داستان ناتمام، قابل نقد نیست!




عنوان داستان : هنوز نامی برای داستان انتخاب نکردم.
نویسنده داستان : محمود تباشیر

بسم ربّ الشهداء و الصدیقین
با صدای الله اکبر اذان که از بلندگوهای مسجد به گوش می رسید بیدار شدم اما حسّ و حال بلند شدن نداشتم و با بی حالی در رختخوابم از این دنده به آن دنده می شدم؛ فکر کردن به کاری که امروز موعد انجام آن بود حس و حال نفس کشیدن را هم از من گرفته بود!
بر عکس منِ بی حال ، شب های بی بی جان با ذکر و دعا سپری می شد؛ یا در رختخوابش تسبیح به دست یا در سجاده اش مشغول به خواندن نماز شب!
از وقتی همخانه ی بی بی شدم یاد ندارم که یک شب درست خوابیده باشد؛ هر شبِ بی بی همینطوری سپری می شود؛ من اما خیلی هنر کنم برای نماز صبحم از رختخوابم بلند می شوم و دورکعت نماز را خواب و بیدار می خوانم.
نمی دانم دیگر کی بناست من هم مثل بی بی اینطور با اشتیاق نماز بخوانم و لحظه ای تسبیح از دستم جدا نشود؟! شاید هیچوقت! شاید هم خیلی دورتر! آن موقع که همسن و سال بی بی شدم.
در حال خواب و بیداری در فکر و خیالات خودم غوطه وربودم که بی بی با همان صورت مهربان و با همان لبخند همیشگی آمد سراغ من و صدایم کرد: «پاشو دختر گلم پاشو سجاده را جمع نکردم تا شما هم نماز صبحت را بخوانی! بلند شو و به من هم دعا کن!»
نگاهم را در چشمان مهربانِ بی بی که با وجود همه ی چین و چروک های دور و بر آن همچنان شور جوانی در آن موج می زد گره زدم و با خنده گفتم: بی بی جونم اونی که باید دعا کنه شمایی نه من! آمدم جمله دومم را بگویم که بی بی همانطوری که از من فاصله می گرفت و به سمت سماور گوشه اتاق حرکت می کرد با همان صدای گرم و صمیمی اش بلافاصله گفت:« جوانی که درِ خانه خدا به نماز وایمیسته از هزار تا مثل من ارزشش بالاتره!»
همیشه عادتش بود نمی گذاشت کسی از او تعریف کند؛ سال ها بود که همه، بی بی جانِ ما را شناخته بودند که چه نفس گرمی دارد !
از جا بلند شدم و برای گرفتن وضو به داخل حیاطِ خانه و به طرف حوض آبی رنگی که حالا دیگر آبی اش خیلی هم آبی نبود و چند تا ترک هم برداشته بود رفتم تا با بوی گل های یاس باغچه کنار آن ؛ خواب از سرم بپرد و آن وقت یک وضوی پر ملات بگیرم!
در حال وضو گرفتن بودم که صدای زنگ تلفن خانه ی بی بی به صدا در آمد! سریعتر وضویم را گرفتم و سراسیمه خودم را به داخل اتاق رساندم تا ببینم که چه کسی بوده که این موقع صبح، رعایت حال بی بیِ ما را نکرده و زنگ زده یا چه اتفاقی افتاده که نمی شده تا صبح صبر کنند و الان تماس گرفتند؟!
داخل اتاق که رسیدم بی بی داشت خیلی آرام و با طمأنینه با آن طرف تلفن سلام و احوالپرسی می کرد؛ من اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و هزار فکر و خیال منفی ذهنم را دور می زد، نکند برای بابا یا مامان اتفاقی افتاده که به اینجا زنگ زدند؟!
آخر من دانشجوی ترم دوم بودم و هنوز یکسال هم نشده بود که از شهرستان به تهران آمده بودم که خیرِ سرم درس بخوانم و به یک جایی برسم. از لحن حرف زدن بی بی متوجه شدم که خاله زهراست و دارد با بی بی قول و قرارهایی می گذارد که من در جریان آن نبودم!
آرام به سمت سجاده حرکت کردم و مثل همیشه و با همان حال و هوا نماز صبحم را خواندم و سجاده گل گلی بی بی را جمع کردم و روی طاقچه کنار عکس دایی جان و بابابزرگ قرار دادم و به سمت رختخوابم رفتم تا شاید بشود یکساعت دیگری را بخوابم !
نمی دانم چه موقع خوابم برد اما با صدای زنگ گوشی تلفنم از خواب پریدم و سراسیمه نگاهی به ساعت دیواری که سال هاست روی دیوار این خانه جا خوش کرده و یک دنیا خاطره از کودکی ام را با خودش به همراه دارد کردم که دیدم آن هم مثل من خوابش برده ؛ انگار همه چیزش را با من هماهنگ کرده بود؛ درست همان ساعتی که من خوابیده بودم؛خوابیده بود با این تفاوت که من الان بیدار شدم اما این ساعت قدیمی هنوز خوابِ خواب است.
وای که من هم چقدر خوابم می آمد اما دیگر وقت خوابیدن نبود؛ دوستم مهری پشت در منتظر من بود و من هم که دیر بیدار شده بودم باید خیلی سریع لباس هایم را می پوشیدم و می رفتم.
همینطور که گوشی به دست با مهری صحبت می کردم و دنبال بهانه می گشتم تا دیر آماده شدنم را گردن چیزی بیندازم، دیدم بی بی با یک لقمه ی آماده نان و پنیر و گردو به سراغم آمد و با همان لحن مهربان همیشگی گفت: چقدر بگم سحر خیز باش دختر! هم کارهات را هول هولی نمی کنی هم سر حوصله صبحانه می خوری! راست می گفت از وقتی اینجا آمده بودم به غیر از روزهایی که کلاس نداشتم سر سفره ی صبحانه کنار بی بی ننشسته بودم!
صدای بی بی به آنطرف گوشی هم رسید و نگذاشت که دروغی هم بگویم. مهری هم با عصبانیتی که آمیخته با مهر و محبت دوستانه اش بود گفت: « زود بیا تا بریم ؛ وگرنه به کلاس استاد رحمانی نمی رسیم! من دم در منتظرت هستم.»
من هم لقمه ی نان در دست، کفش هایم را به پا کردم و از همان ایوان خانه با بی بی خداحافظی کردم!
*********
دانشگاه خیلی شلوغ شده بود و غیر از دانشجوها، مردم عادی هم آمده بودند؛ اصلا یادمان رفته بود که امروز قرار است یکی از شهدای گمنام را در دانشگاه ما تشییع و تدفین کنند!
از وقتی بنر اعلان این تشییع را دیده بودم دلهره عجیبی وجودم را فرا گرفته بود؛ نمی دانم شاید این شهید گمنام من را به خاطرات دوران کودکی ام گره می زد ؛ آن زمانی که من و دختر خاله ها و پسرخاله ها توی حیاط همین خانه ای که الان دیگر بخاطر مهاجرت ما و مشغله های خاله زهرا و خاله فاطمه از رونق افتاده بود؛ دنبال همدیگر می دویدیم و حسابی شیطنت و آن قدر سر و صدا می کردیم که صدای همه در می آمد؛ در و دیوار خانه هم از دست ما عاصی می شدند.
هیچوقت آن روز را یادم نمی رود که وسط سر و صداهای ما ناگهان زنگ خانه بی بی زده شد و چند تا مردی که از وضعیت لباس و چهره شان معلوم بود نظامی هستند وارد خانه و مهمان اتاق تر و تمیز بی بی شدند و بعد از چند دقیقه صدای شیون مادرم و خاله ها بلند شد .
ما بچه ها سریع به طرف اتاق دویدیم و همینطور که به بلند بلند گریه کردن مادرهایمان نگاه می کردیم ناگهان چشممان به صورت مهربان بی بی افتاد که خیلی آرام قطرات اشک از روی گونه های سرخش می لغزید؛ اما این اشک ها مانع از جلوه گری و صلابت بی بی نمی شدند؛ درست است که بی بی آن موقع جوان تر بود و مثل الآن این قدر ها هم بی بی نشده بود اما همیشه صلابت و بزرگی اش جلوه گری می کرد.
آخر بابابزرگ خیلی قبل تر ها آن موقع که من هم به دنیا نیامده بودم در جبهه شهید شده بود و مسئولیت این زندگی به دوش بی بی افتاده بود؛ از همان وقت بود که بی بی چشم انتظار دایی مهدی شده بود؛ پدر، شهید شده بود اما خبری از پسر نبود؛ تا سال ها نمی دانستیم دایی هم شهید شده یا اسیر تا اینکه آن روز که اشک های غلطان بی بی و شیون مادر هایمان با هم در آمیخته شده بود؛ خبر از پیکری آورده بودند که تازه تفحص شده بود و از پلاک همراه آن متوجه شده بودند این پیکر دایی مهدی است.
چند روز بعد هم که در بین شلوغی جمعیت و روی دستان همسایه ها و اقوام دور و نزدیک؛ تابوت دایی که پرچم سرخ و سبز و سفید وطن به دورش پیچیده بود به بهشت زهرا برده شد.
امروز با دیدن شلوغی دانشگاه به یاد خاطره تشییع دایی افتاده بودم و یک حسّ غریبی من را به این شهید گمنام وصل می کرد. از یک طرف نفس راحتی کشیدم که با وجود این تشییع؛ دیگر کلاس استاد رحمانی برگزار نمی شود و من هم از کنفرانسی که باید می دادم و فکر و خیال آن از دیشب تا آنموقع نفسم را در سینه ام حبس کرده بود راحت شده بودم؛ از یک طرف هم حضور در مراسم این شهید گمنام حال و هوای عجیبی به من داده بود.
برایم جالب بود که بهناز و چند نفر از بچه های دیگر دانشگاه که خیلی در این فضاها هم نبودند و مدام پُز مهمانی های شبانه شان را می دادند یک گوشه مراسم ایستاده بودند و انگار این شهید گمنام روی آنها هم تاثیر گذاشته بود و گمنامی اش داشت به این ها هویت می داد.
درست است که من هم بیش از حدّ مذهبی نبودم اما بالاخره چادر به سر بودم و مثل این ها هم موقع ارتباط با نامحرم احساس راحتی نمی کردم که البته تا همین جایش را هم مدیون دعاهای بی بی بودم و درخواستی که کنار مزار بابابزرگ و دایی مهدی کرده بودم که خودشان هوایم را داشته باشند و نگذارند بیراهه بروم.
در همین فکر و خیال ها غوطه ور بودم که ناگهان با صدای گروه موزیک انقلابی که نوازندگانش یک عدّه سرباز هنرمند بودند و از اول صبح تا آن موقع انتظار می کشیدند تا برای استقبال رسمی از شهید گمنام خودنمایی کنند و با مارش و ... دل ها را برای پذیرایی از این شهید گمنام آماده کنند به خودم آمدم.
بعد از استقبال رسمی با صدای نوحه و روضه آقای هاشمی که از دانشجوهای انقلابی دانشگاه بود؛ تابوت آراسته شهید که مثل تابوت دایی دورش پرچم ایران کشیده بودند و دسته گلی هم روی آن قرار داده بودند روی دست جمعیت در حرکت شد و ما خانم ها هم پشت سر آقایان به حرکت افتادیم.
نمی دانم چرا و به چه علّت اما اشک امانم را بریده بود و همین طور که دنبال این شهیدی که اسم و رسمش را هم نمی دانستم در حرکت بودم فقط اشک می ریختم و ناله می زدم!
نا گفته نماند که از آن روز به بعد؛ ارادت قلبی ویژه ای به این شهید گمنام پیدا کردم و تقریبا هر روزی که به دانشگاه می رفتم؛ قبل یا بعد از کلاس هایم سر مزارش می رفتم. همدم لحظه های دلتنگی ام شده بود و هر موقع از هر جا و هر کس دلم می گرفت با او درد و دل می کردم!
آن روز وقتی به خانه برگشتم؛ خاله زهرا آنجا بود و توی آشپزخانه مشغول درست کردن سوپ برای بی بی جان بود. وارد خانه که شدم طبق عادت همیشگی ام اول سراغ بی بی آمدم و دستم را بر گردنش قلاب کردم و صورت بی بی که مثل شمع روشن وسط سیاهی و تاریکی خانه می درخشید را بوسیدم و دم در آشپزخانه هم از همان راه دور ؛ سلام و علیک گرمی نثار خاله زهرا کردم؛ حقیقتش خاله زهرا کمی وسواس داشت و از بوسیدن و اینطور کارها ها هم خوشش نمی آمد.
به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم و آمدم تا از شور و حال مراسم امروز دانشگاه برای بی بی بگویم. وارد سالن که شدم قبل از اینکه من چیزی بگویم بی بی که انگار از برق نگاهم فهمیده بود امروز دانشگاه خبرهایی بوده؛ پیش دستی کرد و گفت: خوب دختر گلم! بگو ببینم امروز دانشگاه چه خبر بوده؟!
من که کمی از این حرفِ بی بی؛ جا خورده بودم جلوتر رفتم و دست بی بی را بوسیدم و گفتم جای شما حسابی خالی بود؛ امروز یک شهید گمنام مهمان دانشگاه ما بود، یعنی مهمان که چه عرض کنم خودش میزبان است و بناست نگهبان و نگهدار دانشگاهمان باشد!
شروع کردم از حال و هوای مراسم و اینکه چقدر جذبه این شهید روی دانشجوهای غیرمعتقد دانشگاه هم اثر گذاشته بود می گفتم که دیدم بی بی به گریه افتاد و از گریه کردن هق هقش بلند شد.
خاله زهرا که با این هق هق ها متوجه گریه های بی بی شده بود، با یک لیوان آب سریع خودش را به بی بی رساند و کمی با تشرّ به من نگاه کرد و گفت: بسه دیگر دخترجان! مگه نمی بینی بی بی طاقت نداره و یاد بابابزرگ و دایی میفته؟!
بی بی همینطور که آرام آرام آب را می نوشید تا توان حرف زدن پیدا کند ؛ لیوان را از لب هایش جدا کرد و گفت : نه زهرا جان! چکار این دختر داری؟! من دلم به حال مادر این شهید می سوزد که چندین و چند سال است منتظر برگشتن پسرش است الان هم نمی داند که پسرش برگشته!
بی بی راست می گفت؛ او به چیزی حواسش بود که من ذره ای هم به آن فکر نکرده بودم. فقط حال و هوای ویژه تشییع این شهید را دیده بودم اما حواسم به پشت پرده این تشییع با شکوه که جای خالی مادر چشم انتظار این شهید است نبود...
***************
بعد از ظهر بود و هوا کمی خنک شده بود؛ طبق عادت همیشگی ایوان و حیاط خانه را آب و جارویی کردیم و یک قالیچه قرمز رنگ خوشگل را توی ایوان خانه پهن کردیم و نشستیم...
نگاهی به سمت بی بی که در حال هم زدن معجون خاکشیر و بید مشک اش بود کردم و گفتم : بی بی جان! بعد از شهادت دایی هیچوقت شده خوابش را ببینی ؟!
بی بی طوری که انگار من سوال بی ربطی پرسیده باشم نگاهی به من کرد و گفت مگه میشه یه مادر خواب پسرش را نبینه؟! من توی خواب و بیداری مهدی را می بینم!
خیلی مشتاقانه و طوری که التماس جواب سوالم از چشمان و قیافه ام پیدا باشد نگاه کردم و گفتم تا حالا شده دایی راجع به ما هم حرفی بزنه یا سفارشی بکنه؟!
آخر من هیچوقت دایی را ندیده بودم! من هنوز به دنیا نیامده بودم که دایی و بابابزرگ به جبهه رفته بودند و تنها تصویرذهنی من از دایی و بابابزرگ همان قاب عکس های روی طاقچه و عکس های یادگاری در آلبوم پر رمز و راز بی بی و حرف هایی بود که از مادر و خاله ها و بی بی جان شنیده بودم. برایم جالب بود که دایی بعد از شهادتش ما را هم می بیند یا نه؟!
مشتاقانه به دهان بی بی نگاه می کردم و گوش هایم را مثل آنتن رادیوی قدیمی کنار سماور بی بی بالا داده بودم تا ببینم بی بی بالاخره حرفی می زند و پرده از اسرار مگویش بر می دارد یانه! بی بی اما با همان طمأنینه همیشگی اش داشت معجونش را توی لیوانها می ریخت و منتظر بود تا کارش تمام شود و بعد حرف بزند!
بعد از آنکه بی بی لیوان را به دستم داد با صدایی لرزان که معلوم بود با بغض گلویش آمیخته شده گفت: بعد از آنکه پدربزرگت حاج محمّد شهید شد و خبری از دایی مهدی ات نبود؛ خیلی دل نگران بودم تا اینکه یک شب بابابزرگت را در خواب دیدم که به من گفت نگران مهدی نباش همینجا پیش هم هستیم ؛ از اینجا بود که فهمیدم مهدی هم شهید شده!
به حاج محمّد گفتم بگو بیاید تا ببینمش اما حاجی گفت فعلا جایی مشغول است کارش که تمام شد خودش می آید!
چند ماهی گذشت تا بالاخره مهدی را در خواب دیدم که آمد همین جا توی ایوان خانه کنارم نشست و سراغ همه را گرفت و بعد هم گفت به مهدیه بگو هوای این دختر خواهر ما را داشته باش!
آخر مادرم و دایی جان دوقلو بودند برای همین اسم مامان را گذاشته بودند مهدیه و اسم دایی جان را گذاشته بودند مهدی!
بی بی جان لیوان شربتش را نوش جان کرد و بعد از آنکه آخرین قطراتش را هم قورت داد به حرفش ادامه داد و گفت: آن موقعی که من این خواب را دیدم؛ مادرت تو را باردار بود اما خودش هم خبر نداشت یعنی هیچ کس نمی دانست تا اینکه چند وقت بعد متوجه شدیم مادرت باردار است.
خوابم را فراموش کرده بودم تا اینکه تو به دنیا آمدی و وقتی دیدم بچه دختر است یاد حرف مهدی توی خواب افتادم که گفته بود به مهدیه بگو هوای این دختر خواهر ما را داشته باش!
بله دخترگلم! حالا حالا ها مانده است که ما بفهمیم کسی که در راه خدا شهید می شود چه مقامی دارد و کجاها سیر می کند!
من مشتاقانه داشتم به حرفهای بی بی در مورد دایی که خیلی برایم تازگی داشت گوش میکردم که ناگهان مثل اینکه کسی جلوی دهان بی بی را بگیرد؛ بی بی صحبت هایش را قطع کرد و گفت: خوب تو حالا بگو ببینم خودت تا به حال خواب دایی را ندیدی؟! و من با یک حالت افسوس و شرمندگی خاصی؛ نگاهی به بی بی جان کردم و با تغییر جغرافیای صورت و لب هایم جواب منفی ام را ابراز کردم!
بی بی هم مثل خانم دکترهایی که به مریضشان اطمینان می دهند که با زدن این آمپول خوب میشوند به من گفت: خوب شما نذر کن چند شب نماز شب بخوانی و در عوضش دایی را به خوابت ببینی!
من هم شبیه مریض هایی که از آمپول زدن واهمه دارند گفتم من و نماز شب؟! و این جمله یکی از باصداقت ترین جملات عمرم بود، آخر من و دل کندن از خواب شب؛ واقعا سخت و غیرممکن بود! اما راستش از همان موقع قلقلی ام شد که برای نماز شب بیدار بشوم و در عوض ارتباطم با عالم آخرتی شهداء وصل بشود!
برای همین تصمیم گرفتم که حتما امشب برای نماز شب بیدار بشوم؛ اما از بخت بد و شانس نداشته ام؛ وقتی من در خواب ناز بودم گوشی تلفنم حالش بد میشود و من هم که خواب بودم و نتوانستم به فریادش برسم آن هم به حال بدش ادامه داده بود و شارژش تمام شده بود و در نتیجه ساعتی که کوک کرده بودم؛ بیدارم نکرد!
اما گوشی تلفنم باید بداند که نمی تواند جلوی اراده من برای خواندن نماز شب را بگیرد و تمام تلاشم را خواهم کرد تا در شب های بعد بتوانم سجاده نماز شبم را پهن کنم و شاید از پس این نماز شب خواندنها ، سیم ارتباط من و دایی مهدی هم وصل شد!
*****************
الان درست شب پانزدهمی است که توانستم برای نماز شب بیدار بشوم اما هنوز مشکل ارتباطی حل نشده و انگار بنا نیست لیاقت دیدن دایی مهدی در خواب نصیب من بشود!
در حال خواندن زیارت عاشورای بعد از نماز شبم بودم که بی بی نمازش تمام شد و مشغول گفتن تسبیحات شد؛ من هم بلافاصله و بدون معطلی با یک حسرت خاصی نگاهی به بی بی کردم و گفتم: بی بی جان الان دقیقا پانزده شب است که من دارم نماز شب می خوانم اما دایی به خواب من نیامده!
بی بی هم با امیدواری تمام گفت من مطمئنم که بالاخره توی همین شب ها خواب دایی مهدی را می بینی!
نمی دانم چرا اما با گفتن این کلمات بی بی چراغ امیدی که داشت در دلم خاموش میشد دوباره شعله ور شد و عزم و اراده ام ‌را برای بیدارشدن در شب های آینده قوی تر کرد!
*****************
بله همان طور که بی بی گفته بود بالاخره خواب دایی مهدی را دیدم با همان شکل و شمایلی که در عکس های آلبوم دیده بودم و البته یک شال سبز که آخرهای مکالمه ام با دایی از او هدیه گرفتم!
اینکه بین من و دایی چه گذشت و چه گفتیم بماند تا به موقعش بگویم اما الان تنها سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که تعبیر این خواب چیست؟! بخصوص هدیه گرفتن آن شال سبز رنگ خوشگلی که یادآوری زیبایی اش هم من را درگیر خودش می کرد...
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای تباشیر سلام
نوشته شما را خواندم. آنطور که در پیامتان برای منتقد نوشته بودید، داستان شما ناتمام است و حتی هنوز نامی هم برای آن انتخاب نکرده‌اید! این که در کودکی در سن ۱۰ سالگی تمرین نوشتن داستان کرده‌اید و یک داستان کوتاه نوشته‌اید خبر خوبی است اما کافی نیست. بدون مطالعه داستان و یاد گرفتن مبانی داستان‌نویسی درست مانند کسی هستید که به معماری علاقه دارد و حتی نقاشی‌های خوبی هم در کودکی داشته است اما نمی‌توان به او طراحی ساختمانی را سپرد. نوشتن داستان در کودکی جنبه سرگرمی دارد اما نوشتن داستان برای کودکان کاری کاملا جدی و حرفه ای است. بزرگان داستان‌نویسی و اساتید داستان کم‌شماری هستند که قادر به نوشتن داستان کودک هستند.
به نظر من مهمتر از آغاز داستان به سرانجام رساندن و پایان داستان است. پایان داستان جایی است قهرمان داستان پس از پشت سر گذاشتن موانع بسیاری بالاخره به هدف دست می‌یابد یا شکست می‌خورد و ناکام می‌ماند. اگر نمی‌دانید پایان داستان‌تان کجاست به این معنی است که هنوز طرح کاملی ندارید. طرح ناقص یعنی شخصیت‌پردازی ناقص و ماجرای ناقص! کار منتقد ارائه پیشنهادهایی برای بهبود داستانی است که از نظر نویسنده تمام شده‌است.
لطفاً داستانتان را کامل کنید و این بار داستان تمام شده را برای پایگاه نقد داستان بفرستید تا کمبودها و نواقص احتمالی داستان مشخص شود.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت