ضرورت حفظ تعادل در داستان




عنوان داستان : کُماوسوز
نویسنده داستان : مجتبی بنی‌اسدی

ـ بفرمایید.
ـ همه‌ی کُماوها رو می‌خوام.
پیرمرد، از بین خِرت‌وپِرت‌هایِ مغازه، خودش را انداخت بیرون. دستی به کاپشنش که جلیقه‌ی خاکستری‌ِ زیر آن پیدا بود، زد. گَرد و خاک ازش بلند شد.
ـ چندتا بدم؟
ـ همه‌ی کُماوها رو می‌خوام.
پیرمرد دستی به ریشِ کم‌پشتش که کمی هم تیز بود کشید. چهارپایه را گذاشت و رفت بالا. هر هفت‌هشت کُماویی که به میخِ سردرِ مغازه‌اش آویزان بود، آورد پایین و رویِ هم گذاشت.
ـ می‌شه چهل‌هزار.
ـ چرا اون‌ها رو نمی‌دی؟
کُماوفروش گفت: «نگفتی اَلَک‌ها رو هم بده. گفتی کُماو می‌خوام.»
ـ مگه فرقی هم داره؟
ـ بله. سوراخ‌هایِ کُماو ریزتره. جنسِ توری‌شون هم فرق می‌کنه.
ـ کسی جایِ کُماو، اَلک می‌خره؟
ـ اگه کُماو نباشه، بله.
مرد گفت: «پس اَلَک‌ها رو هم می‌برم.» ادامه داد: «همه‌ش رو.».
تا پیرمرد اَلَک‌ها را هم تک به تک آورد پایین، مرد کمی خودش را از رویِ ویلچر کَند و پول‌ را از جیبِ پُشتی‌اش در آورد. فندکی از جیبش افتاد رویِ زمین. پیرمرد سه اَلَک را هم گذاشت رویِ کُماوها و گفت: «می‌شه هفتادهزار.». پول را که از مرد گرفت، خم شد و فندک را داد دست راستِ مرد. اما مرد فقط با یک دست کار می‌کرد؛ دستِ چپ.
ـ یه لطفی می‌کنید این‌ها رو تا زیرِ اون فَسیل بیارید برام.
مرد با دستِ چپ، چرخ‌ِ ویلچر را تکانی داد و راه افتاد. تویِ آن محل فقط یک مغازه بود، آن ‌هم خِرت‌وپرت‌فروشیِ همین پیرمرد که کُماو و اَلَک نیز بین آن‌ها دیده می‌شد.
ـ ندیده بودم کسی با صورتِ باز بیاد کُماو بخره.
مرد بدون اینکه به سمت پیرمرد برگردد گفت: «بیست روزِ پیش که ازت کُماو خریدم، صورتم رو بسته بودم.»
پیرمرد آرام قدم برمی‌داشت که کُماوها و اُلَک‌ها از رویِ هم نیفتد.
ـ ولی اون‌ روز مثل الآن شَل نبودم.
پیرمرد نگاهی به یک دست و یک پایِ از کار افتاده‌ی مرد انداخت. آستین‌هایِ پیراهنِ سیاهِ مرد را که از زیرِ بارانی‌اش بیرون زده بود، هم دید.
ـ سه روز و سه شب، کلِ خانه‌های شهر رو در زدم.
ویلچر را به فسیل تکیه داد. پیرمرد کُماوها را سمتِ راستِ ویلچر گذاشت.
ـ اگه می‌شه بذارید این طرف.
ـ شفاء یا بارون؟
ـ چه فرق می‌کنه؟ از این همه وقتی که گذاشتم، جواب نگرفتم.
ـ لابد صلاح چیز دیگری بوده.
ـ همین صلاح، زنم رو کشت.
پیرمرد زیر لب گفت: «خدا رحمتش کند.»
مرد بدون درخواست ادامه داد: «با خون‌دماغ شروع شد. روز به روز آب می‌شد. وقتی بردمش پیش دکترها، گفتند کار از کار گذشته. افتاد تویِ خونه. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. کَماوشفاء دست گرفتم و ... .»
گریه امانش نداد. پیرمرد دستمالی از جیبِ جلیقه‌اش درآورد و داد دست مَرد. دستی به شانه‌اش گذاشت و گفت: «خدا همه‌ی اموات رو بیامرزه.»
به سمت مغازه‌اش می‌رفت که مرد پرسید: «غیر از شما، کسی دیگه‌ای تویِ این شهر کُماو و اَلَک می‌فروشه؟»
ـ فقط من.
سری تکان داد و پیرمرد دور شد.
فندک را درآورد. چند بار فشار داد. روشن نشد. می‌خواست کفِ دستِ راستش را حلقه کند دورِ فندک که نسیمِ سرد، شعله‌ی کم‌رمقِ فندک را محو نکند، اما دست بالا نیامد. بارانی‌اش را کنار زد و فشار داد. شعله‌ی نارنجی‌ای که ته‌اش آبی بود از دهانه‌ی فندک بالا آمد. نگه ‌داشت. خیره شد به شعله. چشم‌هایش برق می‌زد. نمی‌توانست جلویش را بگیرد. اولین قطره که افتاد، صدایِ ترمزِ ماشین را شنید. به سمتِ مغازه برگشت. ماشین سرِ خیابان ایستاد. زنیِ سرتاسر سیاه‌پوش که فقط چشم‌هایش پیدا بود، به مغازه‌ی پیرمرد نزدیک شد. طلبِ چیزی کرد. پیرمرد دست‌هایش را به بالا انداخت. باز هم بالا انداخت و به مردِ رویِ ویلچر اشاره کرد.
زن به سمت مرد آمد. مرد فندک را گرفت زیرِ حلقه‌ی چوبیِ کُماو. پنج، ده، پانزده ثانیه گرفت، سیاه شد. اما آتش جان نگرفت. دستمال را انداخت داخلِ کُماو و دستمال را آتش زد. زن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. دستمال جان گرفت و آتشش را به کُماو داد. مرد گوشه‌ی کُماو را گرفت و انداخت جلویِ ویلچر. شعله داشت جان می‌گرفت که رفته ‌رفته خاموش شد و جز توریِ سیاه چیزی باقی نماند. زن قدم‌هایش را آهسته کرد. هنوز به دو متریِ مرد نرسیده بود که مرد فریاد زد: «فروشی نیست. همه‌ش رو می‌خوام آتیش بزنم.»
زن، چند قدم عقب‌عقب رفت. در حالی‌که به سمت ماشین می‌رفت زیر لب می‌گفت: «عجب دیوونه‌ایه.‌»
پیرمرد شانه‌هایش را بالا انداخت. دو دل بود که بیاید سراغِ مرد یا نه. نشست رویِ چهارپایه‌ی مغازه‌ش. چند لحظه بعد موتوری ایستاد. مرد همین‌که صورتِ پوشیده‌ی موتوری را دید، منتظر نماند که پیرمرد او را به سمتش روانه کند. فندک را زیرِ کُماو بعدی گرفت. شعله که نشست، کُماو را رویِ کُماو قبلی انداخت و به آتش خیره شد. آتشِ داغ، بین نسیمِ سردِ زمستان، برایش خوشایند بود.
موتوری که رفت. پیرمرد هم پارچه‌ی بلندی انداخت رویِ خرت‌وپرت‌هایش. دوچرخه‌اش را برداشت و به سمت جاده‌ رکاب زد.
دو ساعتی از رفتن پیرمرد می‌گذشت. کُماوهایی که آتش زده بود به چهار رسیده بود. هر کسی که سراغ مغازه‌ی پیرمرد را می‌گرفت، یک کُماو آتش می‌زد. آسمان رو به تاریکی بود و هوا سردتر. پیرمرد رسید. رفت داخل مغازه و بین خرت‌وپرت‌ها گم شد. غروب بود و چشم سو نمی‌داد. پیرمرد با دو تا استکان چای از تویِ تاریکی پیدایش شد. چهارپایه را گذاشت کنار ویلچر. استکانِ چای را گرفت جلویِ مرد. برداشت و «ممنون»ی گفت. پیرمرد هم نشست کنارش.
ـ قند نداری پیرمرد؟
پیرمرد از جلیقه‌ی خاکستری‌اش تکه نباتی در آورد و همه‌ش را انداخت تویِ استکانِ مرد.
ـ نمی‌خوای بپرسی چرا کُماوها رو آتیش می‌زنم؟
ـ حاجتت رو نگرفتی، زدی زیرِ همه‌ چی.
ـ چون می‌خوام این خرافات برچیده بشه. چون نمی‌خوام کسی بی‌خود امیدوار بشه.
پیرمرد لبی به چای زد و گفت: «من چهل ساله کارم اینه. خیلی‌ها رو دیدم که با کُماوشفاء، مریض‌شون سرِ پا شده. خیلی‌ها رو هم دیدم که نتیجه ندیدن. اما باز هم اومدن. چه بارون‌هایی که با کُماوبارون، باریده رویِ سرِ شهر.»
مرد که استکانش به نیمه رسیده بود، سکوت کرد. گرمایِ چای حالش را جا آورده بود.
ـ صورتت رو می‌بندی، می‌ری دمِ خونه‌ی کسی که نمی‌شناسی. کُماوت رو می‌گیری جلوش و خواهش می‌کنی «کُماوشفاء». اون می‌فهمه مریض داری و داری بهش رو می‌زنی. نباتی، خرمایی چیزی می‌ندازه داخلِ کُماو و زیرِ لب مریضت رو دعا می‌کنه.» استکانِ خالی را گذاشت روی زمین.
ـ فرقش با اینکه خودت دعا کنی چیه؟ تویی که مریض داری، با دست و زبونِ اون گناه نکردی. آدمِ گناه‌نکرده به خدا نزدیک‌تره.
مرد، استکانش را داد دست پیرمرد. پیرمرد نگاهی به تهِ استکان انداخت. استکان را برگرداند.
ـ ته‌مونده‌ی نبات رو هم بخور.
دو سه تکه‌ی ریزِ نباتِ داخلِ استکان را خالی کرد توی دهانش و گفت: «هنوز زنم سالم بود. البته معلوم نیست سالم بوده یا نه. حداقل ظاهرش سالم بود. ساعت تقریبا دو بود. یا سه بعد از ظهر که یکی درِ خونه رو زد. توی حیاط بودم و لیوان آب دستم بود. در رو که باز کردم زنی کُماوش را گرفت سمتم. التماس می‌کرد که چیزی بیندازم داخلش. خیلی هم عجله داشت. می‌گفت وقت ندارم جایِ دیگه برم و خونه‌ی شما تنها خونه‌ایه که در می‌زنم. مریض دارم.»
پیرمرد به هر دو دستِ مرد خیره شده بود. مرد ادامه داد: «دلم براش سوخت، اصلا نمی‌دونستم چی هست این کُماو. دست کردم تویِ جیبم. چیزی نبود. گفت آب رو بده. لیوان آب رو گذاشتم تویِ کُماو. لیوان رو تویِ کُماو با دست گرفت و دوید. سه روزِ بعد زنم تعریف کرد که یه زنی اومد دمِ درِ خونه و افتاد به پام و می‌خواست دستم رو ببوسه. می‌گفت همون لیوان آب، بچه‌م را شفاء داده.»
آسمان تاریک شده بود. از شهر صدایِ کم‌جانِ اذانی می‌رسید.‌
ـ وقتی زنم مریض شد و افتاد تویِ خونه، فهمیدم که باید کُماوشفاء ببرم دمِ خونه‌های مردم. خدا می‌دونه چقدر شکلات و پول و نبات و خرما ریختند تویِ کُماو. ولی زنم مُرد. مردنِ زنم، من رو هم به این حال و روز انداخت.» و نگاهی به یک دست‌ و یک پایِ بی‌جانش انداخت. پیرمرد بلند شد. چهارپایه‌ و استکان‌هایش را برداشت. به مرد گفت: «یه دونه کُماو خونه داشتم. رفتم برات کُماوشفاء گرفتم که اگه صلاح باشه، بتونی سر پا بشی. فقط یه خونه رفتم. فقط یه تکه نبات بهم دادند.»
مَرد جرأت نداشت دست و پایش را تکان بدهد. خشک شده بود. اما می‌لرزید. نگاهی به بالا انداخت که پیرمرد را ببیند. پیرمرد تویِ تاریکیِ شب گم شده بود. دیگر صدایِ اذان نمی‌آمد.
نقد این داستان از : مریم فردی
آقای مجتبی بنی‌اسدی سلام
خوشحالم که داستان شما را خواندم. با وجود اینکه گفته‌اید کمتر از پنج سال است که داستان می‌نویسید ولی سطح کار شما رضایت‌بخش است. داستان و ساختار آن را می‌شناسید و تلاش کرده‌اید عناصر داستانی را پرورش دهید. داستان شما طرح مشخص و روشنی دارد، روابط علی و معلولی درست هستند. شروع داستان تعلیق مناسبی دارد. مردی وارد مغازه‌ای می‌شود و همه کماوها و الک‌های آن مغازه را می‌خرد –هرچند احتمالا خواننده در ابتدا متوجه نشود که کماو چیست- همین موضوع یک علامت سوال بزرگ در ذهن خواننده ایجاد می‌کند که مشتری چه نیازی به آن همه وسیله دارد. در اینجا گره‌افکنی داستان صورت گرفته. ولی ناگهان در میانه داستان، ریتم از دست رفته. مرد از پیرمرد دکان‌دار می‌‌خواهد به او کمک کند تا وسایل را بیرون ببرد و برایش در جایی بچیند. این کار با جزئیات کامل بیان شده. بعد مرد می‌نشیند و منتظر مشتری‌هایی می‌شود که قصد خرید کماو و الک دارند تا آنها را یکی یکی جلوی چشم مشتری‌ها آتش بزند. نویسنده در این بخش آنقدر گره‌گشایی را به تعویق انداخته و فضای داستان خسته‌کننده شده که صدای اعتراض شخصیت هم بلند می‌شود: «نمی‌خوای بپرسی چرا کماوها رو آتیش می‌زنم؟»
در «کماوسوز» سعی کرده‌اید از حداکثر ظرفیت دیالوگ‌نویسی استفاده کنید و داستان را با آن پیش ببرید. منتها دوست گرامی در نظر داشته باشید که در داستان سنتی باید همه عناصر داستانی به قاعده در کنار هم قرار بگیرند. نمی‌توانید به یکی از عناصر بیش از اندازه بها دهید و آن را برجسته کنید و از ظرفیت بقیه عناصر غفلت کنید. شما در این داستان بیش از اندازه از دیالوگ استفاده کرده‌اید تا جایی که جای روایت و توصیف را هم به دیالوگ داده‌اید. شخصیت‌ها روبه روی هم نشسته‌اند و همه چیز را برای هم تعریف می‌کنند. بدترین دیالوگ داستان هم جایی است که پیرمرد درباره آئین کماوشفا توضیح می‌دهد. این دیگر صدای پیرمرد نیست. چون فرد مقابلش این آئین را می‌شناسد و نیازی به این توضیحات ندارد. این صدای نویسنده است که دارد برای خواننده حرف می‌زند. در ادامه هم مرد توضیح مفصلی می‌دهد که چطور تن به انجام آئینی می‌دهد که خودش اعتقادی به آن نداشته.
به‌عنوان یک راهکار به شما توصیه می‌کنم زاویه دید و راوی داستان را تغییر دهید. این یک پیشنهاد است که احتمالا بتواند مشکل داستان شما را حل کند. اگر پیرمرد راوی داستان باشد و مثلا در مغازه بنشیند و مرد را ببیند که دارد کماوها را آتش می‌زند و... و همزمان روایتی درونی هم داشته باشد احتمالا این تعادل بین روایت و گفتگو در داستان برقرار شود. در صحنه گفتگو با مرد هم باز بخشی از کار به دوش روایت درونی می‌افتد.
به‌طور کلی اگر می‌خواهید نوشتن داستان‌های دیالوگ‌محور را خوب یاد بگیرید، داستان‌های احمد محمود را بخوانید. مثلا رمان قطور «مدار صفر درجه» کاملا بر دوش دیالوگ‌ شخصیت‌ها سوار است. می‌بینید که دیالوگ‌ها عموما کوتاه و دارای اطلاعات مفید هستند و هیچ کس چیزی را برای خواننده توضیح نمی‌دهد.
پایان بندی داستان کمی مبهم است. البته استفاده از آن تکه نبات و صدای اذان و... جالب بود. اعتقاد پیرمرد را با آن تکه نبات نشان داده‌اید. ولی تکلیف مرد چندان مشخص نیست. لااقل من متوجه نشدم. آیا آن لرزش، لرزیدن بنای بی‌اعتقادی مرد است؟ آیا پیرمرد نماد ایمان است که در تاریکی گم شده بود؟ و البته صدای اذانی که دیگر نمی‌آمد. شاید فقط با چند کلمه بتوانید به پایان‌بندی سر و شکل بهتری بدهید.
و چند نکته فرعی:
مکان داستان شما مشخص نیست. این رسم و آئین در کدام منطقه از کشور هنوز انجام می‌شود. لهجه مردم آن منطقه و شکل زندگی آنها باید به‌طور مشخص در داستان منعکس شود. آدمهای شما شبیه پایتخت‌نشینها با یک فارسی معمولی صحبت می‌کنند. نوع پوشش و سکنات آنها هم کاملا معمولی است و تشخص ندارد. در کنار لهجه به تفاوت لحن آدمها هم دقت کنید. دو شخصیت اصلی شما کاملا شبیه هم صحبت می‌کنند. در حالی هم سن و سال متفاوتی دارند و هم ظاهرا از طبقات اجتماعی و فرهنگی مختلفی هستند.
شخصیت «مرد» در داستان شما دو بار گریه می‌کند. در حالی که به نظر می‌رسد او باید یک مرد عصبانی و جدی باشد. او آمده تا ریشه یک آئین را بسوزاند و ظاهرا باید خونسرد و مطمئن باشد. به این ریزکاری‌ها توجه کنید که همین‌ها شخصیت‌های درست و ماندگار می‌سازند.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۱
مجتبی بنی‌اسدی » یکشنبه 27 تیر 1400
سلام خانم فردی ممنونم از وقتی که برای داستان گذاشتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت