرفته‌اند. از طرفی با واقع‌گرایی (رئالیسم) و خشونت در سطح روابط شخصیت‌ها روبرو هستیم و از سوی دیگر با پدیده‌های نایابی مانند زندگی دختری کتابخوان در گورستان مواجه هستیم.
مصالح و طرح این داستان فراتر از یک داستان کوتاه است و می‌تواند در نوشتن داستان بلند مورد استفاده قرار گیرد. این داستان نشان‌دهنده ذهن پویا و مطالعه مستمر کتابهای داستان توسط شماست. با این حال ابهاماتی باقی مانده که بهتر است در بازنویسی یا گسترش داستان مورد توجه قرار گیرد. از جمله:
_ زبان و دایره واژگان یک نوجوان شانزده ساله نمی‌تواند این قدر فخیم و ادبی باشد مگر اینکه دلیلی برایش در داستان وجود داشته باشد.
_ برای بی‌سرو سامانی و بی‌زاد و رودی مرضیه دلیلی باید باشد و همینطور منطق داستانی برای دختری که شبها را تا صبح هر شب در قبر می‌ماند و روزها می‌نویسد .
_ روابط شخصیت‌ها باید به هم مربوط باشد تا داستان را به پیش ببرد. رابطه قصاب با حاج شعبان چرا در داستان آمده است؟ تعریف حاج شعبان از حج و سایر مناسک دینی از کجا آمده و شخصیت او چگونه است؟ چه رابطه‌ای میان این پسر پدر مرده با حاج شعبان وجود دارد؟ رابطه دختر با مشتریان و حاج شعبان چیست؟
_ وقتی روی ارجاعات بیرون متنی مشخصی، مانند عباس معروفی و بعضی از رمانهای او مانند سمفونی مردگان و سال بلوا تأکید می‌شود باید در داستان نقشی مهم داشته باشد که در این داستان این نقش دیده نمی‌شود.
نکته:
منظور من از «نقش مهم» در هریک از اجزا داستان، یعنی اینکه نتوان آن جزء را حذف کرد یا با چیز دیگری جایگزین کرد. به گونه‌ای که اگر حذف و یا جایگزینی اتفاق بیفتد؛ داستان فرو ریزد.
همانطور که پیش از این اشاره کردم داستان کوتاه شما با حجم فعلی، اضافات زیادی مانند موارد بالا دارد که احتمالاً در طرح گسترده‌تری نسبت به داستان کوتاه دارای معنا است. داستان شما در میانه مسیر داستان کوتاه و داستان بلند مانده است و منتظر تصمیم شما است. فکر می‌کنم زمان آن رسیده که جهت مطالعه، آموختن و تجربه‌اندوزی خود را به سمت داستان بلند و رمان تغییر دهید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت