از زندگی نوشتن




عنوان داستان : ما امسال زمستان می میریم
نویسنده داستان : مجيد رحمانی

داستان کوتاه
ما امسال زمستان می میریم

تاریک بود. نمی دانستم درسالن سینمام و یا در تاریکخانه عکاسی حمید . چشمانم را که باز کردم مُرده بودم . جاده ای خلوت و کوهستانی را می دیدم. باد شدیدی می وزید، بی آنکه وزیدنش را حس کنم روی صورتم .حتی شاخه های خشک و بی برگ درختان را تکان نمی داد. پرنده ای در آسمان نبود. حمید گم شده بود. من افتاده بودم روی برفها .با دستانم برف را می زدم کنار .شبیه زمانی که با حمید شیرجه می زدیم توی استخر و شنا می کردیم . خورشید نور کم رنگی داشت. ستاره های بی شماری در آسمان بودند . استخوانهام تیر می کشید . کم کم لایه ضخیمی از یخ صورتم را می پوشاند. چشمانم حبس می شد پشت یک کادر یخی. کولاک بود و من با دوربینِ حمید کوهستان را می دیدم: آسمان آبی نبود. از کوه و تپه سکون و سکوت جاری بود . دوربین را گرفتم سمت دره . زوم کردم سمت رودخانه و آبشار یخ زده. توی تاریکخانه بودیم. حمید داخل محلول و داروی ظهور شناور بود .کم کم روی کاغذ ظاهر می شد . حاضر نبود مرا ببیند . موهای افشانش زیر کلاه پشمی ،شبیه قندیلهای بلورین آبشار بود .با چوبِ دولک محکم می زد زیر چوب اَلک و پرتش می کرد هوا .چوبها به رنگ برف بودند . دویدم دنبالش . ناگهان ایستادم . نفس نفس می زدم . حمید از کادر ناپدید شد. دوربین به دست بالای تپه داد زدم :
- من دروغگو نیستم . دارم یخ می زنم
- تو نامردی
دورخودم می چرخیدم . نمی دیدمش. فریادی از ته دل کشیدم . صدایم مثل گلوله ای آتشین سقوط کرد توی یخ . کوه توفانی شد . شبیه اقیانوسی خروشان . مادر حمید در کادر ظاهر شد. نشست کنار قبر حمید و قرآن خواند. مرا که دید اخمهایش رفت تو هم. بلند شد و چادرش را تکاند .اشاره کرد به سنگ قبرم و گفت :
- جوان عزب مهمان شیطانه ، ببین داری می سوزی
رد نگاهش را گرفتم . روی سنگم آتش زبانه می کشید. بی اختیار نشستم روی خاک :
- ولی ...
زد زیر گریه و نفرینم کرد. من و حمید نفس نفس می زدیم . از تپه می آمدیم بالا . سرما صورتش را تیره کرده بود .دستم را گذاشتم روی شانه اش . دوربین را بست روی سه پایه و گفت :
- نمی یام
و سرگرم کار شد . لبخند هم نزد . در تاریکخانه را باز کرد و رفت . گفتم « نور عکسمانو خراب کرد ». جواب نداد. حتی نگفت سینما ملّت چه فیلمی آورده. جاده را تا پیچ بالا دویدم . برگشتم و داد زدم :
- مادرت...
صدایم لرزید و مدفون شد توی برف . زیر لحاف برف مانده بودم . نشستم و اطرافم را دیدم . آتشی نبود. سفیدی کوهها و تپه های اطراف امامزاده چشمانم را نمی زد . حمید مثل روزهایی که با هم به کوه می رفتیم جوک نمی گفت . صدای آهنگ ارگ می آمد . به بهانه اینکه ازش دلجویی کرده باشم گفتم :
- عروس داماد آمدن
نشست پشت میزی پر از غذاهای رنگارنگ. نیم رُخش را می دیدم. مثل زمانی که سیگار می کشید و فیلم عروسی میکس می کرد . بدون آنکه نگاهم کند گفت:
- پاشو دوربینو بردار
گفتم :
- نمی تونم
گفت :
- چرا؟
گفتم :
- نفسم در نمی آد
مثل خودش تمام بدنم به برف چسبیده بود . دستها و پاهام حرکت نمی کرد . می خواستم تکلیفم را باهاش روشن کنم .علت ناراحتی اش را می دانستم . باید مرد و مردانه صحبت می کردم. از عشق به فریبا حرف می زدم . دلدادگیِ که هر دویمان را سوزانده بود و رفته بود .باید می گفتم شیفتگی به یک دخترِ یک لاقبا اهمیتی نداشت. چرا که دوستی مان را آرام آرام تبدیل می کرد به یک گلوله یخ. دروغ می گفتم .این جور حرف زدن مثل فیلم های احساسی می شد که نه خودم باور می کردم و نه او.
حمید بدون آنکه به غذا لب بزند قاشق را گذاشت روی میز . دستانش را ستون کرد زیر چانه اش و خیره شد به روبرو. روز عروسی فریبا بود . خیره شدم به آنها . دست هم را گرفته بودند و از تپه می آمدند پایین . من هم دست فریبا را گرفته بودم و از تپه می آمدیم پایین . دنباله دامن و لباس سفیدش کشیده می شد روی برف. داماد کت و شلور سفیدی به تن داشت . من هم کت شلوار سفیدی تنم کرده بودم ، با کراوات بنفش. داماد دست فریبا را برد بالا و با هم چرخیدند. دست فریبا را بردم بالا و با هم چرخیدیم . دسته گل سفیدی در دستش بود. انبوهی از گلبرگ و برف می لغزید روی سرمان . حمید فیلم برداری می کرد . وقتی چشمانش را از پشت دوربین برداشت قرمز شده بود . رویش را از من گرفت . سوار اسب سفیدش شد و یورتمه رفت . نزدیک قبرم که رسید به فریبا و همسرش گفت :
- بیاین اینجا آتیش روشن کنیم
از اسب پیاده شد . ناگهان توی دره پر شد از چوبهای سفید ِکوتاه و بلند . چوبها را جمع می کردند و می گذاشتند روی قبرم .آتش زبانه می کشید.
*
تردید دارم. خانه حمید، انتهای سراشیبی کوچه بن بست است. پرده ای میان حیاط و در آویزان کرده اند . سالهاست عادت دارم قبل از زدن زنگ ، نگاه کنم به سنگ «وَان یَکادِ...» بالای در. دستم را می برم سمت زنگ . پشیمان می شوم . به انتظارش می نشینم ته کوچه ، تا با دوچرخه اش بیاید بیرون ، مرا جلوَش سوار کند و با هم برویم به تاریکخانه عکاسی پدرش.
این پا و آن پا می کنم . نکند در را باز نکند؟ برمی گردم جلوی خانه . در باز می شود . مادرش با چادر مشکی می ایستد جلوی در . سلام می کنم . سرش را تکان می دهد و به طعنه می پرسد :
- بازم می خاید برید سینما ؟
لبخند می زنم . سرم را می اندازم پایین . با زبان بی زبانی می گوید ، دست از کارهای بچگانه بر داریم ، چهل سالمان شده ، هر چند دیر شده اما باید به فکر سرو سامان دادن خودمان باشیم .
چادرش را کیپ می کند روی گردی صورتش. پوزخندی می زند و می گوید :
- شما چرا زن نمی گیری؟
« شما » را با لحن خاصی ادا می کند . طوری که بفهمم جمله اش سوال نیست . تلنگر هم نیست . «شما» را طوری ادا می کرد که بدانم ، من شیطانم و حمید را فریب داده ام . شاید حمید گفته بود که من بهش دروغ گفته ام . سرم را بلند می کنم . نگاه نمی کنم به چشمانش . قبلا هم این جور حرف زدنش سابقه داشت . از من می خواست حمید را نصیحت کنم .اما من و حمید تازه چهل سالگی را پشت سر گذاشته بودیم که مُردیم. باید اشاره می کردم به دیوار روبرو و می گفتم : دیگر مهلتی نداریم . روحم را ببین. منتظر است . زمستانِ امسال من و حمید می میریم.
دلم برای حمید و مادرش می سوزد. نگاهش رویم سنگینی می کند .صدای اذان مغرب را که می شنود ، چادر را مرتب می کند روی سرش .قبل از رفتن می گوید :
- خدا رو خوش نمی آد تنها باشید . تو دوستشی ، ببین کی رو می خاد . جوانِ عزب مهمانه شیطانه
قدمهایش را تند برمی دارد و می رود مسجد . حمید می آید بیرون . اخم کرده. با من دست نمی دهد . تعارف نمی کند که به خانه اش بروم . پیراهنش را انداخته روی شلوار . موهایمان سفید شده .ریشهایمان را نزدیم . خیلی دلم می خواهد مثل گذشته بروم اتاقش ، تکیه بدهم به مخده فرشی . عاشق سماور و رادیوی قدیمی اش بودم . نگاه می کردم به پوسترهای رنگارنگ فیلمهای ایرانی و خارجی که زده بود به در و دیوار. نوار فیلم را می گذاشتم توی دستگاه ویدیو . چای می خوردیم و به صدای قِژقِژ چرخیدن نوار فیلم گوش می دادیم .
جمعه ها آتلیه عکاسی و فیلم برداریش را می بندد . من هم به شرکت نمی روم . به جاش می رویم سینما. نرسیده به خیابان می ایستم . دستم را می گذارم روی شانه اش :
- از من ناراحتی ؟
جواب نمی دهد .کمی بلندتر می گویم :
- مادرت می دونه؟
می خواهد راه بیفتد که جلویش را می گیرم :
- آخه فریبا دوازده سال از ما کوچکتره
نگاه می کند به چشمانم . بعد می گوید :
- تواَم هم سن منی!
راه می افتد . می روم دنبالش . روحم قرار ندارد و دنبالمان پرواز می کند .ماشینها بوق می زنند. می گویم :
- کجا می ری؟
در آتلیه فقط عکاسی و فیلم برداری از مجالس نمی کردیم . گاهی از شرکت مرخصی می گرفتم و با هم می رفتیم کوه . فیلم مستند می ساختیم . سیگارش را روشن می کند و می گوید:
- مزرعه
بادِ داغ صورتم را نمی سوزاند . حمید سوار اسب سفیدش می شود . می نشینم روی خاک . آفتاب افتاده روی صورتم .حمید مثل یک سایه شده. دستش را می کشد روی سر پوز حیوان. شبیه عکسی که گذاشته بودم زیر شیشه میزم کارم .
با فریبا در یک شرکت اداری کار می کردیم. روسری رنگی که سرش می کرد ، دلم پر می کشید عکسی ازش بگیرم .به بهانه اینکه نور پنجره اذیتم می کند میز کارم را گذاشتم کنار میزش . اوایل در مورد کار حرف می زدیم . کم کم صحبتمان کشیده می شد به خانواده و به علاقه مندی هاش .به دوستانی که داشتیم .طوری با من حرف می زد که فراموش می کردم با یک همکارِ دختر صحبت می کنم . صورتش را می آورد نزدیک صورتم . آهسته حرف می زد . لبخند می نشست روی چهره اش. گرم نگاهم می کرد . بر عکس دخترهای دیگر اجازه می داد خوب چشمانش را ببینم . شرکت که نبودم ، وقت و بی وقت پرسه می زد توی ذهنم . دلم می خواست ازش می پرسیدم که آیا من هم در ذهنش پرسه می زدم یا نه؟ حمید نمی دانست گرفتارش شده ام . خواسته بود که از طرفش به فریبا پیشنهاد ازدواج بدهم. فریبا حمید را می شناخت . بارها ما را با هم دیده بود . حتی آمده بود آتلیه عکس فوری بگیرد . کم کم سوالاتی در مورد حمید می پرسید. من سعی می کردم جوابش را ندهم . حتی عکس حمید و اسبش را از زیر شیشه میزم برداشتم.
کسی نیست واژهای «مرگ ، رفاقت و عشق » را برایم معنی کند . رفاقتی که بوی زندگی می داد . عشق به دختری که حاضر نبودم در ذهن کسی جز خودم پرسه بزند. من شهامت نداشتم دخترِ تنهاییم را بدهم به کس دیگری .از سوالاتی که فریبا در مورد حمید می کرد خوشم نمی آمد . یاد فیلمهایی افتادم که با حمید دیده بودم . حاضر نبودم شبیه قهرمانانِ فیلمهای مبتذل فداکاری کنم و به نفع رفیقم بروم کنار . کم کم حس مردانه ام می گفت فریبا دوست دارد در مورد حمید بداند . همیشه فکر می کردم مردها حسادت نمی کنند. برای همین به دروغ گفتم:
- داره ازدواج می کنه
و آن روز آنقدر دستپاچه بودم که درست نمی توانستم جوابش را بدهم . اول گفتم که فریبا از شرکت استعفاء داده . بعد مِن مِن کردم که قصد ازدواج ندارد .حس کردم وقتی چشمانم را می دید می فهمید که دروغ می گویم .اما حمید پیگیر بود . پاپیچم می شد . به خاطر همین کلافه شدم و با لحن زننده ای گفتم :
- اصلا به تو چه ! نمی خام بهش بگم
اینکه حرفم را باور می کرد یا نه برایم مهم نبود . اهمیتی هم نداشت که مادرش می فهمید پسرش را از تنها دختری که دوستش داشته محروم کرده ام .
حمید اسب را در مزرعه رها می کند تا بچرد . از میان دیوار می خزم بیرون . دستانم را که میان دستش گرفته ام حس نمی کند . نمی تواند مرا ببیند . اما من خوب می بینمش . غمی میان چروکهای صورتش نشسته. نمی دانم آمادگی دارد که ازش بپرسم:« اگر بداند چند ماه بعد می میرد، حاضر است ازدواج کند؟»
من از مرگ می ترسم . قبل از اینکه بمیرم رفته بودیم فاتحه ای بخوانیم برای پدر حمید . غروب بود . ناگهان مادرش ایستاد و گفت :
- یا امام زمان
من و حمید رد نگاهش را گرفتیم . مادرش ناله کرد :
- نمی بینی ؟ از قبر آتیش می زنه بیرون
گرچه شعله ای نمی دیدیم ، ولی آتشی افتاد روی دلم .
سیگار می کشد . اگر حمید جای من بود و می گفت ما زمستان امسال می میریم ، من چه جوابی به او می دادم؟ آیا دست از فیلم و سینما و رفاقتی که با حمید داشتم می کشیدم؟ منتظر مرگ می شدم؟ یا از پنج ماهی که از عمرم باقی بود لذت می بردم . عروسی با شکوهی می گرفتم . می رفتم کوه و جنگل و به صدای پرندگان و رودخانه گوش می دادم .
حمید کلاه پشمی اش را کشیده تا زیر گوشهایش . سه پایه دوربین را گذاشته روی شانه اش . من دوربین را در دستم گرفته ام . هر دو نفس نفس می زنیم . به ساعت نگاه می کنم و می گویم :
- برگردیم . یک ساعته دیگه عروس داماد میان . اونا که نمی تونن تو این برف بیان بالا
شال گردنش را می پیچید دور گردنش. طوری نگاهم می کند که می فهمم هنوز از من دل چرکین است. توی پوتینهایم برف رفته . می رسیم بالای تپه . سه پایه را می گذارد روی برف . باد شدید می وزد . صورتِ هر دویمان از سرما قرمز شده . دوربین را می گذارم روی شانه ام . دستهایش را به هم می مالد . شکلک در می آورم و می گویم :
- نمی خندی؟
خشک و سرد جواب می دهد :
- شوخی نکن
دوربین را می گیرم سمت دره :
- آبشار یخ زده
برف به عدسی دوربین می چسبد . دگمه «پِلی» را می زنم . زوم می کنم . داخل کادر رشته رشته قندیلهای بلوری یخ می لرزند و می آیند جلو . شبیه صورتی دختریست که پشت توری پنهان شده . دوربین را می چرخانم سمت حمید .از دهانش بخار می زند بیرون . نقطه ضعفش را می دانم . لبخند که می زند با خوشحالی می گویم:
- آها ،حالا شد
کمرم را می چرخانم . زوم می کنم روی چهره اش تا مطمئن شوم که می خندد . کمرش را می چرخاند . درست مثل عروسی هایی که با هم بودیم . حالا دارد گرم می شود . می رقصد . شکلک در می آورد . سپس فریاد می زند:
- بریم پایین آبشارو بگیریم . به درد میکس می خوره
برای اینکه خوشحالش کنم قبول می کنم . با احتیاط می رویم پایین . پشت سر هم هستیم . برف زیر پایمان قِرچ قِرچ صدا می دهد . باد تند می وزد . دره زیباست . ناگهان زیر پایم خالی می شود . سُر می خورم پایین. دوربین از دستم می افتد . حمید تند دنبالم می آید . فریاد می زنم . حمید غلت می زند . فریادش در کوهستان می پیچد :
- سعید
موجی از برف جابه جا می شود .شبیه یک مشت گره کرده با سرعت می آید به سمت مان. حس می کنم در یک دریای خروشانم .آوار برف ، امواج سهمگین اقیانوس ...
...با دستانم برف را کنار می زنم .شبیه زمانی که با حمید شنا می کردیم.ستاره های بی شماری در آسمانند. با دوربین کوهستان را می بینم. دره عمیق ، رودخانه و آبشار . حمید دست تکان می دهد . موهای افشانش زیر کلاه پشمی شبیه آبشاری منجمد شده. با چوبِ دولک محکم می زند زیر چوب الک و پرتش می کند هوا. کوهها و تپه های اطراف امامزاده سفید سفیدند . حمید یک باقلوا از رو میز برمی دارد و می گذارد دهانم . صدای نواخت ارگ می آید .می گویم :
- عروس داماد آمدن
عروس داماد می رقصدند . حمید فیلم برداری می کند . چشمانش دیگر قرمز نیست . سوار اسب سفیدش می شود. مثل یک تابلوی نقاشی می بینمش . دره پر از چوبهای سفید ِکوتاه و بلند است .چوبها را جمع می کنیم و می گذاریم روی قبرم . من فیلم می گیرم . آتش روی قبرم زبانه می کشد . دوربین را می گذارم زمین . دست حمید را می گیرم . چها نفری دور آتش می رقصیم و می خندیم .
تمام – مجید رحمانی
نقد این داستان از : علی چنگیزی
نزدیک شدن به این مضامین کمی مشکل است، چون لمس آن و انتقال مفاهمیش به خواننده سخت است. تازه این در صورتی است که خود نویسنده این مفاهیم را به خوبی فهمیده باشد، درونی کرده باشد و در موردش به حد کافی تحقیق و تفکر کرده باشد تا بتواند از آن داستانی بسازد.
اما به نظر من نویسنده با هوشمندی از کنار مطالبی که ممکن است محل اشکال شود گذشته است، گرچه در ظاهر از مرگ نوشته اما در نهایت از زندگی گفته است. از حسرت‌ها، نگاه‌ها، عشق‌ها و شکست‌ها و حسادت‌ها و حتا کینه‌ها... نویسنده در مرگ هم زندگی دیده است و این قشنگ است. انگار متوفی هنوز زنده است و هنوز دارد با خاطراتی که در وجودش نشسته است زندگی می‌کند. به نظر داستان در نهایت داستان جذابی است و نویسنده به توانایی‌ها و ضعف‌های خودش واقف است و سعی کرده است در چارچوب توانایی خودش داستان بنویسد و داستان خوب بنویسد که برای خواننده خواندنی باشد.
به خودم یادآوری می‌کنم که برای نوشتن از مرگ باید از زندگی گفت و برای نوشتن از زندگی باید مرگ و نبودن را هم در نظر گرفت.
البته همیشه می‌توان ایرادهایی گرفت از داستان، مثلا من ابتدای داستان را که راوی چشم باز می‌کند و می‌بیند مرده است دوست ندارم. باید نویسنده اجازه می‌داد خود خواننده در طول داستان به این مهم پی می برد که راوی اصلا زنده نیست... یا هر مسئله‌ای. دیگر گفتنش در ابتدای داستان خب قشنگ نیست اما در نهایت با وجود این ایراد کوچک که می‌توان آن را برطرف کرد داستان، خواندنی از آب در آمده است.
موفق باشید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت