سوژه‌های پر انرژی انتخاب کنید




عنوان داستان : دختری که می خواست کریستین رونالدو باشد
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

نام اثر:((دختری که می خواست کریستین رونالدو باشد .))
نویسنده : نسیم خنجری (هاویر ...)
نیمه شب بود پوشه ی دست نوشته هایم را برداشتم و روی پشت بام رفتم ،نزدیک لبه ی دیوار ایستادم ، از این شل کن، سفت کن های خودم بریده بودم، باید یکی از دو راه حل پیش رو را انتخا ب می کردم : بال در آوردن وکور و کر شدن یا پاره کردن همه ی دست نوشته هایم وحلقه به گوش بودن و برگشت به روال بقیه .
*****************************************************************************************************
کنفرانس کریستین رونالدو مثل یک صحنه ی تئاتر دلچسب جلوی چشمم بود: بطری نوشابه را کنار زد و گفت: water,water(آب ، آب)و با یک حرکت در آن واحد پنج درصد سهام کوکاکولا را پایین آورد ،اینجا بود وقتی کنفرانس را دیدم ،گفتم : من هم می خوام کریس بشم ،حرفم تمام نشده بود که صدای خنده ی دوروبری هایم مثل سمباده، روی سینه‌ام کشیده شد، یکی در میان روی زمین ولو شدند، لبخند زدم ،دوباره گفتم :می خوام کریس بشم.
شوهر خواهرم سرش را از روی گوشیش برداشت ،گفت: ترنج باز بلُف؟
خواهرم ادامه حرفش را گرفت و گفت: فیلمی بس کن ، سی سالته ،این ادا اصولا چیه در میاری ، حالا برو این حرف را دو جا دیگه هم بگو .
به ساعتم نگاه کردم و گفتم :آبجی الان موهات می سوزه برو حموم یک ساعتی هست رنگ روشونه ،
برادرم روی بالش لم داد و تخمه می شکست ،گفت: دیگه نبینم تو این کلاس‌های من‌درآوردی چی بهش میگن ؟نقد و داستان خوانی ،شرکت کنی،حالا همه مووندن چهار خط چرندیات تو رو بخوونن.
مادرم حرفش را تکمیل کرد: واقعیت را ول کرده چسبیده به توهم و فکر خیال.
کوچکترها دورم حلقه زدند وسط شان نشسته بودم، زن داداشم به شانه ی شوهرش تکیه داد ،گفت : بچه ها بخوونید : ترنج زنجیر بافت ،بعد همه با هم جواب دادند : بله ، داستانتو بافتی ؟بله... بزرگترها هم برایشان دست می‌زدند ،گفتند ،گفتند ... تا بلند شدم ،بچه ها حلقه یشان را باز کردند ،به اتاقم رفتم، پشت میز کوچکم، نشستم، روی یک برگه نوشتم :مواد و مصالح مورد نیاز: دفتر و خودکار و بستری که بشود نوشته هایم را منتشر کنم، یک خط قرمز با ماژیک کشیدم و ادامه دادم ترنج با خودت صادق باش، زمان ، داره مثل ماهی از کفت سر میخوره ، از هر چیزی که به درد نخوره و فقط مانعی سر راهته فاکتور بگیر، اما از برچسب دیوانگی نه ، مثل همه بودن کار تو نیست،بجنب دختر
***************************************************************
یک قدم عقب آمدم، شاید خنده ی اطرافیان هم بی مورد نبود ،آخر این چه فکری بود که به سراغم آمد، ترنج دیوانه کجا؟ کریس کچا؟ با چند داستان و جمله ی دست و پا شکسته می خواهم سهام کوکاکولا را بالا و پایین بکشم، شاید همان روال عادی روزانه خوب باشد، شاید هم آقای عباسلو داشت که آب پاکی را روی دستم ریخت ، داستانم نه استعاره داشت و نه تشبیه و نه کنایه ...حداقل اگر یک نکته ی مثبت در کار بود اشاره‌ای به آن می کرد،چه می دانم هر چه بود تابلوی ایست به نظرم آمد، دلم ریخت وقتی یاد نقد آقای عباسلو افتادم یه قدم دیگر عقب آمدم ،انگار مشتی گرد، از ناامیدی و استیصال در درونم ریختند، نتوانستم روی پاهایم بایستم ،نشستم، از داخل پوشه ،نامه ای را که برای خانم نسیم مرعشی نوشته بودم برداشتم ،بلندبلند خواندم :"سلام خدمت شما بانو‌جان، می‌خواهم نویسنده باشم از روزمرگی و تمام شدن و مردن به همین سبک و سیاق خوشم نمی آید، از اینکه صبح بیدار شوم ،بشویم ،بپوشم بخورم و در آخر سر به خواب بروم بیزارم، پیوند شب و روزم را به این شکل نمی‌خواهم و..."
همین نامه را برای خانم زویا پیرزاد ،فریبا وفی ، عباس معروفی و سروش صحت هم نوشته بودم ،از همه‌یشان خواسته بودم داستان هایم را بخوانند نقد کنند و دستم را بگیرند ... اما افسوس که هرگز نامه ها را در هیچ جایی برای هیچ یک از این نوسینده های بزرگ و مورد علاقه ام ، پست نکردم.
به آسمان نگاه کردم ،ماه نبود ،در عوض آسمان از نورنقره ای ستاره ها پر بود، زیاد بودند، زیاد زیاد، نامه را داخل پوشه گذاشتم و شروع کردم به شمارش ستاره ها یک ،دو،سه... از دستم در رفت ، باز از اول یک ،دو ، سه .. باز نشد فکر کردم هر ستاره ،ستاره ی بخت و اقبال یک نفر است که اگر پیدایش کند دستش به آن برسد می‌تواند مانند کریس سهام کوکاکولا را تغییر دهد، ستاره‌ها درونم را به وجد آوردند، بلند شدم ، قدم ها را جلو رفتم، اما هنوز با لبه دیوار فاصله داشتم ، سرم را بالا گرفتم ،گفتم :شاید یکی از ستاره ها ستاره ی من باشد ، تمرکز کردم ،طوری که ستاره ها را قاطی نکنم به دنبال ستاره ی خودم گشتم، شمردم ،تا صد پیش رفتم، نه ،هیچ کدامشان به دلم نبود تا به صد و یکمی ‌رسیدم، درشت بود، دور بود ،اما خیلی به دلم نشست، دستم را دراز کردم بگیرمش ،دور ... نور نقره‌ای ستاره ی صدو یکمی چنان برایم چشمک میزد که احساس کردم پاهایم از پشت بام جدا شدند، دوبال صورتی روی پشتم سبز شد ،نگاهشان کردم مثل پروانه ی صورتی با خالهای سفیدی بود که در جشن تکلیف برایم خریده بودند چند بار بالهایم را به هم زدم، دست هایم به صورت یک خط راست کاملاً باز شدند پاهایم جفت بودند بدنم صاف و کشیده بود مثل یک صلیب، از سقف جدا شدم، پرواز کردم ، دوروبرم نور نقره‌ای مثل نور ستاره ها می درخشید پایین را نگاه کردم آدم ها داخل تراس و حیاط ها سرشان را بالا گرفته بودند و با انگشت نشانم می‌دادند صدایشان را می‌شنیدم: ترنج دیوانه پرواز میکنه؟ ترنج بلُف زن را ببینید.
چشمهایم را ریز کردم ،دقیق شدم، دست هر کدامشان یک کتاب بود ،نوشته روی جلد کتاب را به وضوح می دیدم :دختری که می خواست کریستین رونالدو باشد ،لبخند زدم اما دیگر زبری سمباده را روی سینه ام حس نکردم ،هزاران نفر انگشت اشاره یشان به سمتم بود ،کم کم زمزمه‌های ترنج دیوانه خوابید پوزخند هایشان را نمی‌دیدم ،ندیدم کسی به جفتیش بزند و بگوید ترنج فیلمی، اما باز دلم میخواست ترنج دیوانه خطابم کنند، کسی چه میدانست روح سرکش و گمگشته ی من با همین دیوانگی آرام می گیرد، بالهای توری ام خسته شدند ،سر جای اولم برگشتم ،به خودم که آمدم درست روی لبه دیوار بودم ،به پشتم دست زدم خبری از بالهایم نبود ،حیاط و تراس ها را نگاه کردم ،کسی نبود لامپها خاموش بودند، از نیمه شب چند ساعتی گذشته بود، ستاره ی صدو یکمی چشمک های آخرش را در گرگ و میش صبحگاهی به رویم زد، چشم هایم درد گرفته بود از بس بازشان کرده بودم، اما دیگر نور هیچ کدام از ستاره های دیگر چشمم را اذیت نمی کرد،انگار آبی سرد، تشویش درونم را خامو ش کرده بود ، باید می پریدم ، پرواز می کردم حتی اگر بالها ی صورتی ام خسته می شدند یا آنها را از من می گرفتند ، به پشت بام آمده بودم تا از شل کن سفت کن ها دست بردارم .... روی ستاره صد و یکمی متمرکزشدم،یک کم از لبه ی دیوار فاصله گرفتم ، به پشت دراز کشیدم برای ستاره ام گفتم: من می خوام مثل کریستن رونالدو باشم ،و به همه بگم : آب خوبه، نوشابه نه...


تیرماه 1400
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم نسیم خنجری (( هاویر)) سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «دختری که می خواست کریستین رونالدو باشد» را خواندم. دست‌تان درد نکند، سلامت باشید.
من دو داستان قبلی شما را هم خوانده بودم، داستانی با عنوان «برای چهارمین بار...» و «دعوت به ضیافت تشییع جنازه». متشکرم. دست مریزاد.
نسیم خنجری خوشحال هستم که خواندن و نقد داستان شما روزی من شد، البته می‌پذیرم شما بدشانسی آوردید! قطعاً همکاران و دوستان منتقد من بسیار فنی‌تر و کارشناسانه‌تر داستان را‌ نقد و تحلیل می‌کردند. چه می‌شود کرد روزی من است دیگر باید بسازید. دختر هنرمندم اولین مشکلی که با کار شما دارم، با داستان شما دارم، سوژه داستان شما است. سوژه داستان شما فاقد انرژی لازم است. می‌دانی دخترم سوژه باید خیلی انرژیک باشد تا خواننده را جذب کند. تا در قلب و ذهنش بماند. فکر کنید من داستانی بنویسم با این سوژه «راننده آمبولانس هستم مریضی را به بیمارستان می‌برم‌. مریض حمله قلبی کرده اما الحمدالله حالش بد نیست. دکتر اورژانس وضعیتش را تحت کنترل دارد. من در طول مسیر به ترافیک بسیار سنگین برخورد می‌کنم، در اینجا تعادل زندگی به هم خورده است. من استرس دارم تا هرچه زودتر مریض را به بیمارستان برسانم، اگرچه وضعیتش چندان بد نیست.
ببینید این سوژه انرژی لازم را ندارد. کشمکش قدی ندارد.
حالا فرض کنیم من راننده آمبولانس هستم از فرودگاه یک قلب فریزشده در صندوق یخ را باید هرچه سریعتر به بیمارستان برسانم. کتاب بیماری که در حال مرگ است برسانم من در طول مسیر به ترافیک سنگین برخورد می‌کنم و هیچ راه گریزی ندارم‌.
این سوژه ببینی چقدر انرژی دارد و خواننده را درگیر می‌کند، سوژه شما فاقد این انرژی است به شروع این دو داستان توجه کنید لطفاً؛
‏«نیمه شب از خواب پریدم حس کردم غریبه‌‌ای در تاریکی در اتاق خوابم راه می‌رود!»
حالا به این شروع توجه کنید لطفاً:
«مهناز سه ساله دخترم در بغلم بود در صف شهربازی ایستاده بودیم، ناگهان مهناز جیغ کشید: «بابا بابا مامان!» و با انگشت زنی را که دورتر ایستاده بود نشان داد. رویم را برگرداندم تا مهناز اشک‌های من را نبیند مادر مهناز تنها ده‌روز بود که به رحمت خدا رفته بود!»
شروع داستان می‌بینی چقدر با انرژی و پرظرفیت است؟ فقط پیشنهاد می‌کنم دخترم سوژه‌های پر انرژی انتخاب کن و سعی کن شروع داستانت را چنان آغاز کنی که خواننده نفسش بند بیاید‌.
مورد بعدی درباره نثر شماست. من یکبار در این باره با شما صحبت کردم.‌ نثرت داستانی‌ات کمی بهتر شده، اما هنوز خیلی دست‌انداز دارد!
اما مورد بعدی؛ در دل داستان اشاره کرده‌اید که استاد عباسلو از شما ایراد گرفته‌اند که چرا در داستانتان استعاره، کنایه، تشبیه...‌ نیست. دختر نازنینم می‌دانی چرا؟ برای اینکه داستان‌ات از سطح به عمق برود. نسیم خانم داستان یک لایه‌رویی دارد برای سرگرمی، بسیار هم لازم است و واجب. هیچ ایرادی بر آن نیست و هر کس بتواند چنین داستانی بنویسد قابل تقدیر است و می‌توان نویسنده نامید. اما اگر داستان لایه پنهان هم داشته باشد یعنی علاوه‌بر سرگرمی، بر تجربیات ما آگاهی ما اضافه کند. بر احساس ما تاثیر بگذارد، بی‌شک نویسنده‌اش قوی‌تر، حرفه‌ای‌تر و ماندگارتر خواهد بود و اگر استاد عباسلو از شما چنین چیزی خواسته است دلیلش این است تا داستان شما لایه زیرین هم داشته باشد. من جسارت می‌کنم برای تفهیم منظورم نمومه‌ای می‌آورم. یک بار داستان را فقط برای سرگرمی تعریف می‌کنم یکبار دیگر می‌کوشم یه همان داستان عمق بدهم لطف می‌کنید اگر توجه کنید

فرض کنیم شب عید است، مادری منتظر همسر، دختر، داماد، پسر و عروسش است. اما آنها نمی‌آیند و مادر چشم انتظار، تنها می‌ماند.
می شود چنین روایت کرد:
«شب عید است و چند ساعتی به تحویل سال مانده است، سیمین خانم، مادری فداکار و مهربان، منتظر است تا شب عید را با حضور همسر وفادار و زحمت‌کش اش نادر، پسرش سهراب با همسر زیبایش فرنگیس و همین‌طور دختر عزیزش سودابه با داماد نمونه آش مهران به خوشی و شادی سپری کند. اما اول دخترش تماسی گرفت که با شوهرش مهران دعوایش شده است و نمی‌آیند. بعد پسرش تماس گرفت و گفت منتظر ما نباشید، فرنگیس اصرار دارد برویم منزل پدرش. مادر مهربان خسته و دل‌شکسته منتظر شوهرش ماند، اما متأسفانه آن شب شوهرش هم نیامد، مجبور شده بود در اداره بماند و نقشه سازه‌ها را تکمیل کند. سیمین بیچاره تا موقع سال تحویل اشک ریخت و بعد هم کنار سفره هفت‌سین خوابش برد.
خب، ببینیم جور دیگری هم می‌شود نوشت، لطفاً توجه کنید:
سیمین روبه‌روی آینه قدی ایستاد، چروک‌های ریز پیراهن بلند آبی رنگش را با دست صاف کرد، خوب به تنش نشسته بود و چند سالی جوان‌تر و زیباترش کرده بود. چرخی زد، لبخند روی لب‌هایش نشست، لبخند دو چال کوچک بر زیر گونه‌اش نشاند. نادر شوهرش می‌گفت عاشق آن چال‌های کوچک است. رفت آشپزخانه، چند نوع غذا پخته بود؛ برای خودش و همسرش قرمه‌سبزی، برای پسرش سهراب و عروس جوانش لازانیا، برای دخترش سودابه پیتزا و برای دامادش مهران مرغ سوخاری آماده کرده بود. سری هم به کیک توی یخچال و بعد سفره هفت‌سین زد. همه چیز مرتب و آماده بود. با رضایت کامل و خیال راحت رفت کنار پنجره. پارک پشت پنجره خلوت بود و در زیر نور کم‌جان چراغ ها چرت می‌زد. ‌‌
مگر چه وقت بود؟ سر‌ چرخاند به سمت ساعت دیواری، وای خدا چقدر دیر وقت شده بود. ساعت نزدیک یازده بود و دو سه ساعت بیشتر به تحویل سال نمانده بود، گفت پس این‌ها کجا ماندند؟ گوشی را برداشت، چراغ پیام‌گیر روشن و خاموش می‌شد پیام داشت اما ترجیح داد اول به همسرش زنگ بزند. نادر سریع جواب داد. گفت گیر افتاده‌اند، نقشه‌های سازه‌های بتونی سد مشکل فنی دارند و مدیر شرکت آنها را وادار کرده بمانند تا رفع اشکال، گفت سیمین جان بعید است تا فردا تمام شود، عیدت پیشاپیش مبارک، به بچه‌ها سلام برسان ببوس‌شان و عید را تبریک بگو، عیدی‌شان را هم گذاشته‌ام لای قرآن. فعلاً خداحافظ.یخ کرد تا حالا سابقه نداشت نادر وقت تحویل سال کنارش نباشد. چند لحظه ماند بوی سوختگی غذا از جا پراندش. زیر غذاها و فر را خاموش کرد. رفت سراغ پیام‌گیر تلفن، دکمه‌اش را فشار داد. دخترش بود، سودابه، با گریه و بغض گفت: «مامان جون عیدت مبارک ما نمی‌آییم باز با مهران عوضی دعوامون شد سر مادر نکبتش، تو راه دعوا شد، اون هم لج کرد تف برگشتیم خونه، من هم از حرصم دو تا قرص خواب خوردم و الان می‌رم بخوابم! بای مامان می‌بوسمت.»
زن روی صندلی کنار تلفن ولو شد. گفت خدایا نصف شب شد، سهراب و فرنگیس کجا ماندن؟! صدای زنگ موبایل از جا پراندش، گشت تا پیدا کرد. سهراب بود. آهسته حرف می‌زد، در حد پچ پچ: «مامان خوشگلم الهی قربونت برم فرنگیس پاش رو کرده تو یک کفش که سال تحویل بریم خونه بابا علی، پارسال رفتیم خونه مامان سیمین. نمی‌خواهم اوقات تلخی بشه سرسالی. فردا شب می‌آییم پیش شما و نادر. فعلاً بای!»
‌سیمین دقایق طولانی به همان حال ماند، بعد به سنگینی بلند شد و رفت کنار پنجره. پیشانی داغش را چسباند به خنکای شیشه پنجره.‌ رویه روی خانه شأن پارک بود یک پارک بزرگ در برف و یخ زده. همه درخت ها لخت و عور بودند و به قول اخوان اسکلت های بلور اجین. تنها انتهای پارک یک درخت کاج عظیم بود. گرچه پیر اما سبز و استوار. سیمین به یادش آمد، بچه که بود هر وقت رنج هایش زیاد می شد. هر وقت تحمل غصه هایش را نداشت. می رفت کنار درخت کاج می نشستند اشک می ریخت و آرام آرام درددل می کرد. سیمین چند لحظه خیره پارک ماند. حس بچگی و دلتنگی و رنج زیاد در جانش دوید. یاد و بوی مادر همه وجودش را پر کرد.‌ داشت باران می‌بارید. سیمین پیراهن آبی رنگ‌اش را درآورد با دقت تا کرد، بوسید، بو کرد. بوی مادر مرحوم‌اش را می داد. . نماند. رفت سراغ کمد لباس‌ها، لباس گرم پوشید، بی‌چتر از خانه بیرون زد و رفت زیر باران. رفت توی پارک. شروع کرد به دویدن آرام، دوید به سوی درخت کاج تنها. و اجازه داد اشک‌هایش لابه‌لای قطرات تند باران کم شود...
خوب، بانو نسیم لطفاً هر دو متن را با دقت بخوانید. خودتان متوجه منظورم خواهید شد که فرق یک داستان صرفا سرگرم‌کننده و یک داستان سرگرم‌کننده تحلیلی در چیست.
فعلا به همین میزان کافی است. شما را به خدا می‌سپارم. ما منتظر داستان‌های خوب بعدی‌تان هستیم. موفق باشی یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت