زبان شاعرانه به داستان کمکی نمی‌کند!




عنوان داستان : نبات
نویسنده داستان : فاطمه زهرا بختیاری

یانور



_اون دستبند همه سرمایه زندگیم بود! حاصل چند ماه تلاشم...
عروس این را می‌گوید و وا می‌رود. پلنگی انگار پنجه کشیده بر گلویش. تلو می‌خورد و قدمی عقب می‌رود.
اتاق از همیشه سردتر است. پرده از صبح کنار است و باد وسط هال خوش‌رقصی می‌کند. صدای فاطمه که دارد دور باغچه قیقاج می‌رود و هوهوکنان می‌دود، همراه باد می‌وزد داخل. تکه‌های پرده ازجلونظام می‌روند. بوی شمعدانی توی اتاق می‌چرخد و نقش گل گاوزبان بازی می‌کند برای مادر و دختر و عروسش‌.
لحاف و تشک‌های دیشب را قطار کرده‌اند کنج کمددیواری. پشه‌‌ی بی‌چشم‌ و رویی از صبح یکسره دور هال رجز می‌خواند. از در باز هال، گاه گاهی می‌شود افتادن برگ‌های زرد را دید.
عروس چشم از برگ‌ها برمی‌دارد‌. دوباره دهان باز می‌کند چیزی بگوید، نمی‌تواند. خشتِ خشک کار گذاشته‌اند در گلویش انگار. دست می‌چرخاند توی هوا به دنبال جایی برای نشستن. خود را می‌رساند به چهارپایه نماز بی‌بی. انگشت‌ها را تا می‌کند کف دستش و مشت می‌کوبد روی زانو. حرفی نمی‌زند. بی بی هنوز دارد می‌گردد. این احد را که بگوید، می‌شود صد و چهاردهمین اخلاصی که از صبح ختم کرده. از قرآن فقط همین را بلد است. نمازها را بی استثناء در مسجد می‌خواند که حمدش حلال شود. حمد صلات ظهر را امروز دست و پا شکسته روی همان چهارپایه خوانده و باز دارد قل هو الله گویان، کمدها را زیر و رو می‌کند. لرز دستانش از همیشه بیشتر به چشم می‌آید. عروس که حالا نفسش چاق شده، باز قل قل می‌کند:
_به این بچه تخس گفتم! گفتم بریم خونه خودمون بخوابیم. گفتم آدما شب میرن خونه خودشون. به باباش رفته دیگه بی‌پدر. من دستبند بی‌صاحاب مونده رو خونه نمیذاشتم که دزد نزنه. که بدبخت نشم. ولی انگار همون خونه میذاشتم امن‌تر بود‌. انگار اینجا بیشتر...
و حرفش را می‌خورد. دستان بی بی روی تن‌پوش‌های آویزِ کمد خشک می‌شود. چند ثانیه همانطور خیره به لباس‌ها نفس نفس می‌زند. صدای لعنت بر دل کثیف ابلیسش را فقط همان پشه سمج می‌شنود. دست از کمد بیرون می‌آورد و گره چارقدش را سفت‌‌تر می‌کند. پشت به کمد می‌کند و خیز برمی‌دارد سمت چهارپایه. چند ثانیه توی چشم‌های وحشی عروس خیره می‌شود و با چشم شمشیر می‌زند به صورتش.
خم می‌شود و از جلوی پای عروسش، چادر نماز گلدارش را می‌قاپد و با سه گام خودش را می‌رساند به در هال.
مریم که تابحال کنج اتاق کناری نشسته بود و دست زیر چانه تاکسیدرمی کرده بود، به خودش می‌آید. چیزی از صحبت‌ها نشنیده و چیزی از افکار مشوشش هم دشت نکرده. می‌ایستد. دستش مثل گوشواره آویز موقع راه رفتن، تلو می‌خورد کنارش. پا تند می‌کند دنبال بی بی که حالا دمپایی قهو‌ه‌ای‌اش را هم پوشیده و دارد چادرش را مرتب می‌کند. عروس بالای سرش ایستاده و لب می‌جود:
_بخدا منظوری نداشتم. یعنی منظورم شما نبودی‌. یعنی میگم آخه اون دستبند حاصل یازده ماه بیدارخوابی و کار من و مسافرکشی عباسه. اگه بدزد....یعنی گم بشه، بیچاره میشیم...
بی بی همینطور ایستاده روی تک‌پله‌ی جلوی در، با پا در مسیر سوسکِ پاسرخی مانع ایجاد می‌کند. حرف‌های زن که تمام می‌شود، راهش را می‌کشد و می‌رود سمت خرپشته‌ی گوشه حیاط. به فریادهای مریم حتی گردن گردش نمی‌دهد.
درِ خرپشته خروپف می‌کند. چادرش را گره می‌زند دور کمرش و از وسط خرت و پرت‌ها خودش را می‌رساند به گنجه. آجر پایین دست گنجه را آهسته در می‌آورد و ناخودآگاه اطراف را می‌پاید. کلید گنجه را از لای یک پوسته آبنبات‌قیچی بیرون می‌کشد. با هر دو دست لرزانش کلید را می‌چسبد و به سختی سوراخِ سوزنِ گنجه را نخ می‌کند.
با زحمت در گنجه را بالا می‌دهد. خاک از خرت و پرت‌ها جهش می‌زند. خاطرات مثل قوم مغول هجوم می‌آورد به ذهنش و خنج می‌کشد به هدفش از حضور در آنجا. کنارشان می‌زند.
جعبه جواهراتش را در می‌آورد. انگشتر یادگار ننه را می‌بوسد و به چشم می‌کشد. نیم‌ست گردنبند و گوشواره قدیمی را به دست می‌گیرد و انگشت می‌ساید رویش. خاک می‌ماسد به شستش. هرچه کرده بود، مهندسی معکوس، به حالت اول برمی‌گرداند. نیم‌ست را در دست می‌فشارد و می‌خروشد سمت هال‌. فاطمه، آژیرکشان دورش می‌گردد و طلب بازی می‌کند. بی بی دستی می‌کشد به سر نوه پسری‌اش:
_هِمیام ننه جُن. بِیل ای خاکی که به نِنگُم شده پف کُنُم. بازیم باهات هُنکُنُم. اگه این مارِت بِیله البت.
و لطافت دست دخترک را نوازش می‌کند:
_فاطُمِ، نُباتُم، کِلیِ درِ حیاطُم، دستبند مارِتِ نِدیدی؟ نِدیدی که...
و ادامه حرفش را می‌جود. استغفرالله‌ی قورت می‌دهد و تف می‌فرستد به ذات ابلیس که در دهانش گذاشته بگوید:(ندیدی جایی قایمش کنه؟)
دخترک شیرین‌زبانی می‌کند:
_نه بی بی. تو باغچه که نبود هر چی گشتم.
بی بی بلند می‌شود و می‌رود سمت هال. برگ‌های درخت می‌خورد به صورتش. زیر لب می‌گوید:
_کاشکی بهار بود سَری یکی زنگلاچو می‌کند این وِچّک.


و کفش می‌کَند. این بار مریم تا کمر توی کمد است و هرچه دمِ دستش می‌آید، بیرون می‌ریزد. پشتی‌ها همه وَرچُپّه افتاده وسط هال و حتی آینه شمعدان جابجا شده‌اند. بی بی چشم می‌گرداند دور اتاق طوفان زده و مشتش را باز می‌کند جلوی شکم عروسِ روی چهارپایه:
_یادگار نَنُمه. بِشته بودم جهیزیه این دخترِ بخِرُم. هِنگیر. اللهِ مام اکبره.
و مشتش را چپه می‌کند توی دامن زن. سر پایین می‌اندازد و می‌رود اتاق مریم. صدای عروس از پشت سرش قطع نمی‌شود:
_این مال مریمه بی بی. دست شما درد نکنه. بیخ ریش صاحابش. دستبند خودمو میخوام.
و بلند می‌شود و چشم می‌چرخاند دور اتاق، دنبال جایی که فقط سه بار گشته باشند و او زحمت چهارش را بکشد. مریم نشسته کنار کمددیواری و ریزریز اشک می‌ریزد. عروس دامن سنگینش را خالی می‌کند کنار مریم و می‌رود سراغ بقچه جانماز بی بی که محض احتیاط بجوردش.
فاطمه (مریم‌مریم)گویان خودش را می‌رساند به در. شانه‌‌اش موقع ورود می‌خورد به در هال و با سر می‌افتد کف زمین. (دردم نیومد)ی پرت می‌کند در هوا و خودش را جمع می‌کند.
تا می‌رود کرم‌های توی مشتش را نشان مریم بدهد، مادرِ از صبح قل قل کرده، به نقطه جوش می‌رسد و سرریز می‌کند. می‌اندازد دنبال دخترک. فاطمه فرار می‌کند و خنده زنان دور هال می‌چرخد. پایش گیر می‌کند به پشتیِ افتاده. پرت می‌شود روی لحاف‌ها. ساختمان لحاف و تشک فرومی‌ریزد. تشک سوم که باز می‌شود، مُتکای سوسیسی از داخلش قل می‌خورد وسط هال.
ماری نباتی، از زیر متکا بیرون می‌خزد و برق می‌زند.



همیام: می‌آیم
بِیل: بگذار، اجازه بده
بیله: بگذارد، اجازه بدهد
خاک به ننگ: خاک بر سر
وچک: بچه
هُنکنم: می‌کنم، خواهم کرد
زنگلاچو: چاقاله زردالو
کِلی: کلید
مار: مادر
بِشته بودم: گذاشته بودم، قرار داده بودم
هِنگیر: بگیر
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم بختیاری
سلام
داستان نبات را خواندم. میان زبان شاعرانه و زبان داستان تفاوت وجود دارد. هدف شاعر در استفاده از کلمات غیر مستقیم‌گویی است. و هرچه شعر مستقیم‌گو باشد از کیفیت پایین‌تری برخوردار است. البته یک استثنا هم در شعر وجود دارد و آن شعر کودک است که باید مستقیم‌گو و با کمترین پیچش زبانی باشد. زبان شاعرانه برای شاعر دامنه وسیع‌تر معنایی می‌گشاید تا مخاطب به میزان تجربه و دانش و فهمش از شعر معانی عمیق‌تری را دریابد. کشف معانی تازه از کلمات مستعمل در ترکیب‌های تازه برای مخاطب لذت‌بخش است و احساس او را با شعر بر می‌انگیزد.
اما در داستان از بازی‌های زبانی کمتر می‌توان سراغ گرفت. خواننده داستان به جای ماندن در سطح معانی کلمات درگیر کشف شخصیت و پیگیر ماجرا است. شخصیتی که کلیدهایی برای شناختنش در میان سطور داستان قرار داده شده است. ماجرایی که انگار همه واقعیتش پیش چشم نیست و اصل ماجرا، در میان کلمات پنهان شده است. حتما برای شما هم اتفاق افتاده است که داستانی را می‌خوانید و متوجه می‌شوید یک جای کار می‌لنگد و دوباره همان داستان را که می‌خوانید متوجه ناگفته‌هایی در مضمون یا شخصیت و رازهایی در ماجرا شده‌اید که به صراحت در داستان نیامده است. خواننده از کشف این رازها لذت می‌برد.
زبان شاعرانه در داستان می‌تواند دو دلیل داشته باشد:
-نویسنده داستان جذابی برای تعریف کردن ندارد و با زبان بازی از مسئولیت طراحی اشتباه داستان شانه خالی کرده است.
-یا این که می‌خواسته شعر بگوید و نخواسته یا نتوانسته است!
بخشی از این زبان شاعرانه در داستان "نبات" را با هم مرور می‌کنیم:
«پلنگی انگار پنجه کشیده بر گلویش. تلو می‌خورد و قدمی عقب می‌رود.» این جمله توصیف عروس است وقتی که می‌خواهد به بی بی بگوید دستبندی که حاصل کار چندماهه‌اش بوده است گم شده است.
جملات بعدی را هم ببینید: «اتاق از همیشه سردتر است. پرده از صبح کنار است و باد وسط هال خوش‌رقصی می‌کند. صدای فاطمه که دارد دور باغچه قیقاج می‌رود و هوهوکنان می‌دود، همراه باد می‌وزد داخل. تکه‌های پرده ازجلونظام می‌روند. بوی شمعدانی توی اتاق می‌چرخد و نقش گل گاوزبان بازی می‌کند برای مادر و دختر و عروسش‌.» اگر شما می‌خواهید فضای ملتهبی را بوجود بیاورید استفاده از ترکیب "خوش رقصی باد وسط هال"! چه معنایی دارد؟ چرا باید "تکه‌های پرده از جلو نظام بروند؟"
معنای "بوی شمعدانی نقش گل گاوزبان بازی می‌کند!!" چیست؟
سرکار خانم بختیاری ممکن است که این ترکیبهای شاعرانه در شعر معنادار باشند اما در داستان اگر کمکی به معرفی شخصیت نکند و فضاسازی نکند و داستان را به پیش نبرد باید بی‌ملاحظه و با قاطعیت حذف شود. در صورت بودن چنین جملات کنایی و استعاری شاعرانه‌ای باز هم باید دلیل منطقی برای این گونه روایت شاعرانه وجود داشته باشد. مثلاً از ذهن شخصیتی مانند نویسنده یا شاعر یا استاد دانشگاه بگذرد. کسی که سواد استفاده کنایی از کلمات را داشته باشد. کدام یک از این شخصیت‌های که در داستان نبات آورده‌اید این توانایی و سواد را دارند؟ عروس؟ بی بی؟ یافاطمه؟ به نظرم هیچکدام از این سه زن در خانواده معمولی و متوسط به پایین جامعه اینگونه سخن نمی‌گویند.
اگر این جملات شاعرانه را از داستان بیرون بیاورید می‌توانید خواننده را با داستانتان همراه کنید. داستانی که دارای ایده خوبی است و می‌تواند با پرداختی بهتر و توجه بیشتر به تعلیق در پایان‌بندی به داستان جذابی تبدیل شود.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت