یک عبارتِ تکراری؛ اما مهم




عنوان داستان : سرد
نویسنده داستان : حسنا گنجی

اصولا کسی که در شغل من وارد میشود، باید گوشی هایی داشته باشد متصل به هم تا در مواجهه با افاده های مشتری یا قصه پر غصه خانم ها، صحبت ها از این گوش داخل شود و از اون گوش بیرون برود. البته به تعدادی حالت صورت هم نیاز داری تا در مواجهه با مشتری از انها استفاده کنی. اها، واقعا!!، الکی میگی، نه بابا و غیره هم که عصای دستت هستند. وسایل را مرتب روی میز قرار میدهم. همه چیز را دقیق سر جای خودش میگذارم. دفتر نوبت دهی ام را باز میکنم. ده دقیقه تا امدن مشتری اول، خانم سختی مانده. ترجیح میدهم در این مدت چشمانم را ببندم و به حالت چرت وارد شوم.
با صدای اویز های بلوری بالای در، چشمانم را باز می کنم. خانم سختی ار در وارد میشود و ماسکش را پایین میکشد. لبخند گشادی روی لب دارد و فاصله دندان هایش مشخص است. ان دندان ها و چثه تو پر اش ترکیب با نمکی ساخته. منم در جواب با لب های تو رفته لبخندی میزنم و سلام میکنم. این خانم سختی ار ان خانم هاست که همیشه داستان تازه ای در چنته دارد. راستش تنها کسی است که موقع صحبت کردن، در خروجی گوشم را میبندم. صدای نازک و شیرینی دارد. یک بار به او گفتم که چرا با این صدای قشنگ تو کار دوبله ای چیزی نرفتید؟ خنده بی صدایی کرد و گفت:« صدای خاصی ندارم که!» بعد هم بحث را عوض کرد. منم چیزی نگفتم و دخالتی نکردم. خودش را روی صندلی ارایشگاه بالا کشید. قد کوتاهش باعث میشد پاهایش به رمین نرسند و بین زمین و هوا معلق بماند.
-اووووف دختر یک عالمه حرف دارم برات.
با اینکه سنش از من خیلی بالاتر بود ولی مثل دوستم با من صحبت میکرد. روسری اش را دراورد و لم داد توی صندلی. منم برس ابرو را برداشتم و رفتم سراغ ابرو هایش. شروع کرد:« اخ میدونی پریروز یه خانومه اومده بود از شوهرش طلاق بگیره. وای اینقدر ناز بود. پوستش گندمی بود با صورت دراز. نه خیلی درازها! خلاصه قشنگ بود. یه قدی ا داشت بلند بهش حسودیم شد. میخواست فرم طلاق پر کنه. ازش پرسیدم علت طلاقت چیه؟» خانم سختی مکثی کرد لبخند خشکی ادامه داد:« گفت ازم تعیف نمیکنه. بعد هم زد زیر گریه و عین ابر بهار ، بی صدا اشک میریخت. دلم واسش کباب شد. پاشدم یه لیوان اب دادم دستش و گفتم یعنی چی که ازت تعریف نمیکنه؟ گفت قبلا میگفت که شالت چقدر بهت میاد یا موهاتو که از پشت میبندی خیلی قشنگ میشی. یا درباره مزه غذام نظر میداد. الان هیچ نظری درباره هیچی من نمیده. گفتم باهاش حرف زدی؟ گفت باهاش حرف زدی؟ گفت اره ولی میگه این حرفا چیه و میزنه زیر خنده. بعدشم موضوع رو عوض میکنه. شش سال بود که ازدواج کرده بودن. راستش من خیلی سر در نمیارم. منو و شوهرم فقط یک سال و خورده ای باهم زندگی کردیم و بعدش توی تصادف اون مرد.» من این میدانستم.
-اره دیگه تو چند سال اول زندگیهم که همه چی گل و بلبل و عشقولانه است، چمیدونم من!
لبخندی زدم و سرم را یک طرف کج کردم. همانطور که داشتم رنگ ابرو را به هم میزدم، گفتم:« من ازدواج نکردم ولی به نظرم دلیل معقولی برای طلاق نیست. نمیدونم حسش چطوریه. شاید برای یه زن متاهل دردناک باشه این موضوع.» خانم سختی با هیجان روی صندلی جا به جا شد و گفت:« حالا ولش کن بذار اینو بهت بگم: یه مردی اومده بود اداره و میخواست تعیین ورثه کنه. مثل اینکه باباش مرده بود بعد پسر داییش جای این مرده رفته بود امارات و مال یایاس این مرده رو بالا کشیده بود...»
خودم را پرت کردم روی صندلی و دفتر را برداشتم. کار چهارمین مشتری هم تمام شده بود. مچ دستانم را مالش دادم. مشتری پنجم کمی دیر کرده بود. گردنم را چرخاندم تا سرِ حال بیایم. مینا دستیارم، مشغول اصلاح یکی از مشتریان بود. امروز صبح دیر امده بود. مثل اینکه بچه اش دیشب تب کرده بود و مجبور شدند ببرندش تا تست کرونا بدهد. خستگی در صورتش موج میزد و زیر چشمانش گود افتاده بود. اویز در به صدا درامد. زنی قد بلند از پشت پرده در ظاهر شد. مشتری جدید بود. نمیشناختمش. جلو امد و با صدای ارام و گرفته گفت:« رخساره شریفی هستم، نوبت داشتم.» دفتر را نگاه کردم. لبخندی زدم و گفتم:« بله بفرمایید.» کیفش را روی مبل راحتی گذاشت و شالش را دراورد. موهای موج دار قهوه ای اش من را جذب کرد.
-چه موهای قشنگی دارین خانوم شریفی. حیف نیست این موهای بلند و خوشگل رو تا گردنتون کوتاه کنین؟
لبخندش را در اینه رو به رو صندلی ارایشگری دیدم. خستگی یخ زده ای در لبخندش بود.
-یه تنوع برای شوهرم خوبه.»
شانه و اسپری اب را برداشتم. قطرات اب روی تار تارهای قهوه ای و نازک موهایش نشستند. همانطور که داشتم پایین موهایش را شانه میکردم، زیر چشمی از توی اینه نگاهش کردم. عجیب بود که در ده دقیقه ای که امده بود، جر چند جمله کوتاه حرفی بین ما رد و بدل نشد. فقط اثار ان لبخند یخزده روی لبانش باقی مانده بود. نگاهش هم سمت کفش هایش بود. تصمیم گرفتم بی تفاوت به کارم برسم. من دم فضولی نبودم و نیستم. موهایش را لای انگشتانم گذاشتم و قیچی را انداختم بینشان.
-راضی هستین که بیرون خونه کار میکنین؟
اول از سوالش ماتم برد و بعد هم با من و من گفتم:«اره خب، از بچگی عاشق ارایشگری بودم. لبخندش را کش داد و دیگرچیزی نگفت. زمانی که مشتری حرف نمیزند، ذهنم مثل پروانه ای از دست بچه ی شیطانی فرار میکند وخیلی برایم سخت است که دوباره پروانه ام را در مشت اسیر کنم. در واقع صحبت های مشتری برای من هم خوبی هایی دارد. دست از دنبال کردن پروانه برداشتم. فکر های مختلف به ذهنم سرازیر شدند. مثل اینکه باید رنگ های جدید مو سفارش بدهم. یا اینکه به مینا بگویم سه شنبه مهمانی دعوتم و نمیتوانم به ارایشگاه بیایم. فکرعجیبی به سرم رسید. خانم بلند قد با چهره کشیده و پوست گندم گون. دوباره در اینه به چهره سرد و بغض اسیر در لبانش نگاه کردم.
پایان
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم حسنا گنجی سلام و احترام
در داستان‌نویسی یک عبارت تکراری وجود دارد که بسیار با اهمیت است: «نگو و نشان بده» واژه‌ها تنها ابزاری هستند که نویسنده در دست دارد. نویسنده همانند یک فیلمساز نیست که دوربینی بر دوش داشته باشد و آنچه را که می‌خواهد، از طریق دوربین و ثبت تصاویر به ببیننده نشان دهد؛ بلکه نویسنده آنچه را می‌خواهد بگوید در ذهن دارد و از طریق واژه‌ها آن را به ذهنِ خواننده منتقل می‌کند؛ بنابراین لازم است که به بهترین شکل واژه‌ها را به کار بندد. در داستان‌نویسی واژه‌ها برای توضیح دادن و تعریف کردن ماجرا به کار نمی‌روند؛ بلکه نویسنده با کمک واژه‌ها به روایت همراه با تصویرگری خواهد پرداخت. اینگونه است که صحنه‌ها و فضای داستان می‌تواند در ذهن خواننده جان بگیرد و زنده شود و خواننده با داستان ارتباط برقرار نماید. وقتی نویسنده به توضیح دادن موضوعی در داستان می‌پردازد؛ این احتمال پیش خواهد آمد که لابد او قصد داشته، مخاطب را نسبت به ماجرایی قانع کند؛ چون توضیح دادن با قانع کردن همراه است؛ اما نویسنده چنین چیزی را نمی‌خواهد؛ یعنی نویسنده نمی‌بایست درصدد قانع کردن مخاطب باشد؛ بلکه نویسنده از تلفیق تخیل و تجربه‌ی زیستی خود می‌خواهد جهانی را بیافریند و آن جهان را با استفاده از عناصر و ابزار داستانی به خواننده نشان دهد تا خواننده نیز از دید و نگاه خود آن جهان را ببیند و تجربه‌اش کند؛ این اتفاقی است که در نوشتن یک داستان موفق برای نویسنده و مخاطبش خواهد افتاد. بنابراین نویسنده به جای توضیح دادن و تعریف کردن به توصیف و تصویرگری می‌پردازد تا فضاسازی و نشان دادنِ شخصیت‌ها در داستان به نحو مطلوب اتفاق بیفتد. به جز توصیف و تصویرگری، نویسنده می‌تواند با کمک عنصر گفتگو نیز به نشان دادنِ آنچه می‌خواهد بپردازد؛ گفتگوی بین شخصیت‌ها در داستان می‌بایست پیش برنده باشد؛ به این معنا که اطلاعات تازه‌ای در اختیار مخاطب قرار دهد. همچنین گفتگو می‌تواند به نشان دادن ویژگی‌های شخصیت‌های داستان کمک کند؛ همانطور که در دنیای واقعی هر یک از افراد احساسات و کنش‌ها و لحن و زبان منحصر به فرد خود را دارند نویسنده می‌تواند به این موارد در داستان توجه نماید و از طریق گفتگو به کامل کردن شخصیت‌پردازی و نشان دادن چنین ویژگی‌هایی بپردازد.
سرکار خانم حسنا گنجی ورود شما به پایگاه نقد را خوشامد می‌گویم و خوشحالم از اینکه خواننده‌ی اولین داستان شما هستم. به عنوان اولین نکته می‌توانم بهتان تبریک بگویم که در چهارده سالگی توانسته‌اید داستان خوبی را بنویسید. البته نکته‌هایی به داستان وارد است که می‌توان به آن اشاره کرد و با بازنویسی به ارتقا آن کمک نمود؛ اما با در نظر گرفتن سنتان داستان خوبی نوشته‌اید؛ این را به این دلیل می‌شود گفت که در داستان شما چند ویژگی خوب وجود دارد که نشان می‌دهد شما تا حدودی با داستان نویسی و قواعد آن آشنا هستید. اول اینکه شما توانسته‌اید موضوعی واحد برای داستانتان در نظر بگیرید و همچنین به نظر می‌رسد در موردِ رسیدن به مضمونِ مورد نظرتان تفکر داشته‌اید؛ این بسیار با اهمیت است. نکته‌ی دیگر اینکه توانسته‌اید شخصیت‌ها را در داستان از یکدیگر متمایز کنید، به عنوان مثال به این نکته اندیشیده‌اید که لازم است فلان شخصیت فلان شغل را داشته باشد یا اینکه یک شخصیت پر حرف باشد یا آن یکی با نگاهش حرفش را بزند یا... این‌ها نکات با اهمیتی است که شما با توجه به سن و تجربه‌ی کمتان موفق شده‌اید بیاموزید و در اثرتان به کار ببندید؛ این اتفاق خوبی است. همچنین در مورد فضاسازی در بخش‌هایی از داستان اتفاق‌های خوبی افتاده است و سعی شده که فضا و صحنه به مخاطب نشادن داده شود؛ به عنوان مثال وقتی خواننده در جایی می‌خواند: «خودش را روی صندلی آرایشگاه بالا کشید. قد کوتاهش باعث می‌شد پاهایش به زمین نرسند و بین زمین و هوا معلق بماند.» می‌تواند این صحنه را تصور کند؛ تلاش نویسنده در این بخش برای ساختنِ فضا و نشان دادن فیزیک شخصیت مشهود است. یا وقتی در جایی صحبت از صدای آویزهای بالای در می‌شود، کمک شده است به فضاسازی... همانطور که اشاره شد نویسنده در بخش‌هایی بسیار خوب عمل کرده است؛ اما در بخش‌هایی هم نیاز به توجه بیشتر نویسنده وجود دارد؛ به عنوان مثال شروع داستان؛ در شروع می‌خوانیم: «اصولا کسی که در شغل من وارد می‌شود، باید گوش‌هایی داشته باشد متصل به هم تا در مواجه با افاده‌های مشتری یا قصه‌ی پر غصه‌ی خانم‌ها، صحبت‌ها از این گوش داخل شود و از اون گوش بیرون برود.» در این بخش راوی، به توضیح دادنِ شغلش می‌پردازد. با وجود این توضیح، هنوز شغلِ مورد نظر، برای خواننده کاملا روشن نیست؛ حال آنکه اگر راوی به تصویرپردازی و نشان دادنِ آنچه مد نظرش بود می‌پرداخت؛ این اتفاق نمی‌افتاد و خواننده می‌توانست بهتر با شغلِ راوی و دنیای آن آشنا شود؛ همانطور که با پیش رفتنِ داستان در بخش‌هایی این اتفاق می‌افتد. مثلا نویسنده نشان می‌دهد که خانمی قد کوتاه روی صندلی خودش را بالا می‌کشد و شروع می‌کند به پر حرفی؛ این یعنی نشان دادن؛ اما در بخش ابتدایی راوی توضیح داده است؛ که این اتفاق خوبی نیست؛ به ویژه برای شروع داستان. بسیار با اهمیت است که نویسنده تشخیص دهد داستان را از کجا شروع کند. شروع داستان می‌بایست برای مخاطب کنجکاوی برانگیز باشد و در ذهنش سوال ایجاد نماید یا با عدم تعادلی همراه باشد تا مخاطب مایل به ادامه‌ی داستان باشد. بنابراین به نویسنده پیشنهاد می‌شود در شروع داستان دقت بیشتری اعمال شود تا داستان برای مخاطب به قدر کافی جذاب و گیرا باشد. این توضیح دادن تا حدودی در بعضی از بخش‌های دیگر داستان هم مشهود است. همانطور که در ابتدای نقد اشاره شد، نویسنده می‌بایست تلاش کند تا جهانِ داستان را به مخاطب نشان دهد نه اینکه درباره‌اش حرف بزند و تعریف کند و توضیح دهد. در بخش‌هایی داستان خوب پیش رفته اما در بخش‌هایی نیاز به بازنگری وجود دارد.
نکته‌ی دیگر توجه به نثر داستان است. نویسنده می‌بایست در انتخاب واژگان و چینش آنها کنار یکدیگر نهایت دقت و توجه را داشته باشد و متنی یکدست پیش روی مخاطب قرار دهد. انتخاب واژگان زنده و امروزی، انتخاب زمان صحیح افعال، بی پیرایگی، توجه به ایجاز و یکدستی و... از ویژگی‌های یک نثر خوب است. همچنین بهتر است که داستان با زبان نوشتاری ارائه شود، نه محاوره؛ و این توجه می‌بایست در سراسر متن داستان وجود داشته باشد؛ مثلا نمی‌شود در جایی نوشت: «از این گوش» و در جایی دیگر نوشت: «از اون گوش» نویسنده می‌تواند از زبان محاوره در دیالوگ‌ها بهره ببرد. همچنین دیالوگ‌ها می‌بایست از متن اصلی داستان جدا شوند و به روشنی مشخص باشد که کدام دیالوگ را کدام شخصیت گفته است. داستان «سرد« با اندکی توجه و بازنویسی قطعا ارتقا پیدا خواهد کرد.
سرکار خانم حسنا گنجی چهارده سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی. فرصت‌های بسیاری پیش روی شما خواهد بود و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتر و دلخواهتان خواهید رسید. همانطور که اشاره کردم، با توجه به سنتان توانسته‌اید داستان خوبی بنویسید. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی فراوانِ رمان و داستان کوتاه‌های موفق بپردازید؛ بدون شک پشتکار و مطالعه و استعدادی که دارید شما را در این راه به جاهای خوبی خواهد رساند. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدیتان هستیم موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت