سعی کنیم داستان بنویسیم نه قطعه ادبی!




عنوان داستان : چند داستان خیلی کوتاه
نویسنده داستان : محمدعلی کاظمی نصرآبادی

جهانی بی پروانه
کاشکی دوباره پروانه ها پیله شوند چراکه جهان بی رحم شایستگی زیبایی ندارد
این جهان به رنگ بی روح پیله ها بر روی تخته سنگ های بی جان عادت دارد.
بی شک آزادی پروانه ها دوباره رقم خواهند خورد زمانی که جهان برای مفهوم آزادی ارزش قائل باشد.

پشت بام
چی شده؟؟
چرا بیرون وایسادید؟؟
مگر دوباره بارون اومده؟؟
نه
پس چی؟؟
نتیجه ته مانده بارون دیروز است.
یعنی چی؟
باتلاق پشت بام فرو ریخت.




گچ بنفش
محمدعلی:گچ های کوچک کلاس به نظرت به چه درد می خوردند؟
مهدی:به هیچ دردی.فقط وسیله ای برای مورد نوازش قرار دادن کله های کچل ما توسط معلم های تک تیرانداز بود.
محمدعلی:گچ بنفش را یادت هست؟
مهدی:نه چه طور؟
محمدعلی:ای بابا، یادت نیست معلم هنر لای یک دستمال کاغذی می پیچید و باخودش می برد
مهدی:اره اره یادم اومد خب که چی؟
محمدعلی:هیچی یک ساعت الافم کردی می خواستم نصحیتت کنم مثل گچ بنفش کمیاب و با ارزش باش طوری که حتی از گرده های آخَرت نیز نگذرند.
مهدی:آره واقعا آدم باید فکر آخَرت خودت باشد






قضاوت
+کنارم بنشین رفیق.می دانم در چه شرایط دشواری قرار داری؟
-چی؟؟ کدوم شرایط؟؟
+عاشقی دردسری بود نمی دانستیم حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم.
+به قول بزرگان:رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون.
-آهان اینکه زرد شدم را میگی؟
+آره رفیق
-جات خالی خوانساری بر بدن زدم لامصب بهم نساخت از اون موقع تا حالاکلم گیج میره.





دردِ موروثی
کمی آرام تر.
مادر تازه خوابش برده است.
او دردمندترین دردمند دنیاست.
درد او عمیق تر از زخم تمام خنجرها،شمشیر ها ونیزه هاست.
حتی من وتو این درد را احساس می‎کنیم.
دردی که با یک کلمه‎ی دروغین شروع شد والان سراسر وجود مادر ما را فرا گرفته است.
شاید خانواده ما به کمی پنبه نیاز دارد.تا آن درد کاذب را از زبانِ زبان های بی عقل وگوش وچشم نشود.
ای کاش واژه ای به اسم خیانت نبود
مردم، دیگر مریم های زمانه خود را نمی شناسند.
صبح شده بود وفهمیدیم درد نامرد مادرمان را بی درد کرده است.
ولی نه، جنس این درد فرق می کند
این درد ی موروثی است.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای محمدعلی کاظمی نصرآبادی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. نوشته‌تان با عنوان «چند داستان خیلی کوتاه» را خواندم. دست شما درد نکند. خسته نباشید.
دوست بسیار جوان و عزیز من، وقتی پنج اثر کوتاه را در بک پست می‌فرستید من به عنوان مثلاً منتقد کدام را مد نظر قرار دهم و نقد کنم؟ اگر واقعا دوست داری آثارت تک تک و با دقت و حوصله بیشتری بررسی شود آنها را با فاصله زمانی و تک تک بفرست.
یه نظرم آثار شما داستانی نیست.‌ مینبمال هم نیست. فلش فیکشن و میکروفیکشن و نانوفیکشن هم نیست. در بهترین حالت قطعات ادبی است.‌
پسرم اجاره بده به جای پرداخت به آنها و به اصطلاح دادن ماهی به شما. برویم سراغ ماهیگیری. اجاره می‌دهی؟ متشکرم
پسرم من مصمم یکی دو موضوع آموزش داستان‌نویسی طرح کنم. اینطور به صواب نزدیک‌تر است. می‌دانم شما می‌دانید و بلد هستید. قصدم یادآوری است, و دوستان بسیار نوقلمی که ممکن است خواننده نوشتار من و شما باشند.
سوال: آیا نوشتن داستان آموختنی است؟

محمد علی عزیز نظر شما چیست؟ به نظر شما هنر قابل آموزش است؟ یا به قولی موهبتی است الهی؟
پسر هنرمندم در یونان باستان باور به اینکه هنر قابل آموزش است مطلقاً وجود نداشت. انسان‌ها با دیدن آثار هنری هنرمندان نخبه، همیشه می‌اندیشید که آیا ممکن است من هم بتوانم خالق آثار هنری مثل: «داستان»، «تابلوی نقاشی»، «شعر»، «نمایشنامه»، «مجسمه» و... باشم؟ با خواندن داستان‌های نویسندگانی مثل: چخوف، همینگوی، داستایوفسکی، چارلز دیکنز، گابریل گارسیا مارکز، تولستوی، ویرجینیا وولف، گلشیری، جلال آل‌احمد، صادق چوبک، گلی ترقی، رضا امیرخانی، بلقیس سلیمانی، محمود دولت‌آبادی، فرخنده آقایی، سیمین دانشور و... به خود می‌گویند آیا ممکن است من هم یک روز مثل این نویسندگان، داستان قوی و ماندگار بنویسم؟!
پاسخ در آن مقطع تاریخی این بود، خیر! چون باور بر این بود. از میان خدایان، «ممریوس» خداوند هنر، فقط برخی از انسان‌ها را برای این امر مقدس برمی‌گزیند. (مموری به معنای حافظه هم آمده است و رابطه معناداری با خدای هنر افسانه‌ای یونان باستان داشته است.) یعنی این خدای هنر بود که در حافظه برخی آدم‌ها کلمات را جاری می‌کرد. خلاقیت و سازندگی را بر مفر و جان و قلب آنها جاری می‌کرد. در سایه همین موهبت الهی بود که آنها قادر می‌شدند داستان بنویسند، شعر بسرایند، موسیقی بسازند، نقاشی بکشند، مجسمه خلق کنند. پس هیچ‌کس به خود اجاره نمی‌داد تا وقتی خداوند هنر انتخابش نکرده است پا در این مسیر مقدس بگذارد. سالهای طولانی این باور محکم و استوار باقی بود. جلوتر که آمدیم، به دوران افلاطونیان و نوافلاطونیان که رسیدیم؛ این برداشت کمی اصلاح شد. اما اصل باور باقی ماند. در این دوران گفته شد که خدایان متعدد وجود ندارد، ما خدای عشق و قدرت و باران و انتقام و آتش و زیبایی و آب و هنر و... نداریم ما فقط یک خدا داریم. همان خداست که بعضی از بندگان شایسته‌اش را بر می‌گزیند برای خلق آثار هنری. درست مثل گزینش پیامبران. طبق این نظریه هم هنر را نمی‌توان آموخت، هنر برخلاف علم ریاضی و فیزیک و شیمی و نجوم قابل آموزش نیست. هنرمندان را تافته‌های جدا بافته‌ای می‌دانستند دست‌نیافتنی. هنوز هم که هنوز است برخی از نظریه‌پردازان و اهالی تئوری بر این نظریه باور دارند و به نظرش می‌پردازند. مثلاً یکی از همین نظریه‌پردازان مشهور کشورمان ‌در کتاب آموزشی معروف خود با عنوان «الفبای داستان نویسی» (انشالله که عنوانش را اشتباه نکرده باشم)
درباره سه ویژگی اصلی داستان‌نویس تأکید می‌کند: ۱_داشتن هوش و ضریب هوشی بالا. ۲ _حساس بودن و داشتن شاخک‌های حسی قوی ۳ _استعداد ذاتی! به مورد سوم دقت بفرمایید. این همان تفکر حاکم در یونان قدیم است که پا به امروز هم گذاشته است.
این نظریه قرن‌ها حاکم بی‌رقیب بود، تا اینکه در قرن هجدهم یک زبان‌شناس سوئیسی به نام «فردینان دوسوسور» پس از سالها تحقیق و مطالعات مفصل و طولانی، نتیجه تحقیقات خود را مکتوب و منتشر کرد. همین مکتوب، سرآغاز تحولات عظیم و حیرت‌آور در حوزه زبان‌شناسی و هنر گردید.
برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است. چرا؟ فرض کنید من از کسی که مثلاً بازار رفته و برگشته و خرید هم کرده است، خواهش کنم بازار رفتن و خرید کردن و برگشتنش را تعریف کند. او با کمال میل و راحتی شروع به تعریف می‌کند. حالا اگر از همان شخص خواهش کنم همان را که تعریف کرده بنویسد، ماتم می‌گیرد! چرا؟ چون نهاد آموزش و پرورش و نهاد آموزش عالی ما که وظیفه خطیر آموزش چگونه نوشتن را برعهده دارد، سال‌های سال است از این وظیفه مهم غفلت ورزیده است. این خسران عظیم باعث شده است برای ما نوشتن امر دشواری شود. تا آنجا که حاضریم ساعت‌ها حرف بزنیم، اما چند دقیقه ننویسیم.
فردینان دوسوسور با تحقیقاتش انقلابی را در دنیا به پا کرد که همه اهالی کتاب و قلم و همه کسانی که علاقه به نوشتن داشتند (مثل شما و من و خیلی‌های دیگر) را تحت تأثیر شدید قرار داد.
این زبان‌شناس نابغه ابتدا تعریفی از زبان ارائه کرد بسیار ساده، و در عین حال فراگیر.
«زبان؛ مجموعه‌ای است از نشانه‌ها که باعث ارتباط می‌شود.»
بعد گفت: «زبان دو شاخه دارد، زبان گفتار، زبان نوشتار»
تا اینجا انقلابی رخ نداده بود. کشفی اتفاق نیفتاده بود. ما هم می‌دانستیم که زبان دو شاخه دارد: گفتار و نوشتار. اما انقلاب از اینجا بعد رخ داد که باعث ابداع دانشکده‌های نویسندگی خلاق شد! آقای دوسوسور آمد و این دو زبان را تعریف کرد.
زبان گفتاری : ۱_جمله‌ها کوتاه است. ۲ _کلمات ساده هستند. ما در محاوره نمی‌گوییم مثلاً این ویو رو ملاحظه بفرمایید. ‌بلکه می‌گوییم این منظره رو ببین. به همین سادگی. ۳ _ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. مثلاً در زبان گفتاری ما نمی‌گوییم آیا با من می‌آیید به پارک برویم؟ بلکه می‌گوییم می‌آیی بریم پارک؟ ۴_در زبان گفتاری نشانه‌ها یا کلمات شکسته می‌شوند، مثلاً می‌گوییم خونه، شهرمون، مهربونی، شیش، هیجده، و... ۵_حشو و زوائد دارد، مثل: ا چیزه. کک مک. آش ماش. توک زبونم بودا.
اما ویژگی‌های زبان نوشتاری (محمدعلی عزیز تا آخر یادداشت خوب دقت و توجه کن بعد تصمیم بگیر بنویسی یا ننویسی)
۱_جمله‌ها معمولاً طولانی هستند.
۲_ممکن است از کلمات قلنبه سلمبه (غامض و پیچیده) استفاده شود مثل مستحضرید. مصدع اوقات شریف شدم. متنی است. مستدعی است.
۳_ارکان جمله را رعایت می‌کنیم.
۴_حشو و زوائد نداریم.
۵_نشانه‌ها یا کلمات را نمی‌شکنیم.
سوال مهم: با کدام یک از زبان‌ها باید نویسندگی خلاق تدریس کرد؟ غالب آدم‌ها و مخاطبان خواهند گفت معلوم است زبان نوشتار. این همان اشتباه فاحشی است که سیستم آموزشی کشور ما مرتکب شد.
بردارم آقای محمدعلی نازنین، از اینجا به بعد را خیلی با دقت‌تر بخوان و درباره‌اش خوب فکر کن.
با تحقیقات دوسوسور محرز شد که «نویسندگی هم مثل همه مهارت‌ها قابل آموزش است.» یعنی هر چیزی که قابل رؤیت باشد، هر ساخته دست بشری، مثل میز، صندلی، مثل داستان، شعر، نقاشی و...‌ قابل آموزش است. وقتی من می‌توانم یک میز بسازم. وقتی‌ من می‌توانم داستانی بنویسم و ارائه دهم. حتماً باید بتوانم آن را به دیگران آموزش دهم. اگر نتوانم اشکال از من است. ابتدا باید محصول پیچیده را ساده کرد، بعد مرحله به مرحله آموخت.‌ مثلا برای ساختن میز، ورق نوپان را می‌آوریم جلوی چشم شاگردان اندازه می‌زنیم. بعد می‌بریم بعد با چسب و‌ میخ قطعات را بهم وصل می‌کنیم. آنگاه از شاگردان می‌خواهیم میز بسازند. دوستت جوان هنرمندم بی‌شک میزهای اولیه ممکن است شکیل نباشند، محکم نباشند، استاندارد نباشند اما رفته رفته با کسب تجربه و مهارت میزهای بهتری خواهند ساخت. داستان هم همینطور است برادر جوان من. داستان‌هایی که در اوایل می‌نویسیم قابل مقایسه با داستان‌های مثلاً چخوف یا همینگوی نباشند، طبیعی هم هست. عدالت هم همین است. می‌دانی دوست جوان من این فاصله با چه پر می‌شود؟ بله، با پشتکار. با سخت‌کوشی، با تمرین و تمرین. با مطالعه و مطالعه و مطالعه.
مرحله کردن، با ساده کردن هر مرحله و انجام آن در برابر شاگردان، آموزش داد. به این کشف در غرب «دایکوم» می‌گویند. که انقلابی در پی داشت. نکته آخر را بگویم. برگردیم به کشف دوسوسور، برای آموزش نویسندگی نه به زبان محاوره و نه زبان نوشتاری نیاز داریم! برای نویسندگی باید از زبانی بین این دو استفاده کرد به نام زبان معیار یا تکیه‌گاه.
اما ویژگی‌های زبان معیار:
۱_جمله‌ها کوتاه هستند. (برگرفته از زبان گفتاری)
۲_حشو و زوائد ندارد. (برگرفته از زبان نوشتاری)
۳_ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
۴_کلمات تغییر شکل داده نمی‌شوند. (برگرفته از زبان نوشتاری)
5_از واژه‌ها و کلمات ساده استفاده می‌شود. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
این پنج قانون ساده دست ما را به دهان‌مان نزدیک می‌کند. یعنی نوشتن را مثل حرف زدن راحت می‌کند.
برادر هنرمندم، من خیال می‌کنم با این نوشتار به جای دادن ماهی به شما، سعی کردم ماهی‌گیری بیاموزم. تا چه در نظر آید و چه مقبول افتد؟!
امیدوارم با همت بلند و پشتکار مثال‌زدنی به نوشتن داستان ادامه دهید. ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم.
‌موفق باشید! یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
حسین اسماعیلی » شنبه 19 تیر 1400
بسیار از نقد شما آموختم استاد عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت