سوژه خوبی برای داستان




عنوان داستان : بلیط تک سفره
نویسنده داستان : یاسمن صفریان

صبح شنبه ی سی ام دی ماه، خدیجه خانم از خانه خارج شد و هرگز بازنگشت. خدیجه خانم همسایه ما، مادر سه فرزند، زنی آرام و پرتلاش بود. سال های اول زندگی خدیجه خانم توی روستا سپری شده بود. به قول مادر، از گذشته ها که تعریف می‌کند اشک آدم در می‌آید. مادر خدیجه خانم وقتی خیلی کوچک بودند، فوت شده بود. خدیجه خانم که از بقیه بزرگتر بوده، از همان کودکی میفتد توی دام زندگی آدم بزرگ ها. ده سالش که می‌شود، پدرش خواستگاری احمد آقا را قبول می‌کند و خدیجه خانم را می‌سپارد دست احمد آقا. خدیجه خانم هم از همان اول از هیکل و دست های کت و کلفت احمد آقا، با آن اخم روی صورتش حسابی می‌ترسیده. البته خودش این قسمت را با خنده تعریف می‌کرد ولی یادم می‌اید من حسابی ترسیده بودم از حرف هایش. دوشنبه احمد آقا، شوهر خدیجه خانم، گفت خدیجه دو روز است به خانه نیامده و نه زنگی زده و نه پیغامی گذاشته. گفت به هرکسی که می‌توانسته زنگ زده بلکه خدیجه خانم رفته باشد آنجا، ولی خبری نشده که نشده . با کلی عذرخواهی بچه ها را گذاشت منزل ما و رفت سراغ کلانتری و گزارش گم شدن زنی سی و یک ساله. دلم برای بچه ها می‌سوخت. بی‌تابی می‌کردند و بهانه می‌گرفتند. مادر هم رفته بود توی آشپرخانه و غر می‌زد که از خدیجه خانم بعید بود. وقتی آقا احمد از کلانتری برگشت قیافه‌اش حسابی گرفته بود. می‌گفت چشمش آب نمی‌خورد پیدایش کنند. احمد آقا باید می‌رفت سرکار، دنبال یک پرستار خوب برای بچه ها می‌گشت. از خداخواسته خودم مسئولیتشان را قبول کردم و این شده بود شغل من. از کله ی سحر که احمد آقا از خانه می‌زد بیرون، می‌رفتم طبقه ی بالا و تا بازگشت احمد آقا زمانم با بچه ها سپری می‌شد. از همان روز اول، دیدم همه ی بچه ها همزمان نمی‌خوابند. همیشه یکیشان بیدار بود. یک نفر وقتی بقیه خواب بودند، کشیک می‌داد مبادا هیولا کسی را بدزدد. فهمیدم احتمالا هیولا خدیجه خانم را وقتی بچه ها خواب بودند، از خانه کشیده بیرون. حرف هیولا که می‌شد بچه ها از ترس رنگشان به کل می‌پرید و می‌چسبیدند به هم. سعید، کوچکترین پسر خانواده، شب ها جایش را خیس می‌کرد. سعی می‌کردم با قصه های من درآوردی ترسشان را بریزم و هیولا را ضعیف نشان بدهم. نمی‌توانستم بگویم هیولای افسانه ای در کار نیست. نمی‌شد بگویم این آدم بزرگ ها بعضی وقت ها یک کارهایی می‌کنند که هیچ کس نمی‌فهمد چرا. خلاصه با این حرف ها کمی آرام گرفته بودند. ولی حال سعید بهتر که نمی‌شد هیچ، بدتر هم می‌شد. کم تر از بقیه صحبت می‌کرد. زیاد با بقیه ی بچه ها بازی نمی‌کرد و بالا پایین نمی‌پرید. بازی ها و کار های مختلفی را امتحان کردیم، انگار به هیچ کدام علاقه ای نداشت. می‌دانستم نمیتوانم سعید را مثل آدم بزرگ ها به حرف بگیرم. وقتی بقیه بازی می‌کردند، می‌نشستم کنارش و شروع می‌کردم داستان بافی و پرچانگی و قصه گویی. خواب بد دیده، بلند شده برود پیش مامان خدیجه. از لای در سایه ی هیولا را که دیده ترسیده وهمان‌جا ایستاده. هیولا کوبیده به سر مامان خدیجه و وقتی مامان افتاده زمین، او را انداخته روی کولش و از خانه زده بیرون. هیولا سعید را ندیده. ولی سعید چهره ی پدر را حتی در سیاهی شب خوب می‌شناسد. حس می‌کردم دیوارها کمی نزدیک تر آمدند. باد دیگر از پنجره نیامد تو. خانه یک هو سرد شد. وقتی سعید داستانش را تمام کرد.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به دختر گل و دوست داشتنی‌ام یاسمن خانم عزیز. خیلی خوشحالم که می‌نویسی. نوشته‌ات با توجه به سن کمی که داری، خوب است اما به چند نکته حتما باید توجه داشته باشی.
اولا سوژه خوبی انتخاب کردی و این سوژه برای داستان مناسب است. بچه‌ها از هیولا می‌ترسند‌‌.خواننده خیال می‌کند واقعا هیولایی در کار است اما بعد درمی‌یابد که چنین نیست و واقعیت چیز دیگری است.
اشکال‌های داستان چند چیز است. این کمبودها باعث شده‌اند سوژه خوب شما به خوبی پرداخت نشود. اولین آن‌ها، داستانی نبودن ساختار داستان است. برای نوشتن داستان، قبل از هر چیز باید قالب داستان را خوب شناخت. این شناخت، به دوصورت ممکن می‌شود:
خواندن داستان زیاد و دوره دیدن در کارگاه یا کلاسی که زیر نظر استادی کاربلد، اداره می‌شود.
آن چه شما نوشتی، قدری به خاطره نزدیک شده. یا به عبارتی، داستان_خاطره شده. این درحالی است که هرکدام از این دو قالب، ویژگی و ساختار خاص خودش را دارد.
نقص دوم نوشته شخصیت‌پردازی ضعیف است. داستان باید شخصیت داستانی موجود در اثر را، خوب و قابل لمس، تصویر کند. چنان که خواننده، هم او را ببیند و هم باور کند. ما خیلی پدر بچه‌ها را نمی‌شناسیم. تصویر درستی از سعید یا دیگران نمی‌بینیم. اینها باید در داستان تصویر شوند و خواننده بدون این که نویسنده به او توضیح دهد، خودش این ویژگی‌‌ها را کشف کند. این درحالی است که آنچه به اطلاع خواننده می‌رسد، توضیحاتی است که شما می‌دهید و نه شناختی که خواننده از طریق تصویرهای غیر مستقیم شما در می‌یابد،.
ما راوی را نمی‌شناسیم. کیست؟ چندساله است؟ چه ویژگی‌هایی دارد؟
چرا سرپرستی بچه‌ها را قبول می‌کند؟ وقتی مادر بچه‌ها در این سن کم ازدواج می‌کند، با چه مشکلاتی روبرو می‌شود؟
اینها نقص‌هایی است که نویسنده باید برای برطرف کردن‌شان، تدبیری بیندیشد.
پیشنهاد من این است که شما از تجربه‌های خودتان بنویسید. یکی از راز و رمزهای داستان خوب، بخصوص برای نویسنده مبتدی، نوشتن از سوژه‌های تجربه شده است. موضوعاتی که نویسنده به آن‌ها تسلط کامل دارد.
ترس و دلهره‌ای که بچه‌ها با دیدن هیولا دارند، در رفتار و کردارشان خیلی نشان داده نمی‌شود. بیش از این که آن‌ها را تصویر کنی، توضیح می‌دهی و این با ساختار داستان، هم‌خوان نیست.
مطمئن هستم با مطالعه بیشتر و تلاش فراوان، با توجه به سن کم شما و استعدادی که در این نوشته می‌بینم، موفق خواهی شد.
زنده و پایدار باشی.منتظر داستان‌های بعدی‌ات می‌مانم

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت