علت و معلول یا قضا و قدر؟




عنوان داستان : میلاد
نویسنده داستان : نازنین نیکوسرشت

باران می آید.
دخترم روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیده. شلال موهای خرمایی رنگش روی گوش هایش ریخته و با چشمان درشت بادامی اش به نقطه ای نامعلوم خیره شده است. نگاهم را از پاهای کشیده و هیکل خوش قواره اش برمی دارم و می اندازم به ساعت روی صفحۀ گوشی. پس کی می رسند؟ رعد وبرق شدیدی آسمان را از هم می شکافد. نگاه می کنم به شوهرم که نشسته روی مبل و سرش را توی روزنامه فرو برده است. از بی خیالی اش لجم می گیرد. گوشی ام را برمی دارم. پیغام ها را باز می کنم و به دنبال اسم میلاد می گردم. تایپ می کنم: پس کی می رسید؟ پیغام ارسال می شود و من منتظر می مانم. چند دقیقه می گذرد. هنوز جوابی نداده. نکند نیایند! کاش می شد زنگ بزنم و بپرسم لعنتیا کجایین؟ ولی اینطوری آوا بو می برد و همه چیز خراب می شود.
الکی با گوشی ور می روم تا وقت بگذرد. صفحه آب و هوا را چک می کنم. هفده درجه سانتیگراد، بارانی. حتماً تو ترافیک گیر کرده اند. دینگ دینگ.
- بچّه ها توی راهن... کم کم می‌رسن.
- بچّه ها؟
- بله. من با بچّه‌های دانشگاه هماهنگ کردم برای امشب.
- پس خودت؟
- من نمی تونم بیام. ببخشید.
- شوخیت گرفته؟ آوا خیلی ناراحت میشه.
- خودم براش توضیح میدم.
خون می دود توی مغزم. این درست که من به حرف میلاد گوش نکردم و حاضر نشدم تولد سورپرایزی آوا را یک شب دیرتر برگزار کنم، ولی اگر او واقعاً آوا را دوست دارد باید هرطور بود امشب می آمد. دلم می خواهد جواب دندان شکنی به او بدهم. ولی نه. نباید فکر کند برایم خیلی مهم است. درست است که او دانشجوی ممتاز است و آوا هم او را دوست دارد. ولی دختر اجتماعی و زودجوشی مثل آوا فرصت های زیادی برای عاشقی و ازدواج دارد. هنوز یک سال نشده که دخترم وارد دانشگاه شده و این همه دوست پیدا کرده است.
آسمان باز غرشی می کند و باران تندتر روی سقف خانه می ریزد.
صدای زنگ در را می شنوم.
- بله؟ سلام. بفرمایید.
- کیه مامان؟
- دوست باباته
در آپارتمان را باز می کنم. دوستان آوا بی صدا می آیند پشت در. یکیشان کیک بزرگی در دست دارد. کیک شکلاتی که رویش با پره های پرتقال تزئین شده. حتماً میلاد به آنها گفته که آوا پرتقال خیلی دوست دارد. هی میلاد میلاد مگه دستم بهت نرسه. با سر به دوستان آوا اشاره می کنم که داخل شوند. آنها در حالی که آواز سرداده اند وارد می شوند. تولدت مباااااااارک... آوا از روی کاناپه می پرد پایین و با هیجان جیغ می کشد. دوستش مهسا که اولین نفر وارد خانه شده به طرف آوا می رود و دوتایی همدیگر را محکم بغل می کنند. آوا از شادی بالا و پایین می پرد. دوستانش یکی یکی وارد می شوند و تولدش را تبریک می گویند. آوا از دوستانش به گرمی استقبال می کند. نفر آخر وارد می شود و در را می بندد. چشمان آوا به در خشک می شود. فقط من می توانم بفهمم او چه حالی دارد. هی میلاد میلاد...
هنوز باران می آید.
آوا پشت میزی که کیک را روی آن گذاشته ایم می نشیند. 19 شمع یکی یکی روشن می شوند. مهسا دوربین به دست روبروی آوا ایستاده است. پره های پرتقال روی کیک خودنمایی می کنند. آسمان باز می غرد. این بار بلند و کشدار. قطره های باران با سروصدا خود را به شیشۀ پنجره می کوبند.
ده سال پیش بود. باران می آمد. من رفته بودم کیکی را که برای تولد آوا سفارش داده بودم بگیرم. قنادی شلوغ بود. کیک آوا دیر حاضر شد. کیک شکلاتی که با پره های پرتقال تزئین شده بود.
جعبه کیک را گذاشتم روی صندلی عقب ماشین و نشستم پشت فرمان. برف پاک کن را روی دور تند گذاشتم و حرکت کردم. دیر شده بود. آوا توی خانه منتظر بود. مهمان ها به زودی می رسیدند. مهسا تند تند عکس می گیرد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم. باران می آمد. تند و بی وقفه. رسیدم به پیچ. مهسا می گوید بروم بنشینم پیش آوا و با او عکس بگیرم. پایم را از روی پدال گاز بر نداشتم. مردی به رنگ پره های پرتقال روی کیک آوا جارو به دست مقابلم ظاهر شد. می نشینم پیش آوا و محکم می گیرمش توی بغلم. ترمز کردم. محکم و سریع. قسم می خورم. ولی باران می آمد. تند و بی وقفه. مهسا می گوید بگین سیییییب. می ترسیدم پشت سرم را نگاه کنم. جاروی دسته بلند خون آلودی وسط خیابان افتاده بود. جعبۀ کیک برگشته بود کف ماشین. آوا دستش را دور کمرم حلقه می کند. مهسا عکس می گیرد. دیر شده بود. مهمان ها به زودی می رسیدند. آوا منتظرم بود. دوستان آوا بلند بلند می خوانند: بیا شمعا رو فوت کن... نمی خواستم اینطور شود. من نمی خواستم. قسم می خورم. به خاطر دخترم بود. به خاطر آوا. آوا شمع ها را فوت می کند. دیر شده بود. مهمان ها به زودی می رسیدند. آوا منتظرم بود. دوستان آوا دست می زنند. آوا تظاهر به شادی می کند و لبخندی مصنوعی تحویل دوستانش می دهد. فقط من می فهمم او چه حالی دارد. هی میلاد میلاد...
آسمان می غرد. دانه های باران با سروصدا خود را به شیشۀ پنجره می کوبند. دوستان آوا رفته اند. مهمانی تمام شده است. پاکت نامه ای روی میز است. مهسا موقع خداحافظی پاکت را داد و گفت از طرف میلاد است. شوهرم نشسته روی مبل و سرش توی روزنامه است. من و آوا داریم ظرف ها را جمع می کنیم. می دانم آوا هم مثل من دارد زیر چشمی به آن پاکت نامه نگاه می کند. هزار فکر به سرم می زند. دلم می خواهد زودتر پاکت باز شود. با خودم کلنجار می روم. جرآت نمی کنم چیزی بگویم. می ترسم توی نامه چیزی باشد که شادی جشن تولد دخترم را از او بگیرد. بالاخره آوا طاقت نمی آورد و پاکت را بر می دارد. نفسم اسیر سینه ام می شود. آوا پاکت را باز می کند و یک سکه به همراه یک نامه بیرون می آورد. نامه را می خواند. بعد سرش را بالا می کند و رو به من می گوید: چیه مامان؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟
نامه را می گذارد جلویم. گوشی اش را برمی دارد و می رود به اطاقش و در را پشت سرش می بندد.
«آوای نازنینم تولدت مبارک. ده سال پیش وقتی پدرم داشت خیابان را جارو می زد با ماشین یک ناشناس تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. امشب مراسم سالگردش بود. متأسفم که نتوانستم در کنارت باشم. مادرت برای خوشحال کردنت خیلی عجله داشت.»
باران می آید. صدای جارو کشیدن در گوش هایم می پیچد. یک نفر دارد ابرها را جارو می کند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم نازنین نیکو‌سرشت سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. اجازه بدهید ابتدا ببینیم ماجرا از چه قرار است؟ در اینجا راوی مادری است که دختر جوان و دانشجویی دارد و برای دخترش جشن تولد گرفته است. این راوی در تمام مدت برگزاری جشن تولد، نگران نیامدن پسر جوانی است که همکلاسی دانشگاهی دخترش است و می‌داند که دخترش و جوان به هم علاقمند هستند. ضمن برپایی جشن، زن (همان راوی) به یاد حادثۀ ده سال پیش می‌افتد. به یاد می‌آورد که ده سال پیش درست در شب تولد دخترش با مردی که مشغول پاکیزه‌کردن و جاروکشیدن خیابان‌ها بوده تصادف کرده است. راوی که ده سال پیش از محل تصادف فرار کرده است یکی دو تصویر از حادثه را مرور می‌کند. جشن تولد به پایان می‌رسد و حالا دخترش نامه‌ای که جوان همکلاسی به واسطۀ یکی از دوستانش فرستاده باز می‌کند. جوان در نامه نوشته که ده سال پیش پدرش در خیابان مشغول کار (پاکبانی) بوده و در تصادف کشته شده بنابراین چون سالگرد پدرش بوده نتوانسته در جشن تولد او شرکت کند. خوب این فشرده‌ای است از آنچه در این متن با آن مواجه هستیم. اما این اثر چند مشکل اساسی دارد که به آن‌ها اشاره می‌کنم: یک اینکه از نظر من انتخاب زاویۀ دید اول شخص انتخاب درستی نبوده است و روایت این زن کمکی به جذابیت یا پیشبرد ماجرا نکرده است. می‌دانید در داستان انتخاب زاویۀ دید و انتخاب راوی یکی از مهمترین انتخاب‌های نویسنده است. خوب باید هم اینطور باشد. فرض کنید شما به عنوان نویسنده همه عناصر اصلی و اولیه را آماده کرده‌اید. مثلا فکر اولیه خیلی خوب و درجۀ یکی دارید و شخصیت اصلی داستانتان هم معلوم است. فرض کنید پیرنگ داستانتان روشن است و طراحی کرده‌اید و مکان و زمان و اتفاق محوری هم دارید و به نثر و زبان هم کاملا مسلط هستید و همه لوازم کارتان حاضر و آماده است. حالا می‌خواهید وارد مرحلۀ پرداخت و گسترش داستان بشوید. یک داستان تمام و کمال دارید آنوقت به جایی می‌رسید که به خودتان می‌گویید خوب حالا این داستان من است و داستانی است که می‌خواهم از چهارچوب ذهنی من خارج شود و دیده شود اما از کدام زاویه قرار است به آن نگاه کنیم؟ و این داستان را چه کسی قرار است تعریف کند؟ اینجاست که اگر نویسنده دچار اشتباه شود ممکن است بخش عمدۀ زحماتش بر باد ‌رود. گاهی نویسنده زاویه دید و راوی را حسی انتخاب می‌کند به این معنی که انگار از همان ابتدا متن، راوی را در خودش داشته است و نویسنده می‌داند راوی چه کسی است و اصلا در طراحی اولیه کارش این مسأله را لحاظ کرده اما گاهی هم اینطور نیست دو اینکه ماجرا به شدت سانتی‌مانتال و قضا و قدری شده است. مردی که راوی با او تصادف کرده از قضا پدر جوانی از آب در می‌آید که همکلاسی دختر راوی است و به دخترش علاقمند است، خوب یک چنین ماجرایی باورپذیری ضعیفی دارد. سه اینکه مشکل پایه‌ای از پیرنگ ناقص و معیوب است و اتفاقی که نتوانسته داستان‌ساز باشد. تا جایی که ممکن است دربارۀ تعدادی از همین نکات توضیحی ارائه می‌کنم و امیدوارم مطالب کاربردی باشند. شاید بحث پیرنگ تکراری به نظر برسد اما اگر این ضعف عمده برطرف نشود هربار تمام زحمات شما برباد خواهد رفت. درست مثل این است که آب در هاون کوبیده باشید. داستان باید پیرنگ داشته باشد. طرح یا پیرنگ یا همان پیلوت، مجموعه‌ای است از روابط علت و معلولی مستحکم. طرح داستان می‌تواند شامل شیوۀ فکر کردن شخصیت و حرف زدن او و کنش‌هایش هم باشد. طرح، یکی از نخستین عناصری است که پس از خواندن داستان می‌توان دربارۀ آن حرف زد. روشن است که طرح یا پیرنگ با محتوا متفاوت است. اگر بگویید داستان می‌خواهد فلان مفاهیم و یا بهمان حقایق را دربارۀ زندگی به ما بگوید آنوقت دربارۀ محتوا حرف می‌زنید. طرح داستانی، شبکل استدلالی مستحکمی است که حوادث داستان را شکل می‌دهد و در طرح داستان حوادثی می‌آیند که با یکدیگر رابطه دارند طرح داستانی یک مجموعۀ منظم و هدفدار است. این طرح چه آگاهانه باشد و چه ناخودآگاه و چه در چهارچوب فرمول و قانون و قاعده باشد و چه خوب باشد و چه بد باشد، در هر حال هدفمند است. تمامی اجزای طرح با یکدیگر در ارتباط هستند. حوادث و آدم‌ها بر یکدیگر اثر می‌گذارند و هر حادثه‌ای معلول حادثۀ قبل و علت حادثه یا حوادث بعدی است. نمی‌شود که در داستان حوادث فقط در کنار یکدیگر بیایند و هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند. همۀ حوادث و ماجراها و آدم‌ها به نقطۀ تلاقی می‌رسند. حوادث داستان در طرح، برای رسیدن به هدفی مشخص با هم در ارتباط هستند و به همین دلیل در کنار هم می‌آیند و در واقع قرار است مخاطب را به جایی و به نقطه‌ای که هدف داستان است برسانند. داستان، نقطۀ سیبلی دارد که حوادث داستان خواننده را به سمت همان نقطه سیبل هدایت می‌کنند. یک طرح خوب و موفق داستانی ویژگی‌هایی هم دارد. به عنوان مثال در طرح، شک و انتظار وجود دارد. خواننده با خواندن داستان مدام از خودش می‌پرسد «بعدش چه خواهد شد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و مدام به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است. البته در داستان‌های پیچیده‌تر این پرسش‌ها هم پیچیده‌تر می‌شوند. معمولا با طرحِ یک معما و یا قرار دادن شخصیت اصلی داستان در نوعی بلاتکلیفی، شک و انتظار مورد نظر ایجاد می‌شود. طرح داستانی خوب، شگفت‌انگیز هم هست یعنی عنصر شگفت‌انگیزی هم در خودش دارد در واقع زمانی که داستان غیرمنتظره می‌شود و از حدسیات و انتظارات خواننده فاصله می‌گیرد، چنین اتفاقی می‌افتد. در یک داستان خوب، طرح داستان با شخصیت‌ها و با مفاهیم کلی داستان و با همۀ جزییات و اجزاء در ارتباط است. اما در داستان یک اتفاق محوری داریم و یک پیرنگ اصلی و پررنگ. بر همین اساس به نظر می‌رسد ماجرای ده سال پیش و تصادف که در فلش‌بک به آن‌ها پرداخته شده بار اضافی بر شانه‌های اثر هستند اما مشکل اینجاست که اگر حادثۀ تصادف را حذف کنیم، فقط جشن تولد باقی می‌ماند و این جشن تولد به تنهایی جان داستان شدن ندارد. در این صورت انگیزۀ روایت خیلی خیلی ضعیف است. آنچه در داستان به عنوان اصلی‌ترین اتفاق مطرح شده، جهان آدم این داستان را دچار عدم تعادل چندانی نکرده است. اتفاق داستانی اگر نتواند در جهان داستان تزلزل ایجاد کند، نتواند کشمکش و تعلیق ایجاد کند، داستان جانِ روی پا ایستادن نخواهد داشت. وقتی از طرح مشکل داستان حرف می‌زنیم، منظور مشکلی است که بتواند چالش‌های اساسی ایجاد کند. منظور این است که مشکلی که در این داستان مطرح شده جوری نیست که بتواند به داستان و به وجود شخصیت‌ها عمق و اعتلای لازم ببخشد. به بزرگ و کوچک بودن مشکل کاری نداریم منظور از طرح مشکل، مشکلی است که شخصیت داستان با آن درگیر شده باشد یک درگیری اساسی نیاز داریم. مشکلی که شخصیت داستان را به چالش بکشد. منظور طرح مشکلی است که کشمکش و کشش داستانی ایجاد می‌کند. روی پیرنگ و اتفاق داستانی کار کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به طرح در داستان‌های قوی توجه کنید؛ همینطور به اتفاق‌ها و به شیوۀ بیان داستان. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت