طبقات اجتماعی را بشناسید و بنویسید




عنوان داستان : بهترین اتفاق
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

بهترین اتفاق

وقتی خانم گفت باید موضوع انشا این هفته که بهترین اتفاق زندگی‌مون هست می‌خواستم چیزی ننویسم چون به نظر من هر آدمی فقط یک بار می‌تواند طعم بهترین را تجربه کند و بعد از آن احتمالا از شدت کیف می‌میرد. اما بعد پشیمان شدم و انشای خودم را برایتایتان می‌نویسم اما برایتان آرزو می‌کنم هیچ وقت بهترین اتفاق زندگی‌تان را تجربه نکنید.
این اتفاقی که حالا می‌خواهم درباره‌اش بنویسم برای من بهترین اتفاق نبود، خوشایند بود اما بهترین نه. چون من هنوز به سن مادرم نرسیده‌ام و دوست دارم اتفاقات خوب زیادی را تجربه کنم پس همیشه سعی می‌کنم از اتفاقات زیاد خوشم نیاید که بهترین اتفاق زندگی‌ام نیافتد و من نمیرم.
نمی‌دانم چند نفر شما بیرون از اینجا را دیده‌اید. چون این‌جور که من فهمیدم خیلی‌های شما از بچه‌گی همین‌جا بودید. اما حساب من از شما جداست. من پدر و مادر داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب بودند اما خب فکر کنم بهترین اتفاق‌هاشان را زود چشیدند برای همین هم زود مردند. پدرم را نمی‌دانم چون خیلی کوچک بودم اما بهترین اتفاق مادرم را خوب یادم هست چون برای خود من هم دلچسب بود. البته مادرم گفت بهترین شب زندگیش، فکر کنم منظورش همان بهترین اتفاق بود.
من و مادرم داشتیم زندگی‌مان را می‌کردیم. من توی یک مدرسه‌ی غیرانتفاعی، اصلا کسی از شما می‌داند غیرانتفاعی یعنی چه؟! من الان برایتان می‌گویم. مدرسه‌ی غیر انتفاعی یعنی جایی که برای درس دادن به بچه‌ها پول زیادی می‌گیرند. من در مدرسه‌ی غیرانتفاعی درس می‌خواندم. اتفاقا مدیر مدرسه‌ی من برای اینکه مادرم بتواند پول آنجا را بدهد می‌گذاشت او هم همانجا کار کند. من روزهای اول هیچ خوشم نمی‌آمد که مادرم آنجاست چون هر بار مامانم جارو دستش می‌گرفت بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند. اما بعدش کم‌کم عادی شد. زنگ‌های تفریح هم پیش مادرم می‌نشستم دیگر کسی جرات نداشت مسخره کند. بگذریم.
بهترین اتفاق! من و مادرم در اتاقی که توی مدرسه بود زندگی می‌کردیم که یک شب تلفن مادرم زنگ خورد. مدیر مدرسه‌مان بود که با مادر من خیلی صمیمی هم بودند. مادرم گفت خانم مدیر گفته لباس‌های قشنگ تنمان کنیم و می‌خواهد با هم بیرون برویم. خب بیرون رفتن برایمان عادی بود چون ما مثل شما نبودیم و هر چند وقت یک‌بار می‌رفتیم پارکِ بیرون. پارک بیرون مثل حیاط همین‌جاست فقط یکم بزرگ‌تر. البته بعضی‌ پارک‌ها وسیله‌های برقی دارند و استخر توپ.
مامان و من بهترین لباس‌هامان را پوشیدیم. لباس‌های مادرم یک مانتو مشکی بود که لبه‌ی آستین‌ها و یقه‌اش طلایی بود با یک شال مشکی که ریشه‌های پایینش طلایی داشت. لباس من هم همان لباسی بود که سه شب پیش برای تولد پوشیدم. می‌دانم خوب یادتان هست چون همه‌تان داشتید چپ‌چپ مرا نگاه می‌کردید. آن لباس را مادرم سال قبل برای تولدم خریده بود.
مدیر دنبالمان آمد. با ماشین خودش، ماشینش سفید بود اما اسمش را یادم نیست. گفت که می‌خواهیم برویم رستوران. راستش را بگویم من تا آن شب فکر می‌کردم رستوران مثل همان ساندویچی نزدیک خانه‌مان است اما آن شب خوب فهمیدم رستوران کجاست. حالا برای شما با تمام جزییاتش می‌گویم تا شما هم بفهمید رستوران کجاست.
در و پنجره‌های رستوران همه شیشه‌ای بودند. وقتی رسیدیم یک آقای خیلی خوشتیپی در را برای ما باز کرد و گفت «خیلی خوش‌آمدید خانما». داخل رستوران پر از میز و صندلی بود. بعضی میزها کوچک و بعضی‌ها هم بزرگ. سر هر میز هم چند آدم نشسته بود. یک نفر هم که لباسش مثل لباس همان آدم دم در بود با یک چرخ دستی بین میزها می‌رفت و به همه غذا می‌داد. خانم مدیر گارسون صداش می‌کرد. سقف رستوران از سقف اینجا خیلی بلندتر بود و تمام سقف پر بود از چراغ‌های ریز و زرد. شبیه یک آسمان پر ستاره. با اینکه توی رستوران آدم‌های زیادی بودند اما صدای هیچ‌ کدامشان در نمی‌آمد. تنها صداهایی که به گوشت شنیده می‌شد صدای قاشق و چنگال زدن‌ها روی بشقاب و صدای آقایی که داشت آهنگ می‌خواند. این را یادم رفت بگویم. توی رستوران یک جایی وسط سالن هست که یک خواننده آنجا برایتان آهنگ می‌خواند هر چه که شما بخواهید!
ما رفتیم و پشت یک میز دایره‌ای نشستیم. روی میز یک رومیزی قرمز پهن شده بود و یک گلدان هم رویش بود. خانم مدیر گارسون را صدا زد و در گوشش یک چیزایی گفت. بعد هم گارسون رفت و... اصل ماجرا اینجاست. گارسون با یک کیک بزرگ برگشت که عکس مادر من روی آن چاپ شده بود. دوتا فشفشه‌ی بزرگ روشن هم رویش بود با یک شمع ۳ و یک شمع ۰. گارسون از پشت ما آمد و ما یک لحظه دیدیم کاغذ‌های رنگی از بالای سرمان پایین می‌ریزند. سر برگردانیم و کیک مادرم با آن شمع‌های روشنش را دیدیم. بعد هم همان آقای خواننده آهنگ تولدت مبارک خواند. آن شب تولد مادر من بود و من نمی‌دانستم. بعد از اینکه کیک و چای را خوردیم، شام هم آوردند. یک پیتزای بزرگ که تقریبا اندازه‌ی کل میز بود با سه‌تا نوشابه. خیلی نتوانستیم چیزی بخوریم و بیشترش را خانم مدیر توی جعبه گذاشت و آوردیم خانه، یعنی مدرسه.
آن شب وقتی برگشتیم مادرم خیلی خوشحال بود و خیلی می‌خندید. مادرم به خانم مدیر گفت اولین بار است کسی برایش تولد گرفته و گفت بهترین شب زندگی‌اش بوده. مادرم گفت همیشه آرزوی کیک تولد داشته و حالا دیگر آرزویی ندارد. همان شب بود که مادر من مرد.
خانم مدیر خیلی سعی کرد مرا پیش خودش نگه دارد اما اجازه ندادند و من را اینجا آوردند. اما خانم مدیر گفته یک روز دنبالم می‌آید. بنظرم بهترین اتفاق‌ها کمی خطرناک هستند و اگر اتفاق نیافتند بهتر است. این بود انشای من.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
لحن داستانی انتخاب شده برای نوجوانی که داستانی درباره انشا خود روایت کند تا حدودی من را به یاد داستانی از نادرابراهیمی می‌اندازد به نام《خوب‌ها پایین‌تر زندگی می‌کنند. در آن داستان، معلم از شاگردهایش می‌خواهد انشاهایی درباره خودشان بنویسند. یکی از انشاها به شدت قلب معلم را جریحه‌دار می‌کند. معلمی که از بالای شهر می‌آید و در پایین شهر معلم است. او به همسرش پیشنهاد می‌دهد که خانه‌شان را عوض کنند و پایین شهر زندگی کنند. خوب این اصلا به داستان شما ارتباطی ندارد، اما به نظر می‌رسد لحن داستانی در آن داستان بیشتر به کار شما می‌آید. می‌دانید مشکل بزرگی که در لحن داستانیِ نویسنده دیده می‌شود چیست؟ لحن داستان درست مثل بچه‌های مدرسه راوی را مسخره می‌کند و رنگ و بوی بورژوازی دارد.
ببینید ما با داستانی رو به رو هستیم که داستانِ نوشتن یک انشا است. انشایی درباره یک روز خوب. این روز خوب روزی است که مدیر مدرسه‌ای غیرانتفاعی برای مستخدم مدرسه که مادرِ راویِ انشا است تولد می‌گیرد و او و دخترش را به رستوران دعوت می‌کند و ادامه قصه. مشکل این داستان کجاست؟ مشکل این است که چندبار شروع می‌شود یعنی در خودِ انشا چندبار شروع می‌شود و اطلاعاتی که در انشا داده می‌شود ظاهرا قرار است سبب پیشرفت داستان شود ولی عملا ناموفق است و تنها ما را با دنیای ذهنی نویسنده که همان کودک است آشنا می‌کند و به یک خودنوشت تبدیل می‌شود.
مشکل دیگری که در داستان به چشم می‌آید ارائه تصویر بدوی از مواجه قهرمان با پارک و رستوران آن هم در شرایطی که تلویزیون و بسیاری امکانات در دسترس همه است چه فقرا چه ثروتمندان‌ و حداقل به واسطه تلویزیون تصویر ذهنی آدم‌ها نسبت به چیزهایی مثر پارک و رستوران تکمیل است. انگار آدم‌هایی غارنشین برای اولین‌بار به شهر آمده باشند.
لحن داستان قرار است ما را به سمت فضای فانتزی دردآلود ببرد. و انتظار اینکه مدیر بار دیگر به دنبال دختر بیاید و او را با خود ببرد. به کجا؟ این مسئله اصلا در داستان مستتر نیست. پرورشگاه؟ خانه‌اش؟ کجا؟ هرجا بُرده یا می‌خواهد ببرد حداقل برای من نامفهوم است.
ببینید روند زاویه دید و روند لحن ما را به سمت یک دگرگونی نمی‌برد هرچند یک چالش غم‌آلود در داستان وجود دارد همان دعوت به تولد و پوشیدن لباس خوب و آن رستورانی که خواننده می‌خواند و همه این‌ها بسیار کارگشاست در اینکه ما داستانی از این قضایا بنویسیم. داستان‌نویسان بسیار بزرگی در این حوزه کار کرده‌اند. مثلا علی‌اشرف درویشیان در داستان کوتاه《 دارا ندارد》مثل صمد بهرنگی، منصور یاقوتی، و پیشنهاد می‌کنم در نوشتن داستان‌ها کمی از آن‌ها بخوانیم. یعنی اگر می‌خواهیم فقر را نشان بدهیم، این فقر فقط با اینکه در مدرسه بچه‌ها همکلاسی خود را مسخره می‌کنند چون فرزند مستخدم مدرسه است و بعد برای اینکه مسخره نشود کنار مادر می‌ماند، آیا ما قدر پیرنگ داستان نوشته‌ایم؟ آیا از اختلاف طبقاتی میان او و سایر دانش‌آموزان در یک مدرسه غیرانتفاعی نوشته‌ایم؟ آیا از نگاه بورژوازی و طبقاتیِ حاکم در کودکانِ یک مدرسه نوشته‌ایم؟ و آیا اساسا در نوشتن باید این همه حرف بگوییم؟ نه به نظر می‌رسد که داستان از یک وسطی شروع شود که آنها به یک رستوران دعوت شده‌اند و تلخیش هم در همین‌جاست که دختر منتظر است او را ببرند به کجا؟ تاکید می‌کنم کجا؟ معلوم نیست.
یعنی ضربه هم در همین است. فقدان ضربه در روند داستان و شیرینی داستان ما را از داستان دور می‌کند و اطناب شروع داستان که چندبار شروع می‌شود که در حقیقت ساده‌ترین شکلش ما در حال خواندن انشا هستیم این پاراگراف‌های متعدد می‌آید که داستان جلو برود اما موتور داستان به شدت معیوب است و منطق داستانی استوار بر واقعیت اجتماعی نیست و واقعیت بسیار شخصی است و وقتی این واقعیت شخصی است باید شخصی بودن آن دربیاید و در داستان روشن شود. یعنی ما محیط اجتماعی یک مدرسه غیرانتفاعی را در بالای شهر نمی‌بینیم و دغدغه‌های این بچه و مادرش را در برابر این دنیای شیرینی که بچه دارد نمی‌بینیم. خسته‌تان نکنم. اینکه شما لحن نوجوان را انتخاب کرده‌اید برای داستان بسیار خوب است. فیلمی را به یاد دارم که تماشای فیلم را پیشنهاد می‌ده.
《هاچی》فیلمی درباره یک سگ وفادار است که ماجرای یک کلاس مدرسه‌ای است و چند بچه، که هرکدام قرار است درباره بهترین آدم زندگی‌شان حرف بزنند. مثلا یکی از بچه‌ها از شکسپیر حرف می‌زند. در میان دانش‌آموزان یکی از بچه‌ها از یک سگ حرف می‌زند که مجسمه این سگ را در آن روستا ساخته‌اند که بهترین شخص زندگیش است. فیلمی بسیار تاثیرگذار که در آن ما همین روایت را داریم ولی روایت وقتی وارد دنیای واقعی می‌شود و از سطح انشا عبور می‌کند به یک حقیقتی می‌رسد که آن حقیقت در داستان شما غایب است.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت