سلما داستانی در سطح افکار و احساسات متناقض قهرمان




عنوان داستان : سلما
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

سلما
دست سلما را می‌گیرم و آرام توی حیاط می‌کشانم. با پاهای کلفتش پشت سرم قدم بر می‌دارد. هیکل گوریل مانندش عین یک پنگون چپ راست می‌شود. وارد حیاط که می‌شویم خیره می‌شود به در حیاط. اخم می‌کنم و با صدای بلند می‌گویم «سلما».... سرش را پایین می‌اندازد اما چشم‌هاش را می‌دوزد به من. انگشت اشاره‌ی دست راستم را طرفش نشانه می‌روم و می‌گویم «ببینم رفتی سمت در میگم بیان ببرنت...». دست‌های گوشتالو‌اش را سمت دهانش می‌برد و ناخن‌هاش را مثل کباب دنده می‌جود.
از وقتی همسایه‌ها، از سرِ عربده‌ها و لگد کوبیدن‌هایش به در، زنگ زدند به خواهر و برادرهاش یکم نفس کشیدیم. ما که زنگ می‌زدیم حرفمان را باور نمی‌کردند یا حتی اگر باور می‌کردند کاری نمی‌کردند. می‌گفتند «همینه دیگه... قرصاشو بدید آروم میشه....»، اما مگر می‌خورد لاکردار. یک هفته خواب برایمان نگذاشته بود. حتی ظهر هم که کاشی‌های حیاط از تنور نانوا هم داغ‌تر می‌شد پا برهنه ایستاده بود توی حیاط و عربده که ولم کنید می‌خوام برم. هرچه سنش بالاتر می‌شود بدتر می‌شود. جرات هم نداریم از گل نازک‌تر بهش بگوییم. چهارتا زبان و هشت‌تا دست رویمان دراز می‌شود که «خواهرمونه.... خواهرمونه...».
خب اگر خواهرتونه بیایید ببریدش یک هفته نگه‌اش دارید. ۱۰ سال است حجی مرده یک روز به خودتان زحمت نگه‌داری‌اش را نداد بعد حرف سپردنش به بهزیستی که وسط بیاید می‌شود خواهرشان می‌شود یادگار مادرشان می‌شود عزیز پدرشان. مادر من هم با این شوهر کردنش. خواست خودش را از چاله خلاص کند افتاد توی چاه. یکی نبود بهش بگوید زن با بابای من سَر می‌کردی بهتر بود یا بیایی و بشوی زن یک پیرمرد که یک دختر شیرین عقل دارد. ای‌بابا. از بس دیوانه‌ نگه‌داری کردم خودم هم دیوانه شدم.
سلما را روی چهارپایه‌ی آهنی وسط حیاط می‌نشانم.
با پاهاش روی زمین ضرب می‌گیرد و برگ‌های سوخته‌ی انگور زیر پایش را خورد می‌کند. عجب ذوقی داشتم وقتی نهالش را کاشتم. بیچاره سوخت توی این گرما. باغبان‌ هم گفت توی تابستانِ اهواز انگور طاقت نمی‌آورد من لج کردم. با شانه‌ی توی دستم آرام روی کمر قوز کرده‌اش می‌زنم. «سلما نکن...». ضرب پاهاش تندتر و محکم‌تر می‌شود. یک بار دیگر روی کمرش می‌زنم و این بار صدام را بلند‌تر می‌کنم. «سلما گفتم نکن....»
با ناله شروع می‌کند به گریه کردن. مامان سرش را از توی پنجره بیرون می‌آورد.
_ چته سلما.... چته...
سلما با صدای کلفت و تو دماغی‌اش همان‌جور که سرش پایین است جواب می‌دهد.
_منو میزنه.... منو میزنه....
مامان رو به من می‌کند.
_چیکارش داری.... ولش کن
_چیزی بش نگفتم.... فقط گفتم پاتو نزن رو زمین...
_کی بت گفت بیاریش تو حیاط
_خواستم موهاشو کوتاه کنم.... نگا سر و شکلشو...
_میخوان بیان سر و شکل تو رو ببینن نه این... ولش کن...
به حرف مامان اهمیت نمی‌دهم. آب را روی سر مریم اسپری می‌کنم و موهاش را شونه می‌کنم و گیره می‌زنم. مامان سرش را تو می‌کند و می‌رود. دلش خوش است. این‌ها هم مثل بقیه، می‌آیند می‌بینند و می‌روند. من هم باید عین عروسک سرجالیز بشینم و آنها خوب تماشایم کنند. آخرش هم یک ایرادی بگیرند و بروند، تازه اگر مریم آبروریزی راه نیاندازد.
سر مریم را که عین توپ چهل‌تیکه شده چپ و راست می‌کنم تا قسمت‌های موهایش را چک کنم. گیره‌ی قسمت پس سرش را باز می‌کنم و موهای نم گرفته و خرمایی‌اش را شونه می‌کنم. دسته‌ی موهاش را بین دو انگشتم نگه می‌دارم. دستم را تا پایین مهره‌ی اول گردنش می‌کشانم از زیر انگشت‌هام قیچی می‌کنم.
موهای سلما روی دمپایی‌ام می‌افتد. پایم را یک تکان می‌دهم و موها روی کاشی حیاط پخش می‌شود.
_سلما خوش بحالت
با صدای بم و بلندش هِ‌هِ‌هِ می‌خندد و حرفم را تکرار می‌کند.
_خوش بحالت...
گیره‌ی بالاتری را باز می‌کنم و روی موهای کوتاه شده‌ی قبلی شانه می‌کنم. قسمت جدید را بین انگشت‌هام نگه می‌دارم و بالای قسمت قبلی کوتاه می‌کنم.
_نه، خوش‌بحال تو.... لااقل می‌دونی کسی قرار نیست بیاد بگیردت.... هیچ‌کس هم نمیاد بشینه و سر تا پاتو بذاره زیر ذره‌بین...
سلما باز با همان صدا بم و کلفت هِ‌هِ‌هِ می‌خندد و می‌گوید
_تو... تو.... تو خیلی مهربونی.... کسی که تو رو... تو رو... نمی‌گیره... منو باید بگیرن... منو...
هیچ نمی‌گویم. گیره‌ی فرق‌سر مریم را باز می‌کنم و موهاش را تا سمت پس سرش شانه می‌کنم.
_منو می‌گیرن و می‌برن... می‌بندنم... تور سفید می‌ندازن روم.... ولی هی سوزنم می‌زنن... من می‌ترسم... درد داره...
ناله می‌کند. روی موهای کوتاه شده‌ی پشت سرش دست می‌کشم و می‌گویم:
_خب حالا... بسه... آبغوره نگیر...
با پشت دست روی بینی‌اش می‌کشد و می‌گوید:
_بذار من برم که نیان بگیرنم.... اگه برم مامانم میاد دنبالم... مامانمو ندیدی... از تو.... از تو.... خوشکل‌تره...
گیره‌ی قسمت بالای گوشِ سمت راستش را باز می‌کنم. موهاش تا روی گوشش آمده، گوشش با دست چپم تا می‌کنم. موها را شانه می‌زنم و دور تا دور حلال گوش قیچی می‌کنم. آرام شروع می‌کند به ناله کردن.
_بذا من برم.... من می‌خوام برم....
حوصله‌ام سر رفته از بس هر بار توی حیاط آوردیمش التماس کرده، توجهی به حرف‌هاش نمی‌کنم. گیره‌ی بالایی موهاش را باز می‌کنم و روی قسمت قبلی شانه می‌زنم. پاهاش را روی زمین می‌کوبد و صداش را بلندتر می‌کند.
_می‌خوام برم.... من می‌خوام برم
مامان از داخل داد می‌زند.
_مریم... مریم....
_چیه
_بیا قرصاشو بده باز قاطی نکنه دو نفر می‌خواد بیاد
قیچی و شانه را روی زمین می‌گذارم و داخل می‌روم. مامان جلوی میز تلوزیون نشسته و کهنه‌ی خیسش را روی شیشه‌ی میز می‌کشد. سمت اتاق سلما می‌روم و بلند بلند می‌گویم:
_فک کردی این قرصا اثر داره.... این هر وقت یه آدم جدید رو ببینه باز قاطی می‌کنه.... توهم بیخودی هی یکی رو میاری تو این خونه.... اینجا که خونه نیست... دیوونه خونه‌ست... ما هم از بس با این زندانی شدیم تو خونه شدیم شکل خودش... دلتو خوش نکن.... اینام مثل بقیه یا میان و سلما آبرو ریزی راه میندازه یا میان و بعد پشت سرمون میگن دخترشون عین عقب مونده‌هاست...
مامان بلند می‌شود و سمت آشپزخانه می‌رود. قرص‌های سلما را برمی‌دارم و توی آشپزخانه می‌روم. مامان کهنه‌اش را زیر شیر آب ظرفشویی گرفته و هی بازش می‌کند و هی جمع‌ش می‌کند و فشار می‌دهد و با ریتم شل و سفت شدن دست‌هاش می‌گوید:
_بسه مریم.... بسه.... دوباره شروع نکن... چکار کنم... چکار کنم...
بطری آب را از توی یخچال بر می‌دارم و در یخچال را با پنجه‌ی پام می‌بندم و می‌ایستم پشت مامان.
_یبار بایست جلوشون.... بگو دیگه نمی‌تونم نگه‌ش دارم... ۱۰سال نگهش داشتم الان دیگه نمی‌تونم... مگه جرم کردی زن باباشون شدی...
مامان آب را می‌بندد. کهنه را فشار می‌دهد و آب اضافی‌اش توی سینک شُره می‌کند. برمی‌گردد و روبرویم می‌ایستد و می‌گوید:
_نمی‌شه.... نمی‌تونم... حالا هم بس کن...
کهنه را باز می‌کند و محکم می‌تکاند. قطره‌های آب توی صورتم می‌پاشد. خودم را عقب می‌کشم و می‌گویم:
_نمی‌تونی بگی... خب در رو باز بذار ولش کن بره.... تمام... بگو فرار کرد... می‌خوان چکار کنن مثلا....
مامان سمتم می‌آید. دستش را پشت کمرم می‌گذارد و سمت بیرون آشپزخانه هل می‌دهد و می‌گوید:
_برو مریم... بس کن... تو دیگه بس کن...
سمت در حیاط می‌روم. از هر بسته دوتا قرص را توی دستم باز می‌کنم. بسته‌ها را توی خانه دم در می‌اندازم و توی حیاط می‌روم. دستم را روبروی مریم می‌گیرم.
_دهنتو باز کن....
مریم دستش را توی دهانش می‌کند و خودش را عقب می‌کشد. آب دهانش از لای انگشت‌هاش شُره می‌کند و ناله می‌کند.
_نمی‌خوام... نمی‌خوام بخورم...
صدایش نا مفهوم و کلفت‌تر شده. دست خیسش را از توی دهانش بیرون می‌کشم و دستم را جلو‌تر می‌برم. زل می‌زند به چهارتا قرص توی دستم. نگاهم می‌کند. اخم می‌کنم و می‌گویم:
_وا کن دهنتو و گرنه میگم بیان دوباره ببرنت ها....
با پشت دستش می‌زند زیر دستم و قرص‌ها توی هوا پخش می‌شوند. شروع می‌کند با داد زدن.
_نمی‌خوام.... من قرص نمی‌خوام.... ولم کن می‌خوام برم...
مامان از داخل داد می‌زند.
_مریم ولش کن.... بیا داخل ول کن اونو.... خودم الان میام...
زل می‌زنم توی چشم‌هاش و می‌گویم:
_نخور... این همه وقت بدبختمون کردی امروزم مثل بقیه روزا...
صدای زدن نک کلید به در آهنی خانه توی حیاط می‌پیچد. سلما از روی چهارپایه بلند می‌شود ته حیاط پشت باغچه خودش را قایم می‌کند. سمت در برمی‌گردم و بلند می‌گویم:
_کیه؟
_منم مریم باز کن
صدای خانم عطایی را که می‌شنوم سمت در قدم بر‌می‌دارم. صدای سلما را شنیده و باز پیدایش شده تا ببیند چه خبر است و گزارشش را بدهد. باز هم وجودش به یک دردی خورد، اگر نبود که خواهر و بردرهای سلما حرف ما را باور نمی‌کردند. کلید را از توی جیب شلوارم بیرون می‌کشم و توی قفل در می‌چرخانم. در را باز می‌کنم.
_سلام
_سلام
بدون تعارف پایش را داخل می‌گذارد و از همان دم در چشمش می‌افتد به سلما.
_چشه دوباره....
_مثل همیشه...
سلما روی زمین نشسته و خیره شده به در باز حیاط. خانم عطایی دستش را روی در می‌گذارد و می‌بندد.
_مگه بردنش دکتر دوز داروهاشو بالا نبرد
به در خانه تکیه می‌دهم و سلما را نگاه می‌کنم. سرش را پایین می‌اندازد اما چشمش روی کلید توی دستم قفل شده.
_بله... دوز داروهاشو بالا بردن اما نمی‌خوره... اگه بخوره آرومه...
خانم عطایی سمت در می‌رود. دستش را به در حال می‌گیرد و صندل‌هاش را از پا در می‌آورد و می‌گوید.
_عصر میان مهموناتون؟!
با حرکت رو به پایین سرم جوابش را می‌دهم.
_خیر باشه ایشالا
منتظر جوابم نمی‌ماند و داخل می‌رود. سلما هنوز چشمش به کلید توی دستم است. کلید را سمت در می‌برم. نگاهش تیزی می‌کشد روی دست‌هام. دستم نرسیده به در خشک می‌شود. نگاهش می‌کنم. هنوز گیره‌های سمت چپ سرش توی موهاش مانده‌است. دستم را عقب می‌کشم و کلید را توی جیبم می‌گذارم. سمت در می‌روم. صندل‌هام را در می‌آورم و توی چهارچوب در می‌مانم. برمی‌گردم و سلما را نگاه می‌کنم. می‌خندد. داخل می‌روم و در حال را پشت سرم می‌بندم.
....
سمت آشپزخانه می‌روم. شیر آب را باز می‌کنم. دست‌هام را زیر آب می‌گیرم. آب در کاسه‌ی دست‌هام جمع می‌شود. همه‌ی حجم آب را توی صورتم می‌پاشم. نفسم می‌گیرد. دهانم را زیر شیرآب نگه می‌دارم و آب را می‌بلعم. نه مزه‌ی لجنش را حس می‌کنم و نه گرمی‌اش را. از آشپزخانه بیرون می‌روم. توی پذیرایی نشسته‌اند اما صدای خانم عطایی کل خانه را برداشته
_صاب خونه گفته می‌خواد کرایه رو اضاف کنه... دیگه نمی‌تونم... داریم دنبال خونه می‌گردیم...
از روبروی عکس حجی که روی دیوار حال است آرام رد می‌شوم و سمت اتاقم می‌روم. توی دلم یک «خدا خیرش بده» برای حجی می‌گویم که این خانه را برایمان گذاشته لااقل هر سال آواره نیستیم. صدای مامان خیلی آرام‌تر از خانم عطایی بلند می‌شود.
_ما هم این خونه رو از سَر سلما داریم.... وگرنه تا حالا صد بار فروخته بودنش بچه‌ها... حجی که رحمت خدا رفت پسرا گفتن بفروشیم... خواهر سلما نذاشت... گفت تا سلما هست کسی دست نمی‌زنه به خونه...
در اتاق را پشت سرم می‌بندم. قلبم با تندترین سرعتش می‌تپد، مثل گنجشکی که توی قفس گیر افتاده و بخواهد فرار کند هی به میله بخورد. از پنجره توی حیاط را نگاه می‌کنم. تمام حیاط را آفتاب گرفته حتی پشت باغچه.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم طالبی علی
سلام
وجود بچه‌های کم‌توان ذهنی و استثنائی در خانواده‌ها همیشه مسأله‌ای مهم است که سرنوشت تمام افراد خانواده را تحت تأثیر قرار می‌دهد و باعث چالشی جدی برای دیگر اعضای خانواده می‌شود. اولین مشکل زمانی رخ می‌نماید که خانواده با ازدواج تازه پسر و دختر خانواده قرار است گسترده‌تر شود. خانواده دارای بچه استثنائی که در تمام سالهای پس از تولد کودک با روابط خانوادگی و رفت و آمد محدودتر، تلاش کرده است کمتر در مرکز توجه همسایه و قوم و خویش و همکار و همکلاسی باشد ناگهان در موقعیتی قرار می‌گیرد که گویا رازی مهم از پرده برون افتاده است. تا اینجا داستانهای زیادی به این موضوع پرداخته است. اما جایی ماجرا جذابتر می‌شود که خانواده غیر عادی است. مثلاً در داستان سلما ما با خانواده‌ای مواجه هستیم که شامل سلما و نامادری و خواهرناتنی او مریم است. این خانواده غیر عادی به دلیل ازدواج مجدد حجی با مادر مریم که از همسرش جدا شده است و مرگ حجی شکل گرفته است. سلما، خواهر و برادران تنی دارد که از زیر بار مسئولیت نگهداری سلما شانه خالی کرده‌اند و به این که مریم و مادرش در ازای سکونت در خانه پدری‌شان از سلما مراقبت کنند بسنده کرده‌اند.
در این گونه داستانها بیش از اینکه ما شاهد جریان ماجرا در سطح وقایع باشیم داستان را در میان قضاوت‌های شکل گرفته بر اساس افکار و احساسات متناقض قهرمان دنبال می‌کنیم. گاهی به او حق می‌دهیم و گاهی ناچاری او در برابر تصمیم‌های سخت را به نظاره می‌نشینیم. در این داستان هم سلما و رفتارهای خارج از کنترل عصبی و عقب ماندگی‌اش مهمترین مانع برای ازدواج مریم است. مریم نگهداری تحمیلی سلما را ظالمانه می‌داند و تحمل این بی‌عدالتی از طرف برادران و خواهر سلما را ندارد. از طرفی برادران و خواهر سلما نمی‌خواهند خواهر عقب مانده ذهنی‌شان را نگهداری کنند یا او را به مراکز بهزیستی بسپارند و از طرفی تلاشی هم برای کم کردن بار مسئولیت خواهرشان از شانه مادر مریم نمی‌کنند. سلما دلش می‌خواهد از خانه برود و مریم در زمان کمی که تا آمدن خواستگار مانده تصمیم سختی را می‌خواهد بگیرد و آن قفل نکردن در حیاط است. کاری که در نهایت انجام می‌دهد. نویسنده پایان داستان را در همین نقطه رها می‌کند و ادامه داستان را به ذهن خلاق خواننده واگذار می‌کند.
به نظرم این داستان به جز اشکالات کم‌شمار زبانی و ویرایشی مانند تشبیه‌های نامأنوسی مانند: "هیکل گوریل مانندش عین یک پنگوئن چپ و راست می شود." یا "دستهای گوشتالواش را سمت دهانش می‌برد و ناخن‌هاش را مثل کباب دنده می‌جود!" که کمکی به پیشرفت داستان نکرده است و جابجا شدن اشتباهی اسم مریم و سلما که چندباری اتفاق افتاده است اشکال جدی ندارد. در مجموع "سلما" داستان خوبی است و نویسنده از سطوح مختلف زاویه دید به درستی استفاده کرده است.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۱
زهره طالبی علی » سه شنبه 08 تیر 1400
ممنون از شما و نظر انرژی‌بخش‌تون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت