اول ساختار داستان، و بعد سایر جزئیات




عنوان داستان : کسی صدایم را می‌شنود؟
نویسنده داستان : یاسمن صفریان

« حالا چه‌طور این گندی که بالا اوردی رو جمع کنم لعنتی » نوید طبق معمول ادای او را در آورد. عماد پوفی کرد و راه افتاد. نوید زیادی خونسرد بود. همیشه همین‌طوری بود. نوید مانند عماد، پسر نوزده ساله ی قد بلندی بود با این تفاوت که نمی‌توانست حرف بزند. دهانش را باز می‌کرد، کلمات را ادا می‌کرد ولی صدایی ازش در نمی‌آمد. البته همین ویژگی های نوید بود که باعث شده بود این چنین با عماد رفیق شوند. هیچ کدام هم دوست و رفیقی به جز دیگری نداشتند. عماد تقریبا مطمئن شده بود هیچ کس به خوبی نوید نمی‌تواند پای حرف هایش بنشیند. عماد معمولا به جای هردویشان صحبت می‌کرد و نوید به جای هردویشان آتش می‌سوزاند. درست مانند چند دقیقه ی قبل که نوید غوغا کرده بود. زمین را رگه های قرمز رنگ پوشانده بودند. دریاچه ی کوچک سرخی توی چاله ی وسط زمین متولد شده بود. پلاک ماشین رنگ گرفته بود. نوید از توی آینه به عماد نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. نه از آن لبخند ها که انگار جگرش حال آمده، لبخندی بی‌روح و بی‌جان بود. عماد آن لبخند را گذاشت پای جمله ای که نوید شاید می‌خواست بگوید :« متاسفم، می‌دونم مثل همیشه از پسش بر میای» عماد خودش را جمع و جور کرد و تا جاده خلوت بود کار را تمام کرد. لاشه ی بی‌جان حیوان نگون‌بخت را میان چمن ها گذاشت و با دستمال پلاک و هرجایی که اثر از خون بود تمیز کرد. توی جاده هم به جان نوید غر می‌زد. « بابا لامصب چند بار گفتم موقع رانندگی حواسمو پرت نکن. شانس اوردیم به ادمی چیزی نزدیم. حالیته؟ اگه کار به دادگاه پاسگاه بکشه ننه بابای من میان پِیِمون یا مال تو؟» نوید هم متاسف بود. این را می‌شد از چشمان درشت قهوه ای اش خواند. عماد بیشتر از این ادامه نداد. گندکاری های نوید دیگر داشت از دستشان در می‌رفت. این چند بار آخر حسابی قسر در رفته بودند وگرنه الان گوشه زندان بودند. عماد نفسش را محکم بیرون داد و وقتی ماشین را پارک کرد. دستش را روی شانه ی نوید گذاشت. نوید هم همین کار را کرد. توی چشم های هم زل زدند. عماد گفت:« ببین رفیق، روزگار ما به اندازه ی کافی سیاه بوده و هست. بیا ازین بدترش نکنیم. بیا یه قولی بده جفتمون بیشتر حواسمون به کارامون باشه»
مادر شام مورد علاقه ی عماد و نوید را درست کرده بود، قیمه نثار. مادر بشقاب عماد را گذاشت جلویش. « مامان بشقاب نوید رو یادت رفت بدی.» مادر عصبانی شد. اول ملایم، بعد با فریاد حرفش را ادامه داد. « این نوید لعنتی تا کی اینجا می‌مونه عماد؟ یا چرت و پرت می‌گی یا از خودت داستان در میاری. دیگه داری کفرمو در میاری. این بچه بازیاتو بس کن» عماد سرخ شد و متقابلا فریاد زد:« باشه من همیشه زر مفت می‌زنم. نوید تا هر وقت بخواد می‌مونه. جای تورو که تنگ نکرده. بیچاره همش تو اتاق من می‌مونه. زور نزن. بشقاب نوید و بده من برم.» مادر با کلافگی بشقابی دیگر کشید و گذاشت توی سینی و داد دست عماد. عماد با سینی در را هل داد و وارد شد. سینی از دستش افتاد، پارچ دوغ افتاد و پخش زمین شد. برنج ها در هوا به پرواز درآمدند. اتاق را خون گرفته بود. مادر حتما دعوایمان خواهد کرد. عماد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. نگاهی به آینه انداخت. نوید با لبخند ایستاده بود. دیس برنج را با حرص محکم پرتاب کرد. آینه به هزار قسمت تقسیم شد. نوید دیگر رفته بود.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیزم، یاسمن جان صفریان
سلام
خوشحالم که باز داستان دیگری از شما می‌خوانم. این پیگیری و تلاش شما برای داستان‌نویسی قابل ستایش است. اگر همینطور ادامه دهید با توجه به سن کمی که دارید آینده ادبی خوبی خواهید داشت. متنها نکته مهم این است که تنها زیاد نوشتن کافی نیست. شما باید تلاش کنید که بیشتر یاد بگیرید و آموخته‌هایتان را در داستان‌ها پیاده کنید تا سطح داستان‌های شما ارتقا پیدا کند. قدم اول را برداشته‌اید و از نوشتن نمی‌ترسید و این خیلی خوب است.
این داستان شما را هم خواندم. داستان دو پسر نوزده ساله بود که یکی از آنها تلاش می‌کرد از دوست دیگر که قدرت تکلم ندارد حمایت کند و اشتباهات او را بپوشاند و حل کند. شما داستان را در دو صحنه روایت کرده‌اید. در صحنه اول با یک تصادف رانندگی مواجه هستیم. نوید حواس عماد را پرت کرده و آنها با یک حیوان تصادف کرده‌اند. حیوان مرده و عماد تلاش می‌کند صحنه تصادف را جمع و جور کند تا کسی متوجه نشود. صحنه بعد در خانه عماد است. از مکالمه عماد با مادرش متوجه می‌شویم که نوید مدتی است به خانه آنها پناه آورده و پنهان شده. مادر از این موضوع به شدت ناراحت است و صدایش را بالا می‌برد و اعتراض می‌کند. عماد طبق معمول از دوستش حمایت کرده و به مادر پرخاش می‌کند. وقتی به اتاق برمیگردد با صحنه‌ای مواجه می‌شود که می‌ترسد و سینی غذا از دستش می‌افتد و نوید می‌رود.
یاسمن جان، داستان شما مشکل پیرنگ دارد. شما دو صحنه را برای ما توصیف کرده اید ولی متوجه نمی‌شویم مشکل اساسی این دو نفر چیست. یعنی روابط علی و معلولی درست نیستند. چرا نوید در خانه عماد پنهان شده؟ چون حیوانی کشته شده؟ طبق گفته خودتان اول اینکه راننده عماد بوده، و بعد گفته‌اید که جاده خلوت بوده و عماد صحنه را پاک‌سازی کرده و کسی متوجه موضوع نشده. و بعد مگر برای کشتن حیوانی در جاده خودش را پنهان می‌کند؟ داستان را چند بار خواندم و نشانه و راهنمایی پیدا نکردم. این مهمترین سوالی است که باید داستان به آن پاسخ دهد. ابهام مهم بعدی در پایان بندی داستان است. این چند جمله خودتان را بخوانید: «عماد با سینی در را هل داد و وارد شد. سینی از دستش افتاد، پارچ دوغ افتاد و پخش زمین شد. برنج ها در هوا به پرواز درآمدند. اتاق را خون گرفته بود. مادر حتما دعوایمان خواهد کرد. عماد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. نگاهی به آینه انداخت. نوید با لبخند ایستاده بود. دیس برنج را با حرص محکم پرتاب کرد. آینه به هزار قسمت تقسیم شد. نوید دیگر رفته بود.» اول می‌گویید عماد وارد اتاق شد و سینی از دستش افتاد. چه اتفاقی برای او افتاد؟ چرا سینی را رها کرد؟ بعد می‌گویید اتاق را خون گرفته بود. اولین بار که متن را خواندم تصور کردم نوید خودکشی کرده. ولی بعد متوجه شدم که تصورم اشتباه بوده. و در نهایت ماجرای این خونی که اتاق را گرفته بود برایم روشن نشد. جمله بعدی می‌گوید:«مادر حتما دعوایمان خواهد کرد» چه کسی این جمله را می‌گوید؟ راوی که دانای کل است. اگر عماد می‌گوید باید به شکل دیالوگ بیان شود. در ادامه می‌بینیم که نوید ایستاده و لبخند می‌زند. عماد از دست او عصبانی می‌شود و دیس برنج را به طرف تصویر او در آینه پرتاب می‌کند و نوید می‌رود.
مضمون اصلی داستان شما «تنهایی» است. تنهایی پسری دست و پا چلفتی که نمی‌تواند صحبت کند و در نهایت حتی تنها دوستش هم از او حمایت نمی‌کند. نام داستان هم صدای شنیده نشده نوید است. این جذاب است از نظر من. ولی یاسمن عزیز تا زمانی که روابط علی و معلولی داستان را درست نکنید و ساختار داستان را شکل ندهید، سوژه خود را هدر داده‌اید.
مشکل مهم بعدی «ضعف زبان» داستان است. نمی دانم داستان را با عجله نوشته‌اید یا خیر. ولی یک شتابزدگی و بی‌دقتی در زبان داستان به چشم می‌خورد. مثلا این چند جمله را برای خودتان بخوانید: « نوید طبق معمول ادای او را در آورد. عماد پوفی کرد و راه افتاد. نوید زیادی خونسرد بود. همیشه همین‌طوری بود. نوید مانند عماد، پسر نوزده ساله ی قد بلندی بود با این تفاوت که نمی‌توانست حرف بزند. دهانش را باز می‌کرد، کلمات را ادا می‌کرد ولی صدایی ازش در نمی‌آمد. البته همین ویژگی های نوید بود که باعث شده بود این چنین با عماد رفیق شوند. هیچ کدام هم دوست و رفیقی به جز دیگری نداشتند. عماد تقریبا مطمئن شده بود هیچ کس به خوبی نوید نمی‌تواند پای حرف هایش بنشیند. عماد معمولا به جای هردویشان صحبت می‌کرد و نوید به جای هردویشان آتش می‌سوزاند» علاوه بر اینکه این جمله‌ها قوت و استحکام لازم را ندارند و با دقت کنار هم چیده نشده‌اند، تکرار اسامی نوید و عماد آزاردهنده است. در ادامه داستان هم این مشکل وجود دارد.
یاسمن جان، علاوه بر اینکه باز هم توصیه می‌کنم خیلی بیشتر داستان های خوب را بخوانید، حتما داستان خودتان را هم چند بار با صدای بلند بخوانید و بازنویسی کنید. مطمئن باشید به مرور زبان داستانی شما قوام خواهد گرفت.
و به عنوان آخرین نکته: قاعده‌ای وجود ندارد که بگوید مردان فقط از مردان بنویسند و زنان از زنان. ولی اگر زنی می‌خواهد از شخصیت‌های مرد در داستان خودش استفاده کند حتما باید دقت بیشتری به خرج دهد تا شخصیت‌پردازی درستی صورت بگیرد. و همینطور برعکس. شما از دو پسر نوزده‌ساله نوشته‌اید. عصبی بودن، جدی بودن و تندخویی عماد را خوب منتقل کرده‌اید ولی نوید به شدت به حاشیه رانده شده و رفتارش هیچ شباهتی به پسران نوزده ساله ندارد. با توجه به اینکه نوید شخصیت اصلی شماست، بیشتر باید روی او تمرکز کنید.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت