کاربردهای داستانی




عنوان داستان : پُکِ آخر
نویسنده داستان : رستار افسری

امروز بالاخره به آرزوم می رسم. آرزویی که از کودکی در سر داشتم، آرزوی پرواز. هیچوقت نتوانستم آن بالنی که دوست داشتم را بسازم. ولی بدون آن هم می شود به خوبی پرواز کرد. کمی می ترسم ولی چاره ای نیست. اینجا آخرش است. آخر همه چی. به خودم نهیب می زنم: — نباید بترسی، یک بار برای همیشه بزارش کنار.
بچه که بودم خیلی می ترسیدم. از خیلی چیز ها وحشت داشتم. اما هیچوقت از ارتفاع نترسیدم، از بالا رفتن، بالا رفتن را دوست داشتم. همین حالا، توی این اتاق که فکر کنم طبقه چهارم مسافر خانه باشد، کنار پنجره، دارم از نگاه کردن به آدم های آن پایین لذت می برم. نه اونقدر به آن ها نزدیکی که آزارت بدهند و نه اونقدر دوری که احساس تنهایی کنی. آدم ها از این بالا خیلی کوچکند، از بالا که نگاهشان می کنی قابل ترحم به نظر می آیند. کسی چه می داند؟ شاید همین الآن کسی دارد از بالا به من نگاه می کند و مرا مسخره می کند. اما به جهنم. از این جهنم می ترسم. از این سکوت. سنگینی کاردِ توی جیبم آتش این سکوت را داغ تر می کند.

آفتاب کمرنگی فضای شهر را در برگرفته است. امروز هم یکی از آن بعدازظهرهای روز جمعه اواخر آبان است که آدم خیال می کند دنیا به آخرش رسیده است. از روی عادت نگاهی به ساعت مچی ام می اندازم. عقربه های بزرگ و کوچک منطبق بر هم و روی عدد دوازده ایستاده اند. ثانیه گردش چند ثانیه ای جلوتر تکان های ریزی می خورد، اما او هم مدتهاست از پیشروی می ترسد. سیگاری گوشه لبم می گذارم، فندک می زنم، شعله ای گرم و نارنجی رنگ مثل حیوانی درنده که درِ قفسش باز مانده باشد وحشیانه از فندک بیرون می جهد و اکسیژن اطرافش را حریصانه می جوید و می بلعد. به این شعله وحشی چشم می دوزم که همین دو ساعت پیش می خواست دست آرش را بسوزاند. باز پدرش را خشمگین کرده بود. اما کیوان نمی داند، این شعله تا مدتها جسم و روح آرش را می سوزاند، می خورد و می سوزاند، جای سوختگی می ماند و روح را هم می سوزاند،کیوان این را نمی فهمد، زود پریدم، نفهمیدم، خودم را میان آن ها دیدم، فندک را گرفتم، کاردی که نفهمیدم از کجا آمد توی دستم بود، درگیر شدیم و زد و خورد، کیوان نمی فهمد آتش می سوزاند. کاش می فهمید.

پکی از سیگار می گیرم و دودش را به سمت ابرها می فرستم، خورشید خیال درآمدن از پشت ابر های خاکستری و نیمه خاکستری را ندارد. بچه که بودم خدا را به شکل خورشیدی بزرگ تصور می کردم که همه کار های مرا ریز و درشت می بیند. اما خاطرم نمی آید تصویر خاصی از شیطان در ذهنم متصور شده باشم.

من انگار تازه از خواب بیدار شده باشم هراسان بودم. نگاهم در نگاه پرسشگر پدر تلاقی کرد. از آن نگاه ها که دل آدم را می لرزاند. از آن نگاه ها که دیگر قدرت دفاع کردن از خودت را از دست می دهی. نسخ شده بودم. بدنم یخ کرده بود. تازه متوجه شدم کیوان کنار دستم نیست. غیبش زده بود. آن هم درست روزی که باید خودم را به پدر ثابت می کردم. دوست داشتم یقه اش را بچسبم و بگویم من هم می توانم مورد اعتمادت باشم. من احمق نیستم. دست کم آنقدر که فکر می کنی احمق نیستم. قبل از آنکه ته سیگار را از پنجره بیندازم با آتیش سرخش سیگار بعدی را روشن می کنم. خورشید خیال آمدن از پشت ابر لعنتی را ندارد. گفت:«کیوان کجاست؟»
صدای تپش قلبم را که می خواست از سینه ام بیرون بزند می شنیدم. چنان محکم زد که با صورت به کف آسفالت خوردم. بستنی توی صورتم له شد. اما همه اینها ترسناک تر از نگاه پدر نبود، آتش از چشمانش می بارید:«گفتم حواست به برادرت باشه احمق»
احمقش را غلیظ گفت. «گفتم اون کوچیکتره احمق»
احمقش را غلیظ گفت.«گفتم دستش رو ول نکن احمق» همیشه احمقش رو غلیظ می گفت. من گریه می کردم.

کیوان جلوی مغازه ای میخکوب شده بود.بالاخره پیداش شد. اما این از خشم پدر کم نکرد. داد می زدم غلط کردم. دست و پا می زدم. دستم را محکم گرفته بود. بالا و پایین می پریدم. دستم را ول نمی کرد. مشت و لگد می زدم. از تصمیمی که گرفته بود اطمینان داشت. شاید از جای دیگر عصبی بود شایدم فقط من بودم که عصبیش می کردم. مرا کشان کشان به سمت فیتیله چراغ نفتی برد. انگار گوسفندی را به سلاخ خانه ببرند. مادربزرگ جواب نگاههای ملتمسانه مرا با دعا کردن می داد.

تمام آن شب را توی کمد خودم را حبس کردم. کسی سراغم نیامد. تمام وقت به ساختن یک بالن فکر می کردم. به این فکر نمی کردم که از پس ساختنش بر می آیم یا نه، فقط می خواستم یکی بسازم و با آن به آسمان بروم و دور شوم. به جایی بروم که پدر نباشد، پدری که هر بار با من حرف می زد چشمانش جای دیگری را نگاه می کرد. مادربزرگی نباشد که نصیحت کند، راجع به دوزخ حرف بزند. آن شب توی کمد به حرف هایش فکر می کردم:«اگه بابات ازت راضی نباشه، خدا هم ازت راضی نیست، خدا ازت راضی نباشه تا ابد تو آتیش جهنم می سوزی». بعد گفت:« آتیش جهنم بارها از آتیش دنیا سوزاننده تره».
خودم را توی بالن تنها نمی دیدم، کسی با من همسفر بود، کسی که فرق داشت با همه کسانی که می شناختم، خرمن موهایش در باد می رقصید و لبخند به لب داشت، زنی که شبیه عکس های مادرم بود، بهش مادر می گفتم، مادر در آن بالن بین زمین و آسمان مرا خیلی دوست داشت، بدون مرز.
آن شب توی کمد با احساسی آمیخته از ترس و گناه به خواب رفتم. الآنم احساس گناه می کنم. این گناه را هیچ آتشی پاک نمی کند.

کفش و جورابم را در میاورم، لب پنجره می نشینم، پاهایم را معلق می کنم، نسیمی پنجه هایم را نوازش می دهد به شهر نگاه می کنم و سیگار بعدی را روشن می کنم، همه شهر زیر پایم است، احساس خوبیست، مردم سرشان پایین است، کسی به من نگاه نمی کند، این هم احساس خوشایندیست، کسی تو را نبیند. ساعت مچی ام را باز می کنم. از پنجره به پایین رهایش می کنم. با سرعت به سمت پیاده رو سقوط می کند. یک شکل هندسی نامربوط که به دایره ای بی ریخت شباهت دارد و کدر است و به صورتی کمرنگ می زند روی مچ دستم دهن کجی می کند. تقریبا به اندازه صفحه یک ساعت مچی است بلکه هم کمی بزرگتر. دیگر لزومی ندارد پنهانش کنم. آخرین سیگاری که می سوزد را به سمت دستم نزدیک می کنم. دستم را گرم می کند. نمی توانم بیشتر نزدیکش کنم. جرأتش را ندارم. آتش می سوزاند. روح و جسم را با هم می سوزاند. آخرین پک را از سیگار می گیرم و سیگار را درون پاکت خالی له می کنم. پاکت را از پنجره به سمت پیاده رو پرت می کنم. به گوشه ای داخل پیاده رو می افتد. به بالا نگاه می کنم. به خورشیدی که هنوز هم پشت ابر هاست. چاقویی که خون رویش خشک شده را هم پرت می کنم و آن هم می رود. رها می شود. به پایین نگاه می کنم، به کف پیاده رو، هنوز تک و توک آدم در حال آمد و شد هستند. اما نمی خواهم از بالا به آدمها نگاه کنم، این کار همیشه هم لذت بخش نیست.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
چند روزی است که داستان شما را خوانده‌ام و باز امروز به سراغ داستان‌تان رفتم. شما خوب بلدید روایت کنید. یعنی می‌توانید گلیم داستان‌تان را از آب بیرون بکشید. اما این به آن معنی نیست که ضعف در داستان شما نباشد. حتی در همین روایت کردن. شما داستان را به صورت اول شخص روایت می‌کنید اما در یک جای داستان‌تان این‌طور می‌نویسید: «به این شعله وحشی چشم می‌دوزم که همین دو ساعت پیش می‌خواست دست آرش را بسوزاند. باز پدرش را خشمگین کرده بود. اما کیوان نمی‌داند، این شعله تا مدت‌ها جسم و روح آرش را می سوزاند، می‌خورد و می‌سوزاند، جای سوختگی می‌ماند و روح را هم می‌سوزاند، کیوان این را نمی‌فهمد، زود پریدم، نفهمیدم، خودم را میان آن‌ها دیدم، فندک را گرفتم، کاردی که نفهمیدم از کجا آمد توی دستم بود، درگیر شدیم و زد و خورد، کیوان نمی‌فهمد آتش می‌سوزاند. کاش می‌فهمید.»
حقیقتا هیچ تصوری از این بخش داستان شما ندارم. آرش چه کسی است؟ خود راوی است؟ اگر خود راوی است چرا این‌طوری روایت می‌شود؟ در داستان‌تان دنبال کلمه آرش گشتم که ببینم آیا جای دیگری از داستان نامی از او آمده یا نه، که دیدم فقط همین‌جاست. این‌طور روایت کردن فقط خواننده را سردرگم می‌کند. اگر آرش خود راوی است که می‌شود جای آرش از کلمه من استفاده کرد و اگر می‌خواهید به اسم خودش اشاره بشود جای دیگری در داستان می‌شود این کار را کرد. مثلا در دیالوگ‌ها می‌تواند پدر یا مادربزرگ یا هر کسی نام او را صدا بزند.
یک مشکل دیگر هم در داستان شما وجود دارد. شما در ابتدا از پرواز حرف می‌زنید و بعد درست در همین ابتدا و در جملاتی که در بالا آوردم اتفاق داستانی را به وجود می‌آورید و بعد از آن به سراغ دلایل این اتفاق می‌روید و بعد هم می‌نشینید و باز به پرواز فکر می‌کنید. در صورتی که عمل داستانی همان ابتدا رخ داده و ادامه ماجرا چندان ضرورتی ندارد. اگر از ته دارید ماجرا را تعریف می‌کنید باید پرداخت محکمی داشته باشید. مثل داستان مارکز به نام «گزارش یک قتل» که شما از همان ابتدا می‌دانید چه کسی شخصیت داستان را کشته و از انتها می‌رویم به سراغ ماجرا. اما این‌قدر جذاب داستان پیش می‌رود که کشته شدن شخصیت داستان در درجه چندم قرار می‌گیرد. اما داستان شما این جذابیت را برای مخاطب ایجاد نمی‌کند چون دلایلی که برای این کار دارید کلیشه‌ای هستند. اذیتی که پدر با آتش به جان بچه می‌اندازد همان ابتدای داستان لو می‌رود و در ادامه فقط داریم شرح ماجرا می‌خوانیم. شما در دادن اطلاعات به خواننده مدام دچار اشتباه می‌شوید. مدام می‌خواهید با جملات احساسی او را درگیر ماجرا کنید. اما این احساسات نیستند که خواننده را درگیر می‌کنند دقیقا این عمل داستانی است که خواننده را درگیر می‌کند. چند بار از بالن حرف می‌زنید و می‌خواهید دل خواننده را به حال بچه‌ای که کتک خورده و در آرزوی بالنی برای رفتن است به دست آورید؟ اگر هم تم اصلی‌تان این بالن است که هست باید درست استفاده شود.
شما همه چیز در داستان‌تان دارید منتها بدون قاعده پیش می‌روید. باید قاعده داستان را یاد بگیرید. باید بدانید چه چیزی در کجای داستان کاربرد دارد. همه عناصر در داستان کاربردی هستند. شما باید کار کردن با این عناصر را خوب بلد باشید و بدانید هر چیزی را کجا و چه موقع استفاده کنید تا توجه خواننده را با خودتان داشته باشید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.