داستان باید دارای نظرگاه باشد




عنوان داستان : پنجشنبه ها زنگ دوّم
نویسنده داستان : محمّدامین فردوسی

تعطیلی زنگ دوّم پنجشنبه ها توفیق اجباری بود که نصیب هر کسی نمی شد البته برای اکثر همکلاسی ها به بطالت می گذشت ولی برای من که عاشقم، حال و هوای دیگری داشت. از اوّل هفته که به مدرسه می رفتم خدا خدا می کردم تا آخر هفته بیاید و بتوانم یک بار دیگر او را ببینم. بالاخره روز موعود آمد و من مشتاق تر از همیشه به راه افتادم، وقتی رسیدم جای سوزن انداختن نبود، به سختی از بین جمعیّت عبور کردم و همه را دیدم امّا او در بین آن ها نبود. چندتایی تصنیف خواندند تا نوبت به ((گلپونه ها)) رسید، یک دفعه متوجّه شدم که یک نفر دستش را گذاشت روی شانه ام، برگشتم و دیدم که استاد است.

گفتم: سلام استاد، کم کم داشتم ناامید می شدم، گمان کردم که تشریف نمی آورید!

استاد گفت: من هیچ وقت زیر قولم نمی زنم، چقدر وقت داری؟

گفتم: حدود نیم ساعت

گفت: این جا شلوغ است، برویم به یکی دیگر از دهانه ها تا ادامه اش را برایت بگویم.

همین طور که به سمت دهانه دیگر می رفتیم، استاد گفت: هیچ جای دنیا را پیدا نمی کنی که هر روز در آن جشنواره ی زنده آواز برگزار بشود باز جای شکرش باقی است که این شهر هنوز چهار نفر آواز خوان دارد که به این پل طراوت ببخشند وگرنه رودخانه ای که دائمی بود دیگر فصلی هم نیست...

پرسید: هفته پیش تا کجا گفتم؟

گفتم: تا آن جا که استاد تاج می خواندند و بلبل هم می خواند.

استاد خندید و گفت: بلبل حسود است، تاج خدابیامرز می خواند و بلبل هم می خواند که یک دفعه بلبل کم آورد و افتاد پایین و مُرد! (این موضوع را از چند نفر دیگر هم شنیده بودم.)

پرسید: آواز را تا کجا گفتم؟ گفتم: تا اصفهان! ... گفت: پس اصفهان را بخوان.

در حال خواندن بودم که استاد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: من هفته دیگر نیستم و می خواهم به سفر بروم. گفتم: به سلامتی، سفر بی خطر باشد ان شاء الله. استاد آدرسی را نوشت و گفت: هفته ی آینده به این آدرس بیا همه ی استادان آواز اصفهان این جا جمع می شوند، اکثرشان شاگرد خودم بوده اند، سفارش تو را به آن ها خواهم کرد.کم کم زنگ سوم داشت شروع می شد، خداحافظی کردم و به مدرسه برگشتم.

هفته بعد به آن آدرس رفتم، به کوچه که نزدیک شدم صدای خواندن دسته جمعی ((آتش دل)) به گوش می رسید، وارد کوچه که شدم: ((به عزّت و شرف لا اله الا الله)) و ((محمّد است رسول و علی ولی الله)).

بغضم ترکید، استاد برای همیشه پرکشیده بود...
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای فردوسی گرامی سلام
یکی از تفاوت‌های مهم داستان و روز نوشت یا خاطره نویسی وجود نظرگاه در داستان است. شما نمی‌توانید متنی را که صرفا به جهت برانگیختن احساسات نوشته شده است داستان بنامید. متنی که شما نوشته‌اید هم اینگونه است. پسری خاطره‌‌ای از استادش آوازش که مرده است تعریف می‌کند و دیگر هیچ.
اولین سوالی که هر نویسنده پیش از نوشتن داستان باید از خود بپرسد این است که برای چه می‌نویسم؟ پاسخ به این سوال همان نظرگاه شما است و باید در متن یا زیر متن نمود داشته باشد و به مخاطب امکان کشف بدهد. موضوع مهم بعدی تثبیت محیطی داستان است. یعنی به گونه‌ای جهان داستان را بسازید تا بستری مناسب برای پرداخت شخصیت‌ها و موقعیت در آن فراهم شود. مهم‌ترین مولفه‌ی چنین جهانی پرهیز از کلی گویی است. این که شخصیت داستان شما مدرسه می‌رفته یا نه برای کسی جذاب نیست. حتی جایی که در آن آواز می‌خوانده تنها با ارجاع بیرونی به یک پل معنا ساز است درصورتی که آن مدرسه و پل باید در داستان شما شکل بگیرد حتی شده با استفاده از تخیل. درواقع اصلا قرار نیست شما جهان واقع را مو به مو در داستان تکرار کنید.
وقتی محیط داستان با جزییات داستانی توصیف شد آن‌وقت شرایط برای ورود شخصیت‌ها آماده است. مثلا در اثر شما پسر جوانی علاقه‌مند به آواز است. در ابتدا جایی برای توجیه رفتار او نوشته‌اید «من عاشقم» آیا هرکس عاشق است زیر پل آواز می‌خواند؟ یا اصلا هرکس آواز می‌خواند عاشق است؟ شما به‌جای توجیه رفتار شخصیت باید رفتار و شخصیت او را بسازید. گاهی اصلا نیازی به گفتن دلیل برای یک رفتار عادی نیست. هرکس به دلیلی می‌نویسد، می‌خواند، رانندگی می‌کند یا عمل دیگری. چیزی که مهم است نمود یا کنش رفتاری شخصیت در داستان است که باعث تعلیق در داستان می‌شود.
البته که در متن شما موقعیتی خلق نشده. مثلا می‌شد به‌گونه‌ای مرگ استاد را به یک موقعیت تبدیل کرد تا بر اساس آن داستان نوشت ولی متاسفانه این‌گونه نشده و این اتفاق تبدیل شده به پایان‌بندی و نتیجه‌گیری اثر. برای همین است که باید از خود بپرسید بعد از خواندن این متن مخاطب باید به چه موضوعی فکر کند یا پی ببرد؟ شاید بتوان این موضوع را در قالب شعر نوشت ولی برای داستان شدن هنوز سوژه‌ی درستی ساخته نشده.
مشخصات سوژه‌ی خوب هم وابسته است به چند مولفه که سعی می‌کنم به اختصار برای شما بنویسم. ابتدا سوژه باید دارای عدم تعادل باشد. یعنی چیزی باشد که قابلیت داستان شدن داشته باشد. این‌که کسی استاد آواز دارد یا عاشق خواندن است سوژه‌ی درستی نیست و عدم تعادل ندارد. برای مثال می توانید پسری را درنظر بگیرید که عاشق خواندن است اما، نمی‌تواند بخواند به دلیل اینکه .... و در نهایت استادی او را کشف می‌کند و در این راه کمکش می‌کند. باز هم این استاد می تواند در یک بزنگاه از دنیا برود و باقی ماجرا. همانطور که می‌خوانید این سوژه حداقل دارای عدم تعادل است. مورد بعدی این است که سوژه باید جذاب باشد. این جذابیت البته می‌تواند بسیار وابسته به مولفه‌های زبانی، استفاده از تکنیک روایی و تخیل نویسنده باشد. این‌که مخاطبی از داستان لذت می‌برد یا نه به سلیقه‌ی او باز می‌گردد ولی چیزی که قطعی است این است که نویسنده پیش از نگارش باید تصمیم خود را بگیرد که برای چه طیف مخاطبی می‌نویسد و نشان بدهد سلیقه‌ی او را می‌شناسد.
به شما پیشنهاد می‌کنم برای تقویت قلم خود بسیار کتاب بخوانید. نسبت نوشتن به خواند برای نویسندگان نوقلم یک به صد است. یعنی وقتی صد صفحه کتاب خواندید می‌توانید یک صفحه بنویسید. آن هم به شرط رعایت نکات گفته شده تا بتواند معنا ساز باشد. همچنین سعی کنید هرروز بنویسید و از درون نوشته‌های خود سوژه و شخصیت‌های داستانی را کشف کنید و آن‌هایی که قابلیت داستان شدن ندارند را حذف کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت