حذف هر یک از عناصر داستان، به نوشته‌تان لطمه می‌زند.




عنوان داستان : چریک غمگین
نویسنده داستان : نسیم مهرجویان

چریک غمگین

همه چیز از آن روزی شروع شد که زنی از خانه سالمندان تماس گرفت.
_بابا یه خانوم پشت خطه.باشما کار داره.
آنوقتها هنوز تلفنهای بی سیم و همراه نیامده بود.بابا دستش را روی زانویش فشار داد و از جا بلند شد.قدش آنقدر بلند بود که سرش تا نزدیکی لوستر آویزان وسط سالن می رسید.مادرم توی سرش رویای یک خانه ی بزرگ و چند طبقه داشت .برای همین هم لوستر ها و مبلهای بزرگ می خرید.طوری مثل شاهدختها رفتار می کرد که هرکس نمی دانست خیال می کرد شوهرش یک شاهزاده ست.
بابا گوشی قهوه ای رنگ را توی دستهای بزرگش گرفت.
_بله...بله خودم هستم.
چشمهایش گشاد شد و زل زد به تصویر کوچک تلویزیون.
_اجازه بدین یادداشت کنم.
انگشت شصت و اشاره اش را به هم فشار داد و توی هوا ادای نوشتن درآورد.خودکاربیکی را که لای دفترفیزیکم بود برداشتم و دیدم به طرف بابا.خودکار را گرفت و روی یک برگ سررسیدی که کنار تلفن بود نوشت.
_بله ...بله....ممنون که اطلاع دادین ....خدانگهدار.
و به نرمی یک پر گوشی را گذاشت.
-کی بود؟
مادرم امان نمی داد .بخصوص وقتی پای یک زن در میان بود.
_از خانه سالمندان بود.آقام اونجاس.می خواد منو ببینه.
_خانه سالمندان؟
من و مامان انگار که جن دیده باشیم به بابا نگاه کردیم.
پدرم پسر زن سوگلی یک خان دوزنه بود.سوگلی توی عمارت بزرگی وسط باغ با دو پسرش سیاوش و رامین زندگی می کرد.خانه ای دو طبقه با دیوارهای سفید و ایوانی بزرگ.من همیشه این خانه را توی ذهنم تصور می کردم و می دیدم که بابا پشت پنجره ی همین ایوان می نشست و سرش را فرو می کرد توی کتابهایش و پشت همین پنجره برادرناتنی اش را می دید که زیر شرشرقطره های درشت باران اسبها را هی می کرد توی اسطبل و این بالا بوی باران روی برگهای بهارنارنج خان را مدهوش می کرد.
خان انتخابش را کرده و این زن و دو پسرش را برگزیده بود.دو پسری که یکیشان چریک شده بود و به برادر ناتنی اش درس عدالتخواهی می داد.
سُرمی خورد توی باغ .می رفت بیخ گوش برادر و خواهرها،از ظلمی که سرشان آمده بود حرف می زد.از اینکه باید حقشان را از خان بگیرند.
طفلکی ها سواد دو دوتا چهارتا نداشتند.اما کم کم یک چیزهایی دستگیرشان می شد.وقتی سهراب تفنگ سربازی دست گرفت ،ترسش از چوب و شلاق هم ریخت.از سربازی که برگشت هنوز شلوار ارتشی و پوتین به پا داشت.باهمان پوتین سیاه لگدی به تراکتور سبز امریکایی زد و گفت:
_دیگه نمی خوام واسه تو کار کنم.
خان هم همان صدای کُلُفت و رعیت کش معروفش را توی گلو انداخت که:
_هرالدنگی که واسه من کار نمی کنه دست ننه ی عجوزشو بگیره از این خونه ببره.
و این شد که خانه ی کوچک گوشه ی باغ خالی شد .
ولابد سیاوش و خان مثل دو مرد که دستشان روی اسلحه باشد روبروی هم ایستادند.بیچاره خان که پسرسوگلی زن سوگلی اش همه را بر علیه اش شورانده بود.وقتی سیاوش خانه را ترک می کرد،سوگلی و رامین از پشت پنجره رفتنش را تماشا می کردند.
اینها را خودش توی خلوت برای مادرم تعریف کرده بود و مامان هم توی خلوت برای من ،شاید هم برای مامانی و خاله ها و...
فردای آن روز بابا با یک پیرمرد روی ویلچیربه خانه آمد.پیرمرد توی لباس گشادش مچاله شده بود.سرش تاس بود.دور چشمهایش خطوط عمیقی بود و اصلا آنطور که می گفتند چشمهایش ترس نداشت.
مامان دوید در اتاقم را باز کرد:
_بیارشون اینجا
و باز دوید به طرف تخت من.وقت دویدن کپلش تکان می خورد.بابا ویلچیر را هل داد توی اتاق.کنار تخت ایستاد.دستهای پیرمرد را گرفت.پیرمرد به دستهای بابا فشار آورد و از جا بلند شد.تنش می لرزید.یک قدم جلو آمد و لبه ی تخت نشست.مامان لبخندی تحویلش داد:
_خوش اومدین
و دوید توی آشپزخانه.من جلو رفتم و آرام سلام کردم.
_دخترته؟
_بله
_همین یکیو داری؟
_آره
_پسرچی؟
_ندارم
شنیده بودم که خان عاشق پسر بود و لابد از من خوشش نمی آمد،اما تختم را قرق کرده بود. روی پاشنه چرخیدم و رفتم روی کاناپه ی بزرگ جلوی تلویزیون کوچک نشستم.مامان سینی به دست رفت به طرف اتاق و دست خالی برگشت.
_هیلدا !میزو بچین مادر.
تامن میز را چیدم و مامان غذا را کشید،بابا هم سینی به دست آمد توی آشپزخانه .سینی را روی کابینت گذاشت و یک صندلی را عقب کشید.
_همشو که نخورده.
بابا نشست:کم اشتهاس
_خانه سالمندان چکار می کرده؟
_همه چیو...به نام رامین کرده.
_همشو؟
سینه های ما مان بالا و پایین می شد.سربابا پایین بود و به قاشقش نگاه می کرد که کنار بشقابش افتاده بود.مامان طوری نگاهش می کرد که می گفتی همین حالا چشمهایش به طرف بابا شلیک می شوند.لبهایش تکان می خورد.از جا بلند شد کف هردو دستش را کوبید لبه ی میز.
_چرخای ویلچیر خونه رو به گند کشیدن.
از کنار سینک یک دستمال برداشت.زیر شیر گرفت و رفت جلوی در ورودی زانو زد و شروع کرد به دستمال کشیدن.بابا هنوز به قاشقش نگاه می کرد.
نمی دانم پدرم برنده بود یا بازنده،اما هرچه بود مرد غمگینی بود.
او به جای همه احساس گناه می کرد .به جای پدری که میان پسرانش فرق گذاشته بود .به جای برادر ناتنی که مقابل پدر ایستاده بود.به جای برادر تنی که اموال پدر را بالا کشیده بود و به جای خودش که جواب خوبیهای پدر را با خوبی نداده بود.
بابابلند شد و رفت روی صندلی کنار تلفن نشست.گوشی قهوه ای را توی دست پرمویش گرفت و انگشت اشاره اش را یکی یکی توی شماره ها برد و چرخاند.
_الو سهراب سلام....تو خوبی؟.....منم خوبم......اوناهم خوبن.....سهراب
و کمی مکث کرد.مامان دستمال به دست ایستاد جلوی بابا.من هنوز توی آشپزخانه بلاتکلیف بودم که میز را جمع کنم یا نه.
_آقام اینجاس......آره خونه ی منه...می خواد شماهابیاین دیدنش.تو و آجیا......می خواد ازتون حلالیت بطلبه.......سهراب......سهراب گوش کن.....الو.
از آن روز به بعد هرروز بابا به دیدن عمو و عمه ها می رفت و دست از پا درازتر برمی گشت. و در جواب پیرمرد می گفت:میان
آمدند . اما فقط عمه ها.روز اول دوتا صندلی گذاشتند روبروی تخت و نشستند.
_حالت خوبه آقا؟
_شما خوبین؟
خداروشکر
صدای سودابه از ته چاه در می آمد.سهیلاهم که مچاله شده بود توی صندلی و لام تا کام حرف نمی زد.
روزهای بعد هم آمدند.هر روز یکیشان می آمد و پیرمرد را ترو خشک می کرد.دیگر یخشان آب شده بود.پیرمرد سیر تا پیاز زندگیشان را می پرسید:
از زندگیت راضی؟چندتابچه داری؟چطور شد که مادرت مرد؟سهراب کی میاد؟
بابا حمامش می کرد و شبها پای تختش می خوابید.من هم که تبعید شده بودم پیش مامان.شبها کنارش روی تخت می خوابیدم .روزها هم روی همان تخت دفترو دستکم را پهن می کردم.
هرچه پیرمرد کمتر حرف می زد به تعداد آدمهایی که به خانه مان رفت و آمد می کردند اضافه می شد.شوهر عمه ها و بچه هایشان آمدند.عموزاده های بابا که بعضیهاشان را تا بحال ندیده بودم.یک دکتر هم هرچند روز یکبار می آمد و نسخه می نوشت و پرستاری که هرروز با یک سرم می آمد و می ماند تا سرم تمام شود. بابا از اداره مساعده گرفته بود که هزینه های دکترو پرستارو مهمانداریها را بدهد.
آن روز توی چهار چوب در اتاق ایستاده بودم.گاهی به اتاق نگاه می کردم که سهیلا و سودابه روی زمین نشسته بودند.سهیلا سرش را روی شانه سودابه گذاشته بود و بی صدا اشک می ریخت.گاهی هم سرم را بر می گرداندم و بابا را می دیدم که توی سالن رژه می رفت.مامان و مامانی و شوهر عمه ها هم توی سالن نشسته بودند.بابا جلوی تلفن ایستاد و دوباره گوشی را با دستهای لرزانش برداشت.شماره گیر را ۵مرتبه چرخاند.صدای بوقهای بی محلی تا اینجا می آمد.ما مان هر دو دستش را توی هوا تکان داد و تقریبا جیغ زد:
_بسه دیگه
و بابا تقی گوشی را کوبید سرجایش.وقت آمدن به اتاق به من تنه زد .کمی بالای تخت ایستاد .آرام نشست لبه ی تخت ودست پیرمرد را توی دو دستش گرفت.فاصله ی دم و بازدم پیرمرد آنقدر طولانی شده بود که خیال می کردی این دیگر آخریست.بابا خم شد سرش را گذاشت روی سینه ی پیرمرد و با دست چپش بازوی پیرمرد را محکم فشرد.
_حلالم کن بابا.حلالم کن
نمی دانم واقعا زیر چشم پیرمرد تر شد یا من اینطور خیال کردم.طفلی بابا چریک غمگینی بود که برای عدالت با جبهه ی خودی جنگیده بود.
این دم دیگر بازدم نداشت و سینه ی پیرمرد دیگر بالا نیامد.صدای هق هق بابا که بلند شد زنها شروع کردند به جیغ کشیدن.با و جودی که فکرش را نمی کردم من هم زدم زیر گریه.شاید بخاطر گریه های بابا بود.چند بار زنگ در را زدند.خانه آنقدر کوچک بود که از همینجا هم می شد تصویر عمو سهراب را توی قاب آیفون دید.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
داستان شما خوب شروع شده است. اما می‌شد بدیع‌تر و نوآورانه‌تر شروع شود.
چون داستان‌های زیادی از نویسندگان زیادی وجود دارد که با همین عبارت آغاز شده‌اند: (همه چیز از آن روزی شروع شد که...)
اینکه بتوانید ماجراهای بیش از نیم قرن یک خانواده را در یک داستان کوتاه بیاورید، کار خوبی است اما به شرط اینکه آن را خوب انجام بدهید.
کار خوب آن است که شما بتوانید همه یا بیشتر مختصات و عناصر داستانی را در نوشته‌تان بیاورید.
در هر صورت به نظر من شما از استعداد لازم برای نوشتن داستان برخوردار هستید ولی باید تمرین آگاهانه و بیشتری داشته باشید. و اگر این تمرین‌ها را نداشه باشید و باز هم داستان‌هایی با سوژه‌ی خوب را بدون رعایت اصول داستان‌نویسی بنویسید، نتیجه‌ی لازم را از کارتان نخواهید گرفت
از آنچه نوشته‌اید خوانندگان با یک دوره‌ی طولانی مدت یک خانواده آشنا می‌شوند. اما متاسفانه بدون دریافت حس. بدون احساس فضا و مکان.
و گفتگوهای مشابه. بدون شخصیت‌پردازی کافی.
همه آدم‌ها انگار شبیه همند. مثل هم فکر می‌کنند. و مثل هم حرف می‌زنند.
وقتی در داستانی از تنوع آدم‌ها استفاده می‌کنید باید از تنوع رفتارها و لحن‌ها و دایره‌ی واژگان آنها هم استفاده کنید.
ما در داستان شما به رابطه‌ی حسی خانواده اصلی که شامل راوی و پدر و مادرش باشند پی نمی‌بریم.با نظر مادر را نسبت به کاری که پدر کرده آشنا نمی‌شویم. هیچ تصویری از خانه نداریم. جز یک لوستر آویزان وسط سالن.
نمی‌دانیم جا تنگ است یا فراخ.
پدر هیچ توضیحی به مادر نمی‌دهد. و مادر هیچ توضیحی از پدر نمی‌خواهد و روای که فرزند باشد انگار نه روحی دارد و نه احساسی.
پس وقتی با شخصیت‌های داستانتان اینجور برخورد کنید بقیه‌ی عناصر داستان هم به فراموشی سپرده می‌شوند.
احتمالا با عناصر داستان آشنا هستید.
فضایی که داستان در آن اتفاق می‌افتد. و یا مکانی که داستان در آن اتفاق می‌افتد به عنوان دو نکته‌ی مستقل از هم و از عناصر مهم داستان در این نوشته فراموش شده است.
پیرنگ داستانی به عنوان رابطه‌ی علت و معلولی وقایع و حوادث، ضعیف است
دیر رسیدن سهراب به خانه می‌توانست به یک پایان‌بندی معرکه تبدیل شود اما شما خیلی زود از آن گشته‌اید.
منظورم این نیست که خیلی طولانی بنویسید
منظورم این است که باید طوری بنویسید که خواننده برای آمدن یا نیامدن سهراب دچار هیجان شود. یا طرفدار آمدنش شود و یا طرفدار نیامدنش.
باز هم همان توصیه تکراری: بخوانید، بخوانید، بخوانید، بنویسید
دست‌کم خواندنتان را سه برابر نوشتنتان کنید. داستانهای خوب از نویسندگان حرفه‌ای و کلاسیک بخوانید. توصیه نمی‌کنم داستانهای نویسندگان معاصر را بخوانید. اگر علاقه‌مند به داستانهای کوتاه هستید، همچنان آثار چخوف را پیشنهاد می‌کنم.
توصیه بعدی من این است که متناسب با تجربه‌های خودتان بنویسید.
وقتی از تجربه‌های خودتان بنویسید هم داستانتان امروزی‌تر می‌شود و هم تسلط‌تان به معنا و عمق داستان زیادتر است.
امیدوارم موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم مهرجویان » چهارشنبه 09 تیر 1400
سپاس از نظرات و توصیه های شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت