هنوز آونگ زبان شما بین زبان کودکانه و بزرگسالانه در رفت و آمد است!




عنوان داستان : کلاغی که قارقارش رفت
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «کلاغی که قارقارش رفت، بازنویسی براساس نقد استاد متولی» منتشر شده است.

پرسیاه لنگ ظهر بیدار شد و صدایش را انداخت روی سرش: «آی گشنمه، وای گشنمه، آی گشنمه، وای گشنمه.» هی غر زد و غر زد. بعد هم رفت و یک چیزی خورد. راستش را بخواهید، خیلی چیزها خورد. آنقدر خورد و خورد تا دلش درد گرفت. دوباره شروع کرد به غرغر کردن: «آی دلم، وای دلم، آی دلم، وای دلم.»
راسو گفت: «اَه اَه اَه باز این صداشو بلند کرد».
آهو گفت: «صداش رو مخمه.»
کفش‌دوزک گفت: «ایییش... چقدر غر می‌زنه.»
صدا خجالت کشید. سرش را انداخت پایین و رفت.
پرسیاه ترسید. خواست قارقار بکند، همه را خبردار بکند؛ ولی صدا نداشت.
پر زد و رفت دنبال صدا بگردد. یکهو چشمش به خاله سنجابه افتاد. ازش پرسید: «تو صدای منو ندیدی؟» خاله سنجابه گفت: «بلندتر حرف بزن.» پرسیاه بلندتر حرف زد. خاله سنجابه داد زد: «دِهه... بلندتر، بلندتر حرف بزن. چرا صدات از ته چاه میاد؟»
پرسیاه تازه یادش افتاد کسی حرف‌هایش را نمی‌شنود. اولش ناراحت شد. ولی بعد، انگار که کشف مهمی کرده باشد، از خوشحالی، روی شاخه‌ها کلّه‌ملق زد. خاله سنجابه تعجب ‌کرد. چه می‌دانم شاید هم فکر کرد پرسیاه خل و چلی چیزی شده. اگر شما هم مثل خاله سنجابه فکر ‌کردید، باید بهتان بگویم کاملاً اشتباه ‌کردید. پرسیاه خل و چل نشده بود. فقط خوشحال شده بود. چون بالأخره فهمیده بود صدایش کجا رفته. خاله سنجابه راست می‌گفت، صدای پرسیاه از ته چاه می‌آمد. پرسیاه، که نمی‌خواست بیشتر از این بدون صدا بماند، تندی بال زد و رفت. کلی چاه آن دور و برها بود که باید به همه‌شان سر می‌زد.
او رفت و رفت و رفت. کم رفت و زیاد رفت. به چاه‌ اول که رسید، صدای شالاپ و شولوپی شنید.
خوشحال شد. فکر کرد شاید صدای خودش باشد. سرش را خم کرد تا ته چاه را ببیند. ولی ته چاه سیاه بود. هیچی پیدا نبود. گشت و گشت و گشت تا یک سنگ کوچک پیدا کرد. سنگ را پرت کرد توی چاه.
یکهو یک قورباغۀ زبل، بی‌هوا، از توی چاه پرید و زد پسِ کله‌اش. بعد هم برگشت توی چاه. پرسیاه کمی کله‌اش را خاراند و دوباره راه افتاد. رفت و رفت و رفت. کم رفت و زیاد رفت تا به چاه دوم رسید.
از توی چاه صدای پچ‌پچی شنید. فکر کرد نکند صدای خودش باشد. نشست لبۀ چاه تا بهتر بشنود. یکهو پایش سر خورد. تکه سنگی از لبۀ چاه کنده شد و افتاد پایین‌. افتادن سنگ همانا و هوار هوار کفترهای چاهیِ عصبانی همانا. حتماً چرت جوجه‌هایشان پاره شده بود. پرسیاه که دید هوا پس است، دمش را گذاشت روی کولش و تندی در رفت.
رفت و رفت و رفت. کم رفت و زیاد رفت تا به چاه سوم رسید.
یکهو صدای پیس‌پیسی شنید. همان‌طور که سرش را دنبال صدا به این طرف و آن طرف می‌چرخاند یک سنگریزه تقّی خورد توی سرش. بعد، بوته‌های هویج تکان خورد و گوش‌های خرگوش خان از تویش پیدا شد. دُمِ میمونک هم لای آن یکی بوته تاب می‌خورد. حتی صدای قیس‌قیسِ مار سیاه هم می‌آمد. انگار، همۀ اهالی جنگل آنجا جمع شده بودند. آنها به پرسیاه اشاره کردند که برود لای بوته‌ها. پرسیاه هم رفت تا ببیند ماجرا از چه قرار است.
راستی‌راستی، لای بوته‌های هویج خبرهایی بود. همه داشتند دربارۀ صدای توی چاه حرف می‌زدند. می‌ترسیدند و می‌لرزیدند. مارسیاه حسابی دور برداشته بود. دندان‌های خرگوش خان از ترس به هم می‌خورد و چریک چریک صدا می‌داد. موش‌موشک پشت مامان موشی قایم شده بود و دودستی چسبیده بود به دمش. مار سیاه لابه‌لای بوته‌ها می‌خزید و با هیجان تعریف می‌کرد: «قیس... قیس... نمی‌دونید چقدر ترسناکه. ناله‌ش همه‌ی چاه رو برداشته. خودم همۀ سوراخ سنبه‌های چاه رو گشتم ولی جز یه صدا هیچ کی اونجا نیست.»
میمونک دست‌هایش را گذاشت روی صورتش و گفت: «وووی چه ترسناک.»
پرسیاه به سمت چاه رفت. صدای ناله‌ بیشتر شد. همه ترسیدند و زدند به چاک. پرسیاه جلوتر رفت و خوب گوش داد. صدای خودش بود که از ته چاه می‌آمد. او صدای خودش را بهتر از هرکس دیگری می‌شناخت.
صدا تا پرسیاه را دید، زد زیر گریه: «ای که پرات سیاه، منقارت طلا، می‌خوام قارقارِ خودت باشم. دیگه نمی‌خوام تنها باشم. تنها باشم همه ازم می‌ترسن.»
بعد هم جستی زد و پرید توی حنجرۀ پرسیاه.
پرسیاه هول شد. آب دهانش را قورت داد و چند تایی سرفه کرد: «اوهو... اوهو... اوهو...» صدا کمی این ور و آن ور شد تا توی حنجرۀ پرسیاه جا افتاد. پرسیاه پر زد توی آسمان. از خوشحالی، پشتک و وارو زد. از این طرف جنگل رفت آن طرف جنگل. از آن طرف جنگل آمد این طرف جنگل. قار و قار و قار کرد. همه را خبردار کرد.
خبر توی جنگل پیچید. همه فهمیدند هیچ موجود ترسناکی ته چاه نیست. دیگر کسی نترسید.
پرسیاه غرغرِ بیخود نکرد. صدایش هم دیگر قهر نکرد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم داستانی از شما می خوانم که هم از لحاظ فکر و ایده خوب است و هم به لحاظ ساختار داستانی.
باید بگویم که دارید به درکی از داستان کودک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوید.
و این برای من بسیار خوشحال‌کننده است. شاید بیشتر از این لحظه‌ای که دارید این نوشته را می‌خوانید و لبخند رضایت بر لبتان است، من خوشحالم.
بوضوح معلوم است که نقدها را می‌خوانید و روی نکاتی که خدمتتان عرض می‌کنم توجه و دقت می‌کنید و تا جایی که در توانتان است تمرین می‌کنید.
اما هنوز راه بسیاری باقی مانده است. هنوز راه زیادی برای رسیدن به زبان کوکان در پیش دارید.
هنوز هم دارید عبارات غیر ضروری به کار می‌برید. مثل:
(راستش را بخواهید) در سطر سوم... اصلا باید خودتان را به عنوان راوی از داستان حذف کنید.
(دوباره شروع کرد به غرغر کردن) بنویسید؛ دوباره غر زد. همین کافی است.
(پر زد و رفت دنبال صدا بگردد.) بنویسید؛ پر زد و رفت دنبال صدایش.
(پرسیاه تازه یادش افتاد کسی حرف‌هایش را نمی‌شنود.) بنویسید پر سیاه فهمید کسی صدایش را نمی‌شنود.
(انگار که کشف مهمی کرده باشد) بنویسید ولی بعد، یکهو روی شاخه‌ها کله‌معلق زد. برای اینکه فکری در سرش جرقه زده بود.
(خاله سنجابه تعجب ‌کرد. چه می‌دانم شاید هم فکر کرد پرسیاه خل و چلی چیزی شده.) بنویسید؛ خاله سنجاب به پرسیاه نکاه کرد و پیش خودش گفت:
وا چه بلایی سر پزسیاه آمده. نکنه خل و چل شده؟!
(اگر شما هم مثل خاله سنجابه فکر ‌کردید، باید بهتان بگویم کاملاً اشتباه ‌کردید.) کلا این را حذف کنید نیازی نیست. چون داستان شما با روایت قصه‌گو شروع نشده. بچه‌ها دارند داستان می‌خوانند این موضوع مهمی است که باید توجه کنید. داستان را یا شما می‌نویسد و یا اینکه یک راوی دارد تعریف می کند. درک تفاوت این دو نوع نوشتن، کمک بسیاری به شما خواهد کرد.
(افتادن سنگ همانا و هوار هوار کفترهای چاهیِ عصبانی همانا.) این عبارت به داستان و روایت‌های بزرگسالانه شبیه است.
و همین‌طور تا آخر داستانتان را بگردید و یکی یکی جاهایی را که بزرگسالانه نوشته‌اید حذف کنید. کودکانه بنویسید. و جاهایی که کودکانه نوشته‌اید اما درک ان برای کودکان ثقیل است را اصلاح بفرمایید.
در پایان باز هم به شما تبریک میگویم. انتظار مرا بالا بردید. لطفا این داستان را اصلاح بفرمایید و دوباره برایم بفرستید.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۳
علیرضا متولی » پنجشنبه 17 تیر 1400
منتقد داستان
سلام خواهر گرامی ام، اگر بخواهیم عناصر داستان را- فرقی نمیکند مخاطب در چه گروه سنی ای باشد- به واحدهای درسی دانشگاهی تبدیل کنیم، به نظر من بحث روایت در داستان و روایت شناسی چیزی حدود 8 تا 10 واحد از 40 واحد را به خود اختصاص می دهد. پس بحث طول ودراز داری است. توصیه ام این است که با جستجو در کتابهای روش داستان نویسی بخصوص آنها که به روایت اهمیت داده اند در این باره بخوانید. حالا چون بحث ما داستان کوتاه است بگذارید اینجوری شروع کنم. داستانهایی هستند که یک راوی قصه گو دارد. و ما در تمام وقتی که داستان را می خوانیم و یا می شنویم انگار جلوی یک قصه گو نشسته ایم و او دارد برای ما داستانی را روایت می کند. مثلا در این نوع روایت می شنویم: یکی بود یکی نبود( ممکن است با یکی بود یکی نبود هم آغاز نشود) یک کلاغ بود که اسمش پرسیاه بود.پرسیاه از یک جنگل شلوغ و پر سر و صدا آمده بود به یک جنگلی که ارام بود. پرسیاه در جنگل خودش مجبور بود بلند بلند قار قار کند تا صدا به صدا برسد. اما وقتی به این جنگل آرام آمد عادت داشت که بلند بلند قارقار کند. در نتیجه صدای قار قارش پرندگان و جانوران این جنگل را که به آرامش عادت داشتند اذیت میکرد. و الی آخر...اسم این نوع روایت را من گذاشته ام روایت قصه گو... ولی داستان شما با تصویر آغاز می شود: (پرسیاه لنگ ظهر بیدار شد و صدایش را انداخت روی سرش: «آی گشنمه، وای گشنمه، آی گشنمه، وای گشنمه.» هی غر زد و غر زد.) پس ما در اینجا با روایت یک قصه گو روبرو نیستیم. بلکه با روایت نمایشی و به اصطلاح فنی اش دراماتیک روبرو هستیم. این داستان را شما نوشته اید. و داستان چند خط قبل را که با اقتباس از نوشته ی شما نوشتم یک روای دارد تعریف میکند. برای درک بهتر بیایید تصور کنیم یک کارگردان انیمیشن می خواهد از این دو نوع داستان فیلمی بسازد. پس روش ساخت آن به دو نوع مختلف خواهد بود. برای اولی که من نوشتم: یا باید از نریشن یا تک گویی یا صدا روی فیلم استفاده کند تا بیننده را متوجه داستان کند. و برای دومی از همان تصویر کلاغ پرسیاه آغاز میکند و ماجراهایی که بر او رفته است را به ما نمایش می دهد. امیدوارم تا اینجا توانسته باشم تصویر روشنی از آنچه درذهنم بود را بیان کرده باشم. حالا شما به عنوان نویسنده می توانید یکی از این نوع روایتها را برای داستانی که می خواهید به ما بگویید انتخاب کنید. اما هر کدام را انتخاب کردید باید به اصول آن وفادار باشید. در روایتی که شما انتخاب کرده اید دیگر حق ندارید وسط قصه به عنوان راوی بیایید و چیزهایی بگویید. مثلا بگویید از شما چه پنهان.... یا بگویید: (اگر شما هم مثل خاله سنجابه فکر ‌کردید، باید بهتان بگویم کاملاً اشتباه ‌کردید.)این نوع نوشته مربوط به روایت قصه گو است و نه روایت داستانی. و البته مثالها را در نقد خودم آورده ام. و امیدوارم با این توضیحات برایتان جا بیفتد. پس باید به درک تفاوت این دو نوع نوشتن برسید و الا باز هم وسط نوشتن تداخل ایجاد خواهد شد و باعث ضعف داستانتان می شود. یک مقاله ی دانشگاهی توسط همکارانم به ایمیل شما ارسال می شود. توصیه میکنم آن را بخوانید بخصوص بخشی را که در مورد روایت و زاویه دید در ادبیات کودکان است. موفق باشید.
سپیده رمضان‌نژاد » پنجشنبه 17 تیر 1400
سلام و سپاس بیکران استاد گرامی. کاملا متوجه شدم و در داستان‌های بعدي حتما رعایت می‌کنم. بابت مقاله هم بسیار ممنونم. لطف کردید. زنده باشید.
سپیده رمضان‌نژاد » چهارشنبه 16 تیر 1400
سلام استاد متولی عزیز سپاس بی‌کران که داستانم رو خوندید و ایرادهاش رو برام نوشتید. حتما در داستان‌های بعدی رعایت می‌کنم. فقط متوجه این قسمت از نقد نشدم. بزرگواری می‌کنید اگه برام بیشتر توضیح بدید: ☆《... داستان شما با روایت قصه‌گو شروع نشده. بچه‌ها دارند داستان می‌خوانند این موضوع مهمی است که باید توجه کنید. داستان را یا شما می‌نویسد و یا اینکه یک راوی دارد تعریف می کند. درک تفاوت این دو نوع نوشتن، کمک بسیاری به شما خواهد کرد.》 باز هم از شما سپاسگزارم استاد عزیز.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت