حس خوب غافلگیری




عنوان داستان : پنجمین درخت
نویسنده داستان : شایان یزدانمهر

دستهایش از فرط سرما یخ زده بود و پاهایش دیگر تاب حرکت نداشت انقدر برف باریده بود که پاهایش تا نزدیک زانو در ان فرو میرفت باد و کولاک هم بیداد کرده بود به طوری که با هر قدمی که جلو میرفت دو قدم ان را به عقب هل میداد تنها کورسوی امیدش دکل سر به فلک کشیده ی بهداری بود همسرش فلورا و فرزند داخل شکمش در کلبه ی جنگلی منتظر او هستند تا با پزشک به نزد انها بیاید فلورا آسم دارند و فرزند داخل شکمش هم بی قراری میکند گویی لحظه ی به دنیا امدنش است.
هیچکس در جاده نبود نه سواری نه پیاده ای انگار همه جا را خاک مرده پاشیده بودند. اگر دکتر نباشد چه، مگر در این برف مغز خر خورده سر کار بیاید فلورا در چه حالی است ای کاش مادرش را از قبل خبر میکردم تا بر بالینش بیاید!
دایم در این افکار بود که صدای مضحک کلاغی رشته ی افکارش را از هم پاره کرد گویی کلاغ هم گرسنه بود و غذایی پیدا نکرده بود و خدا خدا میکرد تا مرد از پا در بیاید تا چشمهای او را را غذای خوشمزه ای برای بچه هایش کند.
بلاخره به هر سختی و مصیبتی که بود خودش را به انجا رساند روی دیوار بهداری بنری بزرگ زده بودند و نوشته بودند به دلیل سردی هوا و مهاجرت همه ی اهالی روستا به شهر این مکان تعطیل میباشد باورش نمیشد همه رفته بودند چرا کسی او را خبر نکرده مگر چنین چیزی ممکن است در همین افکار بود که ناگهان نگاهش به ماشین امداد داخل محوطه افتاد و بسیار خوشحال شد سراسیمه و با عجله داخل شد و بدون اینکه در بزند وارد اتاق دکتر شد دکتر دکتر خدا راشکر که شما اینجا هستید همسرم همسرم داره میمیره لطفا وسایلتان را بردارید تا برویم.
دکتر در حالی که دستهایش را روی بخاری نفتی گرم میکرد فنجان قهوه اش را برداشت وسپس کمی از ان نوشید دستی بر سیبیل هایش کشید و با طمعنینه گفت شما دیگه از کوجا پیدایتان شد عزیز جان معمولا تا حالا باید این منطقه تخلیه شده باشد به زودی قراره اینجا به یه پادگان نظامی تبدیل بشه من هم امده ام وسایلم را جمع کنم و بروم. ولی دکتر شما باید با من بیایید زن من مریضه آسم دارد شما باید کمک کنید نمیدانم تا حالا هم چه بلایی سر او امده' دکتر که حالا جلوی ایینه ایستاده و در حال بستن کروات خود است میگوید من وقت ندارم که با شما بیام عزیز جان امشب عروسی دخترم است و تا همیین الان هم خیلی دیرم شده شما هم بهتره همسرتان را به شهر ببرید و مداوا کنید هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد روستایی چاقویی را که همیشه برای شکار به همراه داشت از جیب پالتوی بلند و سیاهش بیرون اورد و از پشت به او حمله کرد و با دسته ی ان به کمر دکتر کوبید طوری که نقش بر زمین شد و با لگدی محکم دوباره به همان قسمت از کمرش کوبید طوری که خون به شدت از کمر او سر باز کرد و پیراهن سفید و تا نکرده ی او با خون یکی شد دکتر فریاد زد چکار میکنی مردک دهاتی از اولش فهمیدم که تو از اون دهاتی های کله پوکی که حرف تو سرشون نمیره من از شما شکایت میکنم اشغال کله مرد روستایی کروات نیمه باز دکتر را به دور گلویش پیچید و تا آستانه ی خفه شدن ان را فشار داد و گفت باید با من بیایی عزیز جان مگرنه دیدن عروسی دخترت را با خودت به گور میبری حالا زود باش وسایلت را جمع کن تابریم‌. در راه دکتر مدام غر و نق میکرد و حرف از شکایت و مجازات روستایی میزد میگفت شما دهاتی ها همه جا را به هم ریخته اید شهرها را به نکبت کشانده اید و از این قبیل حرف ها روستایی اما حرفی نمیزد و توجهی هم به این حرف های صد من یه قاز نداشت تمام حواسش بیش همسر و فرزند داخل شکمش بود تا امدند برسند دم دم های غروب شده بود برف دیگر نمیبارید در نزدیکی خانه ی جنگلی پنج درخت بود که به چهارتای انها چهار فانوس متصل بود و به هر کدام از فانوس ها صلیبی وصل بود همه جا تاریک بود قطره های برف حول محور فانوس های متصل به درختان پیچ و تاب میخورد و از لبه ی انتهایی انها به روی زمین میچکید صدای هو هوی باد در فضا میپیچید مرد روستایی دکتر را به داخل کلبه هدایت کرد هیچ چیز طبیعی نبود رده های خون بر در و دیوار ‌کلبه مانده بود تمام وسایل خانه به هم ریخته بود دکتر که از ترس زبانش تپق میزد به ارامی گفت پس همسرتان کجاست مرد روستایی لبخنی زد و گفت همسر من پنج سال است که مرده و تو پنجمین دکتری هستی که قرار است زیر ان درخت پنجم کود شوی
عزیز جان!
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
جناب علی‌بیگی نازنین سلام و درود.
اولین و مهم‌ترین ویژگی داستان شما، حس غافلگیری موجود در نوشته است. این ویژگی، از مبانی و اصول مهم داستان‌نویسی است. داستان‌هایی با این ویژگی، خواننده را شیفته خود می‌کنند، اما به یک شرط و آن منطقی بودن و باورپذیری این حس است.
دکتر را با سختی، در سرمای جانسوز و در حالی که خود دکتر مشکل دارد, برای بیماری می‌آوریم که به‌شدت دچار درد است. تا این جا، قشنگ و قابل قبول. اما دونکته:
اولا وقتی دکتر می‌گوید من دارم می‌روم و مثلا فلان مشکل را دارم، بی‌هیچ مقدمه یا خواهش و اصرار و.... چاقو می‌کشد و نه تهدید، که بلافاصله او را زخمی می‌کند. تازه اگر مخاطب این اتفاق را هم (به‌فرض محال) بپذیرد، اتفاق بعدی را نمی‌پذیرد و آن کشتن دکتر در کلبه‌ای است که بیماری وجود ندارد و مرد الکی و یا نقشه او را به کلبه کشانده است. این جا می‌فهمیم که او قبلاً هم با همین نقشه، چهار دکتر دیگر را کشته است؟ چرا برای این که همسرش چند سال قبل فوت کرده و او هر سال درختی به یادش کاشته و روی هر درخت، فانوسی روشن کرده و حالا نوبت درخت ‌‌‌‌‌پنجم است.
این غلوگرایی و نبودن منطق در داستان، مخاطب را پس می‌زند و داستان را کنار می‌گذارد ‌‌
یادمان باشد، داستان، برشی از یک زندگی است و زندگی وقایعی است که ما شب و روز با آن درگیرم. لمسش کرده و می‌کنیم. حتی اگر قرار است غلو هم بکنیم، هیچ اشکال ندارد. منتها،غلو شدن حادثه باید در حد فهم و باور خواننده بگنجد.
مارکز صحنه‌هایی به تصویر می‌کشد که اساسا واقعی نیستند، اما هوشمندانه این وقایع را برای خواننده، باورپذیر می‌کند لذا من و شما می‌خوانیم و لذت هم می‌بریم.
چخوف داستانی دارد تقریبا شبیه داستان شما. آنجا هم مردی پیش دکتر می‌آید و از او می‌خواهد که به روستا بیاید و همسرش را معاینه کند. حتما این داستان را مطالعه کنید و از تجربه‌های این نویسنده توانا استفاده فرمایید.
اشکال‌های املایی و نگارشی فعلا مهم نیست تا بعد.
سالم و سلامت باشید و انشالله در آینده داستان‌نویسی این سرزمین بدرخشید.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
شایان یزدانمهر » یکشنبه 27 تیر 1400
خیلی ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت