رسیدن به ایده‌های خلاقانه




عنوان داستان : عمق بی انتهای چشمان آهو
نویسنده داستان : هوشنگ عسگری

« عمق بی¬انتهای چشمان آهو »
« 1 »
نگاهش کردم خندید. نگاهم کرد، خندیدم. چشمانش سیاه بود نه مثل شب. براق بود و انگار عمق داشت و جهان درآن غوطه¬ور بود. چشمانش می¬خندید و من فقط لب¬هایم می¬خندید. چشمانش آهویی بودکه صاحبش را فراری می داد از مرغزار نگاه من. موهای کوتاهش چتر شده بود بر روی چشمانش . سرش را پایین انداخت و من دیگر نتوانستم سر را پایین بیاندازم.
***
برای اولین بار بود در کتابخانه می¬دیدمت. روبروی من دو میز دورتر نشسته بودی . حدس زدم باید دانشجوی ورودی جدید باشی . شروع سال تحصیلی بود و هیاهو دانشگاه و از شلوغی¬های میدان دانشگاه تا داخل دانشگاه، می¬آمدند ومی-رفتند. دیگر کسی معلوم نبود دانشجو است استاد است و یا گذری از گذرگاه دانش برای رسیدن به امیالش. چند روزی از شروع کلاس و درس گذشته بود. دانشجویان سال بالایی بیش از فکر درس و کلاس در مقابل تابلوها و نوشته های چسبانده شده بر در و دیوار دانشگاه مشغول بودند و دیگرانی هم بدنبال پیدا کردن یار از بین جدیدی¬ها. اما برای من یار خودش آمده بود در مقابلم و تو نشسته بودی در روبروی¬ام! به من خندیدی و من به تو خندیدم . نگاه کردی به ساعت دیواری و من نگاه کردم به ساعت دیواری و تو با عجله وسایلت را جمع کردی واز کتابخانه بیرون زدی. از پنجره ردت را گرفتم تا به ساختمان کلاس¬های دانشکده شیمی وارد شدی و من متوجه نشدم به "هاش دو او" احتیاج دارم یا به "اسید سولفوریک" و آهو بود که زیر لبم جاری بود.
آرمان گفت :
- کجایی پسر؟ رفتی تو عالم هپروت!
و من همچنان می¬گفتم :
- آهو ! آهو!
- آهو! آهو کیه ؟
و من فقط نگاهش کردم و او لبخند زد و من لبخند زدم .
دیدمت بار دیگر در صف سلف سرویس و تو مرا دیدی و من تو را دیدم و تو با چشمانت خندیدی و من با قلبم. صندلی¬های ردیف شده کنار ورودی سلف پر بود از نشریات و روزنامه ها. آیندگان و انقلاب اسلامی و مجاهد و پیکار وکار و مردم و تو یک به یک را رد کردی و مقابل رنجبران ماندی و من نیز اینها را رد کردم تا برسم به تو و تو آن نشریه را برداشتی و به صف غذا رفتی و من نیز آن را برداشتم و به صف غذا رفتم. من فقط تیتر خواندم و نشریه رفت به سمت زباله دان. غذا را سریع گرفتم و نوشابه ای سیاه برداشتم و آمدم در جایی نشستم که در تیررس نگاهت باشم و تو به صرف غذایت مشغول بودی و گرم صحبت با کنار دستی و من ماندم روی قاشق¬های غذایی که برمی¬داشتی. فکری آمد به سرم. نوشابه را کمی تکان دادم و دستم را مشت کردم در دهانه آن و قاشق را گذاشتم زیر در نوشابه و اهرم کردم روی دستم . با هر چه قدرت داشتم در نوشابه را به سمت بالا فشار دادم . صدای انفجار نوشابه سالن را گرفت. کف نوشابه به رویم پاشید. سکوت سالن را فرا گرفت و تو مرا نگاه کردی و خندیدی و من تورا نگاه کردم و خندیدم. خیس شدم و راضی شدم که صدای نوشابه ای دیگر و باز دیگر و رگباری سالن سلف را فرا گرفت تا تک تیر من در رگبار مسلسل ها گم شود و من نیز چنین شدم که زندگی چنین است!
از آن زمان دیگر من بودم و کتابخانه و تو بودی و کتابخانه و البته آرمان بود در کنارم همیشه ! فضا جدا سازی کم کم از اتوبوس سرویس دانشگاه شروع شد و به روسری رسید و کم کم داشت در دانشگاه جای باز می¬کرد .
نیمه ترم بود و کتابخانه زیاد شلوغ نبود و من همچنان منتظر تو و تو نیامدی. آرمان گفت :
- چته صادق؟ کلافه¬ای! الکی کتابهات را باز گذاشته ای ولی اینجا نیستی. چشات داره همه جا می دوه غیر از اینجا !
و من گفتم :
- آهو نیامده هنوز
- آهو کیه؟ من که هنوز نفهمیدم آهو کیه ؟
- آهو! همون که همیشه اونجا میشینه
و با انگشت اشاره نشان دادم جای همیشگی تورا . او هاج و واج خیره به من ماند .
- آهو! اون که اسمش آهو نیست اسمش شوکاست . بیراه هم حدس نزدی
- شوکا ! آهو ! برام فرقی نمی کنه!
- ناقلا نکنه گرفتارش شدی ؟
- اما انگار توهم خوب از همه چیزش خبر داری. از کجا اسمش را فهمیدی؟
آرمان مِن مِن کرد و با لبخندی کمرنگ گفت :
- آخه همشهریمونه . دورادور میشناسمش
نگاهم با دهان باز خیره ماند به آرمان و او پرسید:
- باش حرف هم زدی؟
- نه بابا روم نمیشه. راستش هر موقع هم قصد کردم برم سراغش یه موردی پیش اومد و نشد .
- میخوای من باش حرف بزنم، اگه خیلی گرفتارشی؟
- نه بابا ، چه گرفتاری؟ همینجوری گفتم. آخه خیلی خوشگله و تو چشم میزنه. بود و نبودش خیلی معلوم میشه
- خوب حتما هم خیلی ها دنبالشن
- نمی دونم . قطعا همینه
و تو نمی¬دانستی و آرمان نمی¬دانست که قلب من بیشتر از همه برای تو می¬زند و نبود تو برای من چاه ویل است. آنروز نیامدی و من دیگر کتاب و درس برایم معنی نداشت. به آن نشان که روزهای دیگر که آمدی من اشتیاق بیشتر برای درس داشتم. چقدر افسوس خوردم که چرا رشته من و تو نباید یکی باشد. شاید واحدی را می توانستیم با هم داشته باشیم. شاید مثل همه به هم می¬خوردیم و کتاب های تو ولو می¬شد روی زمین و من برایت جمع می¬کردم . شاید می¬آمدم جزوه درسیت را بگیرم.
و بازهم سلف و انتظار هفتگی من برای آمدن رنجبران تا شاید بار دیگر تو را از نزدیک ببینم و آن روز ماندگار من آمد. دیگر می¬دانستم چه زمان رنجبران به سلف غذا می¬رسد و زودتر از همیشه آنجا ماندم تا تو رسیدی. زودتر از تو خودم را رساندم مقابل رنجبران و چشم هایم را دوختم به تیترهای سیاه و سفیدی که روی صفحه رقاصی می¬کردند و نگاه من با حواسم را که به جای دیگر بود تماشا می¬کردند. تنفست را حس کردم . کنارم ایستاده بودی و من چه خوشبخت بودم . از ترس اینکه درعمق چشمهایت گم شوم جرات نمی کردم برگردم . نفسم بالا نمی¬آمد و قلبم به تپش افتاد.
- ببخشید می¬تونم یکی بردارم؟
انگار در بهشت باز شد و نسیم عطرآگین نفست از آنجا بررویم نشست . برگشتم و با خجالت پرسیدم:
- شما هم این نشریه را می¬خوانید؟
- بله . مگر شما هم می¬خوانید این را ؟!
- بله . من خیلی بهش علافه دارم و سمپاتشون هستم
- عجب پس چرا من شما را در انجمن نمی¬بینم و انگار همیشه تو کتابخانه¬اید!
ای وای بر من. داشتم لو می¬رفتم. هم خوشحال بودم که تو مرا در کتابخانه می¬بینی و هم ناراحت از اینکه نمی¬دانستم همچین انجمنی هم در دانشگاه داریم. واقعیتش من اصلا به هیچ انجمن و گروه اعتقاد نداشتم و حس می¬کردم بیشتر به دنبال منافع خودشان هستند تا بقیه:
- خوب راستش این یکی دو سال آخر را می¬خوام بیشتر نمراتم را ببرم بالا اما نمی¬دونستم اینها هم اینجا انجمن دارند.
- خوب تشریف بیاورید . راستی من شوکا هستم و شما؟
- میدونم ! منم صادقم
- میدونستید؟! از کجا؟
سعی کردم با لبخندی ملیح دلت را بدست بیاورم و گفتم :
- همه توی دانشگاه می¬دونند!
خندیدی اما کوتاه و رویت را برگرداندی . نشریه را برداشتی و در حالی که می¬رفتی گفتی :
- ما عصر هر سه شنبه حدود ساعت چهار جلسه داریم . خوشحال میشیم شما را آنجا ببینیم
روز سه شنبه وقتی آنجا رسیدم با دیدن آرمان که بهمراه چند نفر آنجا بود شوکه شدم. تو که مرا دیدی جلو آمدی و لبخند زدی :
- سلام صادق خان بیایید به دیگران معرفی¬تان کنم
آرمان جلو آمد و گفت :
- صادق تو اینجا چکار می کنی؟! فکر کردم از این برنامه¬ها خوشت نمیاد .
من چیزی برای گفتن نداشتم و فقط لبخندی زدم . به دیگران معرفی شدم و با خوشرویی از من استقبال کردند .
و پس از آن و بعد از کتابخانه جلسات پوچ و بی¬فایده انجمن شد وعدگاه دیدار تو و دلم خوش بود که هر بار تو را می¬بینم از دور برایت دست تکان می دهم و دست هایم بال¬هایی می¬شوند برای پرواز در افق رویاهایم .
آن ترم صدقه سری تو بالاترین معدل سال¬های تحصیلم را آوردم و خوشحال از این موفقیت خودم را آماده کردم که در ترم دوم دیگر باید احساسم و دلم را بریزم به پایت و اگر پروازی هم باشد با تو داشته باشم. پایان ترم و خداحافظی را فقط توانستیم در انجمن داشته باشیم و تو و آرمان از یک سمت رفتید و من از سمت دیگر تا چند روزی میان ترم را نفس تازه کنیم.
« 2 »
شروع ترم دوم و من به انتظار حضور تو مانده بودم و کتابخانه سوت و کور . جلسات انجمن شروع نشده بود و هنوز خبری از تو نبود. هفته دوم آرمان پیدایش شد. شادابی از رویش می¬بارید. اما تو هنوز نبودی! ده روز از شروع ترم گذشته بود و من بالاخره تو را دیدم. تو بودی در کتابخانه و من بودم در کتابخانه . دست تکان دادم. جوابی ندادی. خندیدم. نخندیدی . نگاه کردم . نگاه نکردی و من درگیر شدم چگونه چنین شده است که دیگر نیستی حتی اگر در مقابلم نشستی؟! روز بعد و روز بعد همین بود و آرمان هم دیگر در کتابخانه نبود و جداسازی هم به کتابخانه رسید و امید مرا به یاس تبدیل کرد . فضای کتابخانه برایم سنگین می¬شد و آنروز ضربه نهایی را وارد کردی. وقتی پس از نگاه های طولانی من، دست چپت را چند بار به هر بهانه آوردی بالا تا حلقه¬ زمخت و براقت را به نمایش بگذاری. حلقه¬ای که شعاع انعکاس نورش نیزه ای بود بر چشمان من که به قلبم هدایت می¬شد. دیگر تو کمتر به کتابخانه می¬آمدی و من نیز میلی به کتابخانه نداشتم و جدا سازی مزید بر علت شد.
بوی بهار می¬آمد و در من پاییز بود. دیگر در سلف از مقابل رنجبران مثل بقیه¬شان می¬گذشتم و نگاهی هم به آن نمی-کردم و آن نیز مثل بقیه کاغذپاره¬ها با باد ورودی از در سلف بازی می¬کرد و صدا می¬داد. انگار التماس مشتری می¬کرد. جلسه انجمن تشکیل شد و آرمان خبرش را داد . دلم نمی¬خواست بروم انجمنی که تو هم آنجایی با حلقه ای در دست. ولی دلم می¬خواست باور کنم که چنین نباشد و تو برای رفع مزاحمت دیگران که کم هم نبودند چنین کرده¬ای. و چنین شد که رضایت دادم به دلم که برای بیشتر دیدن تو بار دیگر در انجمن حاضر باشم .
آنروز که به محل انجمن رسیدم تو نبودی و درِ انجمن قفل بود و دوستانت در مقابل انجمن روی چمن ها ولو بودند. گفتند انگار دیگر اجازه فعالیت در دانشگاه نداریم و باید جمع کنیم. هر کس چیزی می¬گفت و من به دنبال تو می¬¬گشتم. دقایقی بعد یکی گفت «به به عروس و داماد خوش اومدید» و شروع کرد به دست زدن. به سمتی که او اشاره می¬کرد نگاهی انداختم. تو و آرمان دست در دست هم در حالی که در دست دیگر آرمان جعبه شیرینی بود آمدی و من فقط بهت زده تماشا کردم که چگونه قلبم ریز ریز شده و باد بهاری مرا به سمت کویر می¬برد. همه می¬خندیدند و من نگاهم بر تو مانده بود که نگاهت را از من می¬دزدیدی و شوکا وار می¬گریختی. آرمان شیرینی را جلو من گرفته بود و نگاهم می¬کرد :
- باز انگار رفتی به هپروت صادق جان . شیرینی بفرما تا بیایی اینطرف هپروت
و دیگران خندیدند و من نخندیدم . دیگران حرف زدند و من حرف نزدم و من غروب آفتاب را که به رنگ خون برگشته بود نگاه می¬کردم .
- صادق ! صادق! گوش کردی چی گفتیم؟
آرمان بود و من فقط نگاهش کردم:
- چی؟
- گفتم انگار قرار شده تمام گروه¬ها را از دانشگاهها جمع کنند. سه روز هم بیشتر مهلت ندادند!
یکی گفت :
- مگه دست خودشونه ! جلوشون در میاییم . همه با هم یکی میشیم
دیگری گفت :
- فعلا که زور دست اوناست و ما تا جایی که بتونیم مقاومت میکنیم
اولی گفت :
- از اینها مهمتر دفتر توی شَهره . خبر رسیده فردا قراره چماقدارا بریزند تو دفتر. بنابراین فردا از صبح اول وقت همه دم دفتر جمع باشند.
و من حرفی برای گفتن نداشتم. من برای این چیزها اینجا نبودم. اما انگار دیگر برایم فرقی نداشت. دنیا انگار بی تو وجود ندارد و چماق قبلش به سر من خورده بود. من هم موافقت کردم که در جمع شما باشم.
فردا همه توی کوچه بن بست چهار متری دفتر جمع بودیم. تو بهمراه دخترها و زن ها رفتی داخل دفتر که یک خانه قدیمی کوچک دو سه اتاقه بود و من هم بهمراه بقیه مردها در کوچه ماندم . یک وانت آمد و یک سری چوب و تخته کلفت آورد . یکی گفت :« هر کی بره یک چوب برداره» آرمان رفت و دو چوب یک متری آورد و یکیش را داد به من. پرسیدم :
- خوب با این باید چکار کنیم؟
- احمق جون!خوب این اسلحه ما هست.
- اینکه ما هم میشیم چماقدار
- نه ما با اونا فرق داریم. اونا می خوان حمله کنند و ما می¬خواهیم دفاع کنیم . فرق داره ، آره!
و من فرقی درک نکردم . گفتم :
- من تا حالا آزارم به یک مورچه هم نرسیده چطور اونا را بزنم
- تو ناراحت نباش. وقتی دو تا ضربه خوردی تو هم میزنی!
نمیدونم راست می¬گفت یا نه؟ آیا کار ما درست بود یا نه؟آیا ما فقط برای جنگیدن آفریده شدیم؟ اما دیدم ضربه ای که او به من زده بود من جواب نداده بودم و سرخوش وسرمست بود و هر چند لحظه می¬آمد سراغ تو که در حیاط دفتر در دید رس ما بودی. اینبار دیگر گاهی نگاهم می¬کردی و من نفهمیدم این نگاه در آن عذر خواهی بود ویا توجیه کارَت و یا التماس دفاع و من ماندم فقط برای دفاع از تو، نه آرمانهای آرمان. نیامد کسی آنروز و دانشگاه هم از فردای آن روز مثل شهر، آشوب شد و در نهایت تعطیل و تو و آرمان رفتید و من نگاه کردم به آخرین نگاهت و تو خندیدی و من نخندیدم و من نفهمیدم رازهای عمق بی انتهای چشمانت را .
***
هزار روز گذشت و گویا هزار سال گذشت. برای من فرجه¬ای بود جهت زدودن خاطرات و دلشکستن¬ها. دلم می-خواست او را ببینم. نگاه کنم مثل لحظه آن دیدار اول و بخندم مثل همان دیدار. اما بعد از ثبت نامی که با التماس و تعهد بود خبری از شوکا نبود. خبری از آرمان نبود و هیچوقت دیگر هم خبری از آنها نبود و من بودم با در و دیوار دانشگاهی که به من می¬خندیدند و به من نزدیکتر می¬شدند وکلاس هایی که روز به روز برایم تنگتر می شد. ( اردیبهشت 1400)
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای هوشنگ عسگری سلام و احترام
رسیدن به یک ایده‌ی خلاقانه و تازه یکی از مهمترین مراحلی است که نویسنده قبل از اینکه وارد مرحله‌ی نوشتن داستان شود؛ ناچار است با آن دست و پنجه نرم کند. شاید این سخن درست باشد که همه‌ی ایده‌ها به نوعی قبلا نوشته شده‌اند؛ با توجه به این مطلب کار نویسنده سخت خواهد شد؛ نویسنده برای رسیدن به یک داستان موفق و خواندنی در درجه‌ی اول می‌بایست، یا به معنای واقعی به ایده‌ای خلاقانه و تازه برسد یا این توانایی را داشته باشد که ایده‌هایی را که در نگاه اول تکراری به نظر می‌رسند با فرم و پرداختی خلاقانه برای مخاطب خواندنی کند. به بیانی دیگر نویسنده می‌بایست یا ایده‌ای فوق‌العاده را در ذهن پرورش دهد و از آن به پیرنگ و داستان برسد یا بتواند با پرداختی متفاوت ایده‌های کلیشه‌ای را تبدیل به داستانی تاثیرگذار نماید؛ در غیر این صورت مخاطب در پایان از خوانش داستان، رضایتمند نخواهد بود. البته که مخاطب یا بسیاری از مخاطبین، داستان را به منظور سرگرمی نیز خواهند خواند؛ اما مخاطب حرفه‌ای قطعا انتظارات بالاتری از نویسنده و داستانش خواهد داشت؛ همانطور که یک نویسنده‌ی حرفه‌ای داستان را تنها برای سرگرم کردن یا رسیدن به لذتِ نوشتن نخواهد نوشت. بنابراین ایده‌ی اولیه و انتخاب مضمون یکی از مهمترین مواردی است که نویسنده می‌بایست به قدر کافی برای آن وقت بگذارد تا به یک نتیجه‌ی خوب برسد. بعد از این مرحله طراحی یک پیرنگ با روابط علی و معلولی مستحکم است. شخصیت‌ و اتفاقِ داستانی‌ای که نویسنده برای اثرش طراحی می‌کند می‌بایست برای مخاطب پذیرفتنی باشد و اینکه نویسنده در حین طراحی پیرنگ لازم است از خود بپرسد داستان قرار است به کجا برسد؟ آیا صرفِ توصیفِ موقعیت شخصیت‌ها و رویداد وقایع برای داستان شدن نوشته‌، کافی خواهد بود؟ و اینکه آیا اگر نویسنده اطلاعاتی از حال و گذشته‌ی شخصیت‌ها در اختیار خواننده بگذارد کافی است و داستانی شکل گرفته است؟ البته که دادن این اطلاعات و نشان دادن وضعیت با اهمیت خواهد بود؛ اما نویسنده می‌بایست این‌ها را به جایی برساند. توصیف موقعیت اگر به تغییر نرسد کافی نخواهد بود. یعنی نویسنده می‌بایست تلاش کند شخصیت‌ها و موقعیتشان در داستان میل به تغییر داشته باشند و چیزی در نهایت عوض شود؛ داستان در صدد نشان دادن این تغییر و تحول است؛ تغییر و تحولی که تلاشی برای آن صورت گرفته باشد و خواننده آن را باور می‌کند.
راویِ «عمق بی انتهای چشمان آهو» از شکل گرفتن یک عشق حرف می‌زند. راوی دانشجویی است که وقتی برای اولین بار آهو (آنطور که راوی صدایش می‌زند) را در کتابخانه‌ی دانشگاه و مقابل خودش می‌بیند عاشقش می‌شود. در جایی می‌خوانیم: «دانشجویان سال بالایی بیش از فکر درس و کلاس در مقابل تابلوها و نوشته‌های چسبانده شده بر در و دیوار دانشگاه مشغول بودند و دیگرانی هم به دنبال پیدا کردن یار از بین جدیدی‌ها. اما برای من یار خودش آمده بود در مقابلم و تو نشسته بودی در روبه‌رویم. به من خندیدی و من به تو خندیدم.» این شروعِ عشقی است که راوی در طول داستان از آن حرف می‌زند. در ادامه راوی توصیفات دیگری از موقعیت روبه‌رو شدن با آهو در سلف سرویس دانشگاه و مکان‌های دیگر دارد. راوی عاشق است، همانطور که ذهنش مشغول این عشق است مدام درباره‌اش حرف می‌زند؛ در نهایت آهو هنگام برداشتن نشریه‌ای، ابتدا سر حرف را با راوی باز می‌کند و این منجر می‌شود به اینکه راوی وارد انجمنی شود که آهو و آرمان (دوستِ راوی) نیز در آن فعالیت و حضور دارند. ترم تمام می‌شود و بعد از تعطیلات میان ترم؛ باز هم راوی منتظر آهو است. با تأخیر او را می‌بیند؛ و هنگامی که می‌بیند آهو حلقه‌ای در دست دارد. آهو و آرمان یعنی دوست راوی، قصد ازدواج دارند یا ازدواج کرده‌اند. بین این روایت‌ها، راوی اشاراتی به شلوغی شهر و دانشگاه و آشوب‌هایی دارد... در نهایت داستان با این جملات به پایان می‌رسد: «اما بعد از ثبت نامی که با التماس و تعهد بود، خبری از شوکا (آهو) نبود. خبری از آرمان نبود و هیچ وقت دیگر خبری از آنها نبود. و من بودم با در و دیوار دانشگاهی که به من می‌خندید و به من نزدیکتر می‌شدند و کلاس‌هایی که روز به روز برایم تنگ‌تر می‌شدند.»
این مرور کلی را کردیم که به چند نکته برسیم. اول در مورد مضمون اثر؛ «عمق بی انتهای چشمان آهو» از عشقی سخن می‌گوید که به نتیجه نمی‌رسد. پسری عاشقِ دختری می‌شود و در نهایت دوستِ پسر (آرمان)، زودتر اقدام می‌کند و دختر را به دست می‌آورد. این سوژه برای مخاطب تکراری است. مخاطب با امثال چنین سوژه و مضامینی قبلا در داستان‌ها یا سریال‌های تلویزیونی مواجه شده است. بنابراین نویسنده برای دور شدن از این تکرار می‌بایست در پرداخت و فرم داستان تدبیری بیندیشند و داستان را از به دام افتادن از کلیشه‌ها نجات دهند. اگر از مضمون بگذریم و به نحوه‌ی پرداخت داستان توجه کنیم نیز نکاتی وجود دارد؛ توجه کنید که در مرور داستان؛ آیا مخاطب تلاشی از شخصیتِ داستان خواهد دید؟ آیا شخصیت اصلی یا راوی کُنش یا کنش‌هایی در مواجه با رویدادهای داستان از خود نشان می‌دهد؟ اگر هدفِ این راویِ عاشق را رسیدن به آهو فرض کنیم، راوی چه تدبیر یا عملی برای این هدف انجام داده است و آیا در نهایت تغییر و تحولی وجود دارد؟ راویِ «عمق بی انتهای چشمان آهو» بسیار منفعل است و تنها به راویت و نشان دادن وضعیت و موقعیت موجود می‌پردازد. حال آنکه مخاطب منتظر بروز کنش‌هایی از این راوی است تا در عین شکل‌گیری اتفاق‌های داستانی، تغییر و تحولی نیز ایجاد شود تا بتوان گفت که داستانی شکل گرفته است. داستان تنها نشان دادن موقعیت نیست. راوی می‌بایست برای هدفش یعنی رسیدن به آهو تلاش کند تا اتفاق‌های داستانی رخ دهد و تحول ایجاد شود. اما چنین اتفاقی نیفتاده است و راوی تنها به روایت و گزارش موقعیت بسنده کرده است. نکته‌ی دیگر اشاره به آشوبِ شهر و دانشگاه و شاید انقلابی است که در آن بحبوحه رخ می‌دهد. شاید در ذهن نویسنده این موارد مهم بوده است و بخشی از موضوع داستان؛ که اتفاقا سوژه‌ی خوب و قابل توجه‌ای هم بوده است؛ اما بسیار کمرنگ و در حاشیه قرار گرفته است و آنچه بیشتر توجه مخاطب را جلب می‌کند و پر رنگتر نمود پیدا کرده است در داستان؛ در نهایت همان عشقِ مثلثی است. در حالی که در خطوط آخر راوی درباره نیامدن آرمان و آهو به دانشگاه و به نوعی بی خبری از آنها برای همیشه حرف می‌زند که می‌توان ربطش داد به همان شلوغی‌ها و آشوبها... «خبری شوکا نبود، خبری از آرمان نبود و هیچ وقت دیگر هم خبری از آنها نبود...» اگر نویسنده قصدش پرداختن به این مسئله بوده، پس بهتر بود در طول داستان این انقلاب و آشوب را پررنگتر نشان دهد تا در انتها ناپدید شدن آرمان و آهو برای خواننده تأثیرگذار و مهم باشد. و اگر قصد نویسنده حرف زدن از همان عشق و عاشق شدن راوی بوده است؛ لازم است راوی از این انفعال دربیاید و در پی تغییر و تحول تلاش نماید تا داستانی شکل بگیرد و برای مخاطب تأثیرگذار باشد.
نکته‌ی دیگر در مورد پرهیز از زیاده‌گویی در داستان است. «عمق بی انتهای چشمان آهو» اگر هَرَس شود و در حجم کمتری ارائه شود، شکل بهتری پیدا خواهد کرد. با مرور دوباره‌ی داستان نویسنده در می‌یابند که این امکان در داستان وجود خواهد داشت.
جناب آقای هوشنگ عسگری، شما توانایی خلقِ موقعیت و روایتِ آنچه را در ذهنتان است دارید؛ کافی است در پرداخت هم قدری بیشتر توجه نمایید تا به نتیجه‌ی دلخواه برسید. همانطور که در طول نقد اشاره کردم؛ بهتر است که برای شخصیت هدفی در نظر بگیرید؛ این هدف داشتن، منجر به ایجاد تغییر و تحول و داستانی شدن متن خواهد شد. همینطور در پرداختِ دیگر عناصر داستانی... در مورد رسیدن به ایده‌های خلاقانه؛ مطالعه‌ی فراوان رمان و داستان کوتاه‌های موفق قطعا کمک کننده خواهد بود و با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایج دلخواه و بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
ندا رسولی » شنبه 19 تیر 1400
منتقد داستان
خواهش می کنم، موفق باشید.
هوشنگ عسگری » شنبه 19 تیر 1400
با سپاس از نقد و نظر شما . پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت