گره‌گشایی مبهم است و به تصادف شبیه است!




عنوان داستان : مهم و مهم تر
نویسنده داستان : امیرحسین حسن پور

وقتی که آمدم زیر جلوآمدگی سقف یک مغازه منتظر اسنپ ایستادم تا باران خیسم نکند،به زنی که از مقابل می آید نگاه میکنم،لابد دارد با خودش میگوید چرا این دیلاق یکهو آمد سر راه من قرار گرفت و من هم ناچارا باید راهم را کج کنم زیر باران؟
البته که مهم نیست او چه فکر میکند مهم این است که این اسنپ لعنتی سریع تر بیاید،مامان این ها باز هم مثل همیشه بی سر و صدا برگشتند و ده دقیقه ی پیش مامان زنگ زد که تا یک ربع دیگر میرسند،اگر این اسنپ لعنتی زود نیاید و مامان در خانه را زود تر از من باز کند ،اولین چیزی که توجهش را جلب خواهد کرد کاغذ های ساندویچی و جعبه ی پیتزا هایی که روی زمین افتاده نخواهد بود در واقع حتی چندان توجهی هم به جعبه ی سیگار و ته سیگار هایی که توی سینی گرد کنار جاسیگاذی وسط اُپن خانه افتاده نمیکند،مامان یک راست،خیلی یک راست میرود سراغ دستبند و عینک دودی زنانه ی روی شومینه،لابد بعد هم با خودش خواهد گفت،البته که مهم نیست چه خواهد گفت ،مهم این است که من هرچقدر هم تلاش کنم تا اثبات کنم آن دستبند ها را مرد ها هم میپوشند باز نمیتوانم او را قانع کنم که مرد ها عینک دودی زنانه هم میزنند،بالاخص با آن نگین های درشت روی دسته اش و مهم تر این است که اعتماد مامان به من ضربه میبیند در واقع آن تصویری که مامان از من برای خودش ساخته است خراب تر خواهد شد،همان تصویری که قبل تر ها از من درس خوان داشت و خراب شد همان تصویری که قبل تر ها از من آرام و خوشحال و هزار چیز دیگر داشت و خراب شد ،این بار خراب تر میشود،در واقع تصویر منِ بدون رابطه ی عاطفی با جنس مخالف یا اقلا منِ صرفا دارای دوست عادی ،از معدود تصاویر خوبی بود که برای مامان باقی مانده بود و حالا همین هم در حال تلاشی بود.
برای میرزای شیرازی تا جلال ،به اندازه ی دوبل فاصله ی نوفل لوشاتو تا مصدق پول تاکسی دادم،ولی آخرش هم یک چیزی ته دلم میگفت مامان این ها سریع تر میرسند.
در را که باز کردم مامان که مثل همیشه روی پای خودش بند نبود داشت این ور و آن ور میرفت و تا چشمش به من افتاد پرسید چه خبره اینجا؟
گفتم چه خبر باید باشه؟
‌گفت:باز دوستات اینجا بودن؟چرا مبلو جابه جا کردید نزاشتید سر جاش؟مگه اینجا طویلس که غذا میخوری جمع نمیکنی سینیشو؟با خودم گفتم حتما نمیخواهد جلوی بابا چیزی از آن عینک روی شومینه بگویید،چیزی در جوابش نگفتم فقط نیم نگاهی به عینک روی شومینه کردم،سر جایش نبود پرسیدم عینک روی شومینه رو برداشتی؟
‌اول فکر کردم شاید جای دیگری جا گذاشته اش ،روی اپن،بغل جا سیگاری را نگاه کردم ،جا سیگاری هم نبود،بسته ی سیگاری هم نبود،فقط دو تا دسته ی پی اس فور روی اپن بود،یادم آمد اصلا دیشب سجاد و رضا اینجا بودند،رضا که ترک کرده ،من و سجاد هم که سیگار نمیکشیم،پس آن بسته ی سیگار و ته سیگار های توی سینی،عینک دودی و دستبندی که جا مانده بود،آن ها چه شد؟البته این ها مهم نیست مهم این است که تصویر مادرم خراب نشد و مهم تر این که تصویر من شکل نگرفت.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای امیر حسین حسن‌پور سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.‌ داستان‌تان با عنوان «مهم و مهم‌تر» را خواندم. دست شما درد نکند. خسته نباشید. پسرم امیر حسین‌جان در کارنامه‌ا‌ت آمده تنها بیست‌سال داری! یعنی خیلی جوان هستی. می‌توانی جای پسر کوچک من باشی. من به شما و سن شما غبطه می‌خورم میدانی چرا؟ چون اول اینکه به داستان‌نویسی علاقه داری علاقه مشترک همه ما است و همین هم ما را بیش از پیش به هم پیوند می‌دهد دوم اینکه بسیار جوان هستید و من دیگر نیستم این یعنی خیلی فرصت یادگیری داری اما من خیلی‌ فرصت ندارم. فرصت هم داشته باشم حوصله شما و حافظه شما و صبوری شما و پشتکار و دقت عمل شما را ندارم. خدا کند متوجه دقیق منظورم بشوی. و از این فرصت‌های خدادادی و طلایی و غیر قابل تکرار بهترین استفاده کنی. هرگز و هرگز دست از آموختن برندار. هر وقت فکر کردی میدانی بدان آغاز سقوط (آبیته خدای ناکرده) آست پس همیشه خود را شاگرد فرض کن و در آموزش حریص باش. پسر نارنین‌ام در معرفی‌ات آمده یک سال است داری می‌نویسی. و تا حالا پنج داستان برای پایگاه نقد ارسال کردی که سه تایش منتشر و نقد شده است. دستت درد نکند. میدانی پایگاه نقد با این اساتید حرفه‌ای و منتقدین کم‌نظیر (من نخودی هستم دارم آموزش می‌گیرم) برای افرادی چون شما که نوقلم هستید و جویای نام، به معجزه می‌ماند. بسیار شاکر باشید و بسیار بیاموزید بگذریم «سابقه‌ات باعث می‌شود تا با شما صریح حرف بزنم. اگر کمی تند شد عذرخواهی می‌کنم بعدها متوجه می‌شوی که من فقط خیر و صلاح شما را می‌خواستم و بس.
پسرم نوشتن داستان امر دشواری است. سال‌ها رنج و زحمت می‌برد. باید سال‌ها خواند و نوشت و تمرین کرد. نمی‌شود نشست و اتفاقی داستان نوشت و اتفاقی داستان خوبی هم نوشت. این را همین ابتدا گفتم تا آگاهانه بدانی در چه راهی قدم می‌گذاری.‌ چون به وادی نگارش داستان عشق می‌ورزی، لازم است بدانی چه راه دشوار و ناهمواری انتخاب کرده‌ای. این را که بدانی بی‌شک تلاشت را بیشتر خواهی کرد. بیشتر زحمت خواهی کشید و رنج بیشتری خواهی برد. آنگاه با یک تعریف به خود غره نخواهی شد و با یک انتقاد تند هم ناامید و افسرده نخواهی شد.‌ میدانی میدان رزم _است_ و تلاش بی‌وقفه.
یک سر به داستانت بزنیم یا راوی جوانی است که در غیاب پدر و مادرش کلی شیطنت کرده (نمی‌دانم چه اسمی رویش بگذارم) سیگار و کاغذ ساندویچ و جعبه پیتزا و قوطی خالی نوشابه و... همین‌طور کف اتاق ریخته. راوی تصمیم داشته قبل از آمدن خانواده همه چیز را پاکسازی کند. اما وقتی بیرون است یک دفعه خبردار می‌شود خانواده تا یک ربع دیگر می‌رسند خانه. راوی با عجله اسنپ می‌گیرد اما مطمئن است به موقع نمی‌رسد. حالا اصلی‌ترین چالش چیست؟ تعلیق عمده کدام است؟ راوی توضیح می‌دهد جا ماندن عینک و دستبند زنانه روی شومینه! اگر چه خیلی تعلیق شایسته و مومنانه‌ای نیست ، اما به هر جهت تعلیق است و پر کشش. راوی می‌اندیشد مادر بی‌شک خواهد دید و اعتمادش به معصومیت و نجابت او از بین می‌رود. بسیار خوب. گره خوبی است جا دارد خیلی هنرمندانه و منطقی و باورپذیر که از دل داستان بیرون آمده باشد. باز شود و توقع می‌رود محصول رابطه علت و معلولی باشد.‌ اما متاسفانه چنین نیست. راوی به خانه که می‌رسد نه اثری از دستبند و عینک می‌بیند نه پاکت سیگار و زیر سیگاری پر! تنها اعتراض مادر این است که چرا کف اتاق و آشپزخانه پر از کاغذ ساندویچ و جعبه پیتزا و امثالهم است! راستی دستبند و عینک و پاکت سیگار و زیرسیگاری پر چه شده؟ نویسنده هیچ پاسخی نمی‌دهد.‌ این نوع پایان‌بندی حس بدی را در مخاطب ایجاد می کند. احساس می‌کند راوی با مخفی کردن اطلاعات درست و دادن اطلاعات غلط یا فرعی، فریب خورده است.
غیر از این مورد، نثر و زبان هم داستانی نیست و اشکال و دست‌انداز دارد. من سعی می‌کنم در ادامه یکی دو عنصر مهم داستانی را به بحث بگذارم. اجاره می‌دهی پسرم؟ متشکرم که گفتی بله.
برای نوشتن داستان اولین چیزی که می‌خواهیم چه چیزی است؟ به چه چیز احتیاج داریم؟ در آموزش رانندگی، به کسی که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد، اطلاعات مفصل درباره ماشین، مدل، کار کرد موتور می‌دهید. یا فرد را پشت فرمان می‌نشانید، خودتان هم کنارش می‌نشینید و کار عملی آموزش رانندگی را شروع می‌کنید؟ حتما راه دوم را انتخاب می‌کنید. داستان‌نویسی هم همین‌طور است. برگردیم سراغ سوال اول‌مان. در گام اول برای نوشتن داستان به چه چیزی نیاز داریم؟ پسرم آقاامیرحسین، اگر بنای داستان را با بنای ساختمان مترادف بگیریم، اولین گام، مهم‌ترین چیز برای ساختمان چیست؟ بی‌شک یک تکه زمین است. تا زمین نباشد ده‌ها مهندس و معمار و کارگر و بنا و نقشه‌کشی تکنسین دوربین به دست کاری از پیش نمی‌برند. داستان هم نیاز به زمین دارد. اگر از نویسنده‌ها بپرسیم چی شد داستان نوشتی؟ می‌گویند یک چیزی به ذهن‌مان رسید. خودش را به ما تحمیل کرد و وادارمان کرد بنویسیم‌اش. آن چیز چیست؟
آن چیز فکر اولیه است. فکر اولیه حکم زمین را برای داستان دارد. بدون فکر اولیه همه ابزارهای داستان‌نویسی مثل عنوان، شخصیت‌، کشمکش، دیالوگ، صحنه، توصیف، روایت تلخیص... باد هوا است. خوب حالا ببینیم فکر اولیه چگونه بوجود می‌آید؟ (اصلأ عجله نکنید این مباحث بسیار کلیدی آست و اگر بخواهید داستان‌نویسی را به طور جدی ادامه دهید، بسیار به کارتان می‌آید. پیشتر گفتم هرگز آز گوش کردن و آموختن شانه خالی نکنید و هرگز خیال نکنید همه چیز را می‌دانید) فکر اولیه از مواجهه با یک حادثه بیرونی و یا حتی‌ ذهنی (یا درونی)، به جهت برانگیخته شدن حس بوجود می‌آید. مثلاً صبح زود موقع خروج از منزل جسد بی‌جان گنجشکی را می‌بینیم (حادثه بیرونی) غمگین می‌شویم. (برانگیخته شدن حس) یا نه در ذهن‌مان به شفای فرزند همسایه‌مان فکر می‌کنیم) حادثه ذهنی) و خوشحال می‌شویم (برانگیخته شدن حس). نویسنده در چنین لحظه‌ای نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد، یک نطفه داستانی، که به آن سوژه، ایده، فکر اولیه یا جرقه اولیه گفته می‌شود. در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می‌آید. مثلاً مردی که در مقابل دریافت غذا فلوت می‌زند. یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می‌رود. فکر اولیه یا سوژه این ویژگی‌ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی بر هم می‌خورد. ۳_دارای عنصر انسانی است. ( شخصیت‌ اصلی ) ۴_حس برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد. مثلاً مردی که صبح با سر درد از خواب بیدار می‌شود عدم تعادل دارد اما جذاب نیست قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزارتومان گم کنم عدم تعادل دارد اما جذاب نیست قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. اما ویژگی‌های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. ۶_ نو باشد.
نویسنده‌ها فکر اولیه را از سه منبع کسب می‌کنند.: الف_ تجربه زیستی خودشان. ب_ حوزه نقل (بر اساس شنیده‌ها و دیده‌های دیگران. فیلم‌ها و امثالهم). ج _ حوزه تخیل یا همان اگرهای جادویی. مثلاً اگر من رویین‌تن بودم چه می‌کردم ؟ اگر شب می‌خوابیدم صبح در جای غریبی بیدار می‌شدم، چه می‌کردم؟ اگر به بیماری صعب‌العلاج مبتلا می‌شدم چه می‌شد؟ و هزاران اگر جادویی دیگر. یک نکته بسیار مهم: «نویسندگان نوقلم لازم است تا ایده‌ها یا فکرهای اولیه زا از تجربه زیستی خودشان انتخاب کنند.»
این نکته همان نکته‌ای است که شما رعایت نکردید. سوژه یا فکر اولیه‌ای را برای نوشتن داستان انتخاب کردید که هیچ تجربه‌ای از آن ندارید. برای همین بر آن مسلط نبودید و نتوانستید از پس گسترشی و پرداخت آن برآیید. متوجه منظورم شدید امیر حسین عزیز؟!
اگر سوژه یا فکر اولیه‌ای انتخاب می‌کردید که آن را با تمام وجود تجربه کرده بودید بی‌شک داستانی که می‌نوشتید قوی‌تر و کم‌نقص‌تر از آب در می‌آمد.
بعد انتخاب فکر اولیه، لازم است کنترلینگ شود. کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد: نویسنده از خود می‌پرسد چه کسی است؟ منظور سن و سال، جنسیت، سطح سواد، جایگاه اجتماعی فرهنگ، چگونگی رفتار و گفتار شخصیت‌هاکجاست؟ (منظور زمان است در چه زمانی رخ داده است، در چه مکانی اتفاق می‌افتد؟)
چه شکلی دارد؟ نهایت کار چه خواهد شد؟ به آین مراحل کنترلینگ می‌گویند. شما این مراحل را برای فکر اولیه‌تان اجرا کردید؟
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسازی شود. به این عنصر کشمکش می‌گویند. کشمکش به معنای درگیری و تقابل دو نیرو است. باید در در برابر خواست، یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی موانعی وجود داشته باشد که مانع رسیدن شخصیت اصلی به خواست و آرزویش شود.‌درکیری با چنین موانعی کشمکش ایجاد می‌کنند. چهار نوع کشمکش داریم: ۱_ کشمکش فرد با خودش. ۲_ کشمکش فرد با دیگری. ۳_کشمکش فرد با اجتماع ۴_ کشمکش فرد با طبیعت
در اثر شما ما شاهد چه نوع کشمکشی هستیم؟
یک نکته بسیاری فشرده درباره نثر و زبان بگویم و بگذریم اگر عمری باقی بود با تفصیل بیشتر شرح خواهم داد و با هم گپ می‌زنیم. برای نوشتن نثر در سالهای آغازین نویسندگی این موارد را در نظر بگیرید. الف _ از جملات کوتاه استفاده کن ب_ لازم نیست ارکان جمله را رعایت کنی . ج_کلمات زا نشکن. د_ از کلمات ساده ساده استفاده کن. خیلی ممنون. به هر حال اگر جایی لحن‌ام برخورنده بود ببخشید.
بسیار خوب فکر کنم تا همین میزان کافی باشد. ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. شک ندارم اثار بعدی‌ات بهتر خواهد بود. انشالله توفیق خواندن‌شان نصیب من هم بشود. موفق باشی یاعلی.

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۲
امیرحسین حسن پور » چهارشنبه 09 تیر 1400
نظرات پاک میشه ایا؟من نظری دادم ولی نیست
امیرحسین حسن پور » چهارشنبه 09 تیر 1400
جناب باباجانی عزیز خیلی خیلی ممنونم از وقتی که گذاشتید خواندن نقد شما حس بسیار خوبی داشت و برای من آموزنده بود،امیدوارم ازین به بعد هم از شما یاد بگیرم و شما هم داستان های من را بخوانید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت