تنها راه انتقال مفاهیم به مخاطب درست نویسی است




عنوان داستان : نمیخواهم
نویسنده داستان : فاطمه محجوبی

به نام خدا
نمی‌خواهم
حوصله ندارم ولم کنید دیگه بابا
اینرا با فریاد میگویم و برای چند ثانیه قیافه های خشک شده بچه ها را از زیر نظر میگذرانم بعد با همان حالت اعصاب خط خظی ها صحنه را ترک میکنم تا کاملا نشا بدهم چقدر اوضاع خراب استو بهم ریختهمیروم اتاق و برای محکم کاری در را با شدت از پشت سرم میبندم و بعدد از اینکه صدای اخ در را شنیدم روی تخت ولو میشوم میتوانم حدس یزنم الان پریسا می گویید بیا خل شد رفت حالا جوب خاله را چی دهیم
البته در این اوقات جواب دارم بدهم خدمتشان اما فعلا حوه ندارم یغ=عنی واقعا حوصله ندارم چشمانم را میبندم کولر همچنان تنها صدای خانه است بادش میپیچد لای موهای کوتاهم و مستقیم رودم راه میرود و ردمیشود می رود روی بالش و میز و . . .

گوش زنگ میزند از دست حرفهایشان یک بند حرف میزنند خسته هم نمی شوند اصلا من نمی دانم چرا مامان این پنچ تا را فرستاده مرا مجاب کنند انگار از اینها ادم تر در فامیل پیدا نمی شد پیدا نمی شد یعنی از نظر مامانپدا نمیشد از بدبختی ما این پرنسس ها مهر تاییدی مامان را دریافت کرده ند و البته شازده های دیلاق خانه که هر روز از دیروز ک متر دراز تر میشوند

چشمانم را باز میکنم و مثل برق گرفته ها از جا می پرم وای نه حتمت مرحله بعدی جلسه توجیهی با مجمع برادران گردن دراز است دیگر طاقت انها را ندارم حتی شنیدن یک کلمه از افاضات گهربارشان را
تقه ای به در میخورد و بعد صدای نازک و لطیف پری می اید میتونم بیام داخل
دلم نمی اید دسترد به سینه اش بزنم پری فرق میکند میگویم بیا در را باز میکند و می اید داخل و ارام دررامیبندد و بعد با نگاهی که منتظر اتفاق غیر پیش بینی نشده است می نشیند روی تخت و نگاهم میکند میگویم نترس عصبی نمیشوم میگوید منکه نمی ترسم
چشمات داد میزنند


حالا ولش کن بهت حق می دهم یعنی یکجورایی میفهمم چی میگی

ناخود اگاه میچرخم طرفش میگویم واقعا ااااا


اره واقعا این زندگی توئه حق داری خودت براش تصمیم بگیری شاید چون دیگران معنی خوشبختی را از نظر خودشان برای تو تفسیر میکنند و اینقدر ارار دارند که قبول کنی اما خوشبختی برای تو یک رنگ دیگری دارد
اره همینه که میگی اره ا ونا دارن منو به خاطر خودشون له میکنند ولی من نمی خواهم یعنی نمی گذارم
اشتباه تو اینجاست که فکر میکنی دارن لهت می کنند در حالیکه انها هم میخواهند کمکت کنند اما با مدل خودشون
پوز خندی میزنم ته قلبم حرفش را قبول دارم مامان با من دشمنی ندارد برادر هایم همینطور
مهسا یکبارگیدر ر باز میکند می پرد داخل قیافه ی گرد سفیدش سرخ شده میگوید بدویید بچه ها خاله الان توراهه گفت امشب قرار هست بیایند با هول از جایم بلند میشوم میخواهم چیزی بگویم که پری سریع بلند میشود و دستان را میگیرد و سفت می فشار انگر با یک فشار حجمی از ارامش را به درونم تزریق میکند پریسا و حنانه و صهبا هم می ایند تا اگر نیاز شد جلوی پرخاش های بعد دیوانه شدنم را بگیرند دستان پری را رها میکنم و با قیافه ای جدی و چوب خشک می گویم بدویید خانه را مرتب کنیم نمی خواهید که ابروی مامانم جلوی خواستگارم برود برق شادی تئی چشمانشان را میبینم مثل برق شادی نگاه یک تیم عمل مغز وقتی با موفقیت کارشان را انجام داده اند بر میگردم رو به پری میگویم سعی میکنم نشان بدهم برایم عزیزند اما کوتاه نمی ایم پری لبخندی حواله ام میکند و دستم را میگیرد و میکشد میگوید حالا چه میخواهی بپوشی ؟
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم محجوبی گرامی سلام
پیش از آن‌که بخواهم یا اصلا بتوانم، وارد بحث ساختاری و معنایی متنی که نوشته‌اید بشوم بر خود لازم می‌دانم راجع به واژگان، زبان و علایم نگارشی با شما صحبت کنم. به نظر می‌رسد شما از هموطنان افغان ما باشید و متنی که نوشته‌اید شاید کمی با استفاده از زبان و گویش فارسی دری مردم افغانستان باشد که تفاوت‌های اندکی با فارسی ایرانی دارد. همچنین من اطلاعی از میزان تحصیلات شما ندارم و فرض را بر این می‌گیرم که شما مقدمات زبان و ادبیات فارسی را آموخته‌اید و حال می‌خواهید داستان بنویسید.
برای شروع باید بدانید شما قلم نرم و روانی دارید و از نگاه من می‌توانید به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار کنید. در کنار این ویژگی از موضوعی نوشته‌اید که به نظر می‌رسد دغدغه‌ی شما باشد و بر آن مسلط هستید. این دو مورد مهم باعث شده باوجود ایرادات فراوان، متن شما بتواند حرفی برای گفتن داشته باشد. اما اگر می‌خواهید نویسنده بشوید باید بدانید تنها راه برقراری ارتباط با مخاطب در داستان استفاده از کلمات است. حال چه می‌شود اگر در یک متن دو صفحه‌ای نویسنده هیچ یک از علایم نگارشی را رعایت نکند و در بیشتر جملات جای فعل و فاعل معلوم نباشد؟ مشخص نباشد چه کسی و در کجا، دیالوگ می‌گوید و از همه‌ی این‌ها بدتر بسیاری از لغات دارای ایرادات تایپی و غلط‌های املایی باشد؟
نویسنده هرقدر هم تلاش کند داستانی گیرا و پر مفهوم بنویسد اگر نتواند از کلمات و زبان به درستی استفاده کند، هرگز موفق نمی‌شود منظور خود را به مخاطب برساند. برای همین منظور حتی در ابتدایی‌ترین حالت نوشتن موظفید پیش از آن‌که متن خود را به کسی برای خواندن بدهید یا برای نقد ارسال کنید، آن را بازخوانی نمایید. بسیاری از ایرادات نگارشی با چند بار بازخوانی قابل برطرف شدن است و از آن بیشتر خود نویسنده می‌تواند حتی ایرادات معنایی و ساختاری خود را در بازنویسی برطرف نماید.
و اما راجع به ساختار اثر شما باید بگویم بسیار ساده و با لحنی دخترانه یک موقعیت غیر داستانی را تبدیل به یک داستان خیلی کم‌رنگ کرده‌اید. شما از دختری نوشته‌اید که قرار است برایش خواستگار بیاید و راضی به این موضوع نیست. اگرچه متنی که نوشته‌اید از جزییات داستانی برخوردار نیست و مثلا ما نمی‌دانیم اینجایی که داستان در آن اتفاق می‌افتد کجاست و چرا این دختر نمی‌خواهد ازدواج کند؟ شاید کس دیگری را دوست دارد یا اساسا مخالفتش دلیل دیگری دارد؟ ما نمی‌دانیم این همه دختر در خانه‌ی آن‌ها چه می‌کنند و چرا می‌خواهند او را راضی به ازدواج یا دست‌کم مواجه شدن با خواستگارش بکنند؟ به هرحال موضوع به‌گونه‌ای که مطرح شده نه دارای تعلیق است نه کوچک‌ترین جذابیت و علاقه‌ای در مخاطب برای دانستن سرنوشت این دختر ایجاد می‌کند. اما نکته‌ای بسیار لطیف و جالب در اثر وجود دارد که آن را از دور ریخته شدن نجات می‌دهد. دختر وقتی می‌شنود به هرحال چه بخواهد و چه نخواهد خواستگارها خواهند آمد، از جای خود بلند می‌شود و دستور به نظافت خانه می‌دهد. چراکه نمی‌خواهد مادرش یا خودش جلوی خواستگارها سرافکنده باشند. این موضوع ریشه در سنت مردمان شرقی دارد. ماها حتی به دشمنانمان، اگر برای صحبت و دوستی به موطنمان بیایند، بی‌احترامی نمی‌کنیم و اجازه نمی‌دهیم موضوعی کوچک مانند نامرتبی خانه خاطرشان را بیازارد. این ریشه‌ی فرهنگی باعث شده متن شما دارای ارزش باشد و به آن قابلیت تبدیل شدن به داستانی خوب را بدهد.
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی به نکاتی که گفته شد دقت کنید و ابتدا موقعیت داستان را درست و با شخصیت‌‌های کم‌تر بسازید. سعی کنید جزییات داستانی بیشتری وارد متن کنید و چیزهایی که به پیشبرد داستان کمکی نمی‌کنند را حذف کنید. در نهایت هم دستور نگارش زبان و ادبیات پارسی را مرور کنید و سعی کنید حتما درست بنویسید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت