مراقب باشیم تا ناخواسته، مخاطب را خارج از روایت مستقر نکنیم




عنوان داستان : درد دل‌های اسکناسی
نویسنده داستان : حمید بابامرادی

اگر خوب گوش‌هایتان را تیز کنید، خواهید فهمید که پول همیشه حرف اول و آخر را می‌زند. پس عجیب نیست که بشنوید اسکناسی با شما سخن می‌گوید. من یک اسکناس پنچ هزار تومانی تانخورده هستم. از همان اسکناس‌هایی که احتمالاً بارها با آن خرید کرده‌اید. دست به دست شدن من توسط مردم، این خوبی را برایم داشته که با انواع و اقسام آدم‌ها و زندگی‌شان آشنا شوم.
یک روز با یک اسکناس هزارتومانی کهنه و چسب خورده، حرفم شد. او کنار من در یک کیف پول مردانه جا خوش کرده بود. گفتم: «آهای اسکناس کثیف، بهتره از من فاصله بگیری.»
هزارتومانی گفت: «چیه، به چی می‌نازی؟ الآن رو نگاه نکن که بی‌ارزش شدم. اون موقع‌ها که تو هنوز چاپ نشده بودی، مردم من رو روی چشم‌هاشون می‌گذاشتند.»
خوشبختانه فردای آن روز، صاحب کیف پول، مرا خرج کرد و از آن وضعیت خلاص شدم.
در مجموع اسکناس خوشبختی بودم. مدام جابجا می‌شدم. گاهی می‌شد در روز چندین بار از این دست به آن دست می‌گشتم، تا اینکه به دست پسر بچه‌ای افتادم. او مرا به همراه چند اسکناس دیگر در زیر فرشی پنهان کرده بود. بین پول‌ها یک اسکناس پنج‌هزار تومانی بود که تا مرا دید گفت: «خوشحالم که یکی مثل خودم رو می‌بینم. به دنیای اسکناس‌های تبعید شده خوش آمدی»
با تعجب پرسیدم: «اسکناس‌های تبعید شده! منظورت چیه؟»‌
اسکناس پانصد تومانی‌ای که پشت سرم بود، پاسخ داد: «یعنی اینکه پسرک، حالا حالاها قصد خرج کردن ما رو نداره». وضعیت کسل کننده‌ای بود. پسرک هر روز می‌آمد و فرش را بالا می‌زد، ما را که می‌دید، چشمانش برق می‌افتاد و با لبخند شروع به شمردن‌مان می‌کرد. گاهی پس از شمردن چهره‌اش درهم می‌رفت و شمارش را از سر می‌گرفت. فکر می‌کردم برای همیشه زیر آن فرش، گیر افتاده‌ام و دیگر مردم و دنیای بیرون را نخواهم دید. تا اینکه پسر دیگری که حدس می‌زنم برادرش بود، فرش را بالا زد و پیدایمان کرد. ما را به اتاق دیگری برد و خودکاری برداشت و چیزی روی من نوشت. با هر چرخش خودکار روی تنم، احساس می‌کردم دنیا روی سرم خراب می‌شود. سپس مرا برداشت چند بار تا زد، در جیبش پیراهنش گذاشت و به سرعت بیرون رفت. می‌توانستم صدای ضربان قلبش را بشنوم. به نزدیکی مغازهٔ بقّالی که رسید، من را از جیبش در آورد و نگاهی به من انداخت. سپس دستمالی از جیب دیگرش در آورد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. داخل شد و مرا با یک کیک و نوشابه عوض کرد. مرد فروشنده بی‌اعتنا مرا گرفت و میان سایر اسکناس‌ها انداخت. پسر تشکر کرد و به سرعت از مغازه بیرون رفت. اینطور شد که نجات یافتم.
هوا تاریک شده بود که مرد من و بقیه اسکناس‌های داخل مغازه را جمع کرد و داخل کیفی گذاشت. فضای داخل کیف چندان بزرگ نبود و از همه طرف میان اسکناس‌های کثیف محاصره شده بودم، اما دیگر اهمیتی نداشت. حالا من هم تمیز و تانخورده نبودم. درِ کیف که باز شد، مرد من و سایر اسکناس‌ها را بیرون آورد. داخل خانه‌ای بودیم. مرد صدا زد: «لیلا جان دخترم، زحمت شمردن این پول‌ها رو بکش.» دختر ما را گرفت به گوشه‌ای برد و سعی کرد صاف و مرتب‌مان کند. به من که رسید خط تاهایم را باز کرد و چشمش به نوشته‌‌ام افتاد. آرام و زیر لب شروع به خواندن کرد:
«لیلا جان سلام
چون می‌دانم هر روز دَخل پدرت را می‌شماری
برایت می‌نویسم که:
دوستت دارم.
مرتضی»
چشمان دختر با خواندن این نوشته برق زد و لبخندی روی چهره‌اش نمایان شد. بعد چشمانش گشاد شد، گوشهٔ لب پایینش را گاز گرفت و به اطراف نگاهی انداخت. پدرش آنطرف پذیرایی روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد. دختر بلند شد من را برداشت و به سمت کیفش رفت. مرا داخل کیف گذاشت و با عجله زیپ آن را بست. من که هنوز کامل داخل کیف جا نشده بودم گوشهٔ بالایی سمت چپم به زیپ گیر کرد و کنده شد. دو تا از صفرهای پنجاه هزار ریالی آن ناحیه را از دست دادم.
دختر کنار خیابان ایستاده بود و به مسیر عبور و مرور ماشین‌ها نگاه می‌کرد. برای اولین تاکسی دست بلند کرد. تاکسی ایستاد. مردی تسبیح‌به‌دست بر روی صندلی کنار راننده نشسته بود. دختر درب عقب ماشین را باز کرد و نشست. در بین راه موتور سواری ناغافل به جلوی تاکسی پیچید و نزدیک بود تصادف کنند. راننده سرش را از پنجرهٔ ماشین بیرون برد و چند فحش آبدار نثار موتور سوار کرد. مردِ تسبیح‌به‌دست گفت: «خدا آخر و عاقبت‌ همه رو به‌خیر کنه.»
راننده زیر چشمی نگاهی به مرد تسبیح‌به‌دست انداخت، اما چیزی نگفت. مدتی که گذشت دختر به راننده گفت: «آقا نگه دارین، من همین جا پیاده می‌شم» تاکسی ایستاد. دختر اسکناسی از کیفش در آورد و به راننده داد. پیاده شد، درِ تاکسی را بست و به سرعت دور شد. راننده نگاهی به اسکناس انداخت و تا متوجه شد که گوشه ندارد، فریاد زد: «خانم... دختر خانم...»
اما دختر اعتنایی نکرد و در یک چشم به هم زدن میان جمعیت ناپدید شد.
راننده با عصبانیت اسکناس را روی داشبورد انداخت و گفت: «تُف به این روزگار»
مرد تسبیح‌به‌دست همینطور که تسبیحش را می‌شمرد گفت: «خدا آخر و عاقبت‌ همه رو به‌خیر کنه.»
کمی بعد مرد درشت‌هیکلی سوار شد و نزدیکی‌های کوچه‌ای، از راننده خواست که نگه دارد. راننده اسکناسی را که تا کرده بود به دستش داد.
مرد تسبیح‌به‌دست دوباره گفت: «خدا آخر و عاقبت‌ همه رو به‌خیر کنه.»
تا مرد درشت‌هیکل اسکناس را ببیند و عکس‌العملی نشان بدهد تاکسی به سرعت دور شده بود. مرد درشت‌هیکل همینطور که به تاکسی که دورتر و دورتر می‌شد نگاه می‌کرد گفت: «خدا لعنتت کنه» بعد وارد پیاده رو شد و به راهش ادامه داد. کنار پیاده‌رو پیرمرد نابینایی نشسته بود و می‌گفت: «به من عاجز کمک کنید.»
مرد درشت‌هیکل اسکناس را از جیبش در آورد و به دست پیرمرد داد و گفت: «بیا پدرجان، پنج‌هزار تومنه»
لبخندی روی چهرهٔ پیرمرد نابینا نشست. پول را گرفت و گفت: «خدا خیرت بده، انشالله عاقبت‌به‌خیر شی.»
مرد درشت‌هیکل که دور شد، پیرمرد نابینا چشمانش را باز کرد و به اسکناسی که در دستش بود نگاهی انداخت. وقتی متوجه شد گوشه ندارد، چهره‌اش در هم رفت و زیر لب گفت: «بی‌وجدان! این که گوشه نداره» سپس اسکناس را در جیبش گذاشت و دوباره چشمانش را بست.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای حمید بابامرادی
یکی از مشکلات رایج در آثار برخی از دوستان نویسنده گرامی، این است که گاهی از اوقات به جای ایجاد یک فضای رواییِ ملموس، باورپذیرانه، «همزادپندارانه»، درگیرکننده ذهن و حسِ همراهی مخاطب با نحوه شکل‌گیری روایت و...، صرفاً به نوشتن متنی مبادرت می‌کنند که به دلیل عدم در نظر نگرفتنِ قواعد رایج، مؤثر و توصیه شده داستان‌نویسی حرفه‌ای که در متون آموزشی مرتبط و معتبر مورد تأکید قرار گرفته‌‌‌اند، ناخواسته مخاطب را در خارج از روایت مستقر می‌کنند تا علی‌رغم تمایل مفرط شخص مخاطب به درگیر شدن در فرازونشیب‌های رواییِ متن، صرفاً وظیفه نظاره‌گری غیرمکاشفه‌گرانه‌ای را بر عهده بگیرد؛ طبعاً و به طور معمول، مخاطب حرفه‌ای و سخت‌پسند هم، چندان تمایلی ندارد که این چنین خارج متن قرار بگیرد و صرفاً ناظر وقایعی باشد که گرچه به لحاظ ذاتی از ظرفیت روایت‌پردازانه جذب‌کننده‌ای برخوردار هستند، اما به دلیل عدم بهر‌ه‌گیری از یک روند نظام‌مند، برنامه‌ریزی شده و منطبق با عناصر ضروری داستانی، به یک متن نسبتاً بیانیه‌گونه تبدیل شده باشند، البته بدون شک هیچ یک از دوستان نویسنده‌ گرامی هم، نیت داستان‌نویسانه‌شان این نیست که چنین وضعیت بغرنج مجزاکننده‌ای [مابین روند شکل‌گیری متن با ذهن مخاطب مکاشفه‌گر] شکل بگیرد، بنابراین مؤثرترین چاره رفع مشکل، بهره‌گیری از قواعد داستان‌پردازانه‌ای است که در صورت قرار قرار گرفتن در یک روند خلاقانه و مدیریت شده روایی، نه تنها به مخاطب مشتاق، اجازه ورود مکاشفه‌گرانه به متن را می‌دهد، بلکه چنین مخاطب پیگیری را آن‌چنان درگیر فرازونشیب‌های رخدادهای متن می‌کنند که تا پایان خوانش داستان، اصلاً متوجه گذشت زمان و یا رخدادهای پیرامونش نشود، به گونه‌ای که همراه با کاراکتر‌های داستانی باورپذیر متن، خوشحال یا غمگین، کاملاً آسوده‌خاطر یا به شدت نگران و...، بشود و حتی پس از پایان خوانش روایت هم تا مدت‌ها ذهنش درگیر وقایع داستان باشد و درواقع تبدیل به فردی آگاه‌تر، آموخته‌تر و نگرش‌مندتر از گذشته بشود، آن هم بدون این که مؤلف اثر، به ارائه «پیام مستقیم» در داستانش مبادرت کرده باشد، بنابراین مؤثرتر است که در این نقد تقدیمی، مواردی را جهت یادآوری و تمرکز حداکثری و هرچه منطبق‌تر با عناصر ضروری داستانی، به اختصار و به منظور تقویت قاعده‌مند‌تر روند روایت‌پردازی، تقدیم حضور شریف‌تان کنم.
درواقع منظور از احتراز آگاهانه و مدیریت شده از بیانیه‌گونه شدن روایت، اجتناب روایت‌پردازانه از صرفاً «بیان» کردن داستان است، وضعیتی که به طور معمول از طریق حضور توصیف‌هایی کُلی و گزارشی-اخباری در روایت به وجود می‌آید، البته بایستی پذیرفت که استفاده از این شیوه «توصیف ساکن»، به ویژه در متن‌های خبری، کارکرد مؤثر و منطبقی دارد، همچنین در هنگام یک روند روایت‌پردازی به دقت تنظیم شده هم، طبعاً در بخش‌هایی از متن، جهت اتصال نقاط توصیفی به دقت جزءپردازی شده، کارکرد مکمل و متصل‌کننده مؤثر و ارزشمندی دارد، اما از سویی دیگر، لازم به ذکر است که طبعاً یک داستان حرفه‌ایِ امروزی، مکان چندان مناسبی برای صرفاً «گفتن» رخدادهای داستانی نیست، بلکه با کمک گرفتن از تعریفی سینمایی، مکانی برای «تصویری» شدن رخدادهای متن و «نشان» دادن فضای ملموس، منطقی و باورپذیر داستانی است، روند مهمی و تأثیرگذاری که از طریق به‌کارگیری شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» در یک روایت نظام‌مند و برنامه‌ریزی شده میسر خواهد شد؛ بنابراین صحیح‌تر و مؤثرتر است که ما به هنگام تألیف آثارمان، کاملاً مراقب باشیم تا ناخواسته به ارائه پیام‌های آموزنده مستقیم در متن مبادرت نکنیم، البته منظور از چنین تأکید مکرری، مستتر کردن این نیت‌های ارزشمند و آموزنده، در لابه‌لای رخدادهایی داستانی شده، «کنش»‌ها و «واکنش»های مستدل و منطقیِ کاراکترهایی به دقت «شخصیت‌پردازی» شده و سعی روایت‌پردازانه در ارائه «واقعه‌پردازی»‌هایی ملموس، باورپذیر، درگیرکننده ذهن مخاطب است، مطمئناً با چنین رویکردی، احتمال همراهی و همزادپنداری حداکثری مخاطب سخت‌سپند حرفه‌ای با روایت، به طرز آموزنده‌تر، مؤثرتر و ماندگارتری شکل خواهد گرفت.
همچنین لازم به ذکر است که هر وقت، مطابق با ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش رواییِ سوژه‌ای، «ضرورت روایی» چنین ایجاب کرد که مطابق تعیین و تنظیم میزان روند «اطلاع‌رسانی روایی»، به این نتیجه منطبق برسیم که از راوی «اول‌شخص» استفاده کنیم، علاوه بر این که بایستی این راوی «من‌گو»، متناسب با روند «رفع نیازهای ضروری روایت» انتخاب شده باشد تا راوی از طریق «زاویه دید» تعریف شده‌اش، به ارائه روایت‌پردازانه مصالح روایی مورد نیاز متن بپردازد، در عین حال هم، ضروری است که همواره مراقب باشیم تا ناخواسته و به دلیل من‌گو بودن راوی، متن را به سمت صرفاً بیان شدن سوق ندهیم، درواقع لازم به ذکر است که راوی اول‌شخص هم، برای درگیر کردن ذهن مخاطب با روند واقعه‌پردازی‌هایش، نیازمند نشان دادن وقایعی ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده‌ در متن از طریق به‌کارگیری توصیف‌هایی تصویرگونه و جزءپردازانه است؛ از سویی دیگر، خیلی مهم است که کاراکتر اصلی من‌گو به گونه‌ای شخصیت‌پردازی شود که صرفاً از «نظرگاه» و جهان‌بینی منطقی و منطبق خودش به ارائه داستان‌پردازانه متن بپردازد، حتی اگر که شیوه جهان‌بینی راوی اول‌شخص داستان با باورها و جهان‌بینی شخص مؤلف متفاوت باشد؛ چون که همواره اولویت با روایت است و مؤلف بایستی که مراقب باشد تا دیدگاه‌های شخصی خودش، ناخواسته به کاراکتر من‌گوی داستان تحمیل نشود و حتی‌الامکان استقلال رأی و عملکرد راوی رعایت شود، البته همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، هر نویسنده متعهد و متبحری، برای تألیف آثارش، نیت رواییِ ویژه و ارزشمندی دارد، اما مهم این است که نیت‌های ذهنیِ نویسنده، همچنان در لابه‌لای پیچ‌وخم‌های تصویرسازی‌های داستانی متن مستتر باقی بماند و مؤلف آن‌چنان خودش را در سایه روایت پنهان کند که مخاطب، متوجه حضور داستان‌نویس در متن نشود [البته داستان‌هایی هم هستند که مطابق با ظرفیت‌های روایی سوژه انتخابی، راوای اول‌شخص داستان، خود مؤلف داستان است، شیوه‌ای که به ترکیبی رفتاری و نگرشی منحصربه‌فردی نیاز دارد تا هم حضور شخص مؤلف را به شیوه روایت‌پردازانه‌ای در متن تعریف و تأیید کند و هم راوی در مواقع مورد نیاز روایت، از استقلال عملکرد قاعده‌مند و مخاطب‌پذیرانه‌ای برخوردار بشود؛ شیوه‌ای که فعلاً مورد بحث این نقد تقدیمی نیست و برای پرداخت دقیق‌تر و صحیح‌تر، در یک متن منطبق، به فرصت دیگری نیاز دارد]، مطمئناً این گونه، راحت‌تر و مؤثرتر می‌شود که مخاطب را با «نیت‌های روایی متن» همراه و هم‌عقیده کرد.
از سویی دیگر، در مورد برنامه‌ریزی و اجرای مدیریت شدۀ یک روند شخصیت‌پردازی دقیق و همزادپندارانه، لازم به ذکر است که به طور معمول، انتخاب یک کاراکتر اصلی، انسانی و تعیین کننده «خط اصلی روایت» برای حضور تأثیرگذار و موفقیت‌آمیز در روایت، همواره چالش خیلی مهمی برای یک نویسنده خلاق، صبور و روایت‌‌‌پرداز است، زیرا بایستی با دقت نظر محاسبه شده و حتی منحصربه‌فردی از یک «تیپ» [ویژگی‌های مشترک افرادی که مطابق با شباهت‌های ظاهری و پیش‌فرض‌های رفتاریِ قابل پیشبینی شناخته و حتی قضاوت می‌شوند] قابل پیشبینی، به یک «شخصیت» [خصوصیات جزءپردازانه فردیِ کاراکتر که وجه شکلی و به ویژه، شیوه نگرش و رفتارهایش را متمایز از دیگران تعریف می‌کند, اعم از این که این شخصیت وجه مثبت و یا منفی داستانی داشته باشد] منحصر‌به‌فرد، تأمل‌برانگیز و باورپذیر تبدیل کند؛ حالا با توجه به این توضیح مختصر، به خوبی مشخص است که وقتی مؤلف خلاقی، به جای یک کاراکتر زنده انسانی، از اشیاء بی‌جان برای روایتگری بهره می‌گیرد، شیوه جان بخشیدن و سپس شخصیت‌پردازیِ مختص، منطبق و منحصربه‌فرد برای چنین کاراکتری، طبعاً کار بسیار سخت‌تر و ظریف‌تری خواهد بود تا امکان شخصیت‌پردازی پویا و حتی دغدغه‌آوری را برای کاراکترش در متن فراهم آورد.
همچنین مؤثرتر است که حتی‌الامکان، شیوه نام‌گذاری یک داستان به دقت تألیف شده، به گونه‌ای باشد که از همان ابتدا و پس از مواجهه مخاطب با «اسم انتخابی» اثر، موجب برملا شدن سوژه داستان نشود و در عین حال هم، وظیفه مهم و تأثیرگذار «شاه‌کلید‌گونه»، متصل‌کننده و پیشبرنده بودن را در «سیر ضروری و منطقی روایت» برعهده داشته باشد، یعنی این اجازه به متن و مخاطب داده شود که به جای بیان: «...، من یک اسکناس پنچ هزار تومانی تانخورده هستم...»، خودِ روند روایتگرانه و توصیف‌های جزءپردازانه متن، منجر به شناسایی چنین کاراکتر متفاوتی بشوند؛ همچنین شاید که «گوشه‌های ازدست‌رفته»، انتخاب منطبق‌تر و نسبتاً مستتری برای این داستان تأمل برانگیز و آموزنده باشد، البته بدون شک، شما دوست نویسنده خلاق و خوش‌ذوق گرامی، پس از تدقیق در ظرفیت‌های روایی و تأمل‌برانگیز متن، به راحتی می‌توانید که اسم تأثیرگذارتر و ماندگارتری را نسبت به اسم انتخابی اولیه اثر، برای داستان آموزنده و ارزشمندتان تعیین و تنظیم کنید.
البته لازم به ذکر است که در چند بخش از این اثر ارسالی، تا حدی از توصیف‌هایی پویا و جزءپردازانه بهره گرفته شده است که طبعاً موجب راحت‌تر و ملموس‌تر دیده شدنِ وقایع در داستان شده‌اند: «...، چشمانش برق می‌افتاد...، گاهی پس از شمردن چهره‌اش درهم می‌رفت و شمارش را از سر می‌گرفت...، با هر چرخش خودکار روی تنم...، در جیبش پیراهنش گذاشت...، صدای ضربان قلبش را بشنوم...، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد...، خط تاهایم را باز کرد و...، لب پایینش را گاز گرفت...، زیرچشمی نگاهی به مرد تسبیح‌به‌دست انداخت...، مرد درشت‌هیکلی...، چهره‌اش درهم رفت و زیرلب...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی رخدادهای صرفاً ضروری، روایی، و پیشبرنده متن را مطابق چنین دقت نظر ارزشمندی توصیف و تنظیم کنید.
همچنین با توجه به این واقعیت ضروری که بدون شک، ادبیات «کودک و نوجوان» [اعم از شعر، قصه و داستان]، یکی از سخت‌ترین و تخصصی‌ترین شیوه‌‌های نوشتاری حرفه‌ای است، لازم به ذکر است که این اثر ارسالی، به خوبی از این ظرفیت ارزشمند بهره‌مند است که پس از بازنگری ساختاری، با رویکردی هدفمندتر، مدیریت زبان داستانی صمیمانه‌تر [به هیچ وجه منظور محاوره‌ای شدن زبان نیست، بلکه بهره‌گیری مدیریت شده‌تر از واژگان مترادفی است که وجه مفهومی ساده‌تر و صمیمانه‌تری داشته باشند]، در صورت تمایل و صلاحدید، این داستان را برای یکی از گروه‌های سنی تعریف شده کودکان و نوجوان، به گونه‌ای بنویسید که هم وجه آموزنده مستتری داشته باشد و هم به طرز مؤثر و هدفمندی، در خدمت تقویت و گسترش مرزهای تخیل و خلاقیت گروه سنی هدف قرار بگیرد.
دوست نویسنده گرامی، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، مطابق برخی از ظرفیت‌های موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما دوست خوش‌ذوق‌ و خلاق، علاوه بر داستان‌نویسی برای گروه سنی بزرگسالان، در صورت علاقه‌مند و صلاحدیدتان، می‌توانید که به ارتقاء مهارت‌های داستان‌پردازی ارزشمندتان در زمینه تألیف آثار تخصصی و آموزنده خلاقانه، برای گروه سنی کودک و نوجوان مبادرت کنید، مشتاقانه منتظر ارسال داستان جدیدتان در این زمینه هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 20 تیر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، بابت عنایت صبورانه و مهربانانه‌تان به نقد تقدیمی، صمیمانه تشکر می‌کنم، جناب آقای حمید بابامرادی فرهیخته و بزرگوار، چنانچه با تدقیق بیشتر و عنایت بیشتری به متن توجه شود، به راحتی سؤال مطرح شده، پاسخ داده می‌شود، البته به احترام فرموده‌تان، مجدداً و به اختصار به چند مورد اشاره می‌کنم، به طور معمول، شیوه «نقد آموزشی»، مبتنی بر شرح وظایفی برای منتقد ادبی تعریف می‌شود: 1- شیوه کُلی نگارش اثر، این فرصت را برای منتقد ادبی ایجاد می‌کند تا علاوه بر خودِ متن، به معرفی برخی از آسیب‌های رایج نوشتاری بپردازد تا برخی از دوستان نویسنده گرامی که تمایل به تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزیِ قاعده‌مند و پیگیرانه دارند، با مطالعه مطلب ارائه شده، حتی‌الامکان به رفع مشکلات احتمالی مرتبط در آثار ارزشمندشان مبادرت کنند، مانند این بخش‌ها‌ از نقد تقدیمی بنده (....، اما به دلیل عدم بهر‌ه‌گیری از یک روند نظام‌مند، برنامه‌ریزی شده و منطبق با عناصر ضروری داستانی، به یک متن نسبتاً بیانیه‌گونه تبدیل شده باشند....، و حتی پس از پایان خوانش روایت هم تا مدت‌ها ذهنش درگیر وقایع داستان باشد و درواقع تبدیل به فردی آگاه‌تر، آموخته‌تر و نگرش‌مندتر از گذشته بشود، آن هم بدون این که مؤلف اثر، به ارائه «پیام مستقیم» در داستانش مبادرت کرده باشد...). 2- مطابق با نحوه شکل‌گیری متن، به شناسایی و معرفی نقاط قوت و ضعف احتمالی روایت پرداخته می‌شود، مانند: (...، منظور از احتراز آگاهانه و مدیریت شده از بیانیه‌گونه شدن روایت، اجتناب روایت‌پردازانه از صرفاً «بیان» کردن داستان است...، یک داستان حرفه‌ایِ امروزی، مکان چندان مناسبی برای صرفاً «گفتن» رخدادهای داستانی نیست...، ...، ناخواسته و به دلیل من‌گو بودن راوی، متن را به سمت صرفاً بیان شدن سوق ندهیم...، حتی‌الامکان استقلال رأی و عملکرد راوی رعایت شود...، مهم این است که نیت‌های ذهنیِ نویسنده، همچنان در لابه‌لای پیچ‌وخم‌های تصویرسازی‌های داستانی متن مستتر باقی بماند...، «اسم انتخابی» اثر، موجب برملا شدن سوژه داستان نشود...)؛ بنابراین بخش‌هایی که با توصیف‌هایی صرفاً کُلی «بیان» شده‌اند، طبعاً متن را به سمت بیانیه‌گونه شدن و پیام‌های مستقیم سوق می‌دهند، همچنین حداقل بخش‌هایی از گفتگوهای ارائه شده در متن هم، هنوز مطابق با قواعد توصیه شده دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای در متون آموزشی معتبر [برای این منظور پیشنهاد می‌کنم که کتاب ارزشمند «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته «ویلیام نوبل» را مطالعه کنید]، نوشته و تنظیم نشده‌اند و در نتیجه متن را به سمت مستقیم‌گویی‌های غیرمکاشفه‌گرانه سوق داده‌اند، البته همان طور که در انتهای متن هم عرض کرده‌ام، ، این داستان آموزنده و ارزشمند، در صورت تمایل و صلاحدیدتان، به راحتی قابل بازآفرینی برای گروه سنی و تخصصی کودک و نوجوان است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
حمید بابامرادی » یکشنبه 20 تیر 1400
سلام و تحیت خدمت استاد گرامی جناب سلحشوری سپاس از نقد خوبتان، بسیار استفاده کردم در نقد به نکته‌ای اشاره کردید مبنی بر پرهیز از مبادرت به نوشتن پیام‌های آموزنده مستقیم. اگر لطف بفرمایید آن قسمت‌هایی از متن من که پیام مستقیم در آن آمده ذکر کنید و راهکاری پیشنهاد کنید کمک شایانی به من خواهد شد تا آن قسمت‌ها را اصلاح کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت