داستان ادبیات است. و ادبیات از زبان جان می‌گیرد.




عنوان داستان : بالش روکش مخملیِ طرح پلنگی
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

بالش روکش مخملیِ طرح پلنگی
بی‌خبر آمدند و زدند وسط کار و کاسبی‌ام. از پارس پلاک ۱۴ که بین ماشین‌های جلوی مجتمع پارک شده بود فهمیدم. البت آنقدر عاقل بودم که حواسم باشد آخر هفته است و ممکن است پیدایشان شود، اما از اینکه نرسیده بودم خانه را چک کنم وا رفته بودم. راهی نداشتم جز اینکه به روی خودم نیاورم. خودم را زدم به بیخیالی و رفتم خانه.
در را که بستم نرگس داشت حرف می‌زد. توی دلم گفتم شاید یکی از همسایه‌ها باشد که رسید به وسط حرفش.
«نه خاله مال ما نیست»
و بعد هم صدای حاج خانم را شنیدم که می‌گفت «چمیدونم والا.... دخترا گفتن مال مانیست گفتم شاید مال شما باشه...»
و من شستم خبردار شد چی مال کیه!
اما باز هم نباید هیچ به رویم می‌آوردم. سرم را پایین انداختم و داخل رفتم. حاج خانم نشسته بود روی مبل و نرگس هم پایین روبرویش. تا اینجا طبیعی بود، اما چیزی که این وسط عین وصله‌ی ناجور به صحنه چسبیده بود بالش روکش مخملی طرح پلنگی بود.
به نظر صحنه‌ی آشنایی آمد. از آن صحنه‌هایی که حس می‌کنی قبلا یک جایی اتفاق افتاده باشد اما این صحنه نبود که آشنا بود بلکن بالش روکش مخملی طرح پلنگی بود.
حاج خانم مرا که دید بلند شد و من پیش‌دستی کردم.
«سلام... رسیدنتون بخیر.... چه بی‌خبر آمدید...»
و حاج‌خانم که ایستاده بود و داشت چادر روی سرش را مرتب می‌کرد جوابم را داد.
«علیک سلام آقا مرتضی.... خوب هستید... دیگه بچه‌ها خواستن آخر هفته‌ای بیان یه هوایی عوض کنن و ما هم اومدیم دنبالشون»
این را که گفت فهمیدم تنها نیامدند و قوم تاتار هم باشان آمده و نمی‌شود بالش را به کسی چسباند و بهترین راه تکیه زدن به دیوار حاشا بود. هنوز به دیوار حاشا تکیه نکرده بودم که تلفن توی گوشم زنگ خورد.
گوشی را از جیبم در آوردم و توی شماره‌ی ناشناسش که اتفاقا شناس بود دقیق شدم. گوشش همین‌جور زنگ می‌خورد و من همین‌جور بِرُبِر نگاهش می‌کردم. شستم بالای دکمه‌ی ریجکت بود که نرگس گفت «کشت خودشو چرا جواب نمی‌دی مرتضی...». خودم را جمع و جور کردم دکمه‌ی قفل کنار صفحه را زدم. صدای گوشی خفه شد اما نگاهم قفل شده بود روی پیش‌شماره ۹۱۲ و چهار رقم آخرش. نمی‌شد جلوی نرگس جواب بدهم، تیز بود و می‌فهمید. هرچند بو برده بود دوباره شروع کردم. از نگاهش که بین بالش و من می‌چرخید حدس زدم. گوشی را توی جیبم هل دادم و گفتم «از سر کاره... بعدا زنگ می‌زنم بهشون...».
....
حاج خانم رو کرد به مینا شروع کرد به حرف زدن اما نگاه مینا هنوز روی من گیر کرده بود. سرم را پایین انداختم و یک راست توی اتاق رفتم. گوشی را از توی جیبم در آوردم. تماس بیچاره از دست رفته بود. با صدای مینا که می‌گفت «به سلامت خاله اگه چیزی خواستین بگین...» گوشی را باز کردم. از منوی بالای صفحه عکس هواپیما را روشن کردم و گوشی را روی میز گذاشتم. صدای قدم‌های مینا به اتاق نزدیک می‌شد. من فقط فرصت کردم در همان وضعیتی که بودم خودم را روی تخت بندازم و چشم‌هام را ببندم.
«بالش توی خونه‌ی خاله اینا پیدا شده که مال هیچ کدومشون نیست»
مینا جوری این جمله را گفت که من با چشم بسته اخم و دست گوشه‌ی کمرش را می‌دیدم. چشم‌هام را باز نکردم. غلتی زدم رو به دیوار و گفتم «خب چیش به من!». مینا کوتاه بیا نبود اما خوب هم می‌دانست از من چیزی نمی‌تواند بیرون بکشد. همین شد که گفت «مرتضی وای بحالت دوباره شروع کرده باشی!». تهدیدش همیشه همین بود. آخرش هم هیچ‌ کاری نمی‌کرد. مصیبت واقعی وقتی پیش‌ می‌آمد که بخواهد جایی برود و لباس مناسب نداشته باشد یا فلان چیز خونه رنگش با فلان‌جای خونه ست نباشد. «برو بابا»یی توی دلم نثارش کردم و پتو را روی خودم کشیدم. از زیر پتو هم گفتم «نهار حاضر شد صدام کن». بعد هم که صدای کوبیده شدن در اتاق آمد خودم را از حبس پتو آزاد کردم.

نهار کباب‌تابه بود. اولین لقمه را پیچاندم و توی ماست زدم که مینا شروع کرد. «قاشق کنار بشقابت نیست که لقمه‌تو می‌کنی تو ماس». هم حوصله‌ی جواب دادنش را نداشتم هم قضیه‌ی بالش بدجور نشسته‌بود وسط سرم که آخرش چکارش کردند. همین شد که گفتم «بگو خاله‌ت اینا بیان برای شام». مینا بدش نمی‌آمد همه بیایند و قیافه‌ی جدیدی که برای خانه ساخته است را ببینند، مخصوصا حالا که خاله گفته بود با دخترهاش آمده، اولش یکم اِن و مِن کرد اما وقتی گفتم شام از بیرون میارم درجا قبول کرد. باید می‌دیدمشان تا بفهمم اولا بالش را چکار کردند و دوما تا کی قرار است بمانند.

برای خرید از خانه بیرون رفتم. جرات کردم گوشی را روشن کنم. هنوز پیام‌ها و تماس‌هایی که یکجا هجوم آورده بودند را نخوانده بودم که تلفن زنگ خورد. شماره هم ناشناس بود هم جدید. جواب دادم. وقتی بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت «آقا شماره‌تون از دیوار برداشتم برای اجاره خونه» فهمیدم مسافر جدید است. گفتم خانه پر است اما کوتاه نیامد. می‌گفت پارسال هم همین‌جا آمده راضی بوده حالا هم همین‌جا را می‌خواهد. دیدم ول کن نیست. قیمت را بالاتر بردم و گفتم تا جمعه پر است که بی‌خیال شود. بی‌خیال نشد که نشد. همین که گفت «شماره حساب بفرست بیعانه بدم» دست و پام شل شد. خب داشتم می‌رفتم خرید شام، برای شکم خودشان بود دیگر. گفتمش «جناب تا جمعه شب خونه پره». گفت «ما شنبه صبح می‌رسیم». حاجی اینا همیشه فقط آخر هفته را می‌آمدند و نهایت جمعه عصر بر می‌گشتند. من هم اگر گفتم شنبه برای محکم‌کاری‌اش بود. مطمئن هم بودم وقتی خودشان می‌آیند خانه را حسابی مرتب می‌کنند پس نیازی هم به من نبود.
شب آمدند و آنقدر محو تغییرات خانه بودند که هیچ‌کس از بالش روکش مخملی طرح پلنگی حرفی نزد. فقط مار بگزه زبان همان دختر آخری را. همین که گفت «آقا مرتضی اگه گنج پیدا کردی آدرسشو به ما هم بده» خنده‌های مینا شد نگاه‌های تند و تیز. حاجی بهش گفت «بس کن بابا این چه حرفیه» اما لامصب بس کن نبود. دوباره گفت «آخه یهویی هم کابینت را عوض کردین هم قالی و تلوزیون و این حرفا گفتم شاید گنج پیدا کردین». مینا ترش کرده بود اما خودش را درگیر تیکه‌پاره کردن هندوانه توی سینی کرد. جوابش را ندادم. چه می‌گفتم؟ می‌گفتم گنج همان خانه‌ی بابات است؟!.
مینا ظرف هندوانه را آورد و گذاشت روی میز و دقیقا همان‌ لحظه حاجی گفت «راستی آقا مرتضی یکی آب و گاز خونه ما رو اشتباهی وا کرده بوده». مینا همین‌جور بِرُبِر من را نگاه می‌کرد اما من زل زده بودم به چشم‌های حاجی که مثلا مینا خانم حواسم به شما نیست. گفتم «چطو مگه حاجی؟». گفت «ما هر وقت می‌ریم من فلکه‌ی آب و شیر گاز رو از بیرون خونه می‌بندم اما اینبار که اومدیم هر دوتا باز بود». با بیخیالی گفتم «حاجی حتما یکی اشتباهی باز کرده» و ظرف هندوانه را جلویش گرفتم و ادامه دادم «حاجی بزن روشن شی هندونه باغه». اما ول کن قضیه نبود و مینا هم هنوز ایستاده بود ببیند دیگر چه می‌گوید. چنگالش را توی سرخی هندوانه فرو کرد و گفت «آخه انگار شیر حمام مشکل داشته، فلکه‌ی آب هم که باز بوده معلوم نیست چقدر چکه کرده که کل حمام خیس بود». نگاهی به مینا انداختم داشت با چشم‌هاش قورتم می‌دادم. گفتم «مینا خانم شام رو آماده نمی‌کنی!» بعد هم رو کردم به حاجی و گفتم «چشم از این به بعد هر روز چک می‌کنم». مینا توی آشپزخانه برگشت. حاجی هم گفت «دستت درد نکنه».
دیگر هیچ‌کس تا آخر شب هیچی نگفت. همه رفتند و مینا شروع کرد. خط و نشان‌هاش تما شدنی نبود. من هم دلم را زدم به دریا و گفتم «مثلا می‌خوای برگردی خونه بابات؟ یا بری به خاله‌ت اینا بگی؟». جری شده بود. رفت سمت در و گفت «میرم به خاله‌م همه چی رو می‌گم من مثل تو نیستم». منم پشتم را کردم و سمت اتاق خواب رفتم و گفتم «برو بگو، هرچی دلت می‌خواد بگو، فقط بعدش هی نگو پرده‌م با قالیم ست نیست قاشم با چنگالم ست نیست، اون النگویی هم که قسطی برداشتی باید بری پس بدی». مینا انگار که لال شده باشد هیچ نگفت. من هم تیر آخرم را زدم و گفتم «فردا صبح هم میری پایین آمارشون رو می‌گیری ببینی تا جمعه می‌رن یا نه شنبه مسافر دارم». باز هم مینا هیچ نگفت. حتی صبح هم هیچ نگفت. وقتی هم ظهرش پرسیدم «آمارشون رو در اوردی یا نه؟!» فقط گفت «جمعه عصر برمی‌گردن». منم خیالم راحت شد.
هیچ‌کس حتی از بالش هم حرفی نزد. تا جمعه عصر. ایستاده بودم بیخِ پنجره تا پیدایشان شد. داشتند بار و بندیلشان را توی ماشین‌هاشان جا می‌دادند. رفتم پایین برای خداحافظی. سر بزنگاه رسیدم. داشتند ماشین را روشن می‌کردند. دستم را بالا بردم و گفتم «حاجی پَ به این زودی!». اونم خنده‌ای کرد و گفت «من کی بیشتر دو روز موندم مومن خدا». گفتم «سفرتون بی‌خطر باشه حاجی، نگران آب و گازم نباش مرتب چک می‌کنم». توی ماشین نشست و گفت «خدا خیرت بده». دوتا استارت زد و ماشین با سومی روشن شد. حاجی سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت «راستی آقا مرتضی کلید در هرز شده بود مغزی در رو هم عوض کردم سر فرصت یه کلید برات چاپ می‌کنم». فرصت نکردم حرفی پیدا کنم برای گفتن. آنها هم رفتند و من ماندم به تماشا کردن دست حاجی که بیرون پنجره‌ی ماشین تکان می‌خورد تا توی اصلی پیچیدند و رفتند.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
سرکار خانم طالبی گرامی، با احترام به شما و تشکر از اعتمادتان به ما برای اینکه امکان نقد داستانتان را داریم. امیدوارم این نقدها که بر آثار شما می شود، برایتان آموزنده باشد. البته شما باید نقد همکاران مرا به عنوان یک کلاس آموزشی در نظر بگیرید و در هر داستان تازه‌ای که می‌نویسید، آنها را به کار ببرید.
من داستان شما را خواندم. داستان سخت‌خوانی است. و باید هر یکی دو پاراگراف و یا قطعه بر می‌گشتم تا روابط آدم‌ها و ماجراها را پیدا کنم.و باید بسیار فکر می‌کردم تا معنای بعضی کلمات و عباراتی که به کار برده‌اید را بفهمم.
مثلا نوشته‌اید: (از پارس پلاک 14) باور کنید بارها برای این عبارت شما معناهایی ساختم تا نهایتا بفهمم منظورتان پژو پارسی است که نمره‌ی کشوری‌اش 14 است. تازه امیدوارم این را درست فهمیده باشم.
ممکن است در خانواده یا محله و یا شهری که در آن زندگی می‌کنید برای چنین خودرویی همین عبارت به کاربرده می‌شود. اما شما داستان را برای همه‌ی هم‌وطنان خودتان می‌نویسید.
البته یکی از مشکلات بزرگ نویسندگی همین است که نویسنده فکر کند هر آنچه که از ذهن خودش می‌گذرد باید از ذهن خوانند هم بگذرد.
گاهی حتی نویسندگان حرفه‌ای هم ممکن است دچار چنین اشکالی بشوند اما در هر صورت این یک اشکال است. داستان نباید سخت‌خوان باشد. یعنی طوری نباشد که خواننده وقتش را صرف فهمیدن ذهن نویسنده کند. مخصوصا در داستان کوتاه که برای مردمی است که می‌خواهند در مدت کمی با داستانی از داستانهای دنیا آشنا شوند.
اگر معنای البت، البته است، باید البته را به کار ببرید. چون باید به زبان فارسی معیار بنویسید.
(و من شستم خبردار شد چی مال کیه!) این هم از عبارتهایی است که بالاخره متوجه معنای آن نشدم.
(این را که گفت فهمیدم تنها نیامدند و قوم تاتار هم (باشان) آمده) کلمه‌ی باشان ممکن است گویشی محلی باشد. اما شما از این گویش فقط در گفتگوها استفاده کنید. و نه در متن داستان.
(این را که گفت فهمیدم تنها نیامدند و قوم تاتار هم باشان آمده و نمی‌شود بالش را به کسی چسباند و بهترین راه تکیه زدن به دیوار حاشا بود. هنوز به دیوار حاشا تکیه نکرده بودم که تلفن توی گوشم زنگ خورد.)
دیوار حاشا از کجا آمده است چرا به دیوار حاشا تکیه بزند؟ اگر می‌خواسته‌اید تلیق ایجاد کنید، در این کار موفق نبوده‌اید و بیشتر باعث گیجی خواننده می‌شوید.
(شستم بالای دکمه‌ی (ریجکت) بود که نرگس گفت «کشت خودشو چرا جواب نمی‌دی مرتضی...») ریجکت واژه‌ای غیر فارسی است و ما وقتی داستانی به زبان فارسی می‌نویسیم باید از واژه‌های فارسی استفاده کنیم مگر در بعضی از گفتگوها آن هم برای شخصیت‌پردازی مثلا کسی که سعی دارد واژه‌های خارجی استفاده کند.
داستان ادبیات است. و ادبیات از زبان جان می‌گیرد. تا زبان خود را اصلاح نکنید، هرچه بنویسید، شکوفا نمی‌شود.
داستان شما ساختار نسبتا خوبی دارد، گره‌های داستانی قابل اعتنایی دارد و معلوم است که داستان را شناخته‌اید، اما این کافی نیست داستان باید زیبا و خوش خوان باشد.
باید به زبان داستانتان رسیدگی کنید. و این کار از راه مطالعه آثار داستانی نویسندگان کاردرست عملی است
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۵
زهره طالبی علی » جمعه 18 تیر 1400
ممنونم
زهره طالبی علی » سه شنبه 15 تیر 1400
ممنونم از اینکه با صبوری به تفضیل سوالم رو جواب دادید. متشکرم
علیرضا متولی » پنجشنبه 17 تیر 1400
منتقد داستان
سلام. اگر روی استعداد و توانایی شما حساب باز نکرده بودم، شاید انگیزه ای برای این چند خط توضیح نداشتم. مطمئنم اگر به علاقه و استعداد و توانایی هایتان اهمیت بدهید، و اگر به نقد های بنده و همکارانم توجه و دقت داشته باشید، بزودی شاهد کارهای بهتری از شما خواهیم بود. برای شما بهترین آرزوها را دارم.
علیرضا متولی » سه شنبه 15 تیر 1400
منتقد داستان
سلام. سپاسگزارم از سولات خوبی که پرسیده اید.باید به تفاوت لحن و زبان توجه کنید. لحن یک چیز است و زبان چیز دیگر. گویش یک چیز است و زبان چیز دیگر و در عین حال همه ی اینها با هم هستند. وقتی از زبان حرف می زنیم یعنی به کار بردن تمام قوانین دستوری یک زبان و استفاده از واژه هایی که آن زبان را می سازد. با این معنا وقتی هم از گویش استفاده می کنیم باید قواعد دستوری و واژه های آن زبان را درست و بجا استفاده کنیم. یک نکته ی دیگر در باره ی زبان وجود دارد. سعدی و حافظ کجایی بوده اند؟ شیرازی. آیا هموطنان شیرازی، گویش و لهجه ی خاص خودشان را دارند یا نه؟ اما وقتی به تولید ادبیات پرداخته اند از زبان فارسی معیار استفاده کرده اند. فردوسی هم می توانست شاهنامه اش را پر از واژه های محلی خودش که سناباد یا توس بوده است، بکند، اما وقتی داستان می نویسیم، یعنی داریم ادبیات تولید می کنیم. و تولید ادبیات لازمه اش حفظ زبان هویتی است.از این مثالها زیاد هست. بگذارید یک مثال دیگر بزنم. شهریار شاعر معاصر هم به زبان فارسی و هم به زبان ترکی اشعاری سروده است. اما وقتی به زبان فارسی می سراید، تمام واژه هایش فارسی است. و وقتی شعر ترکی سروده است تمام واژه هایش ترکی هستند. ادبیات اولیت اصلش تعهد به حفظ زبانی است که به آن می نویسیم. این فقط در مورد ما فراسی زبانان نیست. در ادبیات انگلیسی هم شکسپیر را تقریبا معادل فردوسی می گیرند که او هم به حفظ زبان اصیل و درست انگلیسی که زبان هویتی خودش است وفادار مانده. اما شما می توانیددر دیالوگها و حتی متن داستانتان از کنایه ها و گویش محلی استفاده کنید. و به نوعی به من خواننده بگویید که این داستان به کدام گویش و مال کدام منطقه است. اما باید مشخص کنید گه چرا آن را به کار برده اید. و یا تمام داستانتان را به همان گویش بنویسید. و یکدستی متن را رعایت کنید. اما درباره لحن درداستان توصیه میکنیم مقاله ای که در این لینک درباره لحن نوشته شده مراجعه کنید: http://www.naghdedastan.ir/article/42 در داستان دو کاربرد از لحن به طور عمده وجود دارد یکی لحن راوی و دیگری لحن شخصیتها. باید به این نکته هم توجه کافی داشته باشید. در مورد کاربرد ضرب المثلها و کنایه ها اتفاق کاملا موافقم که از آنها استفاده شود. و اتفاقا باعث غنای ادبیات می شود. اما بجا و درست. به نحوی که به ضرباهنگ زبان لطمه نزند. ببینید شما نوشته اید:(این را که گفت فهمیدم تنها نیامدند و قوم تاتار هم باشان آمده و نمی‌شود بالش را به کسی چسباند و بهترین راه تکیه زدن به دیوار حاشا بود. هنوز به دیوار حاشا تکیه نکرده بودم که تلفن توی گوشم زنگ خورد.) دوبار استفاده کردن از دیوار حاشا لطمه به ضرباهنگ نثر شما زده است. می توانستید بنویسید: .... بهترین را تکیه زدن به دیوار حاشا بود اما یکهو تلفن زنگ خورد... یا بنویسید:.... نمی شود قضیه بالش را به کسی چسباند، خواستم حاشا کنم ولی زنگ تلفن دیوار حاشا را کوتاه کرد. و نظایر آن. پس ملاحظه می فرمایید که بنده نگفتم از این نوع کنایه ها و ضرب المثل ها استفاده نکنید. نظرم این است که بدرستی استفاده کنید. یک توصیه دارم. وقتی داستانتان را نوشتید، هر داستانی؛ یک بار باصدای بلند برای خودتان بخوانید. به این نحو متوجه نا هماهنگی های ریتم و ضرباهنگ متن خودتان می شوید. و هر جا نا هماهنگی دیدید اصلاحش کنید. نثر داستان مثل یک موسیقی است که باید به گوش شنونده یا خواننده دلنواز و شیرین بیاید. موفق باشی دخترم. باز هم اگر سوالی داشته باشی من در خدمت تو هستم.
زهره طالبی علی » شنبه 12 تیر 1400
سلام بر شما، تشکر می‌کنم از نظرات مفیدتون و خوانش و دقتی که بر داستان بنده داشته‌اید، حالا که داستانم را بار دیگر خواندم متوجه چند ایراد نگارشی شدم باعث ایجاد گنگی در داستانم شده و حتما در بازنویسی بعدی همراه نکاتی که فرمودید اصلاح خواهم کرد. اما دو سوال داشتم از حضورتان: این‌جور که من از نقدتان متوجه شدم منظور شما این است که زبان یک دست بدون اصطلاحات باید در داستان بکار گرفته شود... به نظر شما این باعث نمی‌شود که زبان همه‌ی داستان‌ها یک‌ دست شود؟ پس تکلیف لحن در داستان چه می‌شود؟ تکلیف گونه‌های زبانی چه؟ بارها آثاری خوانده‌ام که مجبور شده‌ام معانی بعضی واژگان را جست‌و جو کنم و این باعث بالا رفتن دایره‌ی لغات من شد اما اگر این اتفاق نیافتد آیا همه محدود نمی‌شویم به یک زبان؟؟؟ و سوال دومم اسفاده از کنایه‌ها در داستان است... کنایه‌ها از کهن در ادبیات ما بوده و حتی بارها از بزرگانمان شنیده‌ایم که باید زنده نگه‌شان داریم. اگر در داستان مجاز به استفاده از کنایه‌ها نیستم پس کجا می‌شود از آنها استفاده کرد. مثلا کنایه‌ی تکیه زدن به دیوار حاشا که بجای انکار کردن استفاده می‌شود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت