سوژه خوب است، روی نثر و پرداخت کار کنید لطفاً.




عنوان داستان : آن مرد خوش پوش!
نویسنده داستان : مریم قرائی زاده

بسم الله...

آخرین جرعه‌ی چای صبحانه‌ را نوشید و برخاست.
با انگشت، موهای کم‌پشتش را مرتب کرد و انگار کشف تازه‌ای کرده‌باشد، سرش را نزدیک آینه برد و لحظاتی به گوشه‌ای از شقیقه‌اش خیره ماند؛ چند باری انگشتش را روی آن مالید؛ نگاهی تند به سرتاپای خود انداخت و قد راست کرد.
عصایش را از شاخه‌‌ی رخت‌آویز برداشت و به سمت حیاط رفت.
راننده، درب ماشین را گشوده بود و دست به دستگیره به انتظارش ایستاده بود.
نشست و به راه افتادند. ساعتی از حرکتشان می‌گذشت. به سرسبزی مراتع کنار جاده و چرای گوسفندان می‌نگریست.
- خدا خیرتان دهد آقا. مرحمت‌تان نبود، این طفل معصوم‌ها باید مثل پدرهاشان، حمّالی می‌کردند! الهی که نعمت، همیشه به اهلش برسد. بی‌رحم و بخیل هم شد آدم؟ ننه‌هاشان چقدر دعاتان کرده باشند خوب است؟! خوش‌بحالتان! عاقبت بخیری خریدید.
- نرسیدیم؟
- چیزی نمانده آقا! شرمنده آقا، پرمدّعایی کردم.
راننده سرِ ماشین را کج کرد و در مسیری خاکی و سنگلاخ به راهش ادامه داد. به سنگ و خاک و خار این راه، چشم دوخته بود و انگار تمامی نداشت. راننده، نیم‌نگاهش که در آینه‌ی میانی به او افتاده بود را گرفت.
- ببخشید آقا! طول کشید. نیست این بیچاره‌ها پدرانشان سِرِیشُم‌پزند، ناچارند که دور از آبادی ساکن شوند؛ اینقدر که بوی گند از کارگاه‌هاشان برمی‌خیزد و پشه و مگس دور و برشان می‌پلکد.
بفرمایید؛ آنهم از مدرسه. اتاقکی با بلوک‌های سیمانی که بر بامش پرچمی رنگ و رو رفته، به اشاره‌ی باد، تکان می‌خورد.
- سلام آقا! خوش‌آمدید. منوّر کردید. بفرمایید؛ بفرمایید داخل.
فضایی کوچک و دو اتاقه که با روشناییِ بیرون از خود قهر بود. پرده‌ی پارچه‌ گل‌گلی را کنار زد و به کلاس، داخل شد. هفت دختر و پنج پسرِ قد و نیم قد، با چشمانی لبریز از ابهام، او را برانداز می‌کردند.
- برپا! بچه‌های عزیز، ایشان جناب آقای کاتب، خیّر سازنده‌ی مدرسه‌تان هستند.
پچ‌پچه‌ها شروع شد. دخترک، نفسی عمیق و ممتد کشید.
- به‌به! ببین چه بوی خوبی می‌دهد گلناز!
- چه لباس‌های تمیزی هم دارد! کفش‌هایش را ببین، چه برقی می‌زند!
چشمِ پسرها را اما عصا و ساعت گرد و زنجیردارش، گرفته بود؛ این را از نگاهشان که به این دو چسبیده بود، می‌شد فهمید!
- خب بچه‌ها، نمی‌خواهید تشکر کنید؟! محمدعلی، تو بلندشو آقا.‌ عارضم خدمتتان جناب کاتب، که این آقامحمدعلی ما ادبیاتش خیلی خوب است، می‌خواهد انشاالله نویسنده شود. حرف زدنش مثل نوشتن است. مگرنه بچه‌ها؟!
یکی از پسرکان برخاست. سری تراشیده و پوستی سفید اما آفتاب سوخته داشت. چشمان درشتش را به یاری پلک‌های پر مژه‌ به زمین دوخت تا ابهّت نگاه مرد، قفلِ زبانش نشود.
- سلام آقا، به زندانک ما خوش آمدید. البته بعضی بچه ها می‌گویند آغل! تابستان‌ها گرم و بد بوست. زمستان هم که از یخبندان و خیسی آب و باران و گِل کفش‌هایمان مجبوریم کَفَش را کاه پَهن کنیم!‌ ببخشید آقا مستراح هم نداریم! هربار باید کلی تا خانه برویم و برگردیم.
چندبار شده بچه کوچک‌ترها، طاقت نیاورده‌اند و وسط راه، خودشان را خراب کرده‌اند و ننه‌هاشان حسابی کتکشان زده‌اند...!
مرد، هر لحظه به رنگی می‌شد و دانه‌های ریز عرق را که بر پیشانی‌ بلندش نشسته بود، با دستمال سفید و تاخورده‌ای، پاک می‌کرد. گاه، نیم نگاهی هم به معلم مثلاً درمانده و سربه‌زیرِ ایستاده در گوشه‌ی کلاس می‌انداخت.
- ...آقا، ماها هر دو‌ نفرمان یک کتاب داریم! مداد و خودکار، کم داریم و ...
نوک پیکانِ نگاهش را به‌سوی معلم نشانه گرفت. جیب و عصا، دست‌آویز خوبی برای پنهان کردن لرزش دست‌ها بود؛ هرچند که صدای لرزان را چاره‌ای نبود.
- دُم درآورده‌اید؟ من نبودم، همین را هم نداشتید. بروید خدایتان را شکر کنید و دعایش را به جان من.
تیغ نگاهش این‌بار، سوی بچه‌ها چرخید و تازیانه‌ی زبان را بی‌محابا به رویشان کشید:
-به شما درس‌خواندن نیامده! همان بهتر که مثل جدّ و آبادتان دُم و روده‌ی خر و گاو و گوسفند بجوشانید و خشک کنید که از گشنگی نمیرید!
از کلاس بیرون زد و تا معلم به گرد پایش برسد، پتک صدای بستن در ماشین و بعد هم گاز تند و چرخش چندباره‌ی لاستیک‌ها رسیده بود و نصیب آن بی‌نوا، انبوه گرد و خاک پراکنده در هوا شده بود!‌کلاس، سکوت بود. دیگر از آن اشتیاقِ نگاهها، خبری نبود. تنها، نیشخندی که به لب‌های کودکان، ماسیده بود.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم مریم قرآیی زاده سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.‌ داستان‌تان با عنوان «آن مرد خوش پوش» را خواندم. دست شما درد نکند خداقوت.
بانو مریم آگر اشتباه نکنم، اولین داستانی است که برای پایگاه ارسال کردید.‌ مبارک است و من چقدر خوشوقت هستم که این داستان روزی من شد. آرزو می‌کنم شاهد روزی باشم که برای گرفتن معتبرترین جوایز ادبی روی سکو می‌روی. بانو روی داستان شما حرف زیاد دارم که ‌مثل: طرح، پیرنگ، باورپذیری، دیالوگ، شروع داستان و...
اما دیدم پرداخت به همه آین موارد نه‌تنها کمکی به شما نمی‌کند بلکه باعث خستگی‌ و حتی شاید دلزدگی‌تان (خدای ناکرده) بشود. گفتم چه کنم؟ یک‌دفعه ارشمیدس‌وار یافتم! از نظر من اصلی‌ترین مشکل داستان شما نثر و زبان غیرداستانی آن است.‌ دحتر هنرمندم استفاده از چنین نثری خوانش داستان را برای مخاطب به‌طور کلی و مخاطب عام به‌طور اخص (توجه کنید مخاطب عام، منظورم خوانندگانی هستند با سطح سواد پایین و غیر حرفه‌ای) مشکل می‌کند.
می‌دانید که اولین مواجهه خواننده با هر متن زبان و نثر آن متن است، اگر زبان اگر نثر جذاب نباشد، خواندنش راحت نباشد، مفهوم را منتقل نکند. خواننده به مطالعه ادامه نخواهد داد. ما نثر و زبانی داریم به نام زبان تکیه‌گاه یا معیار یا صفر. ما به همه نویسندگان نوقلم عزیز پیشنهاد موکد می‌کنیم تا از این زبان استفاده کنند. اما ویژگی‌های این زبان چیست در ادامه عرض خواهم کرد.
برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است مثلا اگر من امروز به تماشای موزه رفته باشم وقتی به خانه برگردم اگر از من بخواهید درباره رفتن به موزه و بازدید تعریف کنم. خیلی راحت شروع به صحبت می‌کنم و جزء به جزء بازدیدم را تعریف می‌کنم. اما اگر از من بخواهید آنچه را که دیده‌ام بنویسم ماتم می‌گیرم. چرا؟ چون نوشتن برای من بسیار سخت‌تر از حرف زدن است؛ نه برای من تقریباً برای همه ما. دلایل این معضل مفصل آست. شاید روزی فرصت شد و توانستم نظرم را عرض کنم. تا آن موقع عجالتا ویژگی‌های نثر و زبان معیار را عرض می‌کنم:
۱_از کلمات ساده استفاده‌ می‌شود.
۲_جملات کوتاه هستند.
۳_کلمات شکسته نمی‌شوند (مگر در دیالوگ آنهم به ضرورت)
۴_حشو و زوائد ندارد.
۵_ارکان جمله رعایت نمی‌شود.
این پنج اصل طلایی و جادویی است. اگر رعایت کنید شک نکنید داستان‌های‌تان چند پله رشد می‌کنند‌.
فعلا امکان آموزش تئوری این عنصر حیاتی نیست‌. لذا برای اولین بار می‌خواهم کار متفاوتی انجام دهم؛ یک کار عملی و کاملا کارگاهی.‌ چگونه؟ عرض می‌کنم.‌ ابتدا داستان شما را عیناً نقل می‌کنم. بعد سعی می‌کنم نثر داستان‌تان را به نثر ساده معیار تبدیل کنم و مختصر تغییراتی در داستان‌تان اعمال کنم البته در حد حذف و یا افزودن چند جمله.
موافق هستید؟ بله؟ متشکرم که موافقت کردید. ابتدا داستان شما:
آخرین جرعه‌ی چای صبحانه‌ را نوشید و برخاست.
با انگشت، موهای کم‌پشتش را مرتب کرد و انگار کشف تازه‌ای کرده‌باشد، سرش را نزدیک آینه برد و لحظاتی به گوشه‌ای از شقیقه‌اش خیره ماند؛ چند باری انگشتش را روی آن مالید؛ نگاهی تند به سرتاپای خود انداخت و قد راست کرد.
عصایش را از شاخه‌‌ی رخت‌آویز برداشت و به سمت حیاط رفت.
راننده، درب ماشین را گشوده بود و دست به دستگیره به انتظارش ایستاده بود.
نشست و به راه افتادند. ساعتی از حرکتشان می‌گذشت. به سرسبزی مراتع کنار جاده و چرای گوسفندان می‌نگریست.
- خدا خیرتان دهد آقا. مرحمت‌تان نبود، این طفل معصوم‌ها باید مثل پدرهاشان، حمّالی می‌کردند! الهی که نعمت، همیشه به اهلش برسد. بی‌رحم و بخیل هم شد آدم؟ ننه‌هاشان چقدر دعاتان کرده باشند خوب است؟! خوش‌بحالتان! عاقبت بخیری خریدید.
- نرسیدیم؟
- چیزی نمانده آقا! شرمنده آقا، پرمدّعایی کردم.
راننده سرِ ماشین را کج کرد و در مسیری خاکی و سنگلاخ به راهش ادامه داد. به سنگ و خاک و خار این راه، چشم دوخته بود و انگار تمامی نداشت. راننده، نیم‌نگاهش که در آینه‌ی میانی به او افتاده بود را گرفت.
- ببخشید آقا! طول کشید. نیست این بیچاره‌ها پدرانشان سِرِیشُم‌پزند، ناچارند که دور از آبادی ساکن شوند؛ اینقدر که بوی گند از کارگاه‌هاشان برمی‌خیزد و پشه و مگس دور و برشان می‌پلکد.
بفرمایید؛ آنهم از مدرسه. اتاقکی با بلوک‌های سیمانی که بر بامش پرچمی رنگ و رو رفته، به اشاره‌ی باد، تکان می‌خورد.
- سلام آقا! خوش‌آمدید. منوّر کردید. بفرمایید؛ بفرمایید داخل.
فضایی کوچک و دو اتاقه که با روشناییِ بیرون از خود قهر بود. پرده‌ی پارچه‌ گل‌گلی را کنار زد و به کلاس، داخل شد. هفت دختر و پنج پسرِ قد و نیم قد، با چشمانی لبریز از ابهام، او را برانداز می‌کردند.
- برپا! بچه‌های عزیز، ایشان جناب آقای کاتب، خیّر سازنده‌ی مدرسه‌تان هستند.
پچ‌پچه‌ها شروع شد. دخترک، نفسی عمیق و ممتد کشید.
- به‌به! ببین چه بوی خوبی می‌دهد گلناز!
- چه لباس‌های تمیزی هم دارد! کفش‌هایش را ببین، چه برقی می‌زند!
چشمِ پسرها را اما عصا و ساعت گرد و زنجیردارش، گرفته بود؛ این را از نگاهشان که به این دو چسبیده بود، می‌شد فهمید!
- خب بچه‌ها، نمی‌خواهید تشکر کنید؟! محمدعلی، تو بلندشو آقا.‌ عارضم خدمتتان جناب کاتب، که این آقامحمدعلی ما ادبیاتش خیلی خوب است، می‌خواهد انشاالله نویسنده شود. حرف زدنش مثل نوشتن است. مگرنه بچه‌ها؟!
یکی از پسرکان برخاست. سری تراشیده و پوستی سفید اما آفتاب سوخته داشت. چشمان درشتش را به یاری پلک‌های پر مژه‌ به زمین دوخت تا ابهّت نگاه مرد، قفلِ زبانش نشود.
- سلام آقا، به زندانک ما خوش آمدید. البته بعضی بچه ها می‌گویند آغل! تابستان‌ها گرم و بد بوست. زمستان هم که از یخبندان و خیسی آب و باران و گِل کفش‌هایمان مجبوریم کَفَش را کاه پَهن کنیم!‌ ببخشید آقا مستراح هم نداریم! هربار باید کلی تا خانه برویم و برگردیم.
چندبار شده بچه کوچک‌ترها، طاقت نیاورده‌اند و وسط راه، خودشان را خراب کرده‌اند و ننه‌هاشان حسابی کتکشان زده‌اند...!
مرد، هر لحظه به رنگی می‌شد و دانه‌های ریز عرق را که بر پیشانی‌ بلندش نشسته بود، با دستمال سفید و تاخورده‌ای، پاک می‌کرد. گاه، نیم نگاهی هم به معلم مثلاً درمانده و سربه‌زیرِ ایستاده در گوشه‌ی کلاس می‌انداخت.
- ...آقا، ماها هر دو‌ نفرمان یک کتاب داریم! مداد و خودکار، کم داریم و ...
نوک پیکانِ نگاهش را به‌سوی معلم نشانه گرفت. جیب و عصا، دست‌آویز خوبی برای پنهان کردن لرزش دست‌ها بود؛ هرچند که صدای لرزان را چاره‌ای نبود.
- دُم درآورده‌اید؟ من نبودم، همین را هم نداشتید. بروید خدایتان را شکر کنید و دعایش را به جان من.
تیغ نگاهش این‌بار، سوی بچه‌ها چرخید و تازیانه‌ی زبان را بی‌محابا به رویشان کشید:
-به شما درس‌خواندن نیامده! همان بهتر که مثل جدّ و آبادتان دُم و روده‌ی خر و گاو و گوسفند بجوشانید و خشک کنید که از گشنگی نمیرید!
از کلاس بیرون زد و تا معلم به گرد پایش برسد، پتک صدای بستن در ماشین و بعد هم گاز تند و چرخش چندباره‌ی لاستیک‌ها رسیده بود و نصیب آن بی‌نوا، انبوه گرد و خاک پراکنده در هوا شده بود!‌کلاس، سکوت بود. دیگر از آن اشتیاقِ نگاهها، خبری نبود. تنها، نیشخندی که به لب‌های کودکان، ماسیده بود.
«آن مرد خوش پوش»((پول شویی))
آخرین جرعه‌ی چای صبحانه‌ را سر کشید و بلند شد.
مقابل آینه ایستاد. با نوک انگشتان موهای کم‌پشتش را مرتب می کرد که ناگهان متوجه چند لاخ موی سپید درشقیقه‌ ها شد. . انگار کشف تازه‌ای کرده‌ باشد، کشفی تلخ ، سرش را نزدیک آینه برد و لحظا تی با حسرت به موهای سپید خیره ماند. ماندن فایده ای نداشت.‌دیر شده‌ بود. به طرف رخت آویز کناد در هال رفت.عصایش را از شاخه‌‌ی رخت‌آویز برداشت و آز خانه بیرون زد.
راننده، در عقب ماشین بنز سیاهرنگ را باز کرد و منتظر ماند آقا سوار شود.‌
آقا که نشست . راه افتادند. چند دقیقه بعد از شهر خارج شدند. دشت های دو ظرف جاده گسترده بودند و سخاوتمند. تا چشم می‌دید سبز بود. مثل مخمل. در گستره دشت گله های بزرگ گوسفندان در حال چرا بودند.‌ راننده از اینه نگاه آقا زا پی گرفت. آقا خیره انهمه سبزی و گله های بزرگ دام بود. راننده وقتی سرخوشی آقا زا دید سینه اش را صاف کردو با لختی پر از تملق گفت :«»
- خدا خیرتان دهد آقا. مرحمت‌تان نبود، این طفل معصوم‌ها باید مثل پدرهاشان، حمّالی می‌کردند! الهی که نعمت، همیشه به اهلش برسد. بی‌رحم و بخیل هم شد آدم؟»
- ‏اقا حرفی نزد. راننده ادامه داد :
- ‏« ننه‌هاشان چقدر دعاتان کرده باشند خوب است؟! خوش‌بحالتان! عاقبت بخیری خریدید. »
- آقا همانطور که مناظر بیرون را تماشا می کرد. با لحنی خشک و کوتاه گفت«
- ‏-«نرسیدیم؟»
- ‏-«چیزی نمانده آقا! شرمنده آقا، پرمدّعایی کردم.»
- ‏راننده سرِ ماشین را کج کرد و در مسیری خاکی و سنگلاخ به راهش ادامه داد. حالا آقا به سنگ و خاک و خار این راه، چشم دوخته بود. این راه خشک و تشته و خسته انگار تمامی نداشت. راننده، از اینه داخل ماشین آقا را می‌دید متوجه کلافگی آقا شده بود. باید چیزی می گفت تا راه کوتاه تر شود.. پس گفت :
- ‏-«ببخشید آقا! طول کشید. نیست این بیچاره‌ها پدرانشان سِرِیشُم‌پزند، ناچارند که دور از آبادی ساکن شوند؛ اینقدر که بوی گند از کارگاه‌هاشان بلند می شود. و پشه و مگس دور و برشان می‌پلکد.»
- ‏چمد دقیقه بغد ساختمانی مکعبی شکل سیمانی دیده شد.‌ اتاقی یا یک در چوبی . بالا آمده از بلوک های سیمانی بی پنجره!!!
- ‏ راننده با دیدن اتاقک سیمانی سر ذوق آمده و با خنده‌ گفتم «
«- ‏بفرمایید؛ این هم .از مدرسه.»
اتاقکی با بلوک‌های سیمانی. نشسته بر سینه تپه آی خشک. پرچمی رنگ و رو رفته،بر بالای بام اتاقک سیمانی به اشاره‌ی باد، تکان می‌خورد.. معلم با شنیدن صدای ماشین به سرعت از کلاش بیرون دوید، دست به سینه با سری خم کرده. تند و تند خوشآمد می گفت:
- ‏- «سلام آقا! خوش‌آمدید. منوّر کردید. بفرمایید؛ بفرمایید داخل.»
- ‏فضایی کوچک کلاس که با روشناییِ بیرون از خود قهر بود. تاریک بود و بویناک ! پرده‌ی پارچه‌ گل‌گلی پشت در آویزان بود آقای معلم و آقای راننده پرده را کنار کشیدند تا آقا وارد شود. آقا داخل شد. هر چه آقا معلم اصرار کرد روی تک صندلی چوبی ننشست. با چهره آی ترش کزذه و ناراضی کف کفش پای چپش زا روی صندلی گذاشت و ژل زد به بچه ها. هفت دختر و پنج پسرِ قد و نیم قد، با چشمانی لبریز از ترس و بی اعتمادی، نگاهش می‌کردند.
- ‏معلم فریاد زد -
- ‏- «برپا! »
- ‏همه بچه ها ایستادند. معلم فرمان برجا نداد.‌ق بچه ها سرپا ماندند. آقا معلم با هیجان و افتخار ادامه داد:
- ‏«چه‌های عزیز، ایشان جناب آقای کاتب هستند، همان خیّر سازنده‌ی که پول دادند تا آین مدرسه نو و تمیز زا برای همه ما بسازند.
- ‏پچ‌پچ بچه ها شروع شد. گلنار دخترکم سن و سال کلاس نفسی عمیقی کشید.و به دختر همکلاسی بغل دستی اش گفت:
- ‏-« به‌به! ببین چه بوی خوبی می‌دهد فاطمه!»
- ‏فاطمه نفس عمیقی کشید. حرف گلنار زا تأیید کرد و آهسته گفت:
- ‏- «چه لباس‌های تمیزی هم دارد! کفش‌هایش را ببین، چه برقی می‌زند! »
- ‏چشمِ پسرها را اما عصا و ساعت گرد و زنجیردارش، گرفته بود؛ چون خبره ساعت و عصای آقا بودند. آقا دستمال سپید نرم و لطیفی جلوی دهان و بینی گرفته بود. سخت نفس می کشید و انگار در برزخ بود، معلم دوباره صداییش برد بالا و گفت:
- ‏«- خب بچه‌ها، نمی‌خواهید تشکر کنید؟! محمدعلی، تو بلندشو ؟ آقا کاتب ؛ عارضم خدمتتان جناب کاتب، که این آقامحمدعلی ما ادبیاتش خیلی خوب است، می‌خواهد انشاالله نویسنده شود. حرف زدنش مثل نوشتن است. مگرنه بچه‌ها؟!»
- ‏محمدعلی از بقیه بچه ها بلندتر بود با سر تراشیده، پوست آفتاب خورده.‌ چشمان درشتش را به زمین دوخت تا ابهّت نگاه مرد، قفلِ زبانش نشود.
- ‏- سلام آقا، به زندانک ما خوش آمدید. البته بعضی بچه ها می‌گویند آغل! تابستان‌ها گرم و بد بوست. زمستان هم سرد و یخبندان. کف به اصطلاح کلاس را کاه می ریزیم تا بتوانیم با انهمه گل چسبناک کفش های مان راه برویم. آقا مستراح هم نداریم! هربار باید کلی تا خانه برویم و برگردیم ‏چندبار شده بچه کوچک‌تر، طاقت نیاورده‌اند و وسط راه، خودشان را خراب کرده‌اند و ننه‌هاشان حسابی کتکشان زده‌اند...!»
- آقا هر لحظه به رنگی می‌شد و دانه‌های ریز عرق را که بر پیشانی‌ بلندش نشسته بود، را با دستمال سفید و تاخورده‌ای، پاک می‌کرد. گاه، نیم نگاهی هم به معلم می انداخت معلم درمانده و سربه‌زیرِ در گوشه کلاس ایستاده بود درست مثل پدر مرده ها!
- ‏«-...آقا، ماها هر دو‌ نفرمان یک کتاب داریم! مداد و خودکار، کم داریم و ..».
- ‏ آقا با غیض به معلم نگاه می کرد. جیب و عصا، دست‌آویز خوبی برای پنهان کردن لرزش دست‌ها بود؛ آقا با صدای بلند و پرخشم گفت:
- ‏-«تف به ذات نمک نشناس تان. آدم های قذرنشناس. تف... دُم درآورده‌اید؟ من نبودم، همین را هم نداشتید. بروید خدایتان را شکر کنید و دعایش را به جان من.... »
- ‏تیغ نگاهش این‌بار، سوی بچه‌ها چرخید و زبانی که بی رحمانه می برید.:
- ‏-«به شما درس‌خواندن نیامده! همان بهتر که مثل جدّ و آبادتان دُم و روده‌ی خر و گاو و گوسفند بجوشانید و خشک کنید که از گشنگی نمیرید!»
- ‏از کلاس بیرون زد و تا معلم و راننده به گرد پایش برسند، در عقب بنز زا باز کرد و سوار شد و بعد چنان در را محکم بست که انگار سقف آلونک کلعگی رمبیده باشد.‌،. راننده به سرعت پشت فرمان نشست ، استارت زذ. صدای غرش موتور که پیچید پر گاز به راه افتاد. چرخش چندباره‌ی لاستیک شده بود، انبوه گرد و خاک پراکنده در هوا!‌کلاس، سکوت بود. دیگر از آن نگاههی امیدوار خبری نبود.
- ‏ تنها باد بود که خاک می آورد و به در و دیوار کلاس می گویید. « باد انگار بچه هایش مرده بود که اینطور خاک بر سر می‌ریخت»
بانو حالا فرصت قیاس دارید ‌لطف کنید هر دو داستان را‌ با صدای بلند بخوانید، (ناگفته نماند من اگر جای شما بودم اسم داستان زا می‌گذاشتم «پول‌شویی») حالا ببینید آیا داستان با نثر معیار و اندک حذف و اضافه بهتر شده آست؟ اگر چنین اتفاقی افتاده سعی کنید من بعد از آین نثر و زبان استفاده کنید.
ما در پایگاه نقد منتظر آثار بعدی‌تان هستیم و یقین داریم که داستان‌های بعدی‌تان قوی‌تر خواهند بود. دعا می‌کنم خواندن‌شان سهم من هم باشد. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت