گفت وگوها را تصویری کنید




عنوان داستان : سیاهی شب
نویسنده داستان : حسین اسماعیلی

چهارشنبه شب، ساعت 21:24 دقیقه، وسط های سریال شبکه سه بود که برق خانهٔ ما رفت. وقتی دقت کردیم فهمیدیم برق کل منطقهٔ 8 رفته است . موبایل من خراب بود . مال سیامک شارژ کمی داشت و اندک نور گوشی آن به زودی خاموش می‌شد . پدرم در حمام بدون نور بود و از قدیم اعتقادی به تلفن همراه نداشت. مادرم هم دنباله رو پدر بود. روی مبل نشسته بودم. سیامک روی صندلی آشپزخانه بود و مرتضی دراز کشیده بود روی زمین. پدرم پنج دقیقه بعد، در حالی که از سرما می‌لرزید از حمام بیرون آمد : ‹‹بی مروت‌ها خبر نمیدن. خبر مرگشان مگه اختیار تلویزیون دست این ها نیست؟››
مرتضی یک پتو روی دوش پدر انداخت و گفت :‹‹ شاید به نیروگاه فشار آمده، هوا خیلی گرم شده››
‹‹ چقدر تو ساده‌ای پسر. زمان ما گرما بالای 50 درجه هم می‌رفت، کجا از این خبر ها بود؟ ››
حرف پدر هنوز تمام نشده بود که شارژ گوشی سیامک تمام شد.
‹‹می‌بینی؟ زمان ما حداقل یه چراغ مرکبی بود، الان مثلا پیشرفت کردیم››
گفتم : ‹‹ پدرِ من زمانه پیشرفت کرده منتها شما همراهی نمی‌کنی. الان همه موبایل ها چراغ داره، ده مدل لامپ شارژی هست، خوب اگر ما نداریم گناه زمانه چی؟››
مادرم گفت : ‹‹ افشین راست میگه. چند بار گفتم مرد اینقدر لج نکن، الان که نمیشه بدون گوشی سر کرد››
پدرم گفت :‹‹ من تا الان سر کردم، فعلا هم از همتون سالم ترم››
صدای ماشین آتش نشانی از دور شنیده می‌شد. سیامک پشت پنجره رفت و گفت :‹‹ فکر کنم نیرگاه آتش گرفته››
مرتضی گفت : ‹‹پس گاومون زایید.خدا مید‌ون کِی برق ها درست بشه››
برای چند دقیقه‌ همه ساکت بودند. صدای ماشین آتش نشانی نزدیک تر شده بود. مادرم کورمال کورمال در آشپزخانه دنبال چیزی می‌گشت. در همین تلاش بود که یک گلدان شیشه‌ای بزرگ را شکست. پدرم گفت : ‹‹ مگه این تاریکی چه اشکالی داره؟ آدم اگر چند دقیقه هیچ جایی رو نبین نمیمیره››
‹‹ دنبال شمع نبودم که، خواستم یه چیزی بیارم بخوریم››
‹‹اصلا چند دقیقه هیچ کاری نکنید، نخورید، نبینید. اگر مردید پای من››
فرضیهٔ آتش گرفتن نیروگاه از بین رفته بود. صدای ماشین آتش نشانی نزدیک و نزدیک تر می‌شد. دیگر احتمال میدادم مقصدش خیابان های اطراف باشد. مرتضی گفت :‹‹ من باید برم دستشویی، معلوم نیست چه زمانی میخوان برق ها رو درست کنن››
سیامک گفت :‹‹ آره. برو از حفظ انجام بده ››
خودم را به لب پنجره رساندم. کوچه در تاریکی مطلق بود و از بعضی پنجره ها نور موبایل و چراغ قوه مشخص بود. چانه ‌ام را لب پنجره گذاشتم و منطقهٔ فرو رفته در تاریکی را تماشا کردم. باد گرمی به صورتم می‌خورد. کم کم شیرینی‌اش داشت حس می‌شد، که ناگهان طبقه سوم ساختمان رو به رویی منفجر شد. تن و بدنم بی اختیار به لرزه افتاد. زبانه های آتش تا طبقهٔ چهارم هم رسیده بود. پدر و مادر و سیامک لب پنجره جمع شدند. پدرم ترسان و لرزان گفت :‹‹ یا ابوالفضل، زنگ بزنید آتش نشانی››
سیامک گفت :‹‹ نیازی نیست، داره از سر کوچه میاد››
تمام ماشین ها همزمان سمفونی بوق راه انداخته بودند. همسایه ها بی سر و لباس از پنجره بیرون را نگاه می‌کردند. مادرم گفت :‹‹ خدا رو شکر که آتش نشانی اینجا بود››
گفتم :‹‹ مگر گشت ارشادِ که توی کوچه‌ها چرخ بزن؟ هنوز 1 دقیقه نشده بود که رسید اینجا››
پدرم گفت :‹‹ پس این از کجا فهمید اینقدر زود خودش را رساند؟ ››
‹‹نمی‌دانم ، حتما همان کسی که اینجا را منفجر کرده قبل از انفجار به آتش نشانی خبر داده››
سیامک گفت :‹‹ افشین چرا چرت میگی؟ آخه چرا باید یه نفر یک جایی رو منفجر کن قبلش هم به آتش نشانی خبر بده؟››
‹‹ من چه می‌دانم ، من که منفجرش نکردم. شاید نمی‌خواسته بقیه ساختمان آسیبی ببین››
مرتضی با چشم های وحشت زده از راه رسید. زبانه های آتش زبانش را بند آورده بود. چند ثانیه بعد گفت :‹‹ آخه چرا همهٔ این‌ها باید موقع دستشویی رفتن من اتفاق بیفت؟ ››
پدرم گفت :‹‹ خیلی ببخشید، حتما دفعهٔ بعد با شما هماهنگ می‌کنن››
دو روز از آن حادثه گذشت. زمانی که در اتاق خودم بودم، پدرم وارد اتاق شد و روزنامهٔ آن روز را روی میز قرار داد. دور یکی از خبرها با خودکار قرمز خط کشیده بود. متن خبر این بود :‹‹مردی 47 ساله که سابقهٔ بیماری روانی را هم داشته است، چهارشنبه شب در محلهٔ نارمک تهران، منزل همسایهٔ طبقهٔ پایین خود را منفجر کرد.خوشبختانه این حادثه تلفات جانی نداشت››
نقد این داستان از : علی چنگیزی
در بین داستانهایی که این روزها خوانده‌ام، این داستان، داستان نسبتا خوبی است. نویسنده به آرامی، خواننده را وارد فضای داستان می‌کند و با استفاده از دیالوگ و گفت‌وگو بین افراد خانواده، خواننده را با فضای خانه و دیدگاه‌های ایشان آشنا می‌کند. کم کم پیش می‌رود و ما را همراه اتفاقات می‌کند.
نویسنده سعی کرده است داستان بگوید و از تجربیاتی که داشته این داستان را کارسازی کند. باید گفت تلاش نویسنده در دیالوگ‌نویسی و گفت‌وگونویسی هم تلاش نسبتا موفق بوده است و مشخص است که نویسنده گوش قوی‌ای دارد و به گفت‌و‌گوها توجه می‌کند.
البته که داستان، داستان عمیقی نیست، البته که نویسنده هنوز جوان است و راه طولانی‌ای در پیش دارد. اما خب داستان چارچوب مناسبی دارد و در حد خودش دست‌کم خواندنی است.
بهتر است نویسنده سعی کند دیالوگ‌ها را تصویری‌تر بیان کند، داستان به نظرم با تصویری کردن دیالوگ‌ها بهتر از این که هست می‌شود.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
حسین اسماعیلی » چهارشنبه 16 تیر 1400
استاد عزیز از وقتی که گذاشتید بسیار ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت