جزئیات هدفمند باشند.




عنوان داستان : نقاب بر چهره
نویسنده داستان : حمید نیسی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «چهره های نقاب دار» منتشر شده است.

"نقاب بر چهره"
"نمی دونم چنین بلایی چرا باید سر ما بیاد،مگه چه کرده ایم که مستحق چنین بلایی بودیم؟"
افسانه تا چشمش به من می افتاد این را می گفت و من هم او را نوازش می کردم و با خودم می گفتم:
"کسی نیست که گناهی مرتکب نشده باشد و شاید به خاطر همه ی گناه هایی که مرتکب شده بودم"
روی تخت افتاده بود . تکیده و هرگز به نظر نمی رسید که حالش خوب باشد، قیافه اش زردنبو و گونه هایش فرو رفته بودند. دو ماه پیش یکدفعه ده کیلو وزن کم کرد و نحیف و رنگ پریده شد و دکتر گفته بود غده ای به اندازه ی یک شکلات تخم مرغی زیر بغلش رشد کرده و به احتمال زیاد سرطانی است. و گفته بود باید تحت معالجات دراز مدت قرار بگیرد ولی ممکن است حتی بعد از این معالجات هم دوام نیاورد.
و آن حادثه ی مصیبت بار ما را به سیاهترین ناامیدی ها انداخت. عبوس شده بودیم و ناراحت و گرفته. مدام در حالی بودیم که انگار هر لحظه دعوایی راه خواهد افتاد. این فضای عصبی ما را از هم می پاشند. یک ماه سرکار نرفتم و از افسانه پرستاری کردم. عصبانی مزاج و بدقلق شده بود،بدترین کفرها را می گفت. به هر دری می زدم جوابی نمی گرفتم و فقط گذشت ساعت ها را تماشا می کردم. در خانه حبس شده بودم، در سینه ام انگار افعی ای و در هر قطره خونم عقربی داشت رشد می کرد، تصمیماتی می گرفتم و باز به خاطر افسانه پشیمان می شدم. افسانه خیلی خوشگل بود ولی وقتی از کوره در می رفت گونه هایش برجسته می شد و از زیبایی اش چیز چندانی باقی نمی ماند. آن روزها یعنی قبل از حادثه با اینکه بیمار بود اما زندگی به دلخواهمان می گذشت، بهتر از آنچه هر دو انتظارش را داشتیم. صدای جرینگ جرینگ ظرف شستن هایش تا آخرهای شب دلنشین ترین صدا بود. در کنارش می ایستادم و خرمن موهای نرمش را بو می کردم و دانه های سرد عرق را از روی شقیقه هایش پاک می کردم. هر روز صبح مدارکم را بر می داشتم و زودتر از خود کارکنان جلوی دفتر کارگزاری می ایستادم، مردم دسته دسته صف می گرفتند و اصلا حرف های من در مورد بورس را گوش نمی دادند. مردم شهر همیشه به حقیقت پشت می کنند و خیلی وقت ها از خیلی چیزها خبر ندارند. هرگاه برمی گشتم افسانه با چشم های سیاه عمیقش نگاهم می کرد. با نگاه های او اذیت می شدم. درد را مثل هرکس دیگری تاب می آورد اما زندگی اش را طوری می گذراند که باب میلش نبود، با مشورت خودش و برای تامین مخارج عمل جراحی دست به آن کار زدم اما گرفتار شدیم. او فرسوده شده بود، دورانی را طی می کرد که در مهمترین بزنگاه عمرش باید تصمیمش را می گرفت. شبی روشن در آخرهای ماه بود، بی هیچ ابریو با اندوهی غیرعادی، نیمه های شب، خیابان خلوت و آرام، روشناییهای مغازه ها به تندی فرو می مردند، برای فرار از فکرهای شکست قدم می زدم، موقع بیرون آمدن افسانه به چشمانم نگاه کرد و گفت:
" حمید، امشب احساس می کنم به هیچی تعلق ندارم."
گونه هایش را بوسیدم و رفتم بیرون. نزدیک خانه صدای زنی با جیغی وحشیانه،عصبی و ممتد خلوت من را بر هم زد. صدا از طبقه ی سوم ساختمانمان، طبقه ی من و افسانه بود. او با همان قد بلند و پاهای برهنه، گیسوانی که گرداگرد سر با شکوهش پیچیده بود و تنها تن پوش توری شکل که در هوای گرم،خفه و ساکن آن شب هیچ جنبشی نداشت و چشمان سیاه و بزرگ و درخشنده اش روی زمین افتاده بود. چنان گیج و مبهوت بودم که نمی توانستم از وضع شق و رقی که با شنیدن صدای جیغ پیدا کرده بودم در آیم. برای چند لحظه ای نگاهم روی چهره ی خونین افسانه سکته کرده بود، پاهایم شل شدند و جلویم را به سختی می دیدم، با قدم هایی که سنگین شده بودند دو زانو روی زمین نشستم و سرم را به گیسوان او چسباندم و با صدای بلندی همچون فریاد شروع به گریه کردم.
دراز کشیدن روی تخت و سیگار دود کردن، زل زدن به چهره ی افسانه، چهره ای که آکنده از لبخند بود، کار هر شبم شده. شب ، مرا به جانب خودش می کشد و یکنواختی اش را به من تحمیل می کند. بعد از رفتن افسانه به رنج شبانه تن می دهم، صورتم را به جستجوی خواب زیر بالش فرو می برم شاید خواب آنجا نهفته باشد، اما تنها خودم را آنجا می یابم. اگر هم خوابم ببرد صبح ها با حس بدی از خواب بیدار می شوم، حس گندیدگی، پوچی، بی مصرفی و اضافه بودن. پشت پنجره ها را خاک گرفته و اجاق زیر خرت و پرت ها پیدا نیست. در خانه را که باز می کنم سکوت وحشتناک دم در بغلم می کند و روی تخت می خواباندم. به پرده هایی که از خاک خاکستری شده اند خیره می شوم شاید خواب پشت آنها پنهان باشد. ذهنم پشت آنها را کاوش می کند، پشت عکس خودم و افسانه، مژه هایم به جستجو تکان تکان می خورند ،پرتو ضعیف نور از پنجره ی کوچک اتاق دزدکی به داخل می آید و سایه ای شوم و ملال انگیز بر همه چیز می اندازد. قوای جوانیم تحلیل رفته و تحمل خیلی چیزها را ندارم. امشب شب چهل سالگی ام و چهلمین شب از پرواز افسانه است.
توهمات بی خوابی را لعن می کنم، به هول و هراسی که در ذهنم بر می انگیزد بد و بیراه می گویم، زندگی ملال آورم به پاره پاره های خاطرات بدل شده، هیچ چیز برایم نمانده جز خاطره، تداعی اتفاقاتی که افتاده اند. ای کاش می توانستم فراموش کنم. این بیخوابی از زخم های کهنه استو با افسونش از گور آنها قصه های کهنه را زنده می کند، زخم هایی که نمی توانم فراموش کنم. لبه ی تخت می نشینم و به خرت و پرت های داخل اتاق که خاک گرفته اند خیره می شوم. چهره ی خودم را در آینه نگاه می کنم، خطوط صورتم برایم کهنه و نا آشنا شده اند. من آدم زنده ای هستم با امیال مردگان و مرده ای هستم با امیال زندگان و این تناقضی است بر چهره ی من. از جا بلند می شوم ، مثل روح مقتولی که خونش پایمال شده در اتاق های این خانه ی تاریک که دیگر مال من نیست چرخ می زنم و پاره های ژنده زندگی ام را روی زمین به دنبال می کشم. داخل بالکن می ایستم، باران شروع به گریستن می کند، می گرید و می گرید تا صورت ها میان آن نمایان می شوند. صورت های عجیب و مبهم همچون خاطره ای غمبار، خاطره ی ایستادن در صف کارگزاری مفید و واریز تنها سرمایه ام یعنی خانه ام برای آن نقاب داران پشت باجه های ثبت نام.
احساس عجیبی دارم، احساس می کنم عروسک خیمه شب بازی ام که تارهایی نامریی به هر طرف که مایل نیستم مرا می کشند، به هر سو که نمی خواهم بروم هلم می دهند و آنچه را دوست دارم و داشته ام را از من می گیرند. تنها و خسته به اتاقم برمی گردم و بی آنکه بدانم چه می کنم لباس می پوشم، به سمت در خروجی می روم ، آن را می گشایم و بیرون می روم. درد درون من درد تنها یک نقطه نیست، این دردی نیست که اندیشه ای خاص باعثش شده باشد، بلکه دردی فراگیر است که به تمام هستی ام چنگ انداخته. تنها در خیابان، مسیری طولانی و غم انگیز که تاریکی به گوشه و کنار آن رخنه کرده را طی می کنم، هیچ کس بیدار نیست، شهر همچنان در خواب عمیق است و از آرامش مرده وار و زود گذرش لذت می برد و من همچون گمشده ای در شهر گریه می کنم و نمی توانم نومیدی مطلق خودم را به امید تبدیل کنم . از نزدیک جایگاه بنزین می گذرم، صدای کوبش وحشیانه ی قلبم را می شنوم، شقیقه هایم به سنگینی می تپند و حس می کنم که چشمانم از حدقه بیرون می زنند. ظرفی چهار لیتری بنزین می خرم و به دفتر کارگزاری مفید می رسم. هوا روشن می شود و سیلی از نقاب ها به شکل صورت هایی به خیابان سرازیر می شوند و من با اندوه خودم را برای مرگی آماده می سازم که هیچ چیز نمی تواند تا ساعتی دیگر به تاخیرش اندازد.
(حمید نیسی - شاهین شهر)
نقد این داستان از : احسان عباسلو
ایده گرفتن از عشق و کارگزاری بورس، خیلی داستانی و حتی سینمایی است. این تضاد بسیار معنادار است. به خصوص کنش آخر که آتش زدن دفتر کارگزاری مفید (که برخلاف اسمش غیرمفید هم شده) کنشی هدفمند و قابل تامل به نظر می‌رسد. انتخاب مساله عشق برای یک داستان شاید طبیعی و معمولی به نظر برسد اما انتخاب کارگزاری بورس و در نهایت شیوه مواجهه یا به عبارتی مقابله با آن خیلی انتخاب حاص و عجیبی می‌تواند باشد. البته منظور من از خاص و عجیب نگاه منفی نیست بلکه برعکس آنقدر هم قوی نشان می‌دهد که می‌خواهم تصور کنم ذهن شما در این داستان خیلی تخصصی و فنی عمل کرده. به ذهن کمتر نوقلم یا داستان‌نویس تازه‌کاری می‌رسد که این دو را در کنار یا مقابل هم قرار دهد و کنش انتهایی قهرمان داستان را بدین ترتیب یک کنش معنادار اجتماعی نماید. مانند فیلم‌های کیمیایی که اعتراض اجتماعی را در نهایت در انهدام و مرگ و نابودی خلاصه می‌کند داستان شما هم یک واکنش بسیار سینمایی و اعتراضی دارد.
علی ایحال بازگردیم به داستان و ببینیم از لحاظ داستانی در متن چه گذشته:
گشایش داستان با گره همراه شده و خواننده در موقعیتی قرار می‌گیرد که از حالت عادی به دور است. این شروع خوبی برای یک داستان کوتاه می‌تواند باشد. اما بلافاصله در همان خطوط آغازین ایراد دستوری دوباره خواننده را از ماجرا دور می‌کند. ذهن او دنبال حل کردن ایراد می‌رود. این خط شما: "کسی نیست که گناهی مرتکب نشده باشد و شاید به خاطر همه ی گناه هایی که مرتکب شده بودم". همان طور که ملاحظه می‌شود جمله ناقص است. به خاطر همه گناهان چی؟ جمله‌ای که این گونه با شاید شروع شده یک جمله پیرو هم نیاز دارد.
تشبیه شکلات تخم مرغی جالب است. هم به نظر درست است و هم ایراد دارد. ایراد دارد چون حرف از اندازه می‌زنید اما تناسب اندازه غده با شکلات بسته نمی‌شود بلکه با تخم مرغ بسته شده چون شکلات که اندازه مشخصی ندارد. و البته این تناسب درست هم می‌تواند باشد چرا که شکلات مورد نظر شما به اندازه تخم مرغ بوده و در عین حال رنگ و کیفیت آن غده هم با تشیه شدنش به شکلات توصیف شده است. به عنوان شکل جالبی از تشبیه و همچنین با توجیهات ارائه شده، این را می‌شود پذیرفت.
این جمله اما با ایراد روبروست: "و آن حادثه ی مصیبت بار ما را به سیاهترین ناامیدی ها انداخت." خواننده تصور دارد که حالا قرار است اتفاق خاصی روی دهد در حالی که به نظر منظور شما همان مساله غده و سرطان است که آغاز شده. این که در وسط تعریف و توصیف دوباره چنین جمله‌ای بیاورید ایراد دارد. شما دیگر وارد مساله بیماری شده‌اید پس نمی‌شود با یک چنین جمله‌ای دوباره احساس کنیم وارد یک ماجرای تازه شده‌ایم. این جمله چنین احساسی به ما می‌دهد.
ایراد این جمله " این فضای عصبی ما را از هم می پاشند." را هم احتمالا خودتان متوجه شده‌اید. فاعل مفرد و فعل جمع.
وقتی حسی یا تصویری را برای خواننده توصیف می‌کنید توجه داشته باشید که او هم باید همان حس مورد نظر شما را بگیرد. چیزهایی نگویید که برای خودتان فقط معنا دارد و برای مخاطب معنایی برعکس شاید داشته باشد. " افسانه خیلی خوشگل بود ولی وقتی از کوره در می رفت گونه هایش برجسته می شد و از زیبایی اش چیز چندانی باقی نمی ماند." این برجسته شدن گونه برای خیلی‌ها نشانه زیبایی است. الان خیلی‌ها با تزریقاتی که انجام می‌دهند گونه‌ها را برجسته می‌کنند تا زیبا شوند. اگر برای راوی قرار است زشت باشد باید به گونه لازم توصیف خود را ارائه کند تا تداعی زشتی هم بشود. با چنین توصیفی مخاطب مونث با شما موافق نخواهد بود. مخاطب مونث در ادامه بیشتر هم مخالف شما می‌شود وقتی که خوشبختی را این گونه توصیف نمایید: "صدای جرینگ جرینگ ظرف شستن هایش تا آخرهای شب دلنشین ترین صدا بود." زن‌ها دیگر چنین نقشی را بر نمی‌تابند که تا نیمه شب ظرف بشورند. البته زن قصه شما می‌تواند هر چیزی که بخواهید باشد. هدف من از خاطرنشان کردن این نکته‌ها توجه دادن‌تان به برخورد مخاطب با متن شما خواهد بود. اگر به دنبال جذب مخاطب مونث باشید چنین صحنه‌هایی نویسنده و شخصیت را متهم به زن ستیزی در داستان خواهند کرد.
در متن، جاهایی که شعاری می‌شود را بایست اصلاح کنید. حتی اگر یک جمله باشد. "مردم شهر همیشه به حقیقت پشت می کنند" خیلی شعاری شده. این‌ها را نگویید بلکه نشان بدهید. در قالب همان حرکت‌های ماشینی که برای خرید بورس هجوم می‌آورند یا هر حرکتی که لازم است این را نشان بدهید اما هرگز در قالب یک جمله نیاورید.
با توجه به رضایتی که ابتدا از زندگی افسانه گفته و نشان داده‌اید بهتر است در جایی که از نارضایتی او می‌گویید به زمان نارضایتی او اشاره کنید تا تضادی شکل نگیرد. بگویید: "بعد از شروع بیماری درد را مثل هرکس دیگری تاب می آورد اما زندگی اش را طوری می گذراند که دیگر باب میلش نبود..."
وقتی از رضایت گفته‌اید نمی‌شود بگوئید ناراضی بوده است.
در این جمله مکان قدم زدن را مشخص کنید " برای فرار از فکرهای شکست قدم می زدم". چرا که بلافاصله خواننده فکر می‌کند بیرون هستید اما در دو خط جلوتر ناگهان می‌بیند که نوشته‌اید: "گونه هایش را بوسیدم و رفتم بیرون." اگر تازه رفته بیرون پس قبلاً در کجا قدم می‌زده.
در جمله " باران شروع به گریستن می کند،" تشبیه باران به فردی که شروع به گریستن کرده درست نیست. گریستن خودش نوعی باران به حساب می‌آید. ابر یا آسمان بهتر جواب می‌داد.
از جزئیاتی در داستان استفاده کنید که به درد داستان بخورند. برخی جملات فقط حجم را زیاد می‌کنند. سعی کنید جملات اضافی را حتما حذف کنید. برای مثال در اینجا " لباس می پوشم، به سمت در خروجی می روم ، آن را می گشایم و بیرون می روم." همان لباس پوشیدن و بیرون رفتن کافی بود. هر چه این وسط آمده اضافی است چون نقشی هم در داستان ندارد. "لباس می‌پوشم و بیرون می‌روم".
توجه شما به جزئیات خیلی خوب است. جزئیات نقش بسیار مهمی در داستان و به خصوص ساخت فضا دارند اما جزئیاتی که هدفمند باشند. هر جزئیاتی که هدفمند نیست را کنار بگذارید.
تلاش شما در ساخت جملات بلند قابل ستایش است. خیلی جاها از ویرگول استفاده کرده‌اید و جملات را بلندتر نوشته‌اید و در عین حال کنش‌ها را که مستمر بوده‌اند قطع نکرده‌اید. خیلی خوب است که یک کنش مستمر بی‌دلیل قطع نشود. حس مستمر و کنش مستمر نباید با نقطه قطع شوند.
به نظرم این داستان جا دارد بلندتر بشود. روی بیماری افسانه تمرکز بیشتری بگذارید. حجم مهم نیست، کیفیت مهم است. بخش زندگی این دو، زود تمام شده. دوران بیماری مهم است. لابلای زندگی این دو، داستان خلأهای احساسی دارد. البته منظورم خیلی رمانتیک نیست، تلفیقی از واقعیت و احساس. چون به‌نظرم داستان تمام نشده اظهار نظر مشخص نمی‌کنم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت