در صورت منسجم نشدن و عدم تمرکز نیروهای تشکیل‌دهنده روایت، میزان مکاشفه‌گری و تأویل‌پذیری متن کاهش می‌یابد




عنوان داستان : سه ضربه
نویسنده داستان : حسین فتحی

زنی با چشمی بی قرینه ، سراسر سیاه ،دهانی بسته شده ،سینه ای ستبر ،پشت به خورشید در آستانه طلوع، استوار ایستاده، با دستی ترازو بالا آورده، دو کفه ی آهنی ترازو تماما برابر ،در بالای سر پیرمردی که در وسط میدان کنار مجسمه ایستاده ،پیرمرد چند قدم دور مجسمه می زند و رو به خیابان می ایستد. در کنارش بر زمین ، ساکی سرمه ای رنگ با ردهای متعددی که از گچ بر آن مانده، از میان زیپ نیمه باز ساک سر تیشه گچ گرفته کوچکی پیداست، پیرمرد با پا ساک را در مقابل خود قرار می دهد، تا مشخص تر باشد، او یک کارگر است و منتظر ،تا کسی بالاخره او را به سر کار بخواند.
ماشین ها دور میدان می چرخند و از آن رد می شوند. ولی هیچکدام از ماشین ها نمی داند، نگاهی پیش از رسیدن ماشین ها به میدان و حتی تا مدتی بعد از فاصله گرفتن از میدان، به آنها دوخته شده است، ذهنی بارها این تصویر را ساخته که ماشینی جلوی میدان بایستد.
یعنی میشود؟ می شود، ماشینی توقف کرده، شیشه پایین داده شود و راننده ای بگوید:
آقا بیا سوار شو ... شما فردا هم هستید؟ ... ساعتی چندحساب میکنی؟ ... سقف انباری من فرو ریخته... آقا دیوار من نم زده...
پیرمرد با خود می گوید:
((بوی گچ مرطوب))
در میان ماشین هایی که دور او می چرخند پیرمرد به خود یادآوری می کند هنوز در این میدان تنهاست، هر ماشینی که تصمیم به توقف در کنار میدان بگیرد نمی تواند انتخابی جز او داشته باشد باید چشم به راه راننده ای بود که بر ترمز ماشین پا می فشارد در این هوای سرد، بعد از نه روز بیکار ماندن
تکرار می کند((نه روز بیکاری))
به ساک کنار پای خود نگاه می کند رو به سر تیشه کوچکی که از ساک بیرون مانده می گوید(( نه روز است در دیوار فرونرفتی ولی امروز شانس با ماست))
پای خود را بر ساک می ساید با نگاهی به اطراف خود می بیند هوا هنوز کاملا روشن نشده است هنوز چراغ ها کوتاه قد سفید دور تا دور میدان روشن است کمی دور میدان قدم می زند از کنار چمن ها ی یخ بسته ی رنگ پریده می گذرد از کنار صندلی های سرد فلزی که پشت به خیابان کرده اند به راه رفتن ادامه می دهد و حین راه رفتن مدام سر می چرخاند و اطراف میدان را نگاه می کند اعتمادی به گوش های فرسوده اش ندارد بی وقفه خیابان ها را زیر نظر دارد و می داند با دیدن هر ماشینی باید فورا بایستد یک کارگر خوب کسی است که بشود فرق او را از یک رهگذر تشخیص داد
از دور، یک پراید سفید پر سرعت در خیابان خالی می تازد پیر مرد رو به ماشین ثابت می ایستد ماشین نزدیک می شود به میدان رسیده آن را دور می زند و می رود پیرمرد سر پایین می اندازد به زیر مجسمه باز می گردد ایستاده در کنار مجسمه دست هایش را به هم می ساید رو به دستانش می گوید(( اگر ماشین سواری گیرم بیفاتد داخلش گرم است تحمل …. تحمل کنید))
دستانش را مشت کرده به مقابل صورتش می برد
(( آن درد مسخره ات را شروع نکن نمیفهمی نه روز است بیکارم)) انها را در جیب فرو می برد و می گوید
(( راستی توی که می گفتی یک هفته هم طاقت نمی آوری چشم کورت را باز کن نه روز)) لبخندی می زند
(( سه روز آخر پولم به بیشتر از یک نان نرسید ولی میبینی انقدر سر حالم که جرات نداری ابراز وجود کنی))
هنوز لبخند از لبانش محو نشده بود که گرسنگی برق آسا هجوم می آورد بی اختیار شکم خود را می فشارد و می گوید
(( هنوز نفهمیدی به تو محل نمی گذارم باز هم اذیتم کن ولی بدان آخر این تویی که خسته می شوی))
همچنان پبرمرد بر شکم خود دست می کشد و با انگشتان خود باز بر آن فشار میاورد تا شاید تسکین پیدا کند.
چراغ های دور میدان همگی خاموش می شود یخ چمن ها کم کم باز می شود مغازه نزدیک خیابان کرکره اش بالا می رود صاحب مغازه خمیازه کشان از مغازه بیرون می آید نگاهی به اطرافش می کند مشتش را باز می کند کاغذ مچاله شده بر پیاده رو انداخته درون مغازه می رود. بر تعداد رهگذر ها ی پیاده رو و ماشین های خیابان اضافه می شود و پیرمرد می داند دیگر طولی نمی کشد که بقیه کارگر ها هم به اینجا بیاید شاید یکی از همین رهگذر
ها مسیرش را به سوی میدان تغییر دهد رو به آنها می گوید
((کدامتان؟))
پیرمرد سراسیمه خم مى شود تیشه کوچک را از میان ساک بیرون می کشد چند قدم جلو می رود و از مجسمه فاصله می گیرد و خیره به ماشین ها می ماند
((این طور دیگر باید کور باشند تا مرا نبیند))
به خود نگاهی می کند بی اختیار لبخندی می زند
((خاک بر سرت))
تیشه را درون ساک می اندازد لباسش را مرتب می کند چشم به خیابان می کند و می بیند دو دختر جوان سیاه پوش، کوله بر دوش هر کدام ،دست در دست هم، پهنای خیابان را خنده کنان مي دوند از وسط میدان و کنار مجسمه می گذرند و در مقابل پیرمرد بر صندلی می نشینند یکی از آنها اعتراض می کند
(( خیلی سردست))
دیگر ی می گوید:
(( سریع لقمه را بیاور تا اتوبوس دانشگاه نرسیده))
یکی از آنها دو ساندویچ از کوله خود خارج می کند با هم آرام حرف می زنند و بلند میخندند و به سرعت غذا می خورند پیرمرد چشمان خود را بر آنها می لغزاند و سوی ماشین های پیش رونده در خیابان باز می گرداند ((قرار نیست یکی از شما بایستید))
صدای پج پج آن دو دختر به گوشش می رسد
((درباره ی من شاید حرف بزند حتما می گویند پیرمرد بیچاره دلسوزی را برای خودتان نگه دارید نکند مسخره ام می کنید به جهنم شاید هم تعریف کنند پیرمرد زحمتکش عزیزم ممنونم شما هم خیلی خوب می دوید برق آسا راستی آن دو نفر اصلا متوجه من شده اند))
یکی از آن دو از صندلی بلند می شود و می گوید
(( پیشو پیشو بیا)) و نان به دست سراغ گربه بی حال جا گرفته زیر سطل آشغال کنار خیابان می رود
(( پیشو بیا غذا بگیر))
گربه بی توجه به اطراف خود، دختری که بر صندلی نشسته می گوید ((ولش کن بیا))
(( چرا نمی گیرد ؟))
((داشتی چه می گفتی محمدرضا خانه اش دوبلکس نبود؟))
دختر دیگر نان را در دهان خود گذاشته سمت صندلی می آید و سر تایید تکان می دهد
هر دو نشسته بر صندلی غذایشان تمام شده ولی به حرف زدن ادامه می دهند پیرمرد از نگاه کردن به ماشین های بی اعتنا خسته می شود به نهال کاج که میان چمن های میدان کاشته اند نگاه می کند به چوب های کوتاه قامت که دور نهال کاج را تزئین کرده اند، چشمان او بی اختیار سوی خیابان خلوت برمی گردد.
کمی می گذرد پیرمرد در می یابد صدای گفت و گوی آن دو دختر قطع شده و می بیند صندلی خالی است دو دختر با لباس سیاه از وسط خیابان می گذرند و پرشتاب دور می شوند پیرمرد ساکش را بر میدارد سمت صندلی های زرد رنگ میرود صندلی سردی که امیدوار است با نشستن آن دو نفر حالا دیگر کمى گرم شده باشد برصندلی جای می گیرد احساس می کند پاهایش توان ندارد دستانش سرما ای جبران ناشدنی دارد ارام به صندلی تکیه می دهد و چشم می بندد در حالى در گوشش خنده های دو دختر جوان می پیچد یک روز گرم تابستان را به یاد می آورد که ایستاده بر بر پله سوم نردبان بر دیوار بیرونی اتاقک کنار حیاط گچ سفید میکشد کمی که کار می کند گچ ساخته شده تمام می شود رو به شاگردش می کند تا باز هم گچ بسازد از بالای نردبان چشم می گرداند شاگردش تکیه زده به دیوار از لای پنجره نیمه باز مشغول تماشای داخل خانه است و آرام می خندد مرد از بالای نردبان آرام پایین مى آید و آهسته سمت شاگردش می رود
به دو قدمی شاگرد که میرسد شاگرد جوان متوجه می شود می گوید
((بیا بیا تماشا کن ))
مرد کنجکاو شاگرد را کنار میزند پنجره رو به تلویزیون باز است مرد در این فیلم سیاه سفید می بیند زنی بر صندلی نشسته و با دو انگشت خود یقه پیراهنش را بر لبانش می کشد زن پیراهن را رها می کند مردی کت شلوار پوشیده به کنار صندلی می آید
دو دست بر شانه زن می گذارد زن سوی او سر بالا می آورد آن دو به هم خیره می مانند و موسیقی آرام نواخته میشود
مرد چشم از پنجره می گیرد . تاریکی ای موقت .مرد با ساکی پر از ابزار گچ کاری به دست ،در مقابل دری چوبی می ایستد آسمان در شرف تاریکی است پیش از آنکه مرد بر در بکوبد در گشوده می شود زنی بلند بالا سفید پوست و خندان از میان در خود را نمایان می کند مرد درون خانه می رود ایستاده در مقابل زن با انگشت شست بر زیر چشم زن می کشد و می بیند بر انگشتش ذره های گچ می نشیند. زن صورتش را به دور از دستان مرد کج می کندو خود را آهسته عقب می کشد و در گوشه ی خانه می ایستد. زن خیره به مرد از چشمان درشتش چند قطره اشک جاری می شود قطره های اشک صورت زن را می بلعد و از صورتش می کاهد، گردن زن را می بلعد از آن می کاهد با هر قطره اشک زن نحیف تر می شود و در زیر پایش بخشی از پیکرش جاری می شود، زن قامت خم می کند و ذره ذره پیکر گچین او فرو می ریزد، زن بر زمین می افتد و در مقابل چشمان لرزان مرد تماما فرو می ریزد و در میان انبوه گچ و آب غرق می شود .
دست زن بيرون از غرقاب می ماند مرد سراسیمه سوی آن می دود و پیش از آنکه به آن برسد دست به زیر غرقاب کشیده مى شود مشتی آب و گچ زیر پای مرد جاری می شود و تمام خانه را فرا می گیرد.
پیرمرد نفسی می کشد، خیره به گچ های جامانده بر سر تیشه های کوچک. پیرمرد سربالا می آورد باز نفسی می کشد از میان ساختمان های بلند ذره ای از خورشید پیدا می شود و نور ملایم خود را بر مجسمه وسط میدان می اندازد در کنار مجسمه جایی که پیرمرد نمی تواند آنجا را ببیند مردی با انبوه لباس دستمال های فراوان بر سر پیچیده دو دست در مقابل دهان درهم فرو برده از میان دستانش نوری سرخ پیداست یک دست پایین می اندازد دود سیگار از میان دهان نیمه باز شده اش بیرون می دهد بوی سیگار تا نزدیکی پیرمرد می رسد پیرمرد سر می چرخاند سایه سری دستمال پیچ شده می بیند تردید می کند کس دیگر اینجاست؟ صدای سرفه کردن از پشت مجسمه می آید، متوجه می شود کسی دیگر اینجاست. آن مرد چند قدم برمی دارد و سرفه کنان ظاهر می شود به خیابان خیره می ماند پیرمرد بی درنگ چشم از مرد سوی خیابان می برد
با خود می گوید:
((مگر قرار نبود دیگر از آن فکر ها نکنی اگر در همان موقع ماشینی ایستاده بود و چشم به راه تو می ماند می دید این چه جور کارگری است که بر صندلی خشکش زده آن وقت چه ... ولی هر چه باشد رویای من گرم بود دستانم درد نداشت...لذتی بی منت .... لعنت لعنت بر کسی که می گوید بتمرگ و مثل دیوانه ها فکر کن آهای تو که آزارم می دهی ببین که چشم به خیابان می ایستم تا دستی از شیشه نیمه باز ماشین مرا به سوی خود بخواند و تو را به جهنم))
از صندلی بلند می شود کنار کارگر دیگر رو به خیابان می ایستد
نزد خود رو به کارگر دیگر می گوید
((تو چند وقت بیکار ماندی؟ راستی نگرانی ام از چشمانم پیدا نیست!؟))
سه پرنده سیاه در آسمان گرد دایره ای پنهان می چرخند یکی از آنها به زمین نزدیک می شود و در پشت ساختمان بلندی فرو می رود پرنده های دیگر بلافاصله ناپدید می شوند یک مرد با پایی لنگ میدان را دور می زند مرد دستمال به سر پیچیده با فحش و ناسزا به استقبال او می رود
هر دو مردزیر ترازو مجسمه ایستاده اند یک سیگار را مشترکا کشیده به نوبت دود بیرون می دهند دود سیگار دور کفه ها ترازو می پیچد و سوی آسمان محو می شود.
پیرمرد چشم دوخته به خیابان و بی توجه به آن بوی دود سیگار او را هوشیار می کند تا ببیند خیابان را به زودی هیاهو در برمی گیرد و تنهایی موفقیت آورش به زودی شکسته می شود حالا اگر کسی کارگر هم بخواهد ممکن است دستش سوی دیگری نشانه رود آن مرد لنگ یا ان مرد با انبوه پارچه های پیچیده بر سر .پیرمرد دیگر گمان می کند:
((شک ندارم ماشین ها سرعتشان زیاد تر شده ))
و سرعت بسیار چیزهای دیگر بیشتر شده است که پیرمرد نمی خواهد به آنها اهمیت دهد می خواهد سیگار کشیدن ان دو مرد را تماشا کند ولی گوش هایش صدای فروریختن می شنود پیرمرد این بار به گوش هایش بیشتر اعتماد دارد فروریختن را بیشتر باور دارد تا این دود های سفید در حال عروج ولی کاش باز هم ایمانش را به گوش هایش از دست بدهد پیش از آنکه بسیار چیزهای دیگر از دست برود از دست رفتنی که پیش از نابودی فریاد فروریختن داده اند پیرمرد چشم سپرده به دو مرد ،مضطرب از آنچه می شنود و شاید همان را هم می بیند همه چیز فرو خواهد ریخت یا دارد فرو میریزد
((نه ))
پیرمرد می دود بالای میدان نزدیک ترین جا ممکن به خیابان می ایستد می خواهد فریاد بزند چه چیزی را ؟ نمی داند فریادش می شکند ....شکستنی دیگر.
پیرمرد در همان وضع سر می چرخاند و می بییند مرد ایستاده زیر مجسمه زیر پایی که می لنگید سیگار را له می کند و نگاهش بر پیرمرد تماسی موقت پیدا می کند و بر دو پسر نوجوان که هم اکنون کنار میدان توقف کرده اند برمی گرداند مرد لنگ در مقابل آن دو پسر ایستاده ،لباسش را چند بار می گردد مکثی می کند دو دست خالی اش را در مقابل صورت آن ها می گیرد پیرمرد دو پسر نوجوان را برانداز می کند، تا به حال زمزمه می کرد که شانسش به یک سوم تنزل کرده بود ولی مگر می تواند پنهان کند، این بازنده هر قمار ،حالا شانسش یک پنجم است
((نه ولی امروز شانس با من است ))
آن دو جوان هنوز کنار میدان ایستاده اند شاید رهگذر باشند آری امروز شاید روز شانس باشد دو نوجوان رو از مرد لنگ می گردانند پسری دیگر از آن سوی خیابان با یک کیسه بزرگ در دست سراسیمه می آید به دو نفر دیگر کنار میدان می پیوند سه نفری از پشت سر پیرمرد می گذرند و بر صندلی وسط میدان می نشیند پیرمرد از میان سخنان آنان می شنود
(( از ان پیرمرد لاغر بخواهیم؟ ….ولش کن دیگر ماشین ها پیدا می شوند ))
حالا چند نفر شده اند ؟پیرمرد نمی خواهد فکرکند نمی خواهد تصور کند لعنت بر هر محاسبه است چشم می گرداند سوی مغازه آن سوی خیابان تبلیغات مغازه با رنگی سرخ روشن از صفحه کوچکی نمایان می شود تلفن 326... ساعت کار 6تا... 6... 6.... 6...6
((چه را پنهان می توانم بکنم باشد شش نفر ولی حق با پسرهاست ماشین ها دیگر پیدا می شوند))
پیرمرد به خود امید می دهد:
((ماشین ها می ایستد ))
از خود پنهان می کند:
((برای کدام یک از آنها؟))
پیرمرد اگر بتواند نجواهای ویرانگر درونی را پنهان کند _که نمی تواند_ با پنجه های آتشین گرسنگی که شکمش را می فشارد چه میتواند بکند ؟ نمی داند طاقت دارد که یک روز دیگر هم گرسنه بماند؟ آیا باز هم فردا فرصتی را برای اینجا آمدن و امیدبستن هست؟ نکند پاهای بی‌رمقش او را محکوم به این کند که فردا سراسر در اتاق کوچکش زمین گیر بماند این فکرها ویران می کند یا لااقل ویرانی را محتوم. ولی هنوز می خواهد دل به این خوش داشته باشد که استوار، بر پاست هنوز فرصت امیدوار ماندن هنوز فرصت اینکه چشم و دل ببند به ماشین های رونده در خیابان هنوز طاقت جنگیدن هنوز طاقت ایستادن هنوز طاقت تحمل انتظار، چندین روز انتظار با صدای بلند می گوید((آخ دیگر بس است))
مرد دستمال پیچیده بر سر و مرد لنگ در کنار هم ایستاده زیر چراغ خاموش مشغول تماشای بالا رفتن زنی از پله های مغازه اند سه پسر جوان نشسته بر صندلی گاهی با هم حرف می زنند یکی از انها با پا نایلون جامانده از ساندویچ ان دو دختر را به بازی می گیرد و گهگاه به پیرمرد نگاه می کند پیرمرد هم متوجه بار سنگین نگاه ان پسر جوان شده است ولی بی توجه به نگاه های ان پسر در حالی که می ترسد دیگران صدای بلند او را شنیده باشند زیر لب می گوید
((دیگر بس نیست؟))گوشه چشم هایش را جمع می کند قرینه چشم را در سیاهی خیابان فرو می برد یکی از ماشین ها خیابان با سرعت کم به میدان می رسد راننده ماشین سوی پیرمرد می چرخد و با خنده به او نگاه می کند و از میدان فاصله می گیرد پیرمرد لبخندی می زند و لب پایینش را در میان دندان ها لحظه ای فرو می برد و می گوید
((نمی ایستد؟ به جهنم ! گورتان را گم کنید! فکر کردید منت سگ هایی چون شما را می کشم؟ نه یک هفته دیگر هم بی پول می مانم اصلا می روم))
پایش را بر زمین می فشارد تا محکم تر از قبل ایستاده باشد درد پا احساس می‌کند و اهمیت نمی دهد یک ماشین به نزدیکی میدان که می رسد سرعت کم می کند در مقابل میدان می ایستد در ماشین باز می شود پیرمرد با چشمان گشوده و متوقف بر ماشین کمی زانویش را خم می‌کند تا دستانش سریعتر به ساکش برسد
از در نیمه باز ماشین فردی با لباس سبز که به سفیدی میزند پول از راننده می‌گیرد و پیاده می شود و قبل از بستن در ماشین کیسه های خاکی از ماشین بیرون می آورد با کیسه ابزار در دست سمت میدان می رود به پیرمرد که می رسد سلام میکند پیرمرد آهسته پاسخ می‌دهد ((هفت تا)) پیرمرد به یاد زانوهای خم کرده اش می‌افتد می‌خواهد راست بایستد، ولی نمی‌تواند. سر پایین می‌اندازد در همان حال چشم می گرداند نگاهی کوتاه به خیابان می کند چشم می بندد و در مقابل کفش های کهنه اش باز می کند صدای هیاهوی ماشین ها در گوشش می پیچد چند نفس سریع می کشد با خود می گوید ((به من بگو از میان شش نفر نه هفت نفر هفت نفر که حاضر است به یک پیرمرد مردنی کار بدهد ولی ولی من حاضرم ده برابر آنها کار کنم... خودت هم میدانی که دیگر نمی توانی نه.. دیگر نمی شود))مکثی می کند ((دیگر نمی شود)) نفس های سریع اش رو به آهستگی می رود (( دیگر نمی شود دیگر نمی شود دیگر نمی شود ))
نفس عمیق و ارام می کشد((دیگر….)) چشمش بر کیسه ابزار می افتد گمان میکند زیپ نیمه باز ساک به او می خندد با پا بر کسیه ابزار کنار خود ضربه میزند و تیشه کوچک از آن بیرون می افتد. چشم سوی نهال نحیف وسط سبزه ها که با چند تکه چوب مرده تزئین شده می برد درخت نحیف در نظرش قامت خم کند چوب های مرده قد می کشند و درخت را در میان خود احاطه کرده پنهان می کنند پیر مرد در جست و جوی آن نهال درمی یابد نور قرمز بر چشمان پیرمرد می تابد زیر چشمان خود دست می‌کشد دستش غرق در خون می شود دست را مقابل صورتش می گیرد تصویر خودش را می‌بیند دست مشت می کند آینه می شکند و تکه های آینه زیر پایش فرود رود می آید صدای فرود آمدن تکه های آینه ها صدای فرود آمدن نیست فریادهای بلند است که می‌گوید:
پیرمردمردنی... ضعیف... بدبخت... گدا
بر اینه ها پا می‌فشارد تا را صدا را خفه کند ،نمی شود ، با دو زانو بر آنها فرو می‌آید، اندکی سکوت وحشتبار ، سپس با خنده های نامنظم آن دو دختر جوان می شکند.
پیرمرد دو زانو فرود آمده بر زمین، سر بالا می آورد صدای خنده ها با هیاهو تردد ماشین در می آمیزد و محو می شود به اطرافش نگاه می کند آن شش نفر به تماماشایش ایستاده اند سه پسر جوان نگران تر از دیگران پیرمرد شرم زده از زمین بلند می شود با قدم ها ی آهسته که به دشواری از زمین جدا می شود سوی سایه مجسمه می رود تا دور از نگاه دیگران کمی آرام بگیرد و فورا اینجا ترک کند دوازده سیاهی چشم که بر او دوخته شده می خواهد خفه اش کند یکی از پسران جوان قدمی به قصد کمک به سوی پیرمرد بر میدارد پیرمرد با چشمانی خشم آلود به عقب می راندش پسر جوان چند قدم به عقب می رود پیرمرد پنهانی عقب رفتن او را نگاه می کند در نزدیکی مجسمه پیرمرد دست بر پایه مجسمه ستون می کند قامت به پایین متمایل می کند خود را بی رمق بر زمین می اندازد و می بیند ،سه پرنده سیاه از پشت ساختمان ظاهر می شود و سوی آسمان اوج می گیرند و ناپدید می شود.
پیرمرد سوی آن شش نفر با لبخندی نحیف نگاه می کند دست بالا آورده بر لبانش دست می کشد و سوی چشمش می برد تا قطره ای اشک را مانع شود که از گوشه چشمش نمایان شود دست اشک آلودش را لرزان بر زمین می اندازد مرد دستمال به سر پیچیده در نزدیکی یکی از چراغ های خاموش میدان به سرفه کردن می افتد صدای سرفه صدای سگی در حال پارس کردن صدای سرفه صدای سگ صدای سرفه صدای سگ صدای سگ سگ
سایه ی چند سگ از مقابل پیرمرد میگذرد کسی بر شانه پیرمرد دست میگذارد بر می گردد دستی قطع شده بر شانه اش باقی می ماند نگاه از دست می گیرد ترسان بازمی‌گرداند بر شانه او چند قطره خون باقی مانده است پیرمرد چشمانش را می بندد فایده ای ندارد سایه سگ هایی می بیند که بر سر دستی قطع شده نزاع می کنند یکی از آن سگ ها دست را در دهان می گیرد و بی محابا می‌ دود سایه ها دور می شود
پیرمرد چشم باز می کند ۶ نفر که آنها را هرگز ندیده ولی می‌شناسد گردش گرفته به او میخندد انها به سمت پیرمرد می آیند پیرمرد در هوا چنگ می زند تا آنها را خفه کند آنها نزدیک تر می شود چشم دوخته بر پیر مرد با خنده های تحقیر آمیز پیرمرد در هوا چنگ میزند آنها نزدیک تر می شود پیرمرد در هوا چنگ می زند آنها نزدیک‌تر می‌شود پیرمرد دست بر زمین رها می کند آنها نزدیک تر می شوند پیرمرد بی حرکت میماند تا آنها نزدیک تر شوند یکی از آنها به سوی پیرمرد می دود پیرمرد لرزشی خفیف می کند.
در بالای سر پیرمرد ،کفه های آهنی ترازو ۳ مرتبه پیوسته و آرام بر هم می‌خورد .آنکه ترازو را در دست بالا نگاه داشته، دست پایین می‌آورد ،چشم باز میکند ،نگاهی پنهان به پیرمرد افتاده بر زمین می کند .
در مقابل پیرمرد، بر زمین زانو می‌زند ، انگشت شست بر زیر چشم پیرمرد میکشد، پیرمرد همانطور که می لرزد، خود را بر پیکر او می اندازد و پیشانی خود را بر شانه اش می‌فشارد .دست پیرمرد بی توان و با تردید در میان دستان او آرام می گیرد ،پیرمرد با تمام توان دستش را می فشارد، دست هر دو آنها به لرزه می افتد .پیرمرد تکیه داده به او ، آرام چشم می بندد، به خواب فرو می رود، خوابی سبک.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای حسین فتحی
احتمالاً در نقدهای ادبی، با این توضیح و توصیه مکرر بسیار مواجه شده‌اید که «داستان کوتاه» گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به «رمان» یا «داستان بلند» حجم بسیار کمتری دارد و نویسنده به دلیل فرصت و امکانات روایت‌پردازی محدودتری که دارد، صرفاً به «برشی» از زندگی یا حوادث می‌پردازد، درحالی که در هنگام تألیف داستان بلند و یا رمان، نویسنده از مجال و امکانات روایت‌پردازی بیشتری برخوردار است تا به طرز گسترده‌تری به جنبه‌های مختلف زندگیِ یک یا چند شخصیت بپردازد و طبعاً برای خلق «واقعه‌پردازی»‌های تعمیم‌پذیرانه‌تر و «شخصیت‌پردازی»های دقیق و منطبق برای گروه بیشتری از کاراکترهای «اصلی» [و حتی در صورت بروز «نیاز روایی» برای پردازش شخصیتی برخی از کاراکترهای «فرعی»، اما در عین حال تأثیرگذار در بخش‌هایی از روایت]، دستش برای استفاده از کلمات بازتر است، بنابراین رعایت و مدیریت «ایجاز« در داستان کوتاه نقش مهم‌تری دارد و نویسنده نمی‌تواند که به راحتی و بدون آسیب رسیدنِ احتمالی به «خط اصلی روایت» و تضعیف «انسجام روایی» متن، به مواردی بپردازد که گرچه احتمالاً هر یک از آن‌ها در موقعیت داستان‌پردازی مستقل دیگری، به وضوح از ظرفیت روایی قابل گسترش و تأمل‌برانگیزی برخوردار هستند، اما چندان در خدمت تقویت انسجام و تمرکز روایی داستان قرار نمی‌گیرند.
همچنین موضوع مدیریت حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری برنامه‌ریزی شده حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان] هم مطرح است، ویژگی تأثیرگذاری که گرچه در سایر گونه‌های ادبی هم کاربردی مؤثری دارد، اما در هنگام داستان کوتاه و به ویژه «داستانک» [گونه موجزی از ادبیات داستانی که روایت را به به سمت شکل‌گیری تمرکز و انسجام رواییِ حداکثری، کشفی ضربه‌‌زننده، غافلگیرکننده و شوک‌آور سوق می‌دهد] از جایگاه تعیین‌کننده‌تری برخوردار است؛ البته وقتی که صحبت از مدیریت اقتصاد واژگانی به میان می‌آید، احتمالاً برخی از دوستان نویسنده گرامی، دچار نگرانی می‌شوند و چنین تصور می‌کنند که توصیه مکرر منتقد ادبی، صرفاً بر روی کوتاه‌تر نوشتن متن تأکید دارد، در حالی که موضوع اصلی، اجرای یک روند روایت‌پردازی قاعده‌مند [مطابق با توصیه‌های رایج و مؤثر ارائه شده در متون آموزشی معتبری که توسط نویسندگان صاحب‌نام و مدرسین مجرب داستان‌نویسی حرفه‌ای ایرانی و خارجی تألیف شده‌اند، مانندِ رابرت اسکولز، جمال میرصادقی، سیما داد، مصطفی مستور و...؛ همچنین کتاب «درس‌هایی درباره داستان‌نویسی»، تألیف «لئونارد بیشاپ» که توسط آقای «محسن سلیمانی» ترجمه شده و توسط انتشارات «سوره مهر» به چاپ رسیده‌ است] و به دقت برنامه‌ریزی شده است تا روند «سیر ضروری، متوالی و منطقی روایت»، به رفع نیازهای روایی متن بپردازد و «مصالح روایی» ضروری و منطبقی را در متن تعبیه و تنظیم کند، آن هم به گونه‌ای که حتی‌الامکان نه واژه‌ای بیشتر و نه واژه‌ای کمتر از میزان نیازهای ضروری روایت در متن به کار گرفته شده باشد، پس دلیل چنین توصیه و تأکیدی، الزاما ًو صرفاً کوتاه‌تر نوشتن روایت نیست، بلکه به میزان لازم تألیف کردن داستان است.
درواقع پس از انتخاب آگاهانه و هوشمندانه سوژه‌ای که از ارزش روایی تأمل‌برانگیز و تعمیم‌پذیرانه‌ای برخوردار باشد [مانند سوژه انتخابی همین اثر ارسالی که علاوه بر وجه تأملی، از ظرفیت تأویلی‌پذیری بالقوه‌ای هم برخوردار است، ویژگی‌ ارزشمندی که نشان‌دهنده دغدغه‌مندی سوژه‌یابانه و ذهن خلاق شما دوست نویسنده گرامی است]، همچنین پس تدقیق در ظرفیت‌های درونی سوژه مورد نظر که به طور معمول بایستی منجر به انتخاب صحیحِ «گزینشی» و تنظیم سیر «مترتب» رخدادهایی اصلی، متصل‌کننده و پیشبرنده برای تعیین خط اصلی روایت شود و به ویژه پس از طراحی «پیرنگ»ی [روابط مستدل و منطق علت و معلولی وقایع در داستان؛ اعم از پایبندی به منطق رایج مورد نیاز برای داستان‌های «رئالیستی» و یا طراحی منطق «باورپذیرانه» در داستان‌های «فراواقع‌گرایانه»]، وقتی که روند مدیریت شده و صبورانه «گام‌به‌گام» روایت‌پردازی نظام‌مند و در عین حال خلاقانه از طریق تعبیه مصالح روایی مورد نیاز و منطبق با نیازهای روایت [اعم از وقایعی ضروری، کاراکترهایی مؤثر، طراحی «کنش»‌ها و «واکنش»‌هایی متناسب و...]، به مرحله پایانی خودش می‌رسد، آن وقت است که نوبت به مرحله مهم صبورانه‌تر «بازخوانی» دقیق و «بازنویسی» زمان‌بَر اثر می‌رسد؛ مرحله‌ تأثیرگذاری که به طور معمول، موجب احاطه حداکثری مؤلف اثر، بر تمامی زوایای ضروریِ احتمالی روایت خواهد شد تا در صورت نیاز به تعبیه برخی از بخش‌های مغفول مانده احتمالی [جهت تقویت روند «اطلاع‌رسانی ضروری روایی»] و اجرای مدیریت شده برخی از چشم‌پوشی‌های ضروری احتمالی [جهت ترمیم و انسجام متمرکزانه حداکثری روایی در متن از طریق برخی اجرای برخی از تراش‌ها و حتی در صورت ضرورت، اهتمام به برخی از بُرش‌هایی دقیق و محاسبه شده] مبادرت شود، شیوه‌ای آگاهانهو مدبرانه‌ای که گاهی از اوقات داستان را به لحاظ تصمیم‌گیری ساختاری و تغییر اولویت‌های روایی، متن را به مرحله «بازآفرینی» می‌رساند، درواقع چنین عملکرد تدقیقی و تعیین‌کننده‌ای در جهت ارتقاء کیفیت روایت روند داستان‌پردازی اثر، به صبوری و مدت زمان مؤثری نیاز دارد و احتمالاً بارها و بارها تکرار خواهد شد تا داستان به مانند الماس تراش‌خورده‌ای زیبا و چشمگیر در اختیار مخاطب مشتاقِ خوش‌ذوق و در عین حال سخت‌پسندِ حرفه‌ای قرار بگیرد.
البته طبعاً در هنگام مبادرت به بازنویسی صبورانه، همواره این احتمال هم وجود دارد که گاهی از اوقات، ناخواسته متن به تعبیه‌ها و یا برش‌هایی غیرضروری دچار شود، اما دوست خلاق و خوش‌ذوق گرامی اصلاً نگران نباشید، چون که این همان روند «آزمون و خطا»ی رایج و آموزنده‌ای است که به طور معمول، هر داستان‌نویسی در طی تمامی مراحل نویسندگی حرفه‌ایش [اعم از زمان شروع به مهارت‌آموزی نوشتاری و یا زمانی که به مهارت روایت‌پردازانه مشهود و مؤثری می‌رسد، همچنان به آموختن و تجربه‌اندوزی پیگیرانه و خستگی‌ناپذیرش خواهد پرداخت]، به طرز صبورانه‌ای سپری می‌کند تا به ارتقاء توانایی‌های روایت‌پردازیش بپردازد؛ به همین جهت هم به طور معمول، برای این که روند تقویت مدیریت اقتصاد واژگانی دوستان نویسنده گرامی به طرز هدفمندتر و مؤثرتری تسریع و تقویت شود، به طور معمول در نقدهای تقدیمی، این توصیه مؤکد را دارم که حداقل برای مدت زمانی و جهت حضور در روندی کارگاهی-تمرینی، دوستان مؤلف گرامی، لطفاً و حتماً، تمامی آثار ارسالی‌شان را با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر تألیف کنند، البته همان طور که در بالا هم اشاره شده است، در هنگام بازنویسی متن، فرصت تجربه مؤثرتر هرگونه تعبیه و یا بُرش ضروری مدیریت شده‌ای برای مؤلف گرامی وجود خواهد داشت، مطمئناً تقبل و تحمل چنین تمرین نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به مرور موجب تقویت انسجام روایی و بهره‌گیری حداکثری روایی از مصالح تعبیه شده در آثار ارزشمند دوستان نویسنده خواهد شد.
درواقع منظور از ارائه این موارد مطرح شده، پرداختن به نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی است که هم سوژه تأمل‌برانگیز و دغدغه‌مندانه‌ای دارد و هم از برخی از ویژگی روایت‌پردازی ارزشمند [اعم از بالقوه و بالفعل] برخوردار است؛ به طور مثال و با توجه به این نکته روایت‌پردازانه که معمولاً هر داستان موفق و تأثیرگذاری، نه فقط با نوشتن سطر اولش، بلکه از زمان نام‌گذاری دقیق و هوشمندانه‌اش شروع می‌شود، بایستی به اسم انتخابی «سه ضربه» اشاره کرد که گرچه وجه نسبتاً متفاوت و تأثیرگذاری دارد، اما هنوز برای بهره‌گیری از کارکرد تأویلی، «شاه‌کلید‌گونه»، متصل‌کننده و پیشبرنده‌اش در سیر منطقی و ضروری روایت به تدقیق و تنظیم بیشتری نیاز دارد؛ البته از سویی دیگر بایستی پذیرفت که احتمالاً پس از بازنویسی و ترمیم و تقویت روند منسجم روایت‌پردازی تا حدی این ویژگی‌ها تقویت خواهند شد.
همچنین یکی دیگر از ویژگی‌های قابل توجه روایت‌پردازی مؤلف گرامی در این اثر ارسالی، سعی ارزشمند ایشان در «نشان» دادن رخدادهای داستان، از طریق مبادرت به توصیف‌پردازی‌هایی دقیق و جزءپردازانه در «بدنه توصیفی» روایت است تا امکان قابل تصورتر شدن ملموس‌تری برای مخاطب جستجوگر در متن میسر شود: «...، در وسط میدان کنار مجسمه...، ساکی سرمه‌ای‌رنگ با رده‌های متعددی که از گچ بر آن مانده، از میان زیپ نیمه‌بازِ ساک، سر تیشه گچ‌گرفته کوچکی پیداست...، با پا ساک را در مقابل...، کوتاه‌قد سفید دورتادور میدان...، چمن‌های یخ بسته‌ی رنگ پریده...، دستانش را مشت کرده به مقابل صورتش...، آن‌ها را در جیب فرو می‌برد...، بر شکم خود دست می‌کشد و با انگشتان خود باز بر آن فشار می‌آورد...، مغازه نزدیک خیابان کرکره‌اش بالا می‌رود...، خمیازه‌کشان...، مچاله شده...، دو دختر جوان سیاه‌پوش، کوله بر دوش...، گربه بی‌حال جا گرفته زیر سطل آشغال کنار خیابان...، چوب‌های کوتاه‌قامت ...، در همان وضع سر می‌چرخاند...، دو دست خالی...، گوشه چشم‌هایش را جمع می‌کند...، لب پایینش را در میان دندان‌ها لحظه‌ای فرو می‌برد...، چند نفس سریع می‌کشد...، دوزانو فرود آمده بر زمین...، با چشمانی خشم‌آلود...، انگشت شست بر زیر چشم پیرمرد می‌کشد...، پیشانی خود را بر شانه‌اش می‌فشارد...»؛ آفرین بر شما، درواقع اگر بخواهیم که حق چنین دقت نظر ارزشمندی را به جا بیاوریم، شاید مؤثرتر باشد که از اصطلاحی سینمایی بهره‌ای داستانی‌ بگیریم و بگوییم که تقریباً در جای‌جای بدنه توصیفی متن، «دوربین روایت» روشن است.
از سویی دیگر، گرچه داستان با به ‌کارگیری حدود «سه هزار و پانصد» واژه [البته پس از اجرای «نیم‌فاصله»‌ها]، به لحاظ تقویت انسجام روایی و تمرکز بر روی کاراکتر اصلی و مشخص‌تر شدن قالب داستانی انتخابی، هنوز به دقیق و بازنگری محاسبه شده‌تر و مؤثرتری نیاز دارد، چون که بسیاری از رخدادها و کاراکترهای حاضر در روایت، گرچه بیشتر از آن که در خدمت تعمیم ضروری و منطقی خط اصلی روایت قرار بگیرند، موجب صرفاً حجیم‌تر شدن وجه ظاهری متن و شکل‌گیری اطنابی مُخلِ تمرکز روایی حداکثری در متن شده‌اند، اما از سویی دیگر، بایستی پذیرفت که اکثر این موارد تعبیه شده، به صورت بالقوه از امکان حضور روایت‌پردازانه موفقی در داستان‌های مستقل دیگری بهره‌مند هستند؛ به ویژه بخش‌های درخشان و خلاقانه‌ای که متن را تا حدی از قالب یک اثر واقعیت‌گرایانه به سمت اثری فراواقع و تأویل‌پذیرانه سوق می‌دهند: «...، گوش‌های فرسوده‌اش...، قامت خم می‌کند و ذره‌ذره پیکر گچین او فرو می‌ریزد...، دست به زیر غرقاب کشیده مى‌شود، مشتی آب و گچ زیر پای مرد جاری می‌شود و تمام خانه را فرا می‌گیرد...، نجواهای ویرانگر درونی...، چوب‌های مرده قد می‌کشند و درخت را در میان خود...، سه پرنده سیاه از پشت ساختمان ظاهر...، صدای سرفه صدای سگی در حال پارس کردن...، سایه‌ی چند سگ از مقابل پیرمرد می‌گذرد ...، دستی قطع شده بر شانه‌اش باقی می‌ماند...»؛ درود بر ذهن خلاق شما، البته همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، در نهایت متن نیازمند تعیین و تمرکز هرچه دقیق‌تر و مشخص‌تر قالب داستانی است که یا با تمرکز حداکثری بر روی وجه رئالیستی اثر، تبدیل به داستانی یک‌دست و تأمل‌برانگیز و واقعیت‌گرایانه شود و یا در صورت صلاحدیدتان و با تمرکز برنامه‌ریزی شده و منطبق بر روی وجه فراواقع و تأویلی متن، احتمالاً مخاطب مشتاق و سخت‌پسند، شاهد شکل‌گیری یک «رئالیسیم جادویی» جذاب و پرکشش خواهد بود.
آقای فتحی عزیز، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، بدون شک شما مؤلف خلاق و دغدغه‌مند گرامی، علاوه بر پرداختن به داستان‌های رئالیستی، از استعداد ارزشمندی هم، جهت تألیف آثار رئالیسیم‌ جادویی بهره‌مند هستید، مشتاقانه منتظر خوانش آثار تأویلیِ حتی‌الامکان موجزتر و منسجم‌ترتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت