آیا نظریه نسبیت انیشتین را قبول دارید؟



عنوان داستان : اشک‌های دودی

اشک‌های دودی
رفت و چپید گوشه‌ی دیواری در نزدیکیِ مسجد تا صدای روضه‌اش را بشنود و بفهمد کی تمام می‌شود، نشست روی نیم پله‌ای و هی سیگار دود کرد و هی سیگار دود کرد، و زیر لب گفت
_بابو نمیخوا تِمومش کنه، معنی چقَه میخوا بخونه، مردم سینه‌هاشون اِشکست اَ بس سینه زِدن
تا روضه تمام شد به سیگارِ نیمه تمامش نگاهی کرد، با تردید آن را به زمین انداخت و بعد جوری که به نظر خودش خیلی تند بود رفت به طرف آشپزخانه و یک کاسه آبگوشت گرفت اما ناگهان یک خاطره دستش را لرزاند، آنقدر که از ترس کاسه از دستش افتاد و آبگوشت‌ها ریختند روی زمین، ترسید، کمی خودش را قوز کرد و پشتش را کرد و خواست از آنجا برود ولی آن آقا که سینی به دستش بود گفت
_کجو می‌ری آقا، مگه آبگوشتات نِرِختن، بیا یه کاسه دیگه بِشِت بدم
تا این جمله را شنید برگشت نگاهی به آن آقا انداخت نشست که کاسه‌ی افتاده را بردارد، دوباره آن آقا گفت
_نِمی‌خا قربونت بِشَم، خودمون بعدش تِمیزش می‌کنیم.
نگاهش که کرد داشت لبخند می‌زد
_بیا یه دیگه‌ای وَردار
سینی را جلو آورد، مرد یک کاسه برداشت و مبهوت به طرف نیم‌پله رفت، نشست و ناگهان شد یک پسر شش ساله، پسر شش ساله‌ای که در مسجد نشسته بود، یک کاسه آبگوشت جلویش بود، هنوز نان نریخته بود تویش، نیم خیز شده بود و می‌خواست با پسربچه‌ای که دقیقا در مقابلش نشسته بود حرف بزند اما ناگهان تعادلش را از دست داد و با کف دست افتاد روی کاسه. کاسه کج شد و آبگوشت‌ها ریختند روی سفره، یک زن که مثلا مادرش بود چنان کوبید پشت گردنش که صورتش تا نزدیک سفره خم شد
_ای دست و پا چلفتی، خاک اَ تو سِرِت، نمی‌تونی مِث آدم بشینی
و دوباره یکی زد زیر چانه‌اش و اینبار سرش پرت شد بالا. همینطور هی پشت سر هم اراجیف بارش می‌کرد
یک نفر یک کاسه داد به دست زن
_بچه رو مَزن، بیا اینم آبگوشت
زن کاسه را گرفت و گذاشت روی سفره و زیر گوش پسر گفت
_کوفت بخوری! اِمشو که گشنه خفتیدی دگه یاد می‌گیری مث آدم بشینی سِر سرفه.
نگذاشت که آبگوشت بخورد، آن شب را پسر گرسنه خوابید ولی دیگر دلش با مسجد و آبگوشت امام حسینی صاف نشد، دیگر دلش نمی‌خواست توی مسجد شام بخورد، هر وقت هم می‌خورد به زور گرسنگی می‌خورد تا همین لحظه که یکهو حالش عوض شد، یک طوری شد انگار دلش می‌خواست برگردد به چند دقیقه پیش و دوباره کاسه را بندازد و آبگوشت‌ها را بریزد و آن آقا دوباره بهش بگوید طوری نیست بیا یک کاسه‌ی دیگر بردار و دوباره کاسه را بندازد روی زمین و دوباره آن آقا با لبخند بگوید طوری نمیشه بیا یک کاسه‌ی دیگر بردار و ده باره و صدباره‌ به اندازه‌ی تمام این سال‌ها. نگاهی به کاسه انداخت، نان تریت کرد توی کاسه و جوری خورد انگار که پانزده شانزده سال است آبگوشت امام حسینی نخورده است.
آن کاسه و قاشق را با خودش برد اما دلش نیامد قاطی بقیه‌ی کاسه‌ها آن را هم بفروشد، آن‌ها را گذاشت روی تکه سنگی که مثلا طاقچه‌ی آن مثلا خانه بود، خانه‌ی نیمه تمامی که هنوز تا خانه شدن راه زیادی داشت. و چند وقتی بود شده بود خانه‌ی او
از آن به بعد هرشب به آن مسجد می‌رفت، کارش شده بود اینکه روزها برود دنبال رفع خماری و شب‌هایش برود مسجد و خدا خدا کند که امشب هم آبگوشت بدهند. خوشحال بود که مسجدی پیدا کرده که کل محرم و صفر را شام می‌دهند. هر شب می نشست روی نیم پله آرنجش را می‌گذاشت روی زانوهایش و دست‌هایش را دراز می‌کرد چند ثانیه ای یک بار سیگار لای انگشتانش را می گرفت جلوی دهانش چشمهایش را می‌بست و چنان بالا می‌کشید که انگار دارد آب پرتقال می مکد و بعد یک عالمه دود از توی دهانش می ریخت بیرون و آهی هم لا به لای آن دود ها به هوا می‌رفت و اشکی به زمین می‌ریخت، اشکی که هنوز از چشمه بیرون نیامده دودی می‌شد. دهه اول محرم تمام شد. یک شب یک پسر کمی دورتر کنارش ایستاده بود، وقتی که مرد آبگوشت را خورد بلند شد که برود آن پسر جلو آمد و گفت
_ببخشین آقا میشه کاسه‌ رو بدین به من، ببخشین
کاسه و قاشق را گرفت و رفت، دیگر از آن شب همیشه آن پسر بپا ایستاده بود و کاسه بشقاب‌ها را از دستش می‌گرفت.
حالا تنها کاسه‌ای که داشت همان یکی بود که روی مثلا طاقچه نگهش داشته بود، اما در بدترین حالت هم سراغ آن نمی‌رفت.
حالا دهه دوم محرم هم تمام شده بود. یک شب حالش خیلی بد بود. آن شب سعی کرده بود به روضه گوش نکند و گریه نکند و قصه‌های امام حسین را نشنود، وقتی همه جا خلوت شد رفت سراغ سرویس‌ها و به هر زحمتی بود شیرهایش را کند و برد و فردایش رفت سراغ شهرام پشه مواد گرفت و دوان دوان آمد یک گوشه از آن مثلا خانه و بساطش را پهن کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که شروع کرد به گریه کردن و قول دادن، هنوز دور سرش دود می‌چرخید که اشک‌هایش روان شدند و افتاد به غلط کردن و اینکه به خدا مجبور شدم، به ابالفضل داشتم می‌مردم، این اواخر همیشه همینطور بود مگر اینکه خرجش را از توی اشغالهای دم در مردم جمع می‌کرد و یا از این و آن گدایی می‌کرد، چند روزی گذشت که شیرهای جدیدی در سرویس‌ها نصب کردند اما اینبار آنها را با هزار چفت و بست محکم کردند.
بیشتر وقت‌ها حالش خراب بود بدنش درد می‌کرد و مشغول چرت زدن بود مگر زمان‌هایی که ناگهان صدای روضه بلند می‌شد، چرت از سرش می‌پرید و مثل بچه‌ها گریه می‌کرد. گاهی برای امام حسین گاهی برای خودش.
دهه سوم محرم هم تمام شد. یک ماه بود که هر چه می‌خورد همه پسوند امام حسینی داشتند و جایی را پیدا کرده بود که کسی او را با توهین بلند نمی‌کرد، یک طوری شده بود، موقع روضه سیگار کشیدن را کنار می‌گذاشت چشم‌هایش را می بست زانوهایش را بغل می‌کرد و اشک می‌ریخت درست مثل خیلی قدیم‌تر‌ها، حتی قدیم‌تر از کودکی‌هایش، آنقدر قدیم که حتی خودش هم هیچوقت به یاد نخواهد آورد، آن زمانی که زانوهایش را می‌گرفت در بغل و انگشتش را می‌مکید و جز تاریکی مطلق چیزی نمی‌دید صدایی می‌شنید که هیچوقت صاحبش را ندید، آن صدا برایش از همین قصه‌ها می‌گفت، یکبار گفت
_ننو دیگه کم کم وختش رسیده ازین ظُلُمات بیای بیرون، یکم درد داره، اصلش دنیا پر‍ِ درده ننو، اَ ما بهتِرونشم درد کشیدن، امام حسینم درد کشیده! غلامحسین ننو… علی اصغرشم درد کشیده…
اما با به دنیا آمدنش مادرش رفت، رفت زیر خاک‌ها و کسی که جایش را گرفته بود یک بار نکرد او را درست در آغوش بگیرد و ببوسد، همیشه با خودش فکر می‌کرد که من عجب پسر بدی هستم که حتی مادرم هم مرا دوست ندارد، پدرش که بیشتر وقت ها نبود توی جاده بود، یک روز که نامادری‌اش او را در زیرزمینِ تاریکشان که خودش یک شهر موش‌ها بود حبس کرده بود با هزار ترفند از پنجره بیرون پرید و پاورچین پاورچین آمد که کفش‌هایش را بپوشد صدایی از داخل اتاق شنید
_اگه پسِر خودتم بود همچینش می کِردی؟!
_اگه پسِر من بود که همچی نِبود؟ آدم بود! خاک اَ تو سِر من که باید توله یه مرتیکه‌ای که هِش‌ وَخت نیس بزرگ کنم، مرتیکه هنو جا کتِکاش درد می‌کنه
_این بچه چه گنایی کِرده!؟ به خدا گنا داره مادِر
_این پسرو سقش سیاهه و الا تا به دنیا میومد مادِرِش نمی‌مرد
این‌ها را که شنید دوباره برگشت به زیرزمینی که از آن متنفر بود گوشه‌ای نشست و چنان گریه کرد که تا قبل از آن برای هیچ کتک خوردنی گریه نکرده بود، وقتی نامادری‌اش در را باز کرد او بدون اینکه نگاهش کند از کنارش رد شد و رفت، زن اراجیف بارش می‌کرد اما او نمی‌شنید. رفت توی اتاق، یک گوشه نشست اما همینکه زن سرگرم کاری شد از توی صندوقی پول برداشت و آرام و بی سر و صدا از آن خانه رفت که رفت، آنقدر از آنجا دور شد که دیگر نتواند برگردد، تمام آن سال‌ها را مشغول حمالی و کتک کاری که چه عرض کنم کتک خواری بود، اما به ذهنش هم خطور نکرد که برگردد. خیلی نگذشت که اولین سیگار را به دست گرفت، لب‌هایش پر از خون بود، دست‌هایش پر از خراش، سیگار را گرفت روی لبش، اولین نفس را که کشید گلویش سوخت، آنقدر سرفه زد که افتاد روی زمین جلوی چشم‌هایش سیاه شد، زندگیش هم سیاه شد، آنقدر سیاه که فکرش را هم نمی‌کرد روزی محبتی در دلش احساس کند اما آنروزها یک جورِعجیبی شده بود هی با امام حسین حرف می‌زد انگار رفیق صمیمی‌اش بود تنها رفیقی که در تمام آن سال‌ها داشته، به او می‌گفت
_دِمت گرم امام حسین! عجب اِوگوشتایی داری! چِقه مزه می‌دن! معنی چِکارشون میکنن، چی توشون می‌ریزن، نکنه خودت این کاریشون می‌کنی، ها؟!
لبخندی می زد و می‌گفت
_امام حسین یه ذره‌او پولیَم بده من! تو که اَ خودت پادشاهی! حالو یه کاسه اَ کاسات کم بشه شِطو می‌شه؟! تو که هم چی نِبودی! این پسرو که میایِ تو دست و پای من، بفرستش بره، تا من یه دست کاسه‌ای بفروشم، حالم خِرابه به ابالفرض… ها خوبه برم اَ خونا مردما قابلمه بُلَن کنم، بفروشم، ها به ابالفرض خوبه؟!، نه خودت کلاتو قاضی کن، خو حالم خِرابه امام، به ولله خِرابه. نه اینکه فکر کنی اگه تو صحرا کربِلا بودم گوشواره اَ گوشا دختِرِت می‌کشیدم نه به ولله، نه… حتی اگه اَ زور خماری میخواستم سِقَط بشم دستم به دختِرِت نمی‌خورد، حتی اگه تو خاکا میفتادم. خودت منو اِشناختی، اَ خاطر تو چند روزِ اَ خونا مردما دِگه هیچی ور نِدوشتم، خو یه کاسه‌ای دِگه می‌خوام!!! امشو دیدی چِقه اَشِت گریه کِردم!؟ دیدی دِگه. به ابالفرضِت یه پولی به من برسون ایقه منت هر بی سِر و پایی رو نِکِشم! تو رو به ابالفرض گفتم!!!
و وسط حرف‌هایش هی بینی‌اش را بالا می‌کشید، هی خودش را می‌خاراند، هی چشم‌هایش را خمار می‌کرد. هر کس از کنارش رد می‌شد او را نگاه می‌کرد و با سرعت ازو دور می‌شد آنقدر سرو وضعش درب و داغون بود که بچه‌ها هم با آنکه خنده‌یشان می‌گرفت اما می‌ترسیدند به او بخندند، خنده‌یشان را قورت می‌دادند و می‌رفتند.
آبگوشت که تمام شد همه جا خلوت شده بود همه رفته بودند فقط کمی دورتر از او یک نفر مواظب کاسه بود. بلند که شد پسر آمد کاسه را از دستش گرفت و رفت، او هم راه افتاد تا برود به مثلا خانه‌اش این بار با خودش گفت
_دِگه نمی‌تونم می‌واس یه چیزوایی پیدا کنم تا اَ درد سِقَط نِشُدم
بازو‌هایش را می‌مالید و راه می‌رفت، دمپایی‌های پاره‌اش روی زمین چنان خش خشی به هوا کرده بودند که فکر می‌کردی دارد کوچه را جارو می‌کند چند قدمی دور نشده بود که در کنار تل شنی ناگهان چیزی به چشمش آمد، شنریزه‌ها را که کمی بیشتر کنار زد یک جعبه دید، جعبه‌ی جواهرات، از آن کوچک‌ها که چسب خورده بود. با دست‌های لرزان چسب آن را باز کرد یک جفت گوشواره‌ی طلا در جعبه بود از آن گوشواره‌های دخترانه، در آن تاریکی هم برق می‌زدند چشم‌های او هم با آن‌ها برق زد
_دِمت گرم، ینی دِمت گرم، می دونستم به ابالفرضِت غیرت داری، اسم ابالفرضو بیارم دِگه رد خور نِداره! خیلی مردی!
و با خوشحالی به راه افتاد. دلش می‌خواست همان شب برود سراغ شهرام، همان شهرام پشه که حالا تنها کسی بود که می‌توانست از او مواد بخرد اصلا به خاطر همان شهرام پشه از آن کوچه‌های خاکی و خراب آمده بود شهر. توی آن محله به همه ناکَس‌ها بدهکار بود، به خاطر همین فرار کرده بود و آمده بود جایی که دیگر هیچکس او را نمی‌شناخت. اما نمی‌توانست دفعه‌ی پیش شهرام به او گفته بود
_دیگه نصفه شبا نیا… فهمیدی! گفتم نیا، و الا می‌زنم مث سوسک لهت می‌کنم
یکبار هم همین کار را کرد
به آن خانه‌ی نصفه نیمه که رسید گوشه‌اش نشست آنقدر خودش را خاراند تا بالاخره خوابش برد. آفتاب در آمده بود که از جایش پرید، و وقتی گوشواره‌ها را دید دوباره از اول ذوق زده شد
از جایش بلند شد. قدم‌هایش را نمی‌توانست خیلی بلند بردارد اما آنها را سریع جا به جا می کرد، تلوتلو می‌خورد حتی یکی دوبار نزدیک بود بیفتد. باید خودش را هرچه زودتر به شهرام پشه می‌رساند، گوشواره‌ها را به او می‌داد و با خودش می‌گفت
_شهرام کف می‌کنه… گوشواره‌ها رو که ببینه، دگه با من خوب میشه، دگه تا چند وخت شبا هم برم منو می‌ذاره رو چشماش، دگه تا چند وخت خماری بی خماری
در همین فکرها غوطه ور بود و بی آنکه حواسش باشد رسید کنار مسجد یک پیرزن داشت با ناله و ناراحتی چیزی می‌گفت، درمیان کلماتش اسم گوشواره که آمد مرد تمام حواسش را داد به حرف‌های پیرزن
_گوشوارهای کوچک وَر دخترم بیدن، وقتی خدا اَشِم گرفتِتش، قِرار گُذُشتم همیشه نِگِرِشون دارم، تو صندوقچه بیدن، یادگاری تنها دختِرم، دیروز صب که اَ خواب وَرخِستم، به دلم افتید بِدِمشون برا گنبد امام حسین. گنبد امام حسین تو شهر ما ساخته بشه من به اندازه یه گوشواره سهم ندوشته باشم
پیرزن به اسم امام حسین که رسید گریه‌اش گرفت و مرد گوش‌هایش را تیزتر و چشم‌هایش را گردتر کرد
_گفتم یا حسین، این عوِضِ گوشواره‌ها دختِرت، گوشواره‌هایی که اَ گوشا خوشگل دخترت کندن نامردا. اما وقتی رسیدم به اونجایی که گنبد رو می‌سازن تو کیفم گشتم، گوشواره‌ها نِبودن. تِموم راه رو از کنار سینما شهر تِماشا و پارک شورا تا خود این کوچه و مسجد گشتم اما نِبودن که نِبودن
گوشواره در دست‌هایش داغ شد، زن جوانی که هم‌صحبت پیرزن بود نگاهش را طوری به مرد دوخت که مرد شروع کرد به لرزیدن، زن با همان نگاه خیره زیر گوش پیرزن چیزی گفت مرد ترسیده بود، چشمانش را از زن گرفت و خواست آرام آرام دور شود که صدای پیرزن را شنید
_نه دردات تو سرم، این گوشواره‌ها رقیه رو امام حسین به دست نا اهل نمی‌ده که، به دست کِسی می‌رسونه که بِشِش اطمینون داره، گِمونم این گوشواره‌ها اَ همون اوِلِ کار مال رقیه بودن…
او داشت دور می‌شد و حرف‌های پیرزن هی بلندتر و بلندتر در گوشش می‌پیچیدند و خیال آرام شدن هم نداشتند، اما مرد خودش را زد به کری انگار چیزی نشنیده، بدنش داشت درد می‌کرد طاقتش داشت تمام می‌شد، هر چه به شهرام پشه نزدیکتر می‌شد بی‌تاب‌تر می‌شد. رسید به کوچه‌ی شهرام، بن‌بست‌ترین و تنگ‌ترین کوچه‌ی دنیا که خانه‌ای جز خانه شهرام نداشت، شروع کرد به در زدن، در باز شد شهرام با آن قد و قامت ریزش پشت در بود
_ها؟! چیه؟! گفتم تا پول نِیاری از مِواد خِبری نی… ها؟! پول پیدا کِردی؟
مرد نفس نفس می‌زد، دستش را بالا آورد، دستش را باز کرد
_بَه… چِطو گوشوارا خوشگلی!!! اینا رو از کوجو ورداشتی
مرد دستانش را نگاه کرد فکر می‌کرد باید قرمز شده باشند باید سوخته باشند
_حالو چرا هم چی قرمز شدی؟! غصه نِخور این که چیزی نیست، بعضیا دختِراشون میارن! حالو بگو مال کی هست
نیروی خودش را جمع کرد، از ته حلقش صدایی بیرون آمد
_رقیه
_ها؟!
ناگهان چنگ زد و گوشواره‌ها را از دست شهرام برداشت و پا گذاشت به فرار طوری که به نظر خودش و شهرام داشت تند می‌دوید، می‌دوید و خودش نمی‌دانست که دارد درست می‌رود، به پارک شورا که رسید رفت به طرف سینما، رو به یک نفر کرد و گفت
_گنبد امام حسین… گنبد...
مرد ته کوچه را نشانش داد. زمان برایش به کندی می‌گذشت و تنها چیزی که می‌شنید صدای نفس‌های خودش بود تا ته کوچه رفت. وارد ساختمان شد
_سِلام آقا، بفرما کاری داشتید
دست‌هایش را باز کرد و گوشواره‌ها را گذاشت روی میز
آن آقا نگاهی به گوشواره‌ها انداخت و نگاهی به مرد، به دندان‌هایش که یکی در میان سیاه و زرد بودند و چندتایی یکیشان کنده شده بود و یا شکسته بود، به دست‌هایش که هر گوشه و پستویش جای سوختگی بود و لب‌هایی که از سیاهی به ذغال می‌مانست، سر و وضعش هم که نگو لباسهای پاره‌ای که حتی به اندازه یک وصله هم محبت ندیده بودند.
_خب… قِبول باشه آقا!... صبر کن من یه رسید بیارم
تا پشتش را کرد که رسید را از توی کمد بردارد مرد رفته بود، خودش را رسانده بود به یک خرابه، چپیده بود گوشه‌ی یک دیوار مثل یک جنین خودش را بغل کرده بود. درد می‌کشید و ناله می‌کرد همانطور که زانوهایش را بغل کرده بود افتاد روی خاک‌ها، درد می‌کشید و ناله می‌کرد، بی آنکه کسی بیاید و بگوید، آفرین، دست مریزاد. بی آنکه کسی او را تحسین کند و به او لبخند بزند، بی آنکه کسی شانه‌هایش را بمالد و به او افتخار کند.
او خودش را مثل یک جنین جمع کرده بود و جلوی چشم‌هایش سیاه شده بود حتی تاریکتر از وقتی که در شکم مادرش بود، دنیا برایش تنگ شده بود حتی هوا هم به او فشار می‌آورد ناگهان صدایی آشنا شنید بی آنکه کسی را ببیند
_ننو دیگه کم کم وختش رسیده ازین ظُلُمات بیای بیرون، یکم درد داره، اصلش دنیا پر‍ِ درده ننو، اَ ما بهتِرونشم درد کشیدن، امام حسینم درد کشیده! غلامحسین ننو!
چشمهایش را که باز کرد همه چیز عوض شده بود، انگار پا به دنیای جدیدی گذاشته بود، چند سالی از آن روز می‌گذرد، هنوز دندان‌هایش زرد است و پوست دست‌هایش پر از جای سوختگی اما آبی آمده زیر پوستش و رنگ و رویی باز کرده! حالا برای خودش کسی شده یک گاری دست و پا کرده و پلاستیک کهنه می‌خرد و می‌فروشد ، اما محرم که می‌رسد می‌رود به همان مسجد و می‌شود غلام دربستِ حسین
_غلامحسین تندی بیا این کاسه‌ها رو بچین وَر تو سینی، تندی باش غلامحسین…


محدثه اکبرپور
فروردین ۱۴۰۰
نقد این داستان از : سعید تشکری
در این مدتی که در حال خواندن داستان‌های کوتاه پایگاه نقد داستان هستم، این داستان بنا به دلایل اقلیمی، محتوایی و دینیِ مستتر شده در داستان یکی از داستان های بسیار خوبیست که خوانده‌ام و در میان داستان‌های اقلیمی که داستان‌نویسان ما مدت طولانیست در آن غایبند و نوشتن از مسائل ساده انسانی برایشان شرم‌آور است، این داستان بسیار خوش‌نقش و نگار و خوش‌ساخت است و دارای همه چیزهای خوبیست که یک داستانِ خوب می‌تواند درون خود داشته باشد. جز یک مورد. «اضافه‌گویی» و افتادن به سطح داستان. که اولی علت دومی است.
نویسنده با اضافه‌گویی، داستان را در سطح گسترش می‌دهد و در بزنگاه‌هایِ بسیار خوبِ داستانی، فرصت رفتن به عمق را از دست می‌دهد. مثلا استفاده از نشانه‌ها در بابِ روضه، عاشورا، فرد معتاد و سندرمِ بی‌قراریِ فرد معتاد که منجر به شکستن پی در پی عهدش می‌شود و کار به جایی می‌رسد که از همه سو استفاده می‌کند. مثل ماجرای آبگوشت مجانی که مدام از احسان به سمت عادت می‌رود و فرد معتاد عادتی می‌شود و شروع به کاسه دزدی می‌کند. در حقیقت قهرمان داستان به آبگوشت مجانی روضه عادت می‌کند. درست مثل اعتیادش. اینها همه بِزنگاه‌های بسیار خوبیست که در داستان نشسته است اما حجم زیاد کلمات در گفتنِ اینها، باعث شده داستان بیش از اندازه ظرفش روی رقیق کردن احساسات تاثیر بگذارد و داستان از یک فرم ناب ادبی جسارتاً به یک وراجیِ ادبی تبدیل شده است.
مسئله دیگر استفاده از لهجه در داستان است. آیا یک داستان به‌واسطه‌ی استفاده از لهجه‌ای خاص، داستان اقلیمی نام می‌گیرد؟ یا به‌واسطه توصیفاتِ منطقه و جغرافیایِ آن اقلیم؟
لهجه بخشی از هر اقلیم است و غیرقابل انکار، اما چون زبان رایج نیست استفاده از آن در داستان می‌تواند فهم مخاطب را به خطر بی‌اندازد و فرم داستان سکته کند. شاید بگویید مخاطبِ من مردمِ همین اقلیم هستند. اما آیا می‌توانید با این انتخابِ مخاطب به هدفِ یک داستانِ اقلیمی برسید؟ می‌دانید ضرورت نوشتن داستان اقلیمی چیست؟ اینکه شما اقلیم زیستی خود را به دیگرانی که با آن زیست بوم ناآشنا هستند معرفی کنید. به زبان دیگر یکجور جذب توریست است. یک تور مجازی است به اضافه حادثه. بنابراین نوشتن با زبان رایج به نفع داستانتان خواهد بود.
نکته خوبِ دیگر در داستانِ «اشک‌های دودی»، استفاده از فرم و نه محتوای ناتورالیستیِ داستان‌های صادق چوبک است. برای اثبات این ادعا به مقایسه داستانِ شما با نوشته‌های صادق چوبک می‌پردازم.
1-چوبك در داسـتان‌هـايی ماننـد «عـدل»، «آخرشب»، «يحيي»، «قفس»، «دزد قالپاق»، «بچه گربه‌اي كه چشمانش بازنشده بود»، «چشم شيشه‌ای»، «يک چيز خاكستری»، و «همراه» به تقليد از داستان‌های كوتاه «جيمز جويس» و «ارنست همينگوی»، خواننـدگان را در برابـر برشی از زندگی قهرمان قرار می‌دهد (درست مثل داستان شما. برشی از زندگی یک معتاد)



2-انتقادی كه از لحاظ اصل علّی بر داستان‌های چوبک وارد است، اغراق آميزبودن موقعيت و خصوصيات شخصيت‌ها است. یعنی به سختی می‌توان مابه‌ازایی برای شخصيت‌هـای چوبـک پيدا كرد. او در نشان دادن زشتی، تنهايی، نادانی، ترس‌خوردگی و فقرزدگی شخصـيت‌هايش اغراق می‌كند تا حسی را كه می‌خواهد، به خواننـده منتقـل كنـد. آدم‌های مفلوک و تحقيرشده، آدم‌های اسيری كه مـی‌سـوزند و مـی‌سـازند و راه بـه جایی نمی‌برند. (درست مثل داستانِ شما که در بدبختی و فلاکت و فرجام تکان‌دهنده‌ی قهرمان اغراق کرده‌اید. و برای مسجد چنان فضیلت و کارکردی قائل شده‌اید که مثالش در هیچ جا دیدنی نیست! در باب واقعی نبودنِ این قسمت، به‌وقتش مفصل صحبت خواهم کرد)

3-چوبک در بيشتر داسـتان‌هـا، در ميانـه داسـتان، گريـزی بـه گذشـته شخصيت می‌زند و تاريخ زندگی‌اش را بسیار مختصـر مـرور مـی‌كنـد و به همین واسطه از افكـار و انديشه‌های شخصيت‌ها به ما اطلاعاتی می‌دهد و پس از آن اعمالشـان را تـا پايـان داسـتان پيگيری می‌كند. (درست مثل داستانِ شما که دوبار به زیبایی موفق شده‌اید گذشته قهرمان را برای ما مرور کنید. بی‌آنکه دچارِ خطای فلش‌بک‌نویسی شوید که اساساً در ادبیاتِ داستانی یک غلطِ پرتکرار شده است و از فرط تکرار بسیاری از نویسندگان گمان می‌کنند درست است)


4-در داستانهای چوبک محيط يا زمينه با درون شخصيت‌ها همـاهنگي كامـل دارد. ايـن انطباق انسان و پيرامونش درنظر اول بسيار طبيعي و اتفاقي می‌نمايد و حتی خواننـده عـادی متوجه اين هماهنگي نمی‌شود. يكي از زيباترينِ اين نوع از توصـيف‌هـا را در داسـتان «چـرا دريا توفانی شده بود؟» می‌يابيم؛ آنجا كه امواج خروشان دريا ديوانه‌وار و هولناک بر ساحل فرود می‌آيند: «توفان دل و رودة دريا را زير و رو كرده بود. موج هاي گندة پُركف مانند كوه از دريا بر مي خاست و به ديوار بلند ساحل مي خورد و توي خيابان ولو مـي شـد.»، «باران يك ريز و بي امان از آسمان مي بارد: باران مانند تسمه تو گرده اش پايين مي آمد و رشته هاي كلفت و پيوستة باران مانند سيم هاي پولادين اريب از آسمان به زمـين كشـيده ميشد.» همة اين مناظر طبيعي از درون پرغوغا و اضطراب و التهاب «كهزاد»، شخصـيت اصـلي داستان حكايت دارد. (درست مثل خانه نیمه کاره که درون ویران شده و نیمه کاره قهرمان را منعکس می کند و در نهایت ساخته می شود. چه در درونِ قهرمان چه در محیطِ قهرمان. نویسنده به شکل هوشمندانه ای خانه ویرانه را ترسیم نمی کند، بلکه خانه را نیمه کاره نشان می دهد! یعنی هنوز می توان آن را ساخت و تکمیل کرد و به آبادی رسید. یعنی می شود قهرمان داستان هم به تکامل برسد و به آبادی)

5- چوبك بيش از هرچيز مهارت خود را در گفتوگوهاي دروني نشان ميدهـد. حـديث نفس «عذرا» شخصيت اصلي داستان «نفتي» به هنگام زيارت ضـريح امـامزاده گـره گشـاي داستان است و به آرامي آن را پيش ميبرد. (درست مثل گفت¬وگوی درونی قهرمانِ داستانِ شما در روضه)

6- چلكووسكي معتقد است «چوبك براي رسيدن به پـايين تـرين سـطوح اجتماعي، از فونولوژي و دستور زبان عامة مردم بهره ميگيرد تا خواننده را با جهان روايـي كشاكش انساني چهره به چهره نمايد». چوبك از آنجا كه خود اهلِ جنوب است، لهجه و لحن بسياري از شخصيت هايش را نيز بوشهري ـ شيرازي انتخاب مي كند. بديهي است كه او اين كار را براي نزديك شدن خواننده به آدم هاي داستاني و تأثيرگذاري بيشترانجام ميدهد؛ اما گاه به سبب اغراق در استفاده از اصـطلاحات و عبـارات جنـوبي درك و دريافـت برخـي از جملات و قسمت ها به دشواري صورت مي گيرد. (درست مثلِ لهجه ای که در تمامِ گفت و گوهای داستانیِ شما به چشم می خورد)

این موارد شباهت های ساختاری میان داستانِ «اشک های دودی» و داستان های «صادق چوبک» است. و آنچه خوشحالی ام را تکمیل کرد عدم پیرویِ نویسنده از محتوای آثار صادق چوبک است. در حقیقت اَداهای زشت انگار چوبک در داستانِ شما به زیبایی تبدیل شده است ولی فُرم، فرمِ چوبک نویسی است (پیشنهاد می دهم در این باب داستانِ انتری که لوطی اش مرد را بخوانید) یعنی تکیه بر داستان نویسی ایرانی و بوم ایرانی و محتوای ایرانی که بسیار خوب است.

در میان همه این نقاط قوت و مثبت یک چیز را فراموش نکنیم! ادبیات مُدرن برپایه نظریه «نسبیت» انیشتین بنا شده است. (این همان قسمتی است که پیش‌تر وعده دادم درباره مسجد و قطعیتِ فضیلت و کارکردش خواهم گفت) اما در داستانِ «اشک‌های دودی» همه چیز یقینی و قطعی شده است. یعنی «مسجد» در این داستان مثل همه داستان‌های دیگرمان یک خوبِ مطلق و سرشار از احسان است. (این همان قطعیتِ زیباانگار شماست که در مقابلِ قطعیتِ زشت انگار چوبک قرار گرفته است) و هیچ‌وقت در این قضیه شک نمی‌کنیم. بنابراین تَشَر هم نمی‌زنیم. اما مخاطب نگاه می‌کند و می‌پرسد «آیا در زندگی بیرونی هم همین‌طور است؟» یک زمان درِ مسجدها از اذان صبح تا آخر شب به روی همه مردم باز بود و هرکس خسته می‌شد می‌توانست به مسجد برود و آنجا بخوابد. اما الان اینگونه نیست. مسجد براساس درآمدزایی باز است و جز ساعت اذان باقی ساعت‌ها تعطیل می‌شود! و تنها در صوتی که تعزیتی باشد و پای پول در میان باشد مسجد در ساعتی خارج از وقتِ نماز می تواند در به روی مردم بازکند و مردم تنها به بهانه شرکت در تعزیه می توانند بروند و در مسجد بنشینند! این اُفول مسجد است و به نظر می رسد در داستان هویدا نیست. در حالی که نویسنده می توانست این اُفول را به رخ بکشد و یادمان بیاورد روزگاری مسجد همیشه باز و پایگاهِ اپزیسیونِ داخلی بوده است نه مکانی مبلِ و شیک با سیستم گرمایش از کف و اسپیلت! در حقیقت «مسجد» در داستانِ شما بر مبنای جهان معنوی استوار شده است نه جهان رایج. پس می بینید داستان با اینکه داستانی خوب است و بزاعت های بسیار خوبی دارد اما در یک جا دچار روده درازی شده است و به مصابحه روده درازی مسائل یقین گرایی در داستان زیاد شده است. ما سه بحث در عرفان داریم به نام علم الیقین. عین الیقین. حق الیقین. این داستان داستان حق الیقین است یعنی یقین کامل در حالی که علمش وجود ندارد عینیت آن هم وجود ندارد و وقتی این دو وجود نداشته باشد حق الیقین هم وجود ندارد و باطل است. در نهایت به نظر می رسد این داستان در مبنای خود می تواند خیلی خوب باشد اما به واسطه چند نقص یک داستان متوسط در آمده است و می تواند در بازنویسی به یک داستان بسیار خوب تبدیل شود.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
محدثه اکبرپور » پنجشنبه 24 تیر 1400
خیلی ممنونم استاد عزیز انشاالله سعی می‌کنم داستانم رو بازنویسی کنم و دوباره بفرستم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت