خاطره، داستان نیست!




عنوان داستان : دسته گل واقعی
نویسنده داستان : فاطمه امیری

بسم رب الشهدا
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین

_عجله کنید بچه ها.زینب،زودباش مادر.دیرمیرسیم هاا
+به به، بالاخره بعد از یک ماه صدای مامان دوباره جون گرفته.
روسری سبزی که حسین برای تولدم خریده بود را از توی کمد بر میدارم،سه سوته لبنانی میبندم و چادرم را روی سرم می اندازم. دستی به نگین کاری های سرتاسری اش میندازم.
به محض اینکه در ماشین مینشینم، بوی عطر مامان به مشامم میرسد. خدایا شکرت.همینکه دوباره دل و دماغ عطریاس زدن پیداکرده، یعنی حالش خوب است و اوضاع روبه راه است.
بابا زیرلب بسم الله گفت و سوییچ را چرخاند.ماشین که روشن شد،مداحی ای که از قبل قطع نشده بود، خود به خود پخش شد.مامان پیچ ضبط را تا اخر چرخاند و روبه بابا گفت: 《 حسین خودش برگشته برات مداحی میخونه.دیگه نیازی نیست مداحی های قبلی رو گوش بدی حاج آقا》
عکس حسین را روی یک آویز چاپ کرده بودم و آویزان بود به آینه جلو.با هر دست انداز،آویز با شتاب تکان میخورد و مامان با دست هایش نخ های اویزانش را از تلاطم نگه میداشت.
چهارراه اول را که رد کردیم،رسیدیم به گل فروشی پسرعمویم حسن آقا.حسین و حسن آقا از بچگی باهم رفیق بودند.
تا فهمید گل هارا برای استقبال از برادرم حسین میخواهیم، با جان و دل شروع کرد به پیچیدن گل ها.
مغازه اش کوچک بود اما باصفا. فضا خنک و خوشبو بود.بوی گل ها باهم تلفیق شده بود.انصافا مرد خوش سلیقه ای بود. بعد از فوت عمو توانست با سهم الارث اش این مغازه را بخرد و کسب و کاری راه بیاندازد.
اصلا شاید از همین خوش سلیقگی اش بود که رشته ی عمران را نصفه و نیمه رها کرد و به گل ها پناه آورد.
رز ها را یک طرف چیده بود، داخل سطل های تا کمر آب شده.
میخواستم چندشاخه رز آبی بردارم؛ اما ترسیدم حسین به خاطر تعصبش به پرسپولیس گل های نازنین را همانجا پرپر کند.از آن رزهای هفت رنگ هم بود. عینکم را روی بینی ام جا به جا کردم و دنبال رز قرمز گشتم.فقط یک شاخه مانده بود! آن هم کمی پژمرده به نظر می رسید و مثل عاشق های دلشکسته با گردن خمیده تکیه داده بود به دیواره ی سطل.
همان یک شاخه را از اب بیرون کشیدم.بله...برگ هایش هم رنگی به رخسار نداشتند.
بابا آن طرف گل فروشی بین گلایول های سفیدصوتی و لیلیوم ها مانده بود کدام را انتخاب کند.
انگار حال و هوای گل فروشی همه مان را به وادی دیگری برده بود؛به جز مامان که مطمین بودم الان لحظه به لحظه با حسین سوار هواپیما شده، با حسین یک قلوپ از چای را در لیوان آبی مخصوص هواپیما می نوشد، یک کلام با حسین نفس می کشد.
صدایمان زد:《زینب! حاج اقا! عجله کنید دیگه بچم الان میرسه.》
دیگر خاطره گویی های حسن اقا نمیتوانست مامان را سرگرم کند. عادتش بود،تا مامان را میدید شروع میکرد به تعریف کردن از خاطرات بچگی اش با حسین.گل خاطراتش آن روزی بود که به خاطر دفاع از حسین در محله ی خانم جان با بچه ها دعوایش شد و گوشه ی ابرویش دوتا بخیه خورد.همیشه ان دوتا بخیه را نشان همه میداد و میگفت:《 ما برای حسین اقا سرهم میدیم.ابرو که چیزی نیست》بعد هم بلند بلند میزد زیر خنده.
گل هارا تحویلش دادیم.مامان برای اینکه زودتر کار را تمام کند،از ما پیش دستی کرد و کاغذ گل را انتخاب کرد.
یک کاغذ قرمز با قلب های کوچک.
حسن آقا با آب و تاب مشغول پیچیدن گل ها شده بود. اسپری براق کننده را که خواست به گل ها افشانه کند،بادکولر همه اش را مستقیم به سمت ما آورد.
حسن اقا تیشرت استین کوتاه سرمه ای رنگی پوشیده بود،هیکل نسبتا درشتی داشت و سیزده ماه سال شلوار جین می پوشید.
یک لوستر بزرگ وسط مغازه اش آویزان ئبود و بالای میز کارش چند هالوژن روشن بود.نورهالوژن ها میتابیدند به سرش و کچلی اش را بیشتر به رخ می کشیدند. از خرت و پرت های پشت میزش مقداری برگ و خز برداشت و جاهای خالی دسته گل را پر کرد.
عکس عموی خدابیامرزم را به دیوار زده دبود، دور و بر قاب راهم با گل های افتاب گردان مصنوعی تزیین کرده بود.
آخر سر دسته گل هفت رنگی از آب در آمد.یک شاخه گل رز از من، دو شاخه گل از بابا و کلی خرت و پرت هم از سلیقه ی حسن اقا.
میدانستم دل توی دل مامان نیست.اگر میتوانست، تا فرودگاه پرواز میکرد.اصلا اگر میتوانست تا خود سوریه پرواز میکرد و حسین را مثل نوزادی اش لای پر چادرش می پیچید و تا تهران می آورد.
آن قدر بین حسن آقا و بابا تعارف رد و بدل شد که اخرش هم بابا کوتاه امد و دسته گل را مهمان حسن آقا شدیم و رفتیم سمت ماشین.دیگر همگی بیقراربودیم.چندبار به حسین زنگ زدم.هنوز گوشی اش خاموش بود.گفتیم خداراشکر که هنوز هواپیما ننشسته و ما دیر نمیرسیم.
بردن گوشی هوشمند به منطقه نظامی ممنوع بود، یک نوکیای قدیمی از پدربزرگ امانت گرفت و با خود برد.
در این یک ماه ماموریتش معمولا او زنگ میزد.کمتر پیش می امد که ما زنگ بزنیم و جواب دهد.
گازش را گرفتیم به سمت فرودگاه امام خمینی.
از قبل گفته بود که کدام خروجی باید برویم.وارد سالن که شدیم، از تیپ و ظاهر خیلی از خانواده ها معلوم بود که آن ها هم مثل ما مسافر از جنگ و زیارت برگشته دارند.
سالن فرودگاه سقف بلند و آبی رنگی داشت.بلندگو مدام آمار فراز و فرودها را میداد.رفتیم پشت شیشه های انتظار ایستادیم تا حسین برسد.خداراشکر فضا حسابی خنک بود.
چشمم افتاد به یک کاروان حاجی سفید پوش که تازه از حج برگشته بودند و همه دور گردن هایشان کارت اویزان بود و از دم کیف های طوسی رنگ داشتند.اگر مامور فرودگاه به آداب و رسوم ایرانی ها آشنایی نداشت، لابد بابت آن همه توپ پارچه ی چادر رنگی و پیرهن مردانه، حق گمرک خوبی میگرفت.برخلاف حاجی ها که سن و سالی ازشان گذشته بود، استقبال کنندگان همه جوان بودند و لابد بچه ها در دلشان قند آب میشد برای دوربین مکه نما و پیرهن چین چینی سوغاتی شان.
یاد خانم جان و آن سفر مکه اش افتاده بودم، آن موقع آن قدر اوضاع گل و بلبل بود که کاروان، مکه و سوریه را باهم میبرد.غرق خاطرات بودم که با صدای مامان به خودم امدم.
_حسین!زینب ببین اون حسین منه!ای جان.قربونت بره مادر.الهی دورت بگردم یکی یه دونه پسرم.چقدر لاغر شده.حاج اقا ببین رنگ به روی پسرم نمونده.
باید از زنده برگشتنش خوشحال میبودم،اما بغض کرده بودم،شاید از حرف های مامان بغض کرده بودم.
حسین داشت از پله برقی پایین می امد.کوله پشتی اش به دوشش بود.سرش را پایین انداخته بود. رفیقش یک پله بالاتر ایستاده بود و در گوشش یک چیزهایی میگفت.
تا سرش را بالا اورد و چشمش به ما افتاد، اشاره کرد که بروید.
جا خوردیم.انگار روی آن همه حرارت و شور و شوقمان یک سطل آب یخ ریختند.
گفتم:《 وااا.این چرا به ما میگه بریم؟ مارو باش که این همه راه اومدیم به استقبالش》
بابا گفت: 《 بریم عقب تر.شاید علتی داره که میگه برید.بریم دم در تا خودش بیاد.》
مامان عقب را نگاه میکرد و با ما می آمد.میدانستم الان پر میکشد برای به آغوش کشیدن حسین.
حسین آمد سمت در خروجی.ما را که دید قدم هایش را تند کرد.از چشم هایش میخواندم که در دلش کربلا وعاشورایی به پا شده.از بچگی اش همین طور بود.هرگاه ناراحت بود،ابروهایش شیب بر میداشت،چشم هایش برق میزد، سرش را پایین می انداخت و کم حرف میشد.
ده دقیقه ای مادرم در آغوش حسین بود و زار میزد.
انگار میخواست از دلتنگی یک ماهه اش برای حسین بگوید، از نصفه شب هایی که از دل خواب بیدار میشد و صدقه کنار میگذاشت، از زنگ تلفن هایی که حتما باید خودش جواب میداد و گاه میترسید از پیام پشت خط.
بابا هم مثل من اشک میریخت، دانه های اشک از چین های زیرچشمش سر میخوردند و میان تارهای جوگندمی محاسنش گم میشدند.
جمعیت که سمت در خروجی می آمد، حسین سریعا مامان را از خودش جدا کرد و همه مان را به سمت ماشین فرستاد.
سوار ماشین که شدیم، دسته گل را دادم دستش و سلام حسن اقا را رساندم. بادلخوری گفتم:《حسین، چرا گفتی بریم سمت در و بعدهم عجله کردی که سوار ماشین بشیم.》
بابا حرفم را تکمیل کرد و گفت:《 خواهرت راست میگه باباجان، چرا دوست نداشتی کسی مارو بینه؟》
پنجره را پایین کشید.نگاهش را از بابا قایم کرد.
آرام گفت:《اخه با این پرواز جنازه های شهدا برگشته، نتونستیم جنازه ی بعضی از شهدامون رو هم برگردونیم.خانواده شهدا اون پایین کنار شما منتظر تحویل گرفتن جنازه ی بچه هاشون بودند. درست نبود جلوی اونا همدیگه رو بغل کنیم...》
حرفش یک روضه ی کامل بود. دیگر جایی برای صحبت کردن حتی ابراز دلتنگی نگذاشته بود.
همه مان ساکت شدیم.حسین با همان چند جمله ما را برد صحراهای حلب...
از فردا باید میرفتیم تشییع جنازه ی رفقای حسین.
حال دلش خریدنی بود.
خوش به حالش.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم امیری
سلام
همان‌طور که در پیامتان برای منتقد نوشته‌اید شما یک خاطره شنیدنی را بازنویسی کرده‌اید. اما اگر این پیام هم نبود باز هم نوشته شما خاطره بود و داستان نبود.
فصل مشترک میان داستان و خاطره استفاده از برخی از عناصر داستانی در خاطره است و فصل جدایی‌شان تخیلی بودن داستان و مستند بودن خاطره است که جلوی شخصیت‌پردازی بدون سوگیری و آزادانه خاطره‌نویس را می‌گیرد. با عناصر داستان می‌توان ریتم خاطره را سرعت بخشید. می‌توان با توصیف فضا، تعلیق بوجود آورد. با بیان جزئیات مکان و زمان، خواننده را با خود همراه کرد. خاطره‌نویس مشکلی به نام باورپذیری ندارد و پیش‌فرض خواننده خاطره این است که خاطره‌ای که می‌خواند اصالت دارد و واقعی است. در حالی که داستان‌نویس باید تلاش کند تا شخصیتی که می‌آفریند باورپذیر باشد. با شگردهای داستانی مکان داستان را بسازد و با تأکید بر جزئیات، وجود این مکان را به خواننده بباوراند.
به همین دلیل است که در مقایسه میان داستان و خاطره این دومی از جایگاه خلاقانه کمتری برخوردار است. اما این چیزی از اهمیت ذاتی خاطره کم نمی‌کند. خاطرات اگر نوشته نشوند ارتباط ما با تاریخ و حقیقت تاریخی قطع خواهد شد. در داستان کلمات وزن دارند و نمی‌توان هر کلمه‌ای که نشان از شیء خاص یا مکان یا شخصیت می‌دهد را بی‌دلیل استفاده کرد. در حالیکه در خاطره شما دستتان برای استفاده از کلمات بازتر است.
معیار ارزش‌گذاری خاطره برای خواننده، نسبتش با حقیقت است. خواننده خاطره می‌خواهد شخصیت واقعی که اتفاق ویژه‌ای برایش افتاده را بشناسد. می‌خواهد واقعه یا حادثه‌ای که در دنیای واقعی اتفاق افتاده را از منظر تازه‌ای به تماشا بنشیند. در حالی که خواننده داستان از ابتدا می‌داند که دنیای پیش رویش نسبت ضعیفی با حقیقت دارد اما باید مطابق واقعیت داستانی باشد.
تمام نوشته شما شرح جزئیات حرکت مادر و پدر یک جوان مدافع حرم است که قرار است برای استقبال پسرشان به فرودگاه بروند. بی‌هیچ مشکل و مانعی می‌روند و پسر را از فرودگاه می‌آورند. فقط پسرشان آنها را سریعتر از سالن خارج می‌کند تا خانواده‌هایی که آمده‌اند شهیدشان را که در همان هواپیما بوده است تحویل بگیرند؛ آزرده‌خاطر نشوند. شاید شنیدن این خاطره از یک آدم واقعی جذاب باشد اما به‌عنوان داستان ناقص است و جذاب نیست. در داستان باید تعادلی به هم خورده باشد و قهرمان داستان به دنبال خواسته‌ای باشد و تلاش کند بر موانعی که بر سر راه این خواسته قرار دارند غلبه کند. این تلاش می‌تواند به موفقیت یا شکست منتهی شود. خاطره نمایانگر جهان‌بینی قهرمان است که گاهی به صورت پیامهایی مستقیم از دهان قهرمان بیان می‌شود اما در داستان مجاز به مستقیم‌گویی نیستید. اگر هم می‌خواهید معنایی را به خواننده تفهیم کنید باید با احتیاط و غیرمستقیم و هوشمندانه خواننده را در مسیری قرار دهید تا خودش آن معنا را کشف کند.
شما ناچار به انتخاب هستید. می‌توانید به خاطره‌نویسی ادامه دهید و احتمالاً روایت نگار موفقی هم خواهید شد. اما اگر می‌خواهید داستان‌نویس شوید باید وقت صرف کنید و زیاد داستان بخوانید و امکانات داستان را بشناسید و تمرین کنید و داستان بنویسید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت