پتانسیل خوب داستان




عنوان داستان : آوای فاخته
نویسنده داستان : هاجر دهقانی

با حسرت به تکه های ریز و درشت آینه که از دیشب تا حالا زیر تخت پخش و پلاست نگاه می کنم.تنها چرخش یکی از این اشکال نوک تیز روی مچ دستم کافی بود تا برای همیشه نفس راحتی بکشم.اما چه شد؟ حالم از خودم به هم میخورد.چرا نتوانستم؟همیشه گند می زنم.من یک گندزن حرفه ای هستم که تخصصش گه زدن به زندگی خود و دیگران است.نفسم را با فشار بیرون میدهم.دلم میخواهد همین امروز که روز تولدم هست،آخرین شمع تولدم را فوت کنم.سرم را می گذارم روی بالش.هوهوی فاخته ای از دور دست به گوشم میرسد.دلم میخواهد جای او بودم.فاخته ای که برای دل خودش هوهو کرد.من حتی از او هم کمترم.از کشوی میز عسلی خودکار و دفترم را در می آورم.آستین های پیراهنم را تا آرنج بالا می زنم.قلم لای انگشتهایم می لرزد و روی کاغذ جوهر پس می دهد.نمیدانم این بار چندم هست که میخواهم از زندگی دل بکنم.راحت شوم.اما نمیتوانم.عین جان کندن میماند.مثل پوست انداختن.مثل آن وقتهایی که بابا رفت. اما هیچکس به فکر من نبود.هیچکس نگفت بابا بابای تو هم بود.فقط برادر و عمو و دایی و بابای ما نبود.مثل وقتی که آرزو زیر ماشین رفت.هیچ کس نگفت خواهر تو هم بود.همه فکر خودشان بودند.یا مثل الان که میخواهند من را عروس کنند.بابا هیچ وقت نگفت که همان وفت که من لخته خونی پلاسیده بودم مامان روی قبر دایی فرهاد افتاده بود و به سر و سینه اش میزد.صبح زود وقتی مامان چشم باز کرده بود دیده بود بابا دارد یواشکی با تلفن حرف میزند.هول مثل بختک افتاده بود به جانش اما به روی خودش نیاورده بود.فقط مثل همیشه رفته بود سر یخچال و تکه گل خشکیده را برداشته بود و ناشتا سق زده بود تا بیفتد سر دلش و آرام بگیرد.توی ماشین گفته بود: مجید سر کوچه آقاجون خبریه؟شلوغه.ریسه زدند؟بابا به تته پته افتاده بود._دیشب همسایه عروسی داشتند._نفیسه چی می گفت؟_گفت باد آقاجونو گرفته.مثل اون دفعه.
اما تا رسیده بودند توی کوچه یک تابوت خالی خوابیده بود جلوی در خانه.مامان همان دم پس افتاده بود.از اینجا به بعدش هم دیگر چیزی یادش نمی آمد.
باد اقاجون را گرفته بود اما دایی فرهاد اخرش کار خودش رو کرد.همان شبی که شیرین عروس شده بود.
گفتن و نوشتن اینها چه فایده ای دارد وقتی هیچکس من را ندید.عین جان کندن می ماند.کاش یک بار برای همیشه می مردم.نه اینکه هر روز تا مرز نابودی پیش بروم و دوباره برگردم.دلم میخواهد داد بزنم.میخواهم برای بار آخر تکه هایم را بردارم و بروم جایی که دیگر هیچ تکه ای از من نماند.برایم دعا کنید.انگار خدا هم از من ذله شده.یک نفر هر روز اینجا دارد زجر می کشد.تمام تنم زخمی شده و وجودم را درد گرفته.دیگر بس است.میخواهم همه اینها تمام شود.باز هم این سکوت لعنتی که مثل زنجیر از نوک انگشت پا تا فرق سرم می پیچد.
چیزی محکم به شیشه پنجره میخورد.قلم از دستم ول می شود.پنجره را باز میکنم.فاخته ای بی حال روی لبه پنجره افتاده و قفسه سینه اش تندتند جلو و عقب میرود.چشمهای ریزش را باز و بسته می کند.می خواهم فاخته را بردارم که پنجه های گربه سیاهی روی دستم کشیده می شود و دلم از حال می رود.سیاهی می پرد روی دیوار و محو می شود.خون از خراش ها شتک می زند.فاخته را روی دفترم می گذارم.سرخی خون سطرهای سیاه را می پوشاند.تپش قلبش را می شنوم.حالش بدتر از من است.شتابزده برای اوردن آب و باند به آشپزخانه می دوم.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و خسته نباشید خانم دهقانی عزیز.
داستان شما با یک قدرت ذاتی و ظرفیت بالای بالقوه شروع شده.ادمی از زندگی خود خسته است. بریده است و تصمیم خطرناک و پرهیجانی گرفته. این تصمیم و این ظرفیت داستانی، خواننده را به هیجان وا می‌دارد. دلهره‌مند می‌کند که شخصیت داستان، چه خواهد کرد؟ آیا خودش را می‌کشد؟ نمی‌کشد؟ اصلا چرا و به چه دلیل به این جا کشیده شده که تصمیم به پایان بخشیدن به زندگی خود گرفته؟!
سوژه‌هایی از این دست، ذاتا تعلیق ایجاد می‌کنند و مخاطب را با خود می‌برند.منتها شرط لازم این است که نویسنده بتواند از این قدرت ذاتی، خوب استفاده کند. انتقال حرفه‌ای این حس به خواننده، باعث می‌شود او داستان را با ولع هر چه بیشتر، پیش ببرد و دم به دم با شخصیت داستان، همدلی و همراهی کند.
به نظر می‌رسد سرکار از همه این ظرفیت، استفاده نکرده‌اید.آنچه می‌خوانیم، کم جان‌تر از نیروی درونی سوژه است.

نویسنده غیر از مشکل خود، به مشکلات قبل هم اشاره دارد. مشکلاتی که هر کدام به شکلی او را به این وضع و حال کشانده‌اند.اشاره به آن مسایل خوب است. مثل آن جور رفتن بابا یا..... این‌ها نشان می‌دهند که وضع امروز شخصیت داستان, نتیجه گذشته‌ای است که بر او گذشته. در واقع ذکر این معضلات، خواننده را متقاعد می‌کند که علت روحیه خراب امروز شخصیت داستان، محیط و زندگی دورو بر او بوده است.
آوردن فاخته در داستان هم خوب است. به داستان کمک می‌کند. و چه خوب که با آوردن فاخته، توضیح اضافه نداده‌ای.ترس من این بود که کنار این تصویر خوب داستانی، ناگهان دست به توضیح بزنی. مقصود نویسنده با این تصویر، کاملا روشن است و هرگونه توضیح اضافه، کاربرد و کارکرد داستانی تصویر را خراب خواهد کرد،
درود به سرکار و امیدوارم با خواندن بیشتر و اشراف دقیق‌تر به زبان و ساختار داستان، شاهد آثار پربارتر و خواندنی‌تر آن عزیز باشیم.
شروع داستان با توضیح است. کاش با تصویر بود. ما از شخصیت داستان می‌شنویم که اگر تکه‌های شکسته شیشه فلان کرده بود. چرا باید شنید؟! اگر به جای شنیدن می‌دیدیم که شخصیت داستان مثلا اینه یا شیشه‌ای را آورده و می‌خواهد با شکستن و فرو بردن تکه‌ای از آن در بدن، خودش را بکشد چه دلهره‌ای ایجاد می‌شد؟!
همیشه یادمان باشد، کار داستان ایجاد دلهره و تعلیق است. بنابراین، توضیح در داستان، هیچ جایگاهی ندارد. توضیح دشمن داستان و جایش در مقاله و پژوهش‌های غیر داستانی است. اساسا زبان داستان، زبان تصویر است و هر چیز دیگر به جای آن، کارکزد داستان را از بین می‌برد.
زنده و پایدار باشید

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت