چگونه می‌توان جهان داستان را از زیر سایه اطلاعات نویسنده بیرون کشید؟



عنوان داستان : نوشیدنی خنک

نوشیدنی خنک

علی شهاب الدینی

این مسافرت واقعا خستهام کرده بود. دو ماه اقامت در اورانوس با آن جو ناپایدار و تند بادهایش. بدتر از آن روحیات اورانوسیها که اصولا دفاع را درک نمیکردند چرا که جنگ را نمی فهمیدند. واقعا درس دادن به مشتی عقبمانده حس بدی به انسان میدهد. به نظرم باید نام این سیاره را عوض میکردند. آخر اورانوس یعنی خدای آسمان. در حالی که خدای آسمان، قبلا سیاره زمین بود و الان هم مریخ است. بهتر بود اسم این سیاره را می گذاشتند هادس (خدای مردگان). جالب است که نام اورانیوم از نام این سیاره گرفته شده. همچنین نام یکی از عملیاتهای جنگ دوم جهانیِ زمینیها اورانوس بوده. حالا اینها را بگذارید کنار روحیات مردم این سیاره. مردمی فوقالعاده آرام و خونسرد. در مدتی که در اورانوس بودم گاهی شیطنتم گل میکرد و میخواستم به خیال خودم ارانوسیها را اذیت کنم. مثلا هر وقت صفی میدیدم میرفتم در اول صف میایستادم. با آن که دهها نفر در صف بودند هیچ کس اعتراض نمیکرد! برعکس به من لبخند میزدند.
اکنون خوشحال بودم که دارم به وطن برمیگردم. تماشای حلقههای زحل واقعا لذت بخش بود. کمربند سیارکی که دیگر حرف نداشت. هزاران قطعه سنگ معلق در فضا با شکلهای نامنظم که در جهات مختلف میگردیدند و گهگاه به هم میخوردند و دوباره از هم دور میشدند مانند میوههای معلق در یک حوض آب. موقع برخورد سنگها به سفینه، بدنه آن مثل تکهای ژله به داخل فرو میرفت و دوباره به حالت اول برمیگشت و سنگها را دور میکرد. مهماندار فضاپیما نوشیدنی آورد. یک آبمیوه پرتقالی خنک برداشتم. کمی تلخ بود. به شوخی به نفر جلوییام که از دوستان قدیمی بود؛ گفتم: «آقا این نوشیدنی مال شما است. نوشته خنگ! بنوشید.»
ناگهان دوستم عصبانی به طرفم برگشت.
از خواب پریدم. عجب چرت لذتبخشی بود. انگار که ساعتها خوابیده باشم. منظره بیرون ناآشنا بود. مریخ بزرگتر شده بود. رنگ آن هم تغییر کرده بود. فکر میکردم هنوز کاملا هوشیار نشدهام. مهماندار را صدا زدم.
«آقا به مریخ نرسیدهایم.»
«حالا فهمیدی خنگ کیه! الان نزدیک زمین هستیم!»
از بچگی دوست داشتم زمین را ببینم. اما پدرم همواره من را از رفتن به آنجا نهی میکرد. او به زمین میگفت: محله شرورها! از طرفی میدانستم همه ما آدمها ابتدا در زمین بودهایم. یعنی واقعا اجدا ما همه بزهکار بودهاند؟ پدرم زمین را پایین منظومه مینامید. گویی منظومه شمسی شهری بود و زمین قسمت پست آن.
در ایستگاه زمینی پیاده شدم. به اطلاعات رفتم تا ساعت حرکت سفینههای مریخ را جویا شوم. متصدی اطلاعات به محض دیدن گذرنامه، نگهبانها را خبر کرد. دو مامور بازداشتم کردند و مرا داخل یک اتاق کوچک انداختند. ساعتي بعد برای بازجویی مرا به اتاقی دیگر بردند. رنگ اتاق قهوهای بود و تعداد زیادی لامپ در سقف آن بود. کمکم چشمهایم به نور عادت کرد. در اتاق یک میز و یک صندلی سفید بود. فردی پشت به من ایستاده بود چهارشانه و قد بلند. بعد از چند لحظه به طرف من برگشت. سبیلهای بورش روی صورت سبزهاش توی ذهن میزد. گفت: «من معاون وزیر اطلاعات کشور اریک هستم. پرفسور! شما از چهره هاي سرشناس حوزه دفاع استراتژیک هستید. بفرماييد بنشينيد. ورود اجباریتان را به زمین خوشآمد میگویم.»
«اجباری!؟ لحظهای چرتم برد و از مریخ گذشتم.»
پوزخندی زد و گفت: «به نظر شما آن چرت بیموقع نبود؟»
«آه! آن نوشیدنی لعنتی!»
طوری نگاه میکرد که احساس میکردم می خواهد مرا ببلعد. پس از چند لحظه سکوت گفت: «بگذریم. برایتان پیشنهادی دارم... چطور است فردا صبح اعدامتان کنیم.»
سعی کردم خود را آرام نشان دهم. گفتم: «برای چه؟ به چه جرمی؟!»
«جرم نمی خواهد. اوم.. به جرم جاسوسی... اما..»
«اما چه؟»
نگاهش را به سه کنج دیوار دوخت. یک مگس در تار عنکبوت گیر افتاده بود و تقلا میکرد. عنکبوت هم داشت به سمت مگس میرفت. سکوت طولانی شد. طاقت آوردم و چیزی نگفتم. نمیخواستم متوجه هراسم شود. عاقبت گفت: « اما اگر با ما همکاری کنید شما را آزاد میکنیم. به شما پاداش هم میدهیم.»
سعی کردم افکارم را سروسامان دهم. پرسیدم:
«دقیقا از من چه میخواهید؟»
«ما الان درگیر جنگ هفتم جهانی هستیم. البته ما که نه! همه دنیا غیر از کشور ما. ژیپس، یکی از طرفهای درگیر در جنگ، حاضر به پذیرش صلح نیست. ادامه اين جنگ به اقتصاد ما ضربه میزند.»
قبل از آن که عنکبوت به مگس برسد مگس خود را از تار رها کرد و پرید. احساس کردم موقعیت خوبی پیش آمده تا آقای معاون را تحقیر کنم. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و گفتم: «اين كه ساده است. يك بمب مزوني روي يكي از شهرهاي بزرگش بيندازيد. مجبور میشود تن به صلح دهد.»
نفس عمیقی کشید و لحظاتی آن را نگه داشت. گویا میخواست خشمش را کنترل کند.
«نه! همان اعدامت كنيم بهتر است. آخر اين هم شد راه حل. افكار عمومي را چه كار كنيم؟ این مطبوعات فضول....»
«همه آنها با من. من سخنران قهاري هستم. مساله را برای خاتمه جنگ ضروری جلوه ميدهم. من میتوانم این عمل را به عنوان بزرگترین اقدام صلح جویانه تاریخ به خورد مردم زمین و حتی منظومه بدهم.»
سعی کردم طوری صحبت کنم که اعتمادش را جلب کنم. گفت: «چرا این سلاح را در یک بیابان با حضور مقامات کشور ژیپس امتحان نکنیم تا از ترس همان جا صلحنامه را امضاء کنند؟!»
«اگر نترسيدند چه؟»
«در آن صورت در برابر افكار عمومي حرفي براي گفتن داريم.»
ناگاه حرفهایی به من الهام شد که هیچ گاه به ذهنم نرسیده بود. گفتم: «اين طوري خيلي رمانتيك ميشود. قدري به هيجان آن فكر كنيد. بمبي در يك شهر چند صدهزار نفري منفجر ميشود و در چند ثانيه همه ساکنان شهر را جزغاله ميكند. به علاوه اين طور ميتوانيد كلي اطلاعات جمع كنيد. در مورد عملکرد بمبهای مزونی ناشناختههای فراوانی داریم. يك آزمايش بينظير را از دست ندهيد!»
نمیدانم این همه بیرحمی چگونه یک دفعه از درونم جوشش کرد. من که طاقت نداشتم ببینم پدری فرزندش را کتک میزند. شاید در لایههای تودرتوی ناخودآگاهم بود و شاید هم از اجداد زمینیام به ارث برده بودم. البته در آن لحظه میخواستم مزاحی کرده باشم و خودم را به نفهمی بزنم تا مرا آزاد کنند. اما قضیه جدی شد. قرار شد فردا جلسهای با حضور مقامات ارشد کشور اریک برگزار شود و طرح را به طور کامل برایشان توضیح دهم.
یک هواپیمای غول پیکر، بمب مزونی را در ارتفاع 2000 پایی رها کرد. 125 ثانیه بعد شهر با تمام ساکنانش چپه رو شد. انگار تا عمق ده متری را شخم زده باشند. استخوانهای قبرها و استخوانهای آدمهایی که بمب گوشتهایشان را تبخیر کرده بود همه جا پاشیده بود و ساختمانهای چند ده طبقه با خاک یکسان شده بود. در چشم به همزدنی دهها هزار روح به آسمان صعود کرد....
از خواب پریدم. عجب خواب وحشتناکی بود. فردا چه کنم؟ باید بین زندگی خودم و زندگی دهها و شاید صدها هزار نفر یکی را انتخاب میکردم. احساس کردم ارواح بخش آخر خوابم دور و برم هستند و میگویند: «به زندگی خودت بچسب تو کارت را کردی. دیگر دیر شده!»
راست میگفتند. مثلا فردا میخواستم چه چیز را مخفی کنم؟ اما وجدانم که از دستم حسابی خسته شده بود، هنوز کمی بیدار بود! تصمیم خود را گرفتم.
فردا صبح با تنبلی تمام از رختخواب اتاق هتل کنده شدم. لباس پوشیدم و با نگهبانها به محل قرار رفتم. جلسه شروع شد. ابتدا معاون وزیر اطلاعات، من را معرفی کرد. قرار شد طرح را توضیح دهم. من اعلام کردم که همکاری نمیکنم. معاون وزیر اطلاعات مبهوت و جلو مسولان عالی رتبه سرافکنده شد. دستور داد مرا به بازداشتگاه برگردانند.
***
چند ماه بعد یک روز صبح که وارد دفترم در مریخ شدم بستهای را روی میزم دیدم. رادیو را روشن کردم. شبکه خبر داشت برنامه پخش میکرد. دما 25 درجه سلسیوس، فشار 0.8 اتمسفر، مقدار ذخایر منابع آبی ....... رادیو را خاموش کردم. غرولندکنان گفتم: « چقدر اطلاعات بیمصرف میدهید.»
روزنامه را باز کردم. تیتر اصلی امید به پیدا کردن منابع آب در کوههای قفقازیا بود. راستی اگر این فرضیه به واقعیت بپیوندد چقدر خوب میشود دیگر مجبور نیستیم با این همه هزینه یک گالن آب تهیه کنیم. یا چشم انتظار بشینیم که سفینهای از زمین بیاید و یک تانکر آب با خود بیاورد. یا این که در این بحران انرژی، گاز بسوزانیم و بعد دوباره محصولات احتراق را سرد و بعد تصفیه کنیم تا اندکی آب به دست آوریم. اگر چند صد سال پیش در زمین که پوشیده از دریاها و اقیانوسهای بزرگ است آن همه سروصدا در مورد صرفهجویی در مصرف آب به راه انداختند امروز در مریخ واقعا این بحران احساس میشود. ناگهان به یاد بسته افتادم. آن را برداشتم و باز کردم. از زمين فرستاده شده بود. داخل آن یک مجله بود. در چند صفحه رنگی با جزئیات کامل تصاویر شهرهای بمباران شده با بمبهای مزونی آمده بود. چند صفحه هم به پیام تبریک اختصاص داشت. معاون اطلاعات کشور اریک جايزه صلح نوبل را دریافت کرده بود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
خوشحالم خواننده اثری هستم که به پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید و از اعتمادتان به این پایگاه سپاسگزارم. اجازه بدهید پیش از آنکه وارد حوزه خوانش و بررسی متن اثر شما بشویم، کمی به داستان‌های علمی تخیلی بپردازیم که اثر شما هم با توجه به تعدادی از ویژگی‌هایش در همین دسته آثار جای می‌گیرد. همانطور که می‌دانید داستان‌های علمی تخیلی به طور رسمی بعد از سال هزار و نهصد و بیست میلادی وارد خانواده ادبیات داستانی شدند به این معنی که تا پیش از این تاریخ چنین اصطلاحی برای این دسته از آثار به کار گرفته نمی‌شد اما تعدادی از پژوهشگران و منتقدان آغاز آفرینش داستان‌های علمی تخیلی را خیلی پیش‌تر از آن تاریخ می‌دانند مثلا تعدادی از آنها رمان《فرانکشتاین》نوشته مری شلی را نخستین اثر داستانی علمی تخیلی می‌دانند. خوب فرانکشتاین سال هزار و هشتصد و هجده منتشر شده است. و چرا تعدادی از منتقدان فرانکشتاین را جزو آثار علمی تخیلی دسته‌بندی می‌کنند؟ برای اینکه همان گروه منتقدان معتقدند این رمان شکل عجیب و جدیدی از زندگی است که به واسطه علم آفریده شده است اما دسته‌ای از منتقدان حتی از سال هزار و هشتصد و هجده هم عقب‌تر می‌روند و رد پای آثار علمی تخیلی را در آثاری جست‌وجو می‌کنند که سالهای سال پیش‌تر از فرانکشتاین به جهان ادبیات داستانی معرفی شده‌اند به عنوان مثال همان عده از منتقدان《آرمان شهر》نوشته تامس مور را اثری علمی تخیلی می‌دانند که به سال هزار و پانصد و شانزده مربوط می‌شود. همانطور که در تعیین نخستین اثر داستانی علمی تخیلی میان پژوهشگران و منتقدان اختلاف نظر وجود دارد، در مورد تعریف داستان‌های علمی تخیلی هم چنین اختلاف نظری هست. انواع تعریف‌های مختلف از داستان‌های علمی تخیلی ارائه شده است و انواع آثار را ذیل همان تعریف‌ها دسته‌بندی کرده‌اند که باز عده‌ای می‌پذیرند و عده‌ای هم نمی‌پذیرند. مثلا مجموعه داستان مشهوری داریم به اسم《حکایت‌های مریخ》که ری بردبری نوشته است و کار خیلی خوبی هم هست. بسیاری از منتقدان این مجموعه داستان را از جمله آثار علمی تخیلی می‌دانند اما خود ری بردبری مخالف نظر آن‌هاست و معتقد است که داستان‌هایش علمی تخیلی نیستند و بیشتر اسطوره‌ای هستند و امیدوار است ماندگار باشند. اتفاقا همانطور که از عنوان مجموعه داستان او برمی‌آید ماجرای داستان‌هایش در مریخ می‌گذرند و اثر شما هم به مریخ و سفر بین سیارات و...مربوط می‌شود. حالا به اثر شما برمی‌گردیم. مهمترین ویژگی کار شما کوتاه‌نویسی است. فارغ از این که این اثر در زمینه داستانی و به طور کلی از نظر زیبایی‌شناسی و رعایت ساختار و شناخت و کاربرد عناصر داستان تا چه اندازه موفق یا ناموفق بوده است، کوتاه‌نویسی خودش امتیاز است. همین اندازه که به قالب فشرده داستان کوتاه و به ظرفیت محدودی که پیش رویتان قرار داشته توجه داشته‌اید و متن اثر را به بیهوده‌گویی‌های کسالت‌بار نکشانده‌اید خیلی مهم است بنابراین این ویژگی را همچنان حفظ کنید البته قطعا می‌دانید که موجزنویسی با شتابزدگی در کار تفاوت دارد. اما نکته‌ای که می‌خواهم به آن توجه داشته باشید این است که اجازه ندهید میزان علاقمندی شما به یک موضوع ویژه و یا میزان اطلاعات شما در مورد مطالب و حوزه‌هایی که به آنها علاقمند هستید، روی داستان سایه بیندازد. اجازه بدهید روشن‌تر توضیح بدهم. ببینید فرض را بر این می‌گذاریم که نویسنده‌ای قرار است داستانی بنویسد که در دوره تاریخی قاجار می‌گذرد و به تاریخ قاجارهم بسیار علاقمند است و در این زمینه مطالعه گسترده دارد و اصلا می‌رود در زمینه تاریخ قاجار مطالعه مفصل‌تری انجام می‌دهد و درباره ابزار و لوازم مورد استفاده در دوران قاجار و همینطور درباره معماری آن دوره دست به پژوهش‌های گسترده‌ای می‌زند و اطلاعات بسیار زیادی به دست می‌آورد؛ خوب همه اینها درست اما زمانی که دست به کار خلق اثر داستانی‌اش می‌شود چه کاره است؟ فقط داستان‌نویس است. حتی ممکن است هیچکدام از اطلاعاتی که به دست آورده به طور مستقیم در داستانش به کار نیایند مهم هم نیست چون از ابتدا بنا نبوده چیزی به غیر از داستان بنویسد اغلب اتفاقی که می‌افتد این است که آنچه در روند مطالعه و پژوهش به دست آورده در روح کلی اثر داستانی‌اش نشت می‌کند. خواننده متوجه می‌شود نویسنده‌ای آگاه پشت کار نشسته در حالیکه نویسنده اصلا اطلاعاتش را به رخ نکشیده است و این درست است. اگر قرار باشد نویسنده اسیر و گرفتار اطلاعاتی که به دست آورده بشود، اثر به کلی از قاب داستان خارج می‌شود؛ همین اتفاق برای اثر شما افتاده است. از متن اثر پیداست به اخترشناسی و به مجموع مطالب درباره سیارات و کهکشان‌ها و فضانوردی و به ویژه به آینده سفرهای فضایی بشر و.... بسیار علاقمند هستید و همین است که متن اثر بیش از آنکه داستان باشد به اطلاعاتی در همین زمینه‌ها مربوط می‌شود و بیش از آنکه پیرنگ و شخصیت‌پردازی و تعلیق و گفت‌وگوها و مجموعه عناصر پرداخت شده باشند، خواننده با اطلاعات علمی مواجه می‌شود. یادتان باشد که مخاطب پیش و بیش از هرچیزی به دنبال داستان است خودِ داستان؛ پس روی شناخت و کاربرد عناصر داستانی متمرکزتر باشید. پیشنهادم مطالعه جدی داستان‌های قوی است. آن مجموعه داستان ری بردبری را هم اگر نخوانده‌اید لطفا بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. مننظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
هانيه عبدپور » 25 روز پیش
خيلي ممنون عالي

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت