داستانی با شروعی خوب




عنوان داستان : خوبو
نویسنده داستان : زینب کردستانی

به نام خداوند

توجه‌اش به جمعیت اندکِ توی کوچه جلب می‌شود. بوی اسفند و کندر در هوا پیچیده است. جلو دار کلاه سبز رنگی به سر دارد و با صدای بلند تک‌خوانی می‌کند. صدایش گرم و سنگین است.
هرکه دارد هوس بیت خدا بسم الله
هرکه شد همسفر و همره ما بسم الله
نور لاجون و غم باد کرده‌ی غروب دست‌اش را میان موهای بورِ محمد می‌کشد و زیبا ترشان می‌کند.
یک نفر دم بقالیِ سر کوچه، روی پیتِ حلبی نشسته است، صدایش را پایین می‌آورد و می‌گوید:( مردم دارن اَ گشنِگی میمیرن یه تِکِه نون سیایی به زور پیدا میکنن، اُوَخت عباس آقا میخوا بره حاجی بشه.)
پیرمردی که کنارش نشسته بود، عصایش را توی دستش جابه‌جا می‌کند و می‌گوید:( مگر رانمیبِرِن عباس گربه ها دِم خونه شَم واجب‌الحج ان.)
صاحب بقالی کیسه‌ای قهوه‌ای رنگ از جیب پیرهن‌اش بیرون می‌آورد. نخ پیچیده‌ی دور‌اش را باز می‌کند و چپق‌اش را داخل کیسه می برد . همین‌طور که آن را از توتون تازه پرمی کند، می گوید:( خودش میگه وصیت پِدِرِشه. اینم پِسِر بزرگه حق به گردنش افتاده می با بره.)
چشم‌هایش را توی جمعیت می‌گرداند، عباس را پیدا می‌کند. جلو می‌رود. صدای صوات فرستادن مردم بلند می‌شود. محمد از این صدا خوشش می‌آمد.
_ خوبی بدی از من دیدِن به حِل‌ام کُنِن .
زنی از میان جمع چادرش را حمایل صورت‌اش می‌کند و می‌گوید: عباس آقا ما به جز خوبی اَ شما هِچی ندیدم، برو خدا به همرات.
یک نفر دیگر داد می‌زند: برو عباس آقا خاطِرت جمع، دعا خیر ما پشت سرته.
عباس که ازاین صحبت‌ها خوشش آمده بود، لبخندی می‌زند و می‌گوید:( تا روزی که ای کارِوان را میوفته هرکی هر طِلِبی، شِکایِتی، گِله گیاَ مَ داره بِگه رفع رِجوعِش کنم. آدمی‌زادِ، معلوم نی از ای سِفر زنده وَر گردم یا مرده. نمیخوام دِینی به گردنم بمونه)
یک تکه حرف یک تکه غم ته دل محمد می‌جوشد و قل‌ می‌خورد.هرکار می‌کند نمی‌تواند قورت‌اش بدهد.
_ مَ حلالِت نمیکنم عباس آقا.
سر برمیگرداند تا صاحب صدا را پیدا کند، از دیدنش یکه می‌خورد. ابرو می‌تاباند و می‌گوید:( به! تو که مَلمَلو خودِمونی! چیرِ حلال نمیکنی؟ بیست سال نون و نِمِکی که سِر سفره مَ خوردی؟)
_مِنِتِ نون نِمِکِت نِذار که عوِضِش صب تا شب عین خر وَشِت کار کِردم.
صدای چاوشی خواندن قطع می‌شود و جمعیت ساکت.
عباس سرخ می‌شود. دستی به عرق پیشانی‌اش می‌کشد و می‌گوید:( خِل خُب، حالا چه حقی اَ تو وَر گردِنِ مِنه؟)
_همه را می بِرن خودت وَر او را مَزَن. مَ خود دخترت دو سال تِموم شیرینی خورده هم دِگه بودیم . تا وَر دورِ کلاه خودم گشتم اَ سربازی اومِدَم، دیدم نومزِدِ منِ شوهر دادی.
_ خودش تورِ نِخواست حال تقصیر کار مِنم؟
_ نرگسو الان زِن مردمه، مِنم نمیخوام پشت سِرش حرف در بیارم. ولی تو قول دادی دختِرِت بِشم بدی که زدی زیر حرفت. جِگِرِمِ آتِش دادی... مِنم تا قیومِ قیومَت حلالت نمی‌کنم.
بعد سرش را زیر می‌اندازد تا اشک خوابیده توی چشم‌هایش را کسی نبیند. دست می‌اندازد و جمعیت را عقب می‌دهد.
_ صب بکن ململو، کجا راتِ کشیدی میری؟ مَ بِشِت گفتم دختِری می‌دِمت. خِل خب، هنو سِر حرفم هستم. بیا خواستگاری او یه تا دختِرم.
محمد حیرت میکند و با خودش می گوید: معلوم نی خوبورِ میگه؟
_ مَ تورِ مِشناسم ریشه‌ت ام میدونم. تویَم که خوبو رِ مِیشناسی و دیدیتِش، اگر دختر اَ مَ می‌خوایی تا پس صِبا بیا خواستگاری.

***

چارقد اش را پشت سراش بسته و آستین‌های لباس‌اش را بالا زده است. نور خورشید از سوراخ وسط سقف توی اتاق سر می‌خورد. صورت گرد و مهتابی‌اش نور را به خود جذب می‌کند.
مشت‌های کوچک و نازک‌اش بر گرده‌ی خمیر می‌نشیند. دیوارهای اتاق صدای مشت خوردن خمیر را در خود می‌بلعند.
مادرش چنگ می‌زند به یک گوشه‌ی خمیر و آن را بالا می‌کشد. مشتی آب را سر می‌دهد زیر خمیر، خمیر را یک دور توی تشت می‌چرخاند و می‌گوید:( کو ای خمیرا چسبیده دورِ تشتِتِ پاک بکن، نَ‌نا هواسِت کُجویه؟ همه آبارِ کِردی تو خِمیر. آب می‌‌‌با پشتِ خِمیر باشه.)
شانه‌هایش از تنهایی مشت دادن این‌ همه خمیر به سوختن افتاده . دست‌اش را می‌برد سمتِ کاسه‌ی شناور شده‌ روی لگن آب گرم، که مادرش لگن را عقب می‌کشد و می‌گوید:( وا رفت خِمیر، چه قد آب میدی پشتِش؟!)
_ سِفت وَر هم گرفتیش نَنو، آب میخوا هنو.
_ آب نمیخوای، ای خِمیر مشت میخوا ایقد مشتِش بده تا نرم بشه.
دست‌هایش را تا نزدیک آرنج درخمیر فرو می‌برد، مچ‌اش را توی خمیر می‌تاباند و صدای چِرَق چِرَق از دل خمیر بیرون می‌آید.
_ حال وَخی تا اینا ترش میشن برو سِر جو لِباسارِ بِشور. خوبو درست بمالی یقه‌ای لباسا پِدِرِت چِرک سوزو نِشَن.
توی کاسه‌ی شناورِ شده روی لگنِ آب، دست‌هایش را می‌شوید. کاسه را بر می‌دارد و بلند می‌شود. انگور های دانه یاقوتی، از شاخه آویزان شده و توی هوا تاب می خوردند. دهن خوب ناز از دیدنشان آب افتاده بود. بالا می پرد و به یکی از خوشه‌ها چنگ می‌زند. آب کبود رنگ انگور از گوشه ی دستش شره می‌کند. رد آبِ بین ناخن هایش را می مکد. مشتش را باز می کند و انگور‌ها را با آب توی کاسه می‌شوید. انگورها طعم شور و شیرینی به خود می‌گیرند. آبِ ته کاسه را هم داخل باغچه می‌ریزد تا برکت از خانه‌یشان نرود.
درب خانه‌ی خاله صدیقه باز است. خوب ناز با مشت چند باری روی در می‌کوبد. وارد خانه می‌شود خاله را در حیاط می‌بیند.
_سلام خاله خوبی؟ کو لِباساها ناشورِتِ بِده من دارم می‌رم تو پایو وَشِت بِشورِمِشون.
_ سلام نَ نا قربون قِدِت. کو بِل الان میارِمِشون.
خاله دستش را حائل دیوار می‌کند و از جایش بلند می‌شود.
خوب ناز زل می‌زند به پاهای کج شده‌اش ، موقع راه رفتن خیز برمی‌داشت و قبل از اینکه به زمین بیُفتد، آن یکی پایش را ستون تن‌اش می‌کرد. کمراش قوز کرده بود و گردن‌اش از خودش جلو تر می‌رفت. سایه اش توی حیاط به نظر خوب ناز ترسناک می‌آمد.
پارچه‌ای از گوشه‌ی لباس چرک‌ها برمی‌دارد. پشت سر خاله توی اتاق می‌رود، سر پیچیده‌ی پارچه را باز می‌کند و بو می‌کشد، اول بوی چرک چسبیده به پارچه را استشمام می‌کند. لحظه ای بعد بوی گس‌ چایی، زیر بینی‌اش می‌خزد. عاشق بوی چایی بود. خم می شود و چایی را توی حقه ی پهلوی اجاق می‌ریزد.
تا خاله لباس‌هایش را بیاورد می‌رود کنار طاقچه ، کتاب زردِ رنگ‌ و رو رفته‌ای را از توی طاقچه برمی‌‌دارد و نگاه می‌کند.
خاله لباس‌هایش را بقچه پیچ می‌آورد و می‌گوید:( حیف سِواد نِداری وِگَرنه میدادم وَشَم بِخونی، کتاب امیرارسلانِ نامدارِ، مال مَمَدِ مُل اکبِرِ ،خدا رحمت کنه پِدِر مادِرِشه شیر پاک خورده‌یِ ای بچه. پاری وقتا میا پیشم برام میخونه، خیلی قصه قِشنگی داره.)
_ مگه ممد سواد داره؟
_ ها نَ نا تو سربازی خوندنِ یاد گِرفته.
خوب ناز کتاب را پهلوی عینک روی طاقچه می‌گذارد و می‌گوید: مادِرِ مَ خوشِش نمیا، میگه هر کی قصه امیرارسلانِ بخونه آواره میشه.
خیسیِ چسبده به تن لباسها بارش را سنگین‌تر می کند. درب خانه باز است و وارد خانه می‌شود. مادر با دست‌‌ها‌ی خمیری بالای سرش می‌رسد و می‌گوید:( تا الان کدوم قبرستونی بودی جون اَ مرگ شده؟ مِن ایجا دست تنا وِل کِردی رفتی کارا صِدیقو رِ کِردی؟ )
_آخ آخ نَنو غِلط کِردم. کُفتامِ کندی، بخدا دلم اَ شِش سوخت... بدبخت هِشکیِ نداره کاراشِ بکنه.
_دفعه آخرت باشه! حال نمی‌خوا لباسارِ باد کنی اول برو تنورتِ روشن کن.
می‌دود طرفِ درمون ‌ های گوشه حیاط، روی پنجه‌ی پا می‌ایستد. چند دسته درمون را داخل تنور می‌اندازد و کبریت می‌کشد.
آب جوش را روی گل‌های بابونه‌ی توی قوری می‌ریزد و می‌گذارد تا دم بکشند.
مادرش روی زمین می‌نشیند و چانه های خمیر را روی لَپو پهن می‌کند، بعد بلند می‌شد و لَپو را به تنور می‌زند.
خرده نان برشته شده‌ای روی زمین افتاده‌است. خوب ناز آن را برمی‌دارد و می‌خورد. طعم بد و تیزی شبیه به بوی له شدن مورچه میان دو انگشت، توی دهانش می‌پیچد. نان را تف می‌کند و با پشت دست روی زبان اش می‌کشد.
دودِ دورمون‌ها خِس‌خِس سینه‌اش را در می‌آورد. خوب ناز می‌دود و دم کرده‌ی بابونه را به دست‌اش می‌دهد. کم کم نفس‌اش تنگ می شود و شروع به سرفه زدن می کند.از کنار تنور عقب می‌رود و می‌گوید:( پایین تِنور بِبند آتِشا خفه بِشن، با سِر ای آهِنو بِزن خاکستِراشِ...)
سرفه‌ای خشک نفس‌اش را می‌بَرد. صدای سرفه در و دیوار خانه را خسته می‌کند.
_ بگم همسایه بیا ته خمیرارِ بِپِزه؟
مشت‌اش را به سینه اش می‌کوبد، سرفه کنان سرش را بالامی‌برد و می‌گوید:(نه نَ نا، هم اَدِلَم نمیشه از دست یکی دِگه نون بخورم همم نمیخوام مردم ببینن آه بِکِشن.)
جرعه ای دیگر از دم‌کرده‌‌‌‌‌‌اش می‌خورد و می‌گوید:( صبر کن هُرم آتِشا که خوابید رو چهار پایه واس بِزن بَربَری بِشن.)

***

قالی برایش قدِ حیاط خانه کِش آمده بود. هرچه جارو می‌زد تمام نمی‌شد . چشمش روی دسته‌ای از شکوفه‌های لاکی رنگ پایینِ قالی بود. دلش می‌خواست زودتر گرد و غبار روی شکوفه‌ها و کبوترهایی که دورشان می‌چرخیدند را بتکاند.
مادرش صدایش می‌زند.
_ خوبو کو زود تِری آتِش کن، پِدِرِت الان اوقاتِش تلخ میشه.
کتری آب را روی آتش جوش می‌آورد. چوب ها که زغال شد، زغال را توی منقلی برنجی می‌ریزد. چهار شیردور منقل ایستاده و سرهای طلایی‌شان از لبه ی منقل بیرون زده‌است.
منقل را جلوی پدرش می‌گذارد . قوریِ لب طلایی را تکیه‌ی شیرها می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود.
_لِیلو انگار کن دارن اَ تو آتِشم میدن.هی آبرو وَر مَ نِذوشت. جلو همه سکه یه پولم کِرد.
_ عباس تور جدت دست از ای یه تا بِکش. ای هنو بچه‌یِ، به زور ده سال ذات دوشته باشه.
_ نِشنَفتی چی گفت؟ میگه در حقم نامردی کِردی نمی‌بخشِمت. هی لِیلو مَن نمیخوایَم آه بچه یِتیم وَر دنبالم باشه.
روی بالشت های قرمز پته لم ‌می‌دهد. انگشتش را توی نعلبکی می‌چرخاند تا حبه‌ی قند را در چای حل کند. جرعه ای از چای می‌خورد و می‌گوید: اَز او موقِعی که لِک لوس کِرد و رفت، مَ هنو یه آدم درستیرِ پیدا نِکردم وَشَم نقش بِخونه. اینایم که تا چشم من دور میبینن اَ تو کار می‌دزدن.
_ دل نِگِرون قالیاتی یا حق بچه یِتیم؟
_ اگِ دل نِگِرون قالیام نِبودم تو اَ کجا میوردی بخوری؟ اصن لیلو تو خودت چن سالت بود زِن مَ شدی؟
_ تو فرق میکِردی خود ای جِوون آسمون جُل، عباس مسجد که جا خر بستن نیسته ؟
_ مزن ای حرفارِ زِنکه تو خودت چیزی بودی مَ اومِدم اِستوندِمِت. خوب خودتم اَ تو پُتا قالی و اَ وسط بو شاش و عرِق کارخونه حسنو جمع کِردم، وَخی زِنکِه اوقات مِن تلخ مکن.
_ ها خیلی خوبیه. به شتر گفتن گردِنِت کِجه! گفت کجام کَج نیسته؟
خوب ناز توی حیاط زیر سایه درختِ گردوای خود‌رو نشسته بود. سنگ‌های گرد و خوش رنگی در دست داشت و با آنها یک قل دو قل بازی می‌کرد. سنگ ها را از توی سیل بند وسط روستا جمع کرده‌ بود که تابستان‌ها خشک و بی آب می‌شد. صدای گنگ صحبت پدر و مادرش را از توی اتاق می‌شنید. توی جیب‌اش پر بود از زرد آلوهای تر و خشکی که مادر به جای هسته وسط‌ شان را مغز گردو و بادام گذاشته بود. عاشق طعم بادام کنار ترش و شیرین پرهای زردآلو بود.

صدای جیغ مادرش را همراه شکسته شدن چیزی از توی اتاق می‌شنود. می‌دود سمت اتاق، توی درگاه در می‌ایستد. منقل چپه شده بود و آتش‌اش به دامن لیلا نشسته بود. وافور اما سالم بود. خوب ناز پای عباس را می‌چسبد و می‌افتد به التماس کردن. مشت هایش توی سر لیلا می‌خورد و آرنج هایش به صورت خوب ناز . درد داشت توی سر خوب ناز ورم می‌کرد. عباس خسته می‌شود و به نفس نفس می‌افتد.
لیلا مشت اش را روی سینه اش می کوبد و و میان خس خس سینه اش داد می‌زند.
_ خدا میبن حقِ، حق مِن اَ تو یِکی مِستونه .
عباس خم می شود، کلاه اش را از روی زمین بر می‌دارد تا از خانه بیرون برود.
_ زِنکه فِت فِتو . خِفه بِشی الهی. آب کله مِن خوردی. خوبو یا می با بِمیره یا زِن ممدو بشه. مَ حرفم دوتا نمی کنم.
لیلا سرفه می‌زند و ناله می‌کند. خوب ناز می‌دود توی حیاط تا برای مادرش آب بیاورد. شاه روی حقه ی وافور به قوری شکسته‌شده دهن کجی می‌کند.
_ فِک کِرده دختر مِنَم مِث او نرگِسو اکبیرِشه برا ایی که قالیاشه آب بکنه، اِنداختش گردِنِ یارو کِرمونی. مهربونیاش برا خانم خانماشه اووَخت اوقات تلخیاش وَر مِن بدبخته. الهی خدا لعنِتِت بکنه.

***

توی مطبخ روی زمین نشسته بود. شعله‌ی چراغ پیه سوزِ لب طاقچه دست می‌انداخت و سایه کوچک‌اش را می‌لرزاند.
قابلمه‌ی مسی روی اجاق قُل می‌‌خورد و اتاق پر بود از بوی دارچینِ خورشتِ قیمه. کماچ‌دان برنج هم زیرخُل آتش توی روغن دُنبه می‌جوشید و دم می‌کشید. خوب ناز گوشش را به صداهای توی اتاق داده بود. نگران مادرش بود، اشک‌های مادرش دست و پایش را بسته بود وَاِلا ترجیح می‌داد گوشه ای از آغل تاریکِ گوسفندها قایم شود.
_عباس آقا ما خود تو قوم و خیشم. تو مِنِ مِشناسی، مَ عمرِمِ پشت دارا قالی کارخونه پِدِرِت گذوشتم. حرف مفت نمی‌زنم! ای ممدو بچه خوبیه. درسته هِشتا اَ بچه هام وَشم نِموندِن و خدا به مِنِ لَنگ‌ولوچ بچه ای نِداد ولی خب، ای ممدو کم اَ اولاد برا مَ نِداره..
_ اینارِ به مَ نمیخوا بِگی ، ای بچه زیر دست خودم بوده، خودم بزرگِش کِردم.
فکری به سر خوب ناز می زند، ظرفی آب بر می دارد. پاورچین پاورچین توی حیاط می رود . چند لحظه بعد، دوباره توی مطبخ بر می گردد.
_ من آدم وَر گشتن اوجا نیستم عباس آقا.
از شنیدن صدای محمد، قلبش تندتر می‌زند . سعی میکند چهره‌اش را هم تصور کند، اما فقط سبیل‌های تابانده‌اش را به یاد می‌آورد. به نظر خوب ناز سبیل‌هایش شبیه شاه روی حقه‌ی وافور بود.
_ تا آخِر عمرت که نمی‌خوایی وَر سِر زمینا مردم کارگِری کنی. لااقل تا مَ اَ حج وَر می‌گردم برو تو کارخونه واس بالا سِر بَچا. شاه سِر خودتم هستی.
لیلا توی مطبخ می‌آید. با انبر زغال‌ برمی‌دارد و سرِ قلیان‌ها می‌گذارد. با عجله و پا برهنه سمت اتاق برمی‌گردد. جلوی اتاق که می‌رسد، احساس می‌کند پایش خیس شده. خم می‌شود و زمین را نگاه می‌کند. آب از زیر کفش‌های محمد راه گرفته بود. ته دل‌اش خالی‌می شود. برمی‌گردد سمت خوب ناز، صدایش را پایین می‌آورد. غیض می‌کند و می‌گوید:( کفشا ممدو چرا خیسن؟)
_ آخ... نَنو وَرچی مالونَم می کِنی؟
_ اگ پِدِرِت بفهمه را می بری چه الم شنگه ای به پا می کنه؟ چرا وَر مَ عذاب درست میکنی؟
خوب ناز اشک مادرش را که میبیند، از کارش پشیمان میشود و بغض می کند.
_ ای چطو قِلیونیه رفتی بیاری؟
_ اومدم عباس آقا. اومدم.
نم چشم‌اش را با چارقد سفید‌اش می‌برد و می‌گوید:( حال پا بکن اشکا دولونِتِ . صدات کِردم بیا تو اتاق.)
پشت در اتاق میهمان، لیلا دست‌اش را محکم به در می‌کوبد. آخی ساختگی می‌گوید. یکی از قلیان‌ها را پشت در می‌گذارد. چند لحظه صبر می‌کند و وارد اتاق می‌شود. پشت دستش می‌زند و می‌گوید: بِبخشِن تور خدا ممد آقا دم در هودوک خوردم، آب یه تا اَ قِلیونا رِخت رو کفشا شما.)
_احیانا نمیخواستن که...
لیلا وسط حرف خاله صدیقه می‌پرد، با دست روی گونه‌اش می‌زند و می‌گوید:( نَ خدا مرگم بده. ای چه حرفا چیزه.)
عباس قلیان را جلو می‌کشد و می‌گوید:( ای حرفار مزن! شما ای کارِ تموم شده فرض کنِن.)
خاله از جیب گوشه ی پیرهن اش انگشتری نقره با نگین سرخ بیرون می آورد و می گوید: خب پَ، خوب ناز ام بِگن بیا یِ این نِشون به دست‌اش بکنم. اینم خلعتی من به ای دوتو جوون. عباس آقا اَ قدیم گفتن بره ای که گوسفند سِر شب قراره ببره بِل همی الان بیا بِبرتش.

***

با سر مَنگال چند شاخه گندم را جلو می کشد. گندم ها را تو ی دست اش می‌گیرد. از نزدیک زمین ساقه های گندم را قطع میکند. خوشه های طلایی گندم با عجله و مرتب توی بغل اش می نشیند. نورخورشید، سرگردان توی تیله ی چشم هایش گیر می افتد.
چشم‌هایش را می مالد تا لکه‌های روشن نور را کنار بزند و واضح تر ببیند. دست اش را برای صاحب زمین بلند می‌کند. از بازه ی نیمه درو شده بیرون می‌رود. صورتِ خیس و عرق کرده اش زیر نور آفتاب برق می‌زند.
منگال را توی زمین فرو می‌کند. بدن اش را تکیه ی بافه‌های گندم می کند و پایش را روی پای دیگرش می اندازد. چشم‌هایش می سوزد واشک می زند. هر از گاهی باد مرده‌ای می‌وزد و توی دل گندم‌ها می‌نشیند. باد آنقدر قوی نیست که خوشه ها را قلقلک بدهد و خنده روح افزای شان را بلند کند. اندکی خوشه‌های طلایی را چپ و راست می‌کند و فقط به زحمت شان می‌اندازد.
از فکر خوب ناز بیرون نمی‌رود. دوباره چشم هایش سیاه می‌شود. خالی می‌شود. توی تاریکی چشم‌هایش هرچه سعی می‌کند تصویری از خوب ناز برای خوش بسازد موفق نمی‌شود. با خودش فکر می‌کند:( خوبو هنو مِث چِغوکیه حیف وَر خاطِرِ مَ بدبخت بِشه . خدایا کاش همو موقا که چِشمام سالم بودن دومات شده بودم. کاش همو موقا سامون گرفته بودم.)
چند دقیقه بعد نور چشم هایش بر می‌گردد، کش و قوسی به کمراش می‌دهد و از جایش بلند می‌شود. نگاهش به قطار مورچه‌هایی می‌افتد که زیر دانه‌های درشت و طلایی گندم سیاهی‌یشان سخت به چشم می‌آمد. رد مورچه‌های بزرگ را دنبال می‌کند. بالای لانه‌ی مورچه‌ها که تپه ای از شن بود و حفره ای قیف مانند وسط‌ اش قرار داشت، می‌ایستد. با خودش می‌گوید:(هنوز زوده می با صب کنم. دروگری که تموم شد اووَخت بیام سروَختش . گندما ای زمین پرن و آبدار. یه مِنی گندم اَ توش در میا.)
بعد خیره می شود به مورچه ای که نمی توانست دانه ی گندم را بلند کند و محبور بود دانه را دنبال خودش بکشد.
_هی موریکا بدبخت! شمایم مث ما آدماین، ما زحمت می‌کشیم رو زمینا کار می‌کنیم. اوسات یه دل سیر نون گندمی نمی‌تونیم بخوریم. شمایَم زحمت می‌کِشن وِلی چه فایده! گیر خودتون هچی نمیا. تَش گندماتون نصیب امثال مِن و جِرونیا میشه.
از جایش بلند می‌شود، آهی می‌کشد و می‌گوید:( هی ممدو هنوداری اَ تو کُت مورچه ها وَر رِد گندم می‌گردی؟ اگر دومات عباس بِشی که دِگه غِم نون نِداری! ) لبه پاره‌ی کلاه را پشت سرش می‌برد. کلاه را روی موهای نامرتب اش می‌گذارد و سر کاراش بر می گردد.
توی هوای تفتیده و دم کرده‌ی غروب دروگر‌ها دست از کار می‌کشند و نوبت گرفتن مزد شان می‌رسد. هر کس باید خودش حق‌اش را بردارد. هر که زورش بیشتر باشد. حق‌اش بیشتر می‌شود. محمد نزدیک گندم های درو شده می‌ایستد تا نوبت‌اش بشود.
مردی قد خمیده که کنار محمد ایستاده بود، ذوق می کند و می گوید:( ماشالله غلامو عجب زوری داری، گِمونم پونزده مِنی گندم اَ توشون در بیا.) بعد دست سر شانه ی محمد می زند و می گوید:(ممد بیا جلو نوبِت تویه.)
محمد جلو می‌رود، روی زانوهایش می‌نشیند دست‌هایش را بازمی‌کند. سینه‌اش را به خوشه‌های گندم می‌چسباند، دست‌هایش را دور گندم ها می‌پیچد. حق‌اش را از زمین بلند می‌کند و می‌ایستد.
مرد که حالا کلاه حصیری اش را از روی سرش برداشته بود سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
_ ای بابا ممدو تو زحمت می‌کشی کار می‌کنی ولی جونِ حق بلند کردن نِداری. انگار جونتِ قالیا عباس گرفتن.

***

همین که وارد کارخانه می‌شود، نور را گم می‌کند. هوای اتاق که ازبوی عرق و پشم گوسفند سنگین شده‌بود، دماغش را می‌سوزاند. دستش را به دیوار می‌گیرد و توی تاریکِ چشم‌هایش به انتهای کارخانه می‌رود. پایش گیر می کند به کنده ای چوبی، خم می شود و روی کنده می‌نشیند. نورِ اتاق کم است و زمان زیادی طول می‌کشد تا چشم‌های محمد به تاریکی آنجا عادت کند.
کل کارخانه یک اتاق است که تا سه دار قالی را توی آن جاداده‌اند. پشت هرقالی، سه نفر روی تخته‌ای چوبی نشسته‌. تو کاری‌ها و قسمت‌های آسان را بچه‌ها می‌بافند. صدای نقش خوان دلش را چنگ می‌اندازد. صدای حزن انگیز زنی جا افتاده که به لالایی مادرها می‌ماند.
_لاکی جا خو میشه، دارچینی از اول یکی شد، توکاریش نخودی میشه، بیدمشکی پیش رفت، چهره‌ای پَش اومد میشه، گل خاری جا خو جانم... یُشکی دوغی جا خو میشه. پشتش چهارتا و دوتا آبی شد اولش دوتا چینی شد.
کوبش دیلم روی پود تازه بافته شده، صدای نقش خوان را قطع می‌کند. شبهه‌ای از اجسام به چشم محمد می‌آید. لحظه‌ای شک می‌کند که واقعی هستند یا وهم و خیال.. نقشه خوان که تند می‌خواند و خودش هم می‌بافت، یکدفعه خیز بر‌می‌دارد. با دسته‌ی چوبیِ پاکی ، پشت دست زنی می‌کوبد.
_زود باش سُکالو ! حواسِت کوجُیه! اشتباه بافتی، دستتم هَمِش عقب میومفته.
زن بچه‌ای نوزاد را توی گهواره‌ی کنارش گذاشته و با پا تاب می‌داد. جیغ نقشه خوان بچه‌ی توی گهواره را بیدار می‌کند. گریه بچه میان نقش‌های قالی گم می‌شود. پشت دست محمد مور مور می‌کند. یاد بچگی خودش می‌افتد. از پنج سالگی توی کارخانه پشت دارقالی نشسته و قالی بافته بود.
پرزهای قالی توی استوانه‌ی نوری که از وسط سقف می‌ریخت، شناور شده بودند. نقش تازه بافته‌ی گل رز، جلوی چشم‌های محمد جان می‌گیرد. محمد توی کارخانه بند نمی شد و دلش بی تابی می‌کرد. یک نفر صدایش می‌کند. از کارخانه بیرون می‌رود.
_سلام ممد آقا... رِمِضون خونه نیستِ، خانم گفت شما بیایی شیر خِرو تو طِویله رِ بِدوشی.
_ سلام. حال چه اجباریه صَب نِمیکُنِن رِمِضون خودِش بیایِ؟
_ خوبو اومده دِم در میگه مادرش اَ صب تالا مث سل گرفته ها داره سرفه می‌زنه. بیا همی الان بِدِتِش بِره بدبخت.
خوب ناز وسط حیاط کوچک بالایی، زیر درخت توت ایستاده بود. محمد نفس لرزانش را بیرون می دهد و پله ی حیاط را بالا می رود. رو سری با گل های سرخ‌اش صورت خوب ناز را قاب گرفته‌بود.
_ سلام
از شنیدن صدای محمد هول برش می‌دارد. میخواهد سلام کند که آب دهنش توی گلویش می‌پرد و به سرفه می‌افتد.
محمد خنده‌اش را می‌خورد و می‌گوید: حال مادرِت خیلی بده؟
_ صبی نِفِسِش تنگی میکِرد، هَمِش ... هَمِش سرفه می‌زد ولی الان بهترویه.
_ خب خدارشکر. وایستا الان خِرو رِ میارم بیرون میدوشِمِش.
خوب ناز پر روسری‌اش را دور انگشت‌اش می‌پیچید و دلشوره داشت. محمد ظرف شیر را دست خوب ناز می‌دهد و می‌گوید:(یه دقه وای میستی دو کِلام حرف خودت دارم.)
_ می با برم، مادِرم چِشم اِنتظارِمه.
محمد آستین خوب ناز را می‌کشد و او را زیر سایه‌ی درخت توت می‌برد. این پا و آن پا می‌کند. دست‌اش را پشتِ گردنِ سرخ وعرق کرده‌اش می‌کشد و می‌گوید:( مَ... مَ هیچ کِس نِدارم خودِش راز دل کنم وِلی لااقل بِل به تو بگم. مَ دارم اَ ایجا میرم.)
خوب ناز سرِ زیر انداخته‌اش را بالا می‌آورد و می‌گوید:وَر خاطِرِ چی میخوای بری؟
محمد لحظه‌ای ساکت می‌ماند. با خودش می‌گوید:( خدایا چی بِشِش بِگم؟ بِگم تقصیر خودشه؟ بگم دل لامصِب‌ام دِگه طاقت نمیده؟)
نفس آه مانندش را بیرون می‌دهد و می‌گوید:(مگر خودت آب نِرختی تو کفشام که برم؟ الانم دارم می‌رم.)
_ مَ آب تو کفشات نِرختم.
محمد توی چشم‌های خوب ناز خیره می‌شود، با خودش می‌گوید: بخدا که مِث اسمت می‌مونی، هم خوبی هم ناز.
خوب ناز پوسته‌ی بغلِ انگشت شصت‌اش را می‌کند و جایش خون می‌شود. سرش را پایین می‌آورد و می‌پرسد:(حالا کجا میخوای بری؟)
_ را نِمی‌بِرم هر جا شد. درو گری که تِموم بِشه میرم... میرم کرمون خرده ریز میخرم تو دِر دِهاتا می‌فروشم.
_ چرا تو هَمی کارخونه پِدِرَم نمی‌مونی؟
_ تو ای کار خونه که پام می‌زارم غِما عالم می شینه رو دلم... ای چِشمایم دِگه به من وفایی نمیکنن، دِگه سو اوختار ندارن.
_چرا مگه چِشمات چِطو شدن؟
_ چِشما مِنم مث نِفِس مادِرِت، مث دست پا خاله صدیقو... تو کُتِ کار جا گذاشتیمشون... لا گلا قالی...
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. من داستان طویل و البته بومی شما را خواندم! داستان شما مزایا و البته ایراداتی دارد که با هم بررسی می‌کنیم.
نخست اینکه ما با یک داستان بومی طرفیم. این یک حُسن بزرگ برای داستان‌تان حساب می‌شود. شما اِلمان‌های بومی بسیاری در کار دارید. حال و هوای کرمانی کاملاً از کار شما استخراج می‌شود. داستان شما مربوط به یک منطقه و اقلیم خاص است. نان پختن زنان، لباس شستن زنان، درو کردن گندم، قالی بافتن، زردآلو خشک، چراغ پیه‌سوز، قابلمه مسی، آب داخل کفش کسی ریختن، منگال، جارچی که صلوات می‌فرستد و کلی نشانه دیگر که همه‌شان داستان شما را خاص و متفاوت می‌کنند و به کار، جغرافیا می‌بخشند. علاوه‌بر این اسامی افراد نیز به بومی بودن و خاص بودن کار کمک می‌کنند. فراموش نکنید که داستان هرچقدر بومی باشد بهتر است. سعی کنید همیشه این روال را ادامه دهید و همیشه کار بومی بنویسید.
در مورد دیالوگ‌ها هم باید بگویم دیالوگ‌های شما بسیار خوب‌اند. کاملاً بومی و با لهجه غلیظ کرمانی. هرچند به نظرم زیاد از دیالوگ استفاده کرده‌اید اما دیالوگ‌ها دیالوگ‌های خوبی‌اند. جاهایی را البته من خودم نمی‌توانستم معنی جملات یا کلمات را متوجه شوم ولی بسیار شیرین و جذاب بودند. هرچند به نظر می‌آید کمی اگر دُز این کار کم می‌شد بهتر بود.
اما برویم سراغ تنه اصلی داستان و ببینیم شما چقدر موفق شده‌اید داستان بگویید.
از طرح اولیه شروع کنیم. طرح داستان شما چیست؟ این سوال را خود شما باید جواب دهید. البته قبل از آنی که شروع به نوشتن داستان می‌کنید باید طرح‌تان را بنویسید و ایراداتش را حل کنید سپس شروع به نوشتن کنید. اما آن‌طور که از داستان‌تان برمی‌آید این است که پسری دختری را می‌خواهد اما پدرِ دختر مخالف این ازدواج است. پسر که ممدو نام دارد حاج‌عباس (پدر دختر) را حلال نمی‌کند. حاج‌عباس پیشنهاد می‌دهد دختر کوچک‌ترش خوبو را به عقد ممدو در بیاورد.
این طرح ایراد دارد. اولاً شخصیت اصلی داستان شما کیست؟ ممدو؟ شما باید یک نفر را انتخاب کنید و داستان آن را بگویید. داستان باید حول محور او بچرخد. ما در قسمتی از داستان شما داستان ممدو را می‌شنویم اما در ادامه به سمت خوبو می‌رویم. اگر شخصیت اصلی خوبو باشد شما باید داستان‌تان را از روی خوبو بنویسید. مثلاً به این ترتیب که دختر نوجوانی بخاطر اینکه خواهر بزرگترش با کس دیگری ازدواج کرده است باید با ممدو که دوستش ندارد ازدواج کند. یا مثلاً: دختری به نام خوبو دوست دارد با پسری به نام ممدو ازدواج کند ولی مادرش مخالف است.
اگر شخصیت اصلی‌تان ممدو است باید طرح‌تان این‌طور باشد مثلاً: پسری دختری را می‌خواهد اما او دیگر ازدواج کرده است و اکنون باید با خواهر همان دختر ازدواج کند.
پس ابتدا باید شخصیت اصلی‌تان را انتخاب کنید سپس بر اساس آن طرح داستان‌تان را بنویسید. اما مورد بعدی که مهم‌ترین نکته در داستان‌تان است این است که شما طرح درستی ندارید. ببینید در طرح داستانی باید یک شخصیتی داشته باشیم که هدفی داشته باشد و در مقابل آن هدف، موانعی داشته باشیم. هدف و مانع دو ابزار بسیار مهم و دو اصل بسیار بااهمیت در داستان است. الآن در داستان شما هدف و مانع چیست؟ اگر شخصیت اصلی داستان شما ممدو است. خب هدف ممدو چیست؟ او نرگس را می‌خواست ولی الآن او دیگر ازدواج کرده و رفته است. الآن دیگر درواقع ممدو هدفی ندارد. این ایراد است. شما باید برای ممدو یک هدف تعیین کنید. هرچند عباس پیشنهاد می‌کند با خوبو ازدواج کند ولی ازدواج با خوبو برای ممدو به هدف تبدیل نشده است. شما حتماً باید یک هدف جدی برای ممدو خلق می‌کردید که او کاملاً مصمم برای رسیدن آن می‌بود.
از آن طرف مانع هم در داستان شما در کار نیست. چه کسانی با این ازدواج مخالف‌اند؟ ممدو که حرفی ندارد. هنوز دو دل است نمی‌داند چه بگوید. خوبو که خودش دوست دارد ظاهراً با ممدو ازدواج کند. پدر خوبو شدیداً مصرّ است که این وصلت سر بگیرد. تنها مادر خوبو مخالف است که قرار است شخصیت اصلی (ممدو) مانع را از سر راه بردارد که شما به عنوان نویسنده این فرصت و این اجازه را به ممدو نمی‌دهید و حاج‌عباس خودش جوری کتکش می‌زند که دم بر نمی‌آورد!
پس مانع و هدف هر دو در داستان شما می‌لنگد. در بازنویسی ابتدا سعی کنید برای ممدو یک هدف درست بچینید: مثلاً ازدواج با خوبو به هر قیمت. بعد در ادامه یک مانع اساسی و گردن‌کلفت هم بچینید. مثلاً مخالفت حاج‌عباس با این وصلت. الآن ما هم هدف داریم هم مانع و این باعث می‌شود درگیری و تضاد در داستان پیش بیاید که خیلی خوب و به نفع داستان است.
مساله بعدی که در داستان شما مشهود است شروع خوب داستان است. داستان‌تان از جایی شروع می‌شود که حاج‌عباس می‌خواهد عازم مکه شود. فضایی که خلق کرده‌اید خوب است. ابهت حاج‌عباس و اینکه ظاهراً آدم دست به خیری است. همه اهالی ابراز رضایت می‌کنند از او. او ادعا دارد که همه حلالش کنند. داستان و در واقع گره اصلی از جایی آغاز می‌شود که ممدو می‌گوید تو دینی بر گردن من داری و من حلالت نمی‌‌کنم. داستان جلوتر می‌رود و تعلیق زیادتر می‌شود. مشخص می‌شود ممدو نرگس، دختر حاج‌عباس را می‌خواسته که حاج‌عباس ابتدا قولش را داده بود ولی بعداً او را به عقد دیگری در آورده است. داستان باز جذاب‌تر می‌شود. اما اوج داستان‌تان جایی است که عباس می‌گوید بیا خواستگاری آن یکی دخترم تا او را به عقد تو دربیاورم. اینجا هیجان و جذابیت کار به اوج خود می‌رسد. گره بسیار درست و زیبایی است. چه خواهد شد؟ آیا ممدو قبول می‌کند؟ آیا دختر قبول می‌کند؟ آیا شرایط اجازه خواهد داد که آنها باهم ازدواج کنند؟ شما به سادگی این گره زیبا و خوب را خراب کرده‌اید. اصلاً ولش کرده‌اید. داستان قطع شده است. ممدو خنثی و سردرگم است و خوبو بسیار راضی از این ازدواج. شما باید این گره را پیچیده‌تر می‌کردید. مثلاً ممدو می‌دانست که خوبو را داداش کوچکش می‌خواهد. اینجا دیگر ممدو بین دو راهی گیر می‌کرد. آیا به خواستگاری خوبو برود یا نه؟! داستان شما تا جایی که عباس پیشنهاد می‌کند خوبو را به عقد ممدو دربیاورد. خوب است. اما از آنجا به بعد متاسفانه افت پیدا می‌کند.
هرچقدر داستان شما خوب شروع شده است پایان‌بندی‌تان بد است. در واقع ما پایان‌بندی نداریم. ممدو برای چه می‌خواهد برود؟ کجا می‌خواهد برود؟ از چه فرار می‌کند؟ مساله‌ای حل نمی‌شود. داستان ابتر است. او را باید در دو راهی یا چند راهی می‌گذاشتید که او انتخاب کند. آن موقع رفتن معنا می‌داد. اما الآن رفتنش بی‌اثر است. او با رفتنش از خود گذشتگی کرده است؟ چرا؟ بخاطر چه کسی؟ در حالی که خوبو هم دوست دارد با او ازدواج کند.
ضمناً باید بگویم داستان شما اضافات زیاد دارد. صحنه‌های طولانی و حوصله‌سربری دارد که داستن‌تان را جلو نمی‌برد. در هر صحنه باید اتفاقی بیافتد وگرنه صرفا انجام کارهای روزمره و دیالوگ‌های ردوبدل شده بین اشخاص چندان به مذاق تماشاگر خوش نمی‌آید. داستان‌تان را می‌شود در نصف همین حجم گفت که حوصله مخاطب را سر نبرد. حتماً در بازنویسی کوتاه‌ترش کنید.
من سعی کردم داستان شما را کالبد شکافی کنم و تا آنجا که ممکن است مواردش را برایتان بگویم. این داستان پتانسیل خوبی دارد و می‌تواند در بازنویسی بهتر هم شود. اوایل داستان که بسیار خوب‌اند اما رفته‌رفته پرت می‌شود و به حاشیه کشیده می‌شود. شما می‌توانید این مسیر را درست کنید.
پیشنهاد می‌کنم کتاب «جای خالی سلوچ» نوشته «محمود دولت آبادی» را حتماً بخوانید. اگر وقت کردید «کلیدر» را هم بخوانید. کتاب «سووشون» هم می‌تواند کمک‌تان کند. از کتاب‌های داود غفارزادگان و محمدرضا بایرامی هم می‌توانید استفاده کنید. این کتاب‌ها در فضای روستایی نوشته شده‌اند و بسیار مناسب فضای داستان شما هستند. ضمناً سعی کنید هر روز کتاب بخوانید و هر روز بنویسید. هرروز روی داستان‌تان کار کنید. فکر کنید. طرح بنویسید و مهندسی کنید و سپس شروع به نوشتن کنید. مطمئن باشید با خواندن و نوشتن قدرت نویسندگی‌تان قوی خواهد شد. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
زینب کردستانی » پنجشنبه 24 تیر 1400
سلام و عرض ادب خیلی ممنونم که این داستان طویل را خواندید و اینقدر خوب نقداش کردید. از شما سپاسگزارم⚘ بی اغراق نکات زیادی از این نقد یاد گرفتم و اشتباهات‌ام را متوجه شدم. اما نکته ای هست که دلم‌ میخواهد بگویم، در واقع محمد در داستان دارد نابینا می‌شود و من فکر می‌کردم همین مسئله مانع خوبی باشد اما فکر می‌کنم این مانع به اندازه‌ی کافی خوب نبود، یا اینکه اصلا نتوانستم آن را منتقل کنم... درنهایت صمیمانه از شما تشکر می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت