دیالوگ‌ها به داستان ضربه زده‌اند.




عنوان داستان : بَد پیله
نویسنده داستان : یاسمن سادات شریفی

یک گاز گنده به تیتاپ زدم. صفحه گوشی را روشن کردم. ساعت ۱۲:۴۵ بود. اوه! یک ربع از کلاس گذشته بود. از پله‌ها بالا دویدم. اولِ راهرو دم در کلاس ایستادم. کیک را با آب قورت دادم. گوشی را تحویل نداده بودم... ولش کن، وقت نبود. آن را انداختم ته جیب جلوی کوله‌ام. خرده های کیک را از روی مقنعه‌ام تکاندم و در زدم.
_ سلام خانم؛ اجازه هست؟
خانم صالحی گفت: سلام، دیر کردی دخترم.
_ مسابقات انشا بودیم.
لبخند صورتی زد: آفرین! پس بیا تو.
صندلی ها مدل امتحانی چیده شده بودند. کلاس شلوغ بود. کوله سنگینم را زمین گذاشتم. با بچه ها خوش و بش کردیم. روی صندلی ام که دم در بود نشستم و کیک و بطری را روی میزم گذاشتم.
محدثه که سمت چپم نشسته بود، به طرف ما برگشت و گفت: راستی بچه ها، اون فیلمه که از خانوم شهبازی گرفته بودند رو دیدین؟
گفتم: نه، جریان چیه؟!
فاطمه از پشت سرم گفت: هیچی این بنده خدا رو انقدر حرصش دادن که جوش آورده. بعد ازش فیلم گرفتن، پخش کردن.
گفتم: وا... راست میگی؟! چه نامرد؛ خانم شهبازی مگه عصبانی هم میشه؟ دیگه ببین بیچاره رو باهاش چی کار کردن.
محدثه گفت: آره دیگه، واسه همین قاضی امروز راه افتاده تو کلاس ها کیف‌ها رو بگرده ببینه کی گوشی داره، پدرش رو در بیاره.
یک دفعه بدنم یخ کرد. ضربان قلبم بالا رفت. جا خوردم. گوشی ام را پس نداده بودم. اگر می آمد کوله مرا می‌گشت چی؟
پرسیدم: کلاس ما هم میخواد بیاد؟
محدثه گفت: خدا کنه بیاد، اون وقت امتحان لغو میشه. و شانه هایش را لرزاند.
لیلا که تا آن موقع سرش در کتاب بود، گفت: آره میاد. کلاس یازدهمی ها تمام شده، بعدش ماییم.
خدایا، حالا چه کار کنم؟ زیپ جلوی کوله‌ام را باز کردم. یواشکی گوشی را آن زیر قایم کردم و آن را با پوست قرمز کیک و بطری آب پوشش دادم. لعنت به من. خانم احمدی گفته بود از مسابقات برگشتی اول گوشی‌ات را در دفتر پرورشی بگذار؛ گوش ندادم.
فاطمه داشت لیلا و محدثه را قانع می کرد. به لیلا گفت مثل اینکه بدت نمیاد جلو همه دفترچه خاطرات تو رو باز کنه و اون گل های خشکش بریزه رو زمین. بعدم دیدی که تا ته ماجرا رو در نیاره کوتاه نمیاد.
محدثه زد زیر خنده: اتفاقاً خوبه که، می‌خندیم. مخصوصا اگه اون شعرها رو بخونه:
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خوشنود باشی و ما رأس کار!
لیلا بلند شد و موهای بلند محدثه را کشید. فاطمه هم با خنده گفت: آره اتفاقاً باید بیاد اول کیف تو رو بگرده، اون اسلایم‌ات رو پیدا کنه بریزه رو کله‌ات؛ فشار فوشورش بده تا مجبور بشیم موهاتو از ته بزنیم.
محدثه گفت: وای نه آجی تو رو خدا.
یک دفعه با صدای باز شدنِ در، جیغ کوتاهی کشیدم و از جا پریدم. عرق سرد کردم و نبضم تندتر زد. فکر کردم ناظم است ولی بهار بود که با برگه‌های امتحانی که کپی گرفته بود وارد شد.
فاطمه گفت: نرگس رو به راهی؟
با سر گفتم: آره.
محدثه گفت: راستی انشاءت رو خوب دادی؟
گفتم: آره گمونم.
چانه‌ام را گرفت: ببینم، رنگت که اینو نمیگه!
لیلا گفت: ولش کن محدثه، شاید حالش خوب نیست.
فاطمه بلند شد. دست انداخت دور گردنم. گفت: اگه آب جوشی چیزی خواستی بگو برم برات بیارم. دستش را نوازش کردم.
خانم صالحی که تا آن موقع داشت در دفتر کلاس چیزهایی می‌نوشت با برگه های امتحان بلند شد.
روی میز زد و گفت: خانوما کافیه.
همهمه‌ی کلاس کم شد.
گفت: برای امتحان که خوندید ان‌شاءاللّه؟!
محدثه با همان لحن گفت: ان‌شاءاللّه!
بچه‌ها خندیدند. آخ جان، امتحان داشت شروع میشد و دیگر خانم قاضی نمی‌توانست کاری کند. خودکارم را برداشتم. خانم صالحی اولین برگه را روی میز گذاشت که در باز شد. از بوی تاید فهمیدم خانم قاضی است، که داخل آمد و دقیقا رو به روی من ایستاد. من سکته کردم. عرق از کنار عینکم چکید. درِ خودکار را باز میکردم و می‌بستم. با خدا عهد بستم که اگر به خیر بگذرد سیصد تا صلوات تا فردا شب می‌فرستم.
خانم قاضی سلام کرد و گفت: ببخشید خانم صالحی، برای بررسی کیف‌ها اومدم.
من دوباره حواسم به لب‌های عجیبش پرت شد. چون لب بالایی‌اش به وضوح از پایینی بزرگتر بود. قد بلند بود و اندام لاغرش او را بلندتر نشان میداد.
خانم صالحی گفت: ولی دارم برگه‌های امتحانشون رو پخش میکنم خانوم.
_ به هر شکل زیاد طول نمیکشه، نگران نباشید.
_ پس برای اینکه از وقت امتحان زیاد نگذره لطفا به عنوان نمونه فقط یک کیف رو بگردید. من ضمانت می‌کنم اینها دخترای خوبین.
_ که به این شکل؛ باشه، چشم.
کلاس غرق سکوت شد. خدایا، خدایا، خدایا سیصد تا صلوات تا آخر شب به اضافه شستن ظرف‌های شام. لطفا کوله مرا بر ندارد. خودکار را می‌بستم و باز می‌کردم. خانم قاضی خم شد و اولین کیفی که به دستش رسید، یعنی درست کوله مرا بلند کرد و گذاشت روی میزم. خدایا باشد، صلوات بی صلوات. دیگر کارم تمام بود. می‌خواستم گریه کنم. مثلا خانم صالحی ضمانت کرده بود. وقتی گوشی را بالا بیاورد من چکار کنم؟! بهانه بتراشم؟ نه، آبرویم را می‌برد. تمام اتهامات به گردنم می‌افتد. اصلا بهتر است فرار کنم.
خانم قاضی زیپ بزرگ کوله‌ام را باز کرد. داخلش فقط کتاب بود. زیپ دوم را باز کرد. زل زد داخل چشمم و دستش را داخل آن برد ولی ناگهان دستش را بیرون کشید و گفت: اه اه قاسمی گندت بزنن. جمع کن کیفت رو. کَفش معلوم نیست به چه شکل آب ریخته با چی‌ قاتی شده اه اه.
و با ایییششش کش‌داری دستش را با دستمال پاک کرد و رفت ته کلاس. ای وایِ من، گوشی عزیزم. کوله‌ام را برداشتم و تکیه‌اش را سمت راست به دیوار دادم. بطری را درآوردم. درش را خوب بستم. گوشی بینوا را از آن افتضاح درآوردم و با قسمت خشک آستر کوله‌ام خشکش کردم و آن را گذاشتم در جیب داخلی‌اش. نگاهی به خانم قاضی انداختم. کیف ساجده را خالی کرده بود و داشت می‌گشت. بچه‌ها همه به او نگاه می‌کردند. داخل کوله‌ام دکمه گوشی را زدم. روشن شد ولی هنوز مرطوب بود. خدایا خراب نشود. ولی قربونت برم، انصافا حال کردم. نجاتم دادی ایول! ششصد تا صلوات تا آخر امشب.
داشتم یک نفس عمیق می‌کشیدم. به خانم قاضی نگاه کردم. یک آینه از کیف ساجده پیدا کرده بود و داشت بیچاره را بازجویی میکرد. به جز چند نفر که پچ‌پچ میکردند کلاس ساکت بود. ناگهان صدای ویبره گوشی بلند شد. آمدم خم شوم و دست ببرم سمت کوله‌ام اما فریاد خانم قاضی بلند شد: ساکت ببینم این صدای چیه؟!
‌ همه ساکت شدند. گوش‌ خانم قاضی صدای آن را مثل صدای خرمگسی شکار کرده بود. الان اگر خم می‌شدم کاملا جلب توجه می‌کردم. زیر چشمی زیپ باز کوله‌ام را نگاه کردم که گوشی لرزانم داخلش را روشن کرده بود. چرا حواسم نبود خاموشش کنم؟! چرا اینقدر حواس پرتم؟ این بار دیگر کارم تمام بود. خانم قاضی گوش‌هایش را تیز کرده بود و با اخم بین صندلی‌ها قدم میزد. با هر قدمش نفسم می‌گرفت و دست و پایم شل تر میشد.
خانم قاضی گفت: خانم صالحی گوشی شما نیست؟ خانم صالحی که همان طور ایستاده بود گفت: نه گوشی من روی زنگه!
خانم قاضی با تهدید گفت: می‌دونستم، من این‌ها رو می‌شناسم. گفته باشم، مال هر کی هست خودش بیاد تحویل بده، وقت کلاس رو نگیره. وگرنه به هر شکل با من طرفه.
کلاس غرق سکوت بود و فقط خرمگس معرکه بود که وز وز می‌کرد.
خانم قاضی غرید: پس همگی، همه‌ی زیپ‌های کیفتون رو به این شکل باز کنید و بذارید رو میز.
باشد خانم قاضی، چشم. من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. اصلا چرا باید اینقدر خودم را عذاب بدهم؟ منتظرم بیایی بالای سرم و بگویم بله ، من گوشی آوردم، اصلا دلم می‌خواست. وقتی به کسی آسیب نزدم به کسی ربطی ندارد. این‌ها چه قوانین مسخره‌ای است؟ مگر الان عصر، عصر تکنولوژی نیست؟! می‌خواهی تهمت بزنی؟ بزن. خدا که خودش می‌داند. راستی خدایا، هرچند دیگر لو می‌روم ولی ششصد تا صلوات ما سر جای خودش.
بسم‌اللّه گفتم و مثل بقیه بچه‌ها زیپ‌های کیفم را باز کردم و آن را روی میز گذاشتم. افسار جسارتم را در دست گرفته یا نگرفته، داشتم در دلم خودم را آماده می‌کردم.
خانم قاضی یک به یک کیف‌ها را می‌گشت و به من نزدیک می‌شد. ازپشت سرم یواشکی یک تکه کاغذ به سمتم دراز شد. آن را از دست فاطمه گرفتم و باز کردم :
_ محدثه صدای ویبره از جلو میومد. مال تو نبود؟
_ نه بابا، بچه شدی؟ :/
_نرگس؛ مال تو هم که نیست دیگه؟!
جواب ندادم. الان خودشان می‌فهمیدند.
خرمگس دوباره شروع کرد به وز وز کردن. خانم صالحی از این که وقت کلاس هدر می‌رفت کلافه شده بود. هوف کشید. به سمت دیوار سمت راست من آمد و به آن تکیه داد. درست رو به رویم بود و کاملا نزدیک؛ به من نگاهی کرد که حتما رنگ طبیعی نداشتم. نگاهش به زیپ باز کوله‌ام افتاد که داخلش روشن بود.
با تعجب لب زد: مال توئه؟
من با شرم و پررویی سر تکان دادم. خانم صالحی دست‌های گرم و خوشبویش را روی دست‌های سرد و خیسم گذاشت. احساس کردم مادرم کنارم است که نگاهم می‌کند و از نوک انگشت‌هایش آرامش به خونم تزریق می‌شود. تبسم کرد و آرام ، بی اینکه کسی بفهمد، گوشی مرا برداشت و داخل جیبش گذاشت و به سمت میزش رفت.
من انگار مسخ شده بودم، فقط نگاه می‌کردم. نمیدانستم میخواهد چکار کند ولی آرام بودم. وقتی خرمگسی که ول کن نبود، دوباره وز وز کرد، خانم صالحی به سمت خانم قاضی رفت. گوشی را نشان داد و گفت: می‌بخشید خانوم، انگار گوشی دخترم بود. من نمیدونستم گوشیش اینجاست. بچه‌ها از همگی عذر می‌خوام.
خدای من او مرا دخترش تصور کرده بود و به جای من عذرخواهی کرد. دلم می‌خواست بروم در بغلش گریه کنم!
خانم قاضی که انگار از رسوا کردن ما شکست خورده بود به گوشی نگاه کرد؛ پوزخند زد و گفت: ایرادی نداره. بچه‌ها کیف‌هاتون رو جمع کنید.
محدثه گفت: به هر شکل خدا رو شکر که کلاس ما به هیچ شکل گوشی نداشت.
خانم قاضی به او اخم کرد و از کلاس بیرون رفت. بوی تاید دوباره از جلوی بینی‌ام رد شد.
کلاس دوباره شلوغ شد، بچه‌ها می‌خدیدند. من در جواب نامه یک لبخند کشیدم و به فاطمه پس دادم.
صبا که میز اول می‌نشست گفت: ولی خانم از دخترتون بپرسید بدپیله کیه؟
خانم گفت: بد پیله دیگه کیه؟
_همون که به دخترتون زنگ می‌زد، اسمش ذخیره شده بود بد پیله! اسم شایسته ای هم بود انصافا.
خانم صالحی خندید، به من نگاه کرد و گفت: از دست شما دخترها!
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. قبلا هم توصیه کرده‌ایم که نویسنده بهتر است از چیزهایی بگوید و بنویسد که وجود دارند یا وجودشان احتمالا بادوام است.
تی‌تاپ قطعا این گونه نیست. به راحتی می‌شود و می‌توان آن را فراموش کرد یا در گذر روزگار فراموشش کرد. البته این بیشتر توصیه است و قطعا قانون نیست.
مثال: مثلا فرض کنید نویسنده‌ای از وایبر نوشته باشد در داستانی. وایبر یک زمانی کار همین واتس‌اپ را انجام می‌داد اما اکنون سال‌هاست که فراموش شده است. خواننده امروز که با این کلمه رو به رو می‌شود هیچ حسی نخواهد داشت. مطلبی بوده که گذشته و اثری هم ندارد.
نویسنده باید سعی کند داستانی بنویسید که با گذشت زمان گرد کهنگی روی آن ننشیند و برای خواننده آشنا بماند. به این دلیل است که نویسنده‌های بزرگ اتفاقا از مسائل وجودی می‌نویسند، مسائلی که در تمام دوران بخشی از دغدغه و زندگی نویسنده بوده‌اند. البته گفتم توصیه است و باید به این موضوع توجه کنید، مگر بنا به تصمیم خود شما و به دلایلی که نزد شماست از این کلمه‌ها و ابزارها که چیز نیستند (و وجودشان وابسته به زمانه است) استفاده کند.
حالا جای تی‌تاپ اگر چیز دیگری بود؟ مثلا کیک بود چه توفیر داشت؟
یا بوی تاید که در انتهای داستان هست؟ به راحتی می‌شد گفت بوی مثلا خشک‌شویی می‌داد. این بود آشناتر است تا بوی تاید
2. در دیالوگ‌نویسی به ایجاز توجه کنید. دیالوگ نباید به ورطه «سلام خانم، اجازه هست؟ و در جوابش «سلام دیر کردی دخترم» بیافتد.
نویسنده با زرنگی و ایجاز باید از دیالوگ‌هایی که در ذهن خواننده شکل می‌گیرد و نیازی به گفتنش نیست بگذرد.
خب دختر اگر جازه بگیرد «از خانم اجازه گرفتم و آمدم بروم سر جام بنشینم گفت دیر کردی؟
تا آمدم چیزی بگوید یکی از بچه‌ها گفت «مسابقه انشا بود.»
مثلا این طوری. هم دانش‌آموز وارد کلاس شده هم واکنش معلم را داریم هم کم کم با فضای کلاس آشنا می‌شویم.
این مسئله دیالوگ‌نویسی که گفتم متأسفانه در سرتاسر داستان وجود دارد و دیده می‌شود که خب به داستان ضربه زده است.
موضوع فیلم گرفتن از خانم معلم باید هنرمندانه‌تر از این حرفها وارد داستان شود.
اگر یک بازنگری در داستان بکنید خواهید دید از این دست دیالوگ‌ها بسیار است
مثلا «نرگس خوبی؟»
گفتم آره.
واقعا نیازی به این صحبت‌ها به‌خصوص در داستانی کوتاه و چند صفحه‌ای نیست. داستان باید مثل کوه یخ باشد. تنها بخش کوچکی از ان نمایان باشد و مابقی را خود خواننده به دنبالش بگردد.
3. ضعفی که در دیالوگ‌ها هست به داستان شما ضربه زده است. داستانی که البته مضمون بسیار ساده‌ای دارد و این سادگی اتفاقا موجب می‌شود که داستان نوشتن ازش سخت‌تر شود.
کارور استاد نوشتن از موضوعات ساده و روزمزه است، حتما محض تجربه‌اندوزی داستان‌های او را بخوانید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت