داستان نوجوان




عنوان داستان : نوشابه
نویسنده داستان : محمد سرمدی

صیاد دو سالی از من بزرگتر بود اما از نظر جسه اینطور به نظر نمی رسید! بخاطر جسه ی ریزش چالاک بود و توی زمین خاکی حسابی گرد وخاک میکرد. همیشه یک توپ پلاستیکی دو لایه زیر بغلش بود و وقتی زیر پا نگهش میداشت، شستش از پارگی نوک کفش بیرون میزد و روی انحنای توپ مینشست. صلات ظهر، توی زل گرمای تابستان که هیچ کس از خانه بیرون نمی آمد، زیر چطر داغ آفتاب دونفری به هم پاس میدادیم و محله را گز میکردیم تا سروکله ی بقیه پیدا بشود...
از صبح روی خاک و خل کوچه لگد به توپ و پر وپای هم زده بودیم. طبق معمول خسته و تشنه کنار شیر آب محله سرو رویی خیس کردیم و از آب نسبتا گرمش قلپ قلپ خوردیم و از گرما به سایه ی کوتاه شده ی دیوار خانه ی ما پناه بردیم.
صیاد گفت: توی این هوا فقط نوشابه ی تگری میچسبه!
‏با اینکه از نوشابه اصلا خوشم نمی آمد- چون گازش گلوم را میسوزاند- حرفش را تایید کردم و وسوسه شدم.
گفتم: بذار برم از بابام پول بگیرم بریم بخریم.
پدرم حمام بود و من دست به دامن مادر شدم_ یک سکه ی پنج تومنی زرد پولی بود که همیشه به من میدادند نه بیشتر و نه کمتر! مدتی بود که سر و کله ی سکه های پنج تومنی سفید پیدا شده بود اما همان زردها صفای دیگری داشت و پدرم همیشه برای دلخوشی من از این سکه ها ته جیبش داشت، برای وقتهایی که پول میخواستم از جیبش بیرون می آورد و با لبخند کف دستم میگذاشت و هر دو باهم کیفش را میبردیم_ مادرم که مثلث یخچال و اجاق و سینک ظرفشویی را مدام میرفت و می آمد، چندباری غر زد و گفت: الان دم ظهره، بابات بیاد بیرون میخوایم ناهار بخوریم، پول میخوای چکار?بذار بعدازظهر و از این حرفها...
‏اما من کارم را بلد بودم و پافشاری کردم...
کفگیر را در هوا چرخاند و به سمت در اشاره کرد و ‏گفت:دیونم کردی برو از جیب بابات بردار و برو بیرون...
جیب پیراهن و شلوارش را گشتم،سکه ای در کار نبود، در عوض به یک اسکناس بیست تومنی برخوردم با آن عکس تراکتور و چند کشاورزی که در حال کار و بیل زدن توی مزرعه بودند. میدانستم منظور مادرم همان سکه ی پنج تومنی همیشه گی بود، اما اسکناس را برداشتم!
‏به صیاد رسیدم و اسکناس را نشانش دادم... طرح درخشان اسکناس در مردمک چشمهاش به وضوح پیدا بود. خود من هم تاحالا اینقدر پول دستم نگرفته بودم.
‏با لبخند گفتم: بریم نوشابه بخریم.
‏یوسف بقال سرکوچه مرد جوان و نسبتا چاقی بود که توی مغازه اش تعمیرات وسایل برقی هم انجام میداد. بیشتر اوقات طنابی از دود هویه و لحیمش در هم میپیچید و میز کارش را به سقف متصل میکرد و بوی روغن لحیم سوخته بوی غالب مغازه اش بود. اغلب یا در حال تست وسیله ای برای تحویل به مشتری بود یا داشت میگفت: آی سیش سوخته، فردا بیا ببرش... تقریبا همه دیگر این تیکه کلامش را از بر بودیم...!
‏اینبار بیکار نشسته بود زیر باد پنکه و زیر لب زمزمه میکرد، سکوت کرد و با نگاهی پرسا منتظر ماند
‏گفتم: عمو یوسف نوشابه سیاه داری؟ تگری باشه...!
‏گفت: چندتا؟
اسکناس را روی یخچال بستنی تمام استیلی که دو در با دستگیره های گرد پلاستیکی سیاه داشت و بعنوان پیشخوان از آن استفاده میکرد گذاشتم. نگاهی به اسکناس انداخت،تای آن را باز کرد و یک بیست تومنی دیگر از لاش در آورد و چشمهاش را به صورت من دوخت تا مطمئن شود!
با دیدن اسکناس دوم چشمهام گرد شد_ما یک خانواده ی ده نفره بودیم اما هیچ وقت ده تا نوشابه نخریده بودیم، نهایتا سه یا چهار تا را باهم تقسیم میکردیم. یوسف این را میدانست و حتما حالا داشت به همین ها فکر میکرد_ دوباره پرسید: چندتا؟
برای اینکه متوجه قضیه نشود گفتم: همش!
دوباره اسکناسها را وارسی کرد و گفت بیست تا؟؟!
محکم گفتم: آره...
پرسید: مهمون دارین؟
گفتم آره!
آماده بودم تا صد تا سوال دیگرش را با آره یا نه جواب بدهم!
خیلی زود عقب نشینی کرد و گفت: پس شیشه هاش یادت نره ها!
‏نوشابه ها را توی چهار تا کیسه ی نایلونی سیاه گذاشت و تا لحظه ی خداحافظی با تردید بیشتری نگاهمان کرد، چون ما هیچ وقت برای مهمانی هامان هم نوشابه نمی خریدیم!
‏ به هرحال این اتفاق به نفع اوهم بود. هن و هن کنان از خلوت گرم کوچه گذشتیم و نوشابه ها را به زمین خالی ال مانند پشت حیاط خانه مان که کاملا دنج و بی عبور بود رساندیم و به ردیف کنار دیوار، زیر سایه ی برگهای درخت موی حیاطمان که از شانه ی دیوار تا کمرش آویزان بودند چیدیم.
‏این همه نوشابه را به جز دکان یوسف در جای دیگری ندیده بودم! هر کدام یک نوشابه برداشتیم،صیاد نوشابه را به سر صورتش میچسباند و توی یقه اش فرو میکرد و میخندید، من هم همه آن کارها را کردم،خنکاش حس مطبوعی داشت و پوست آفتاب سوخته و خیس از عرقمان را قلقلک میداد و بی اراده میخنداندمان...
صیاد به من خیره شد!
با چی بازش کنیم؟!!
هر شی ی از سنگ و چوب بستنی و درب کنسرو زنگ زده گرفته تا هر آشغال جامدی را که کمی سفت بود امتحان کردیم اما به این راحتی ها نبود! با در بازکن هم نمی توانستم در نوشابه را باز کنم!_همیشه از بزرگترها میخواستم تا جایی که صدای پیس گازش بلند شود شلش کنند، تازه آن وقت به سختی بازش می کردم _حالا که دیگر هیچ...!
نا امید و خسته دستم را به شیشه هایی که آن طرفش نوشابه ی سیاه تگری با حبابهای ریز و سفیدش آفتاب میگرفت، کشیدم. صیاد گفت بیا بشکنیمش! چشمهام را بستم و کلافه گفتم: یوسف شیشه هاشو میخواد...
به دیوار تکیه دادیم، زانو ها را جمع کردیم و آرنجمان را رویش گذاشتیم و به گرم شدن نوشابه ها زیر نور آفتاب خیره شدیم. ناگهان صیاد گفت: دارن گرم میشن! نوشابه گرم بشه دیگه نمیچسبه!
‏منکه نمیدانستم چه میگوید! حتی آب ولرم را به سرد ترجیح میدادم. بلند شد و کمی اطراف را گشت، گونی نخی خاکی ای پیدا کرد. همه ی نوشابه ها را جمع کردیم و روی آنها کشیدیمش. مدتی به همان حال در دوطرف نوشابه ها نشستیم. سایه ی مو از روی گونی به تنه ی دیوار کشیده بود و از آجرها رج به رج بالا میرفت. هم گرسنه مان بود هم تشنه مان. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و من تازه یاد پدرم افتاده بودم! صیاد کم کم حرف از رفتن میزد، اما من گیر بیست تا نوشابه بودم که باید شیشه های خالی اش را هم پس میدادم! مِن مِن کنان حرفش را کش داد و گفت: من میرم ناهارمو میخورمو میام بعد تو برو...
‏صیاد از نبش دیوار پیچید و ناپدید شد. آرام گونی را کنار زدم و در نبود صیاد یاد سوزش گلوم افتادم!
ــ کی نوشابه میخوره!؟
‏بعد به تک تک اعضای خانواده فکر کردم و به پدرم که تا حالا دست روی من بلند نکرده بود اما حالا همه چیز را فهمیده و حتما یک فصل کتک مفصل برای کنار گذاشته ! چیزی نگذشته بود که صیاد از کنج دیوار پیدایش شد و با انگشت به من اشاره کرد و صورتش به سمت راست چرخید و به کسی که پشت دیوار بود گفت: اونجاس!
بلند شدم و ایستادم. از گرسنگی ضعف کرده بودم و دهانم خشک شده بود. برادرم بود و پشت سرش خواهرم با یک آبکش رویی بزرگ توی دستش ...
ای صیاد نامرد...!
‏بهمن پوزخندی زد و نزدیک شد،چشمش که به نوشابه ها افتاد لپم را کشید و با قهقه ای بغلم کرد. این کارش حرصم را در می آورد. از طرفی تنها کسی که همیشه هوای من را در چنین شرایطی داشت خودش بود. با اینکه از صیاد خشمگین بودم چیزی نگفتم حتی نگاهش هم نکردم!آدم فروش!
زهرا همه ی نوشابه ها را توی آبکش چید و روی سرش گذاشت. وارد خانه که شدیم پدرم با دیدن چهره ی رنگ پریده ی ته تغاریش اخمش به پوزخندی تبدیل شد. حالم بدتر شد، پدرم فهمید و فقط گفت: این دفعه کاریت ندارم اما دیگه بی اجازه از جیبم پول بر نداریا!.
نفس راحتی کشیدم، دیگر از زیر بار کلی نوشابه که باید به تنهایی بازشان میکردم، میخوردم و شیشه هاش را پس میدادم، خلاص شده بودم.
‏گفتم: چشم و کنارش نشستم.
بهمن که متوجه دلخوری من از صیاد شده بود گفت: صیاد سعی کرد چیزی را لو ندهد اما یوسف همه چیز را گفته بود! بهمن صیاد را هم به خانه آورد و به خواهرش که توی کوچه دنبالش میگشت گفته بود نگران نباشند ناهار اینجاست.
‏پدرم پنج تا از نوشابه ها را نگه داشت و بقیه را پس فرستاد. سهم هرکس نصف لیوان شد. این ماجرا هرچه که بود آخرش به تجربه ی حس و حال نوشابه تگری ختم شد. نگاهی به صیاد کردم و هر دو با لبخند لیوانهای استیل را به دهان بردیم، باز هم سوزش گاز نوشابه! نتوانستم یک قلپ بیشتر بخورم... نگاهی به صیاد انداختم او هم چهره اش مچاله شد و لیوانش را زمین گذاشت و دیگر نخورد...!
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای محمد سرمدی سلام و احترام
شاید به گمان عده‌ای نوشتن داستانِ نوجوان راحت‌تر از کار برای بزرگسال است؛ اما بهتر این است که درباره‌ی سهل یا سخت بودن چنین آثاری سخن نگوییم؛ بلکه می‌توان به اهمیتِ کار برای نوجوانان اشاره کرد و می‌توان گفت که اهمیت نوشتنِ داستانِ نوجوان به هیچ وجه کمتر از نوشتن داستان برای بزرگسالان نیست. حتی لازم است نویسنده‌ای که انتخاب می‌کند برای نوجوانان بنویسد؛ ابتدا بر نوشتن برای بزرگسالان مسلط باشد و سپس ادبیات نوجوان را انتخاب نماید؛ این به این معنا است که نوشتن داستان نوجوان نمی‌بایست سرسری گرفته شود. مخاطب نوجوان کم سن و سال است و تجربه‌ای اندک دارد؛ اما فریب نخواهد خورد و کار ضعیف را نمی‌پذیرد. نویسنده نیز در انتخاب مضمون می‌بایست به قدر کافی دقت و توجه داشته باشد. نوشتن داستان نوجوان نیز توجه به قواعد و چهارچوب‌هایی را می‌طلبد که نویسنده می‌بایست در این زمینه به قدر کافی دقت داشته باشند تا بتوانند اثری درخور و قابل اعتنا برای نوجوانان خلق کند. یکی از ویژگی‌های داستان‌های نوجوان توجه نویسنده به زبان و لحن داستان است که می‌بایست متناسب با سن و سطح درک نوجوانان و به عبارتی نزدیک به زبانِ آنها باشد. همچنین در مورد انتخاب موضوع؛ موضوع داستان می‌بایست برای نوجوانان جذاب بوده و ضمن اینکه آنها را سرگرم می‌کند، بتواند به نوعی دغدغه‌ی آنها نیز باشد و برای چنین مخاطبینی، قابل درک و پذیرفتنی باشد و نوجوان آن را بفهمد تا بتواند با شخصیت‌های داستان همذات‌پنداری و همدلی کند. داستان نوجوان معمولا پیامی برای مخاطبینش دارد و به طور کلی به ارتقا و رشد شخصیت نوجوان کمک خواهد کرد یا تجربه‌ای تازه و ارزشمند را در اختیار این مخاطب قرار خواهد داد؛ به این ترتیب می‌توان داستان نوجوان را گونه‌ای از ادبیات تعلیمی به حساب آورد. نویسنده می‌بایست دنیای نوجوانان را بشناسد تا بتواند برایشان بنویسد؛ و از مستقیم‌گویی و نصحیت برای کمک به رساندن پیام داستان خودداری کند تا اثر او برای نوجوان تأثیرگذار باشد و البته این تأثیر می‌بایست مثبت باشد.
شخصیت‌های داستان «نوشابه» نوجوان هستند و اعمال و رفتاری که در مواجه با رویدادهای داستان از خود نشان می‌دهند می‌تواند نزدیک به روحیات نوجوانان باشد؛ بنابراین داستان نوشابه برای نوجوانان مفهوم و قابل درک است. به نظر می‌رسد که مخاطب نوجوان دنیایی را که نویسنده برای این داستان خلق کرده است خواهد شناخت و با آن ارتباط برقرار می‌کند. در مورد نثر و زبان داستان می‌توان گفت که ساده و روان است؛ همان‌طور که داستان‌های نوجوان می‌بایست نثری ساده و در حد سطح درک و سواد نوجوان داشته باشند. همچنین نویسنده در بخش‌هایی به خوبی توانسته‌ است فضای داستان را به مخاطب نشان دهد و تصاویری بسازد که مخاطب بتواند موقعیت شخصیت‌ها در مکان‌های داستان را ببیند؛ البته در بخش‌هایی هم این اتفاق نیفتاده است و نویسنده تنها به روایت و تعریف ماجرا پرداخته است؛ نه تصویرگری. در مورد توجه به جزئیات هم این اتفاق افتاده است. در بخش‌هایی این توجه به خوبی اعمال شده است و نویسنده با کمک گرفتن از جزئیات به توصیف یا تصویرگری پرداخته‌اند. نکته‌ی دیگر درباره‌ی پیام داستان است؛ همانطور که لازم است داستان‌های نوجوان پیامی را به مخاطب خود (البته به شکل غیر مستقیم) برسانند؛ می‌توان گفت که نویسنده‌ی «نوشابه» نیز در مورد این مسئله اندیشیده‌اند. این‌ها اتفاق‌های خوبی است که در داستان «نوشابه» افتاده است؛ بنابراین می‌توان گفت که نویسنده‌ی نوشابه توانایی نگارش برای مخاطب نوجوان را دارند و تا حدودی با قواعد این نوع نوشته‌ها آشنا هستند.
اما مواردی که برای بهتر شدن اثر می‌توان بهش اشاره کرد؛ اگر از همان چند خط اول شروع کنیم؛ می‌توان در مورد ویرایش داستان حرف زد؛ شاید بعضی تصور کنند که این مسئله‌ی ساده‌ای است و باید سپردش به ویراستار؛ اما اینچنین نیست. اینکه نویسنده به ویرایش مسلط باشد و متنی را که پیش روی مخاطب قرار می‌دهد متنی پاکیزه و تمیز و ویرایش شده باشد اهمیت دارد و به نوعی احترام به مخاطب است. در همین خطوط اولِ داستان «نوشابه» مخاطب با غلط‌های املایی و تایپی و ویرایشی روبه‌رو می‌شود (از جمله: جسه‌ی ریزش؛ چطر و...) مخاطب از نویسنده انتظار دارد که به این امور آگاه باشد و با دقت بیشتری اثرِ خود را نهایی کرده و در اختیار مخاطبین بگذارد. توجه به علائم نگارشی و به کار بردن صحیح ویرگول، نقطه، دو نقطه و گیومه برای جدا کردن دیالوگ‌ها از متن، رعایت فاصله و نیم‌فاصله، پاراگراف‌بندی و... اگر چه ساده به نظر می‌رسند اما با اهمیت هستند و نویسنده در همان ابتدای راه می‌بایست بیاموزد که متنی ویرایش شده و بدون غلط پیش روی مخاطب بگذارد. نکته‌ی دیگر در مورد شروع داستان است؛ «نوشابه» می‌تواند شروع بهتری داشته باشد. در پاراگراف اول داستان نویسنده دو شخصیت اصلی را وارد داستان کرده است و اطلاعاتی درباره‌ی آن‌ها می‌دهد؛ اما مسئله این است که مخاطب در شروع داستان در پی اطلاعات با اهمیت می‌گردد که حس کنجکاوی‌اش را برانگیزد یا برایش سوال‌برانگیز باشد. بهتر است که شروع با عدم تعادل همراه باشد؛ تا به عبارتی نویسنده بتواند قلاب داستانی را از همان ابتدا بیندازد و مخاطب را با خود همراه سازد. حتی آوردن جمله‌ای در خط اول داستان می‌تواند این حس کنجکاوی یا عدم تعادل را ایجاد کند؛ نویسنده می‌بایست بگردد و این نقطه را برای شروع داستان خود انتخاب نماید؛ نقطه‌ای که مخاطب را جذب و با داستان همراه سازد. نکته‌ی دیگر توجه به پرهیز از زیاده‌گویی است. هر آنچه در داستان می‌آید می‌بایست کاربرد داشته باشد؛ آوردن شخصیت‌ها و مکان‌ها و صحنه‌پردازی‌ها و دیالوگ‌ها و توصیفات و... می‌بایست به پیشبرد داستان کمک کنند؛ اگر این اتفاق نمی‌افتد و با حذف هر بخشی آسیبی به داستان وارد نمی‌شود؛ پس بهتر است که آن بخش از داستان حذف شود. «نوشابه» می‌تواند تا حدودی هرس شده و در بخش‌هایی کوتاه‌تر ارائه شود.
جناب آقای محمد سرمدی شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج دلخواه و بهتری خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی رمان و داستان کوتاه‌های موفق بپردازید؛ و همچنین به مطالعه‌ی آثار نوجوان؛ از جمله آثار خوبِ ایرانی می‌توانم به قصه‌های مجید نوشته‌ی هوشنگ مرادی کرمانی، رمان هستی نوشته‌ی فرهاد حسن‌زاده؛ رمان پارسیان و من نوشته‌ی آرمان آرین و بسیاری آثار دیگر اشاره کنم. خواندن این آثار به ارتقا نوشته‌هایتان قطعا کمک خواهد کرد. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت