تسلیم نامِ نویسندگانِ بزرگ نشوید و غلط‌هایشان را پیدا کنید.




عنوان داستان : قطار سوت می‌کشد
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

قطار سوت می‌کشد
زینب سرش را به پنجره‌ی قطار تکیه می‌دهد. پشته‌های برفی به سرعت از زیر نگاهش می‌گذرند. کاسه‌ی چشمش را می‌چرخاند سمت علی. روبرویش نشسته و بدن ترکه‌ای‌اش بین آتل دور کمر و گردنش مثل سیخ کباب صاف شده‌است. زینب هوای گرم و مطبوع کوپه‌ را آرام توی ریه‌هایش می‌کشد و با لبخندی که سعی دارد زیاد نشود بیرون می‌دهد.
_ به چی می‌خندی؟!
علی سرش را از تکیه‌گاه پشت سرش آزاد کرده و خودش را تا لبه‌ی صندلی کشانده‌است. دسته‌های صندلی توی دست‌های پت و پهن و استخوانی‌اش هر لحظه خفه‌تر از قبل می‌شوند. زینب لبش را تغییر حالت می‌دهد و لبخند روی لبش می‌ماسد، یک تغییر حالت بی‌حالت‌وار. کمرش را به پشتی صندلی می‌چسباند و شروع به کندن لبه‌ی ناخن‌هاش می‌کند. علی ابروی سمت چپش را بالا می‌اندازد و با تحکم بیشتری دوباره می‌پرسد:
_گفتم به چی می‌خندی؟!
ریز شده در صورت زینب و هر حالتی را، حتی بی‌حالتی‌اش را، لبخند می‌بیند. زینب دهانش را باز می‌کند و زبان مرطوبش را دور لب‌های خشکش می‌تاباند.
_هیچی...
علی دستش را به پله‌ی کنار صندلی می‌گیرد و آرام خودش را بلند می‌کند.
_همین هیچی یعنی همه چی....
علی دو دستش به لبه‌های تخت‌های بالا می‌گیرد و پایش را به سمت در کوپه می‌کشاند و ادامه می‌دهد:
_من که می‌دونم توی دلت چه خبره اما کور خوندی...
زینب دلش، مثل کسی که با سرعت بیافتد توی سرازیری، می‌ریزد. دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش می‌گذارد. قلبش به تندی همان لحظه‌ای خونش را پمپاژ می‌کند که وسط خیابان مانده بود و علی چند قدم جلو‌تر بدون اینکه پشت‌سرش را نگاه کند گفته بود «من دارم می‌رم، کور خوندی اگه فک کردی با نیومدن تو پشیمون می‌شم». زینب با دیدن چمدان‌های روی تخت بالا نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
_کجا داری میری با این وضعت؟!
علی با تمام سرعتی که می‌توانست سرش را سمت زینب برمی‌گرداند. زینب کامل در دیدرسش نیست اما برای همان هلال پیدا شده‌اش اخم می‌کند و می‌گوید:
_مگه وضع من چشه.... وضع من از تو و همه‌ی فک و فامیل و جد و آبادت که فک کردن رابین هودن بهتره...
علی منتظر شنیدن جواب نمی‌شود و از در کوپه خارج می‌شود. زینب سرش را مثل بازیگری که دیالوگ یادش رفته باشد تکان می‌دهد. در یک چشم بر هم زدن به سمت در کوپه نیم‌خیز می‌شود. در کوپه باز مانده و علی آویزان به دسته‌ی پنجره‌ی راهرو خیره در خورشیدی‌ست که چیزی جز نور نارنجی و محوش در آسمان نمانده‌است. زینب پای جلو آمدنش قفل می‌شود و صدای بی‌بی هور توی سرش می‌چرخد.
«زن باید دنبال شوورش باشه وگرنه فاتحه‌ی زندگی رو باید خوند نمیشه که به سال نکشیده کم‌بیاری... مگه شوور چارقد خاله‌ست که یه روز بخوای یه روز نخوای؟!... اگه الان باهاش رفتی می‌فهمه خاطرشو می‌خوای اونم یه روز بخاطر تو میاد...»
زینب چشم‌های سرخ بی‌بی‌هور را، وقتی از زیر قرآن ردش می‌کرد، دیده بود اما هیچ نگفته بود تا حرمت حرف بی‌بی شکسته نشود. حتی وقتی بی‌بی کاسه‌ی چینی گل‌سرخ را از توی سینی برداشت و قبل از آنکه آب را بریزد پشت سرش، از دستش افتاده بود روی آسفالت خیابان هیچ نگفت. زینب سرش را برگردانده بود و از یک خیابان و یک خانه و یک در و بی‌بی فقط خیسی زیر چشم بی‌بی را دیده بود.
حالا علی داشت به خاطر زینب بر‌می‌گشت. زینب چند بار زیر لب تکرار کرد «به خاطر من...، بخاطر من...». می‌خواست ملکه‌ی ذهن و قلبش شود.
زینب برمی‌گردد و سر جایش می‌نشیند. چشم‌هاش را می‌بندد و بوسه می‌زند به چشم‌های منتظر بی‌بی که از برگشتن دوباره‌ی زینب حتما باز هم خیس خواهد شد. قطار سوت می‌کشد. صدای چَچَرق چَچَرق چرخ‌ها روی ریل بم می‌شود. در کوپه سُر می‌خورد و باصدای تَق محکمی بسته می‌شود. پلک چشم‌های زینب می‌پرد. انگار که توی خواب ناز باشد و در خانه‌اش زیر مشت صاحب‌مالی که جنسش خسارت دیده بلرزد. همه‌جا تاریک است. سیاهی مطلق.
زینب از لای درز پرده‌ی پنجره توی کوچه‌شان را نگاه می‌کرد. علی از درد به خود می‌پیچید. خودش را نیم‌خیز کرد و با عصای کنار پایش چراغ خانه‌ را خاموش کرد. نور قرمز چراغ بالای ماشین پلیس توی محیط خانه منعکس شد. زینب پای پنجره نشست. سرش را با دوتا دستش لای زانو‌هاش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. صدای مشت‌ها روی در بیشتر می‌شد که زینب به التماس کردن افتاد.
_من می‌ترسم علی.... علی آبرومون رفت علی.... بذار در و باز کنم... بخدا تو رو با این وضع ببینن کوتاه میان علی....
_اونا کوتاه بیان؟! اینقدر ساده‌ای؟! می‌برنم بدبخت.... تو این شهر غریب می‌خوای چکار کنی تنهایی؟!.... اونا پولشونو می‌خوان....
_تو با این لج کردنات هم منو بدبخت کردی هم خودتو.... یه نگاه به خودت کردی.... تا کی می‌تونی خودتو قایم کنی....
صدای چرخ‌‌های آهنی قطار مثل کسی که از حبس آزاد شده باشد زیر و آرام می‌شود. نورِ دشت توی کپه می‌پیچد. زینب سرش را می‌چرخاند. علی نیست. انگار زمان برگشته به روزی که علی را برده‌ بودند و زینب مانده بود وسط حیاط سوت و کور کلانتری، قلبش به تپش می‌افتد. بلند می‌شود. در کپه را باز می‌کند. علی هنوز هم آویزان دسته‌ی پنجره‌ی راهروی قطار است.
زینب نفس عمیقی می‌کشد. لب‌های باریک و صورتی‌اش بین گونه‌های استخوانی‌اش می‌خندد. دستش را دراز می‌کند و چراغ کپه را روشن می‌کند. سر جایش می‌نشیند. سرش را خم می‌کند و دستش را دنبال سبد سبز زیر صندلی می‌چرخاند. دستش به لبه‌ی سبد می‌خورد و آن را از بین دوتا ساق باریک پایش بیرون می‌کشد. کیسه‌ی نم‌گرفته‌ی میوه‌‌ها را باز می‌کند. پوست پرتقال‌ها هنوز خیس است. دوتا را بر می‌دارد و شروع می‌کند به پوست کندنشان. توی بشقاب می‌چیندشان و سرش را سمت علی بر می‌گرداند.
_علی جان.... بیا بخور... کمرت اذیت می‌شه اینجور سرپایی....
علی آرام بر می‌گردد و خود را در چهارچوب در کپه نگه می‌دارد.
_تو که عجله داشتی برای جمع کردن آت و آشغالای خونه... کی وقت کردی بری میوه تو راهی بخری؟؟.... همه اینا رو حساب کتاب کردی که من تو عمل انجام شده بمونم؟!...
_نه باور کن.... هنوزم میگم من روحمم خبر نداشت بابام می‌خواد برامون بلیط بگیره.... اینا رو هم وقتی رفتم بانک بدهی تو رو واریز کنم توی برگشت خریدم.... فقط نرسیده بودم بشورمشون این چند روز....
_آها.... پس بگو اینا رو با تفاله صدقات بابات خریدی...
_این چه حرفیه؟! صدقه کدومه؟! بابا گفت قرضه.... گفت علی کمرش خوب شد میاد کار می‌کنه خورد خورد از رو حقوقش کم می‌کنم....
_حقوقم!!!...
_اره دیگه تا ابد که اینجوری نمی‌مونی...
_اره تا ابد اینجوری نمی‌مونم.... می‌رم سرکار.... اما نه
زینب توی حرف علی می‌پرد قبل از آنکه فیلش یاد هندوستان کند.
_حالا بیا بخور
علی از اینکه حرفش نصفه نیمه مانده است جری می‌شود. دندان‌هاش را به هم می‌ساباند و می‌گوید:
_میوه‌ی قرضی از گلوم پایین نمیره....
علی برمی‌گردد و دوباره آویزان دسته‌ی پنجره‌ی راهرو می‌شود. صدای سوت قطار بلند می‌شود. گوش زینب کیپ می‌شود و هر چه می‌خواهد آب دهانش را قورت دهد تا گوش‌هاش وا شود دهانش عین کویر خشک است. صدای چَچَرق چَچَرق چرخ‌ها بم می‌شود و قطار در تاریکی مطلق فرو می‌رود.
دهانش خشک شده، خشک بود. از ترس، ترس از غربت. علی تصمیمش را گرفته بود و نامه‌ی استعفایش را داده بود و سهم زینب یک خبر بود. خبری که از ترسش دهانش خشک شود. خبری که زینب از بعد آن مجبور بود به علی تکیه کند. زینب آخرین مقاومتش را کرده‌بود. وقتی که خبر را شنید و وسط خیابان ایستاد و گفت:
_اخه برای چی... مگه رانندگی مشکلش چیه که استعفا دادی؟!
_مشکلش اینه که زیر بلیط یکی دیگه‌م...
_اون یکی دیگه بابامه... غریبه که نیست
_من می‌خوام رو پای خودم وایسم... حالا هم دارم میرم پی کار... اونجا اونقدری بزرگ هست که برای منم کار باشه...
_تا وقتی اینجا کار هست چرا می‌خوای بری تو غربت...
علی حرف زینب را بی‌جواب گذاشته بود و راهش را ادامه داده بود که زینب هم مجبور شد دنبالش قدم بردارد. مثل جوجه‌هایی که دنبال اولین حیوانی که ببیند راه می‌افتند، بدون آنکه بدانند قرار است چه بر سرشان آید.
صدای سوت قطار توی دشت پهن می‌شود. صدای چرخ‌ها زیر شده اما تاریکی پا برجاست. صفحه‌ی گوشی زینب روشن می‌شود و صدای اذان توی کپه می‌پیچد. زینب دست دراز می‌کند و صدای گوشی را می‌بندد. صفحه‌ی قفل را باز می‌کند و وارد برنامه‌ی اذان‌گوی می‌شود و گزینه‌ی تهران را از افق شهر بر می‌دارد. افق شهری را انتخاب می‌کند که توی خیابان‌هاش قد کشیده. دلش نمی‌خواهد هیچ چیزی را جا بگذارد و با خودش می‌گوید:
_کلاهمم باد ببره اونوری دیگه بر نمی‌گردم
گوشی علی زنگ می‌خورد. زینب نیم‌خیز می‌شود و از دیدن اسم صابر روی صفحه‌ی گوشی خشکش می‌زند، مثل وقتی که صابر به گوشی زینب زنگ زده بود و خبر لیز خوردن علی با بار روی کمرش را از پله‌ها داده بود. زینب دستش را دراز می‌کند و قبل از رسیدن انگشتانش به گوشی، علی گوشی را می‌قاپد.
_جونم داداش...
اره بابا خوبم...
یه چند وقت دیگه اوکی می‌شم...
نه بابا جایگزین چرا...
علی زیر نگاه زینب تاب نمی‌آورد و پایش را از کپه بیرون می‌گذارد. زینب دنبال علی بلند می‌شود اما علی در را توی صورتش می‌بندد. زینب دستش را سمت دستگیره‌ی در دراز می‌کند که صدای علی توی گوشش می‌پیچد. گوشش را به شیشه‌ی در می‌چسباند.
_من هستم...
تو که اوضاع منو میدونی...
میدونی دنبال کارم...
غلط کرده هرکی گفته علی رفته...
اره بابا...
من هیچیم نشده....
سالم‌ سالم...
اره هستم...
دم شما هم گرم...
عزت زیاد...
زینب در کپه را باز می‌کند و بدون اینکه منتظر نگاه کردن علی باشد می‌پرسد:
_کی بود علی
علی رویش را بر نمی‌گرداند. زل زده به سیاهی دشت و می‌گوید:
_مگه ندیدی صابر بود...
زینب مثل بچه‌ای که دلش بخواهد دروغ بشنود تا آرام بگیرد می‌پرسد:
_بهش گفتی دیگه نمیای.... گفتی دیگه برنمی‌گردی سر اون کار.... بهش گفتی داریم برمی‌گردیم...
علی سکوت می‌کند و از کنار دست زینب وارد کپه می‌شود. سرعت قطار کم‌ و کم‌تر می‌شود. صدای سوت بلند می‌شود و مامور قطار توی راهروها فریاد می‌زند. «نماز نماز»
قطار می‌ایستد و زینب رو به علی می‌گوید:
_بریم نماز
علی بدون آنکه سرش را بلند کند می‌گوید:
_تو برو... من حال ندارم....
زینب نگاهی به علی می‌اندازد، دستش را به در کپه می‌گیرد و پایش را یک قدم به درون کپه می‌گذارد. صدای مامور قطار باز بلند می‌شود. «نماز نماز»
زینب بر می‌گردد و طول راهرو را با قدم‌های بلندش طی می‌کند. از پله‌های قطار که پایین می‌رود باد سرد لای پاهاش می‌پیچد و قلبش را می‌لرزاند. وقتی هم صابر مقدار خسارتی که علی به بارهای روی دوشش زده بود را به زینب گفت همین جوری لرز افتاد به قلبش. از کنار کپه‌شان رد می‌شود. علی توی کپه مشغول صحبت کردن با تلفن است و چشم‌های نگران زینب را نمی‌بیند.
.
.
.
زینب از نماز‌خانه بیرون می‌آید و به سمت قطار می‌دود. قطار سوت می‌کشد و مامور قطار فریاد می‌زند «حرکته... حرکت... جا نمونید....». زینب از کنار پنجره‌ی تاریک کپه‌شان می‌گذرد و پاهاش قفل می‌شود. برمی‌گردد و یک‌بار دیگر توی کپه را نگاه می‌کند. کپه‌ی خودشان است، با دیدن پرتقال‌های توی بشقاب که روی صندلی مانده‌است مطمئن می‌شود. دور خودش می‌چرخد تا شاید علی را ببیند. باد لبه‌ی شالش را توی هوا تکان می‌دهد و سرما دانه‌های عرق پشت گردنش را خشک می‌کند. تنش گر می‌گیرد و به سمت در واگن آرام آرام قدم بر‌می‌دارد. مامور قطار نیمه‌ی تنش از در واگن بیرون است و برای زینب دست تکان می‌دهد. «خانم سریع تر... حرکته...». قطار سوت می‌کشد.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.
این داستان و چند داستان دیگری را که نوشته‌اید و برای پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید خواندم. مشابهت‌هایی با داستان‌های کوتاه آلیس مونرو دارد و از این جهت پیشنهاد می‌دهم داستان‌های کوتاه این نویسنده را بخوانید. در این نقد به قیاسِ یکی از داستان‌های مونرو به نام «رویای مادرم» با داستانِ «قطار سوت می‌کشد» می‌پردازم.
1-داستان‌نويسي امروز موقعيت‌ها را به جای حوادث و رخدادها می‌نشاند. در داستانِ شما موقعیت «کوپه قطار» است. در داستانِ «رویای مادرم» موقعیت یک «خانه» است.
2-یکی از نقاط قوت داستان «رویای مادرم» شیوه روایت آن است. شكستن زمان و ترتيب ارائه رخدادها در كنار مختل شدن زمان روايت از زبان راوي و نه نویسنده، داستان را مثل یک فیلم مونتاژ و تدوین می‌کند (درست مثل چیزی که در داستان شما اتفاق افتاده است اما به شکلی ناقص که منطقِ داستان نمی‌تواند ان را بپذیرد بلکه نویسنده آن را به صورت وصله‌ای نچسب به داستان افزوده است). راوی و نه نویسنده برای شکست زمان مادر را در مسیری قرار می‌دهد که بیهوش می‌شود (شما هم چنین تلاشی کرده‌اید و از احساسی که گذشته را برای زن در داستان تداعی می‌کند بهره برده‌اید. البته باز هم به دلیل پرداخت ناکافی نویسنده و نه راوی به داستان این شکست زمانی را تحمیل کرده است.) این شکست زمانی روایت را از حوادثِ پی در پی و خسته‌کننده نجات می‌دهد (درست مثل داستان شما) به این کار «آشنایی‌زدایی» می‌گویند.
3-داستان «رویای مادرم» از ميان رؤيا و خواب مادر شروع می‌شود كه متعلق به شب پيش از حادثه اصلي داستان است؛ جايي در آينده، در اوج روايت كه كمي پيش از به انتها رسيدن داستان به آن می‌رسيم. رؤيا به زمان گذشته روايت می‌شود و سپس راوي به لحظه ديدن اين خواب در دنيای واقعي برمی‌گردد: به زمان و مكان حقيقی «در دنيای واقعی، صبح زود است كه اين اتفاق ميافتد. دنياي ژوئية 1945...» راوی پس از توضيحی كمتر از نيم صفحه، زمان را به سرعت به عقب برمی‌گرداند: مراسم ختم پدر، زمانی كه مادر هنوز نوزاد خود را آبستن است (نیم صفحه در داستانی 50 صفحه‌ای! شما در داستانی 2000کلمه‌ای بخش زیادی از داستان را به این نیم صفحه اختصاص داده‌اید. برای همین پیرنگ داستان که در گذشته است فرصت بروز کافی بلوغ و به بار نشستن نیافته است و داستان بسیاری از پیشنهادات خوبی که در دل دارد را از دست داده است)
4-در داستان «رویای مادرم» نویسنده با توصيف‌هايی باورپذير بيقراری‌های نوازد، مشكلات مادر، وابستگی كودک به آيونا و تلاش‌های او را در پرستاری از كودک به تصوير می‌كشد (درست مثل تلاش نویسنده در داستان قطار سوت می‌کشد برای توصیف زنی که برای بنیان حفظ خانواده تلاش می‌کند و قربانی می‌شود)
5-در داستان «رویای مادر» داستان در جایی به نقطه اوج می‌رسد «آيونا دارد جيغ ميكشد....حالا صحنه مضحكی شروع مي‌شود.... من آنجا هستم، هل داده شده كنار ويولون» نقطه اوج داستان شما کجاست؟ ما به این نقطه اوج در داستان نیازمندیم هر داستانی باید در یک نقطه به اوج برسد.
6-در داستان «رویای مادرم» ما با انبساط و انقباض زمانی رو به رو هستیم و همین موتور داستان می‌تواند باشد. یعنی در بخش حادثه اصلی از لحظة شروع اوجگيری داستان و درست از زمانی كه چرخش زمان روايت به زبان حال صورت گرفت، به نوعی با انبساط و كش آمدن روز وقوع حادثه روبه رو می‌شويم. درمقابل، بخش پايانی داستان كه بعد از روز حادثه را شرح می‌دهد، خيلی سريع خاطرات راوی را از شش- هفت سالگی می‌گوید و برخلاف بخش قبل، اينجا با نوعی انقباض و درهم فشردگی زمانی برای اتمام داستان مواجهيم. ديويد لاج در كتاب «هنر داستان‌نويسی» اين انقباض و انبساط زمانی در داستان را «ديرند» می‌نامد. در داستانِ «قطار سوت می‌کشد» اگر روایتِ گذشته انبساط داشته باشد و روایتِ اکنون انقباض پرداختِ پیرنگ داستان بهتر گسترش می‌یابد و پیشنهادات پیرنگ داستان هدر نمی‌رود.
یک پیرنگ خوب به نویسنده پیشنهادات خوب می‌دهد. پیرنگ داستانِ «قطار سوت می‌کشد» هم چنین است. اما نویسنده با شتاب در رسیدن به پایان داستان، این پیشنهادات را بلاتکلیف رها می‌کند.
1-اهمیت دادن به حفظ بنیان خانواده
2-زنی که برای حفظ بنیان همراه شوهرش می‌شود و با او هم قدم می‌شود
3-مردی که همراهی همسرش را با ضعیفه بودن او اشتباه می‌گیرد و قدردان نیست
4-مردی که هم از کمک پدر زنش استفاده می‌کند هم به همسرش توهین می‌کند و او را تحت فشار می‌گذارد
5-زنی که قربانی این زندگی است
6-آسیب جسمی مرد در پی حادثه‌ای حین کار
با این پیرنگ‌های خوب نویسنده چه کرده است؟
پرداخت ناکافی هر یک از اینها امکانات داستانی را به مخاطره انداخته است. مثلا آسیب جسمی مرد که دو بار دارد، یکی ناتوانی در روابط زناشویی و دیگری ناتوانی در نان‌آوری. این دو می‌توانند بنیان خانواده را آسیب‌پذیر کند و نویسنده نشانه خوبی برای این ناتوانی ارائه داده است اما این پرداخت انقدر ناکافیست که عملا گُم شده است. برای اطمینان از این نقد، داستان را به چند نفر از اطرافیانم سپردم و خواندند. هیچ کدام متوجه این راز در داستان نشدند. من هم به عنوان منتقد که موظفم داستان را لایه لایه بخوانم به این راز رسیدم.
نویسنده می‌توانست جای پرداخت بیهوده جزییاتی مثل میزان لبخند آدم‌ها و نحوه نشستن و برخاستن شخصیت‌ها ما را به بطن حادثه برساند و حداقل به ما بگوید شغل مرد مگر چه بوده است که برای بازگشت به ان شغل حاضر است همسرش را رها کند. آیا نویسنده قصد آن داشته ما را متوجه غرورِ احمقانه مرد کند؟ اگر قصد نویسنده این است باز هم پرداخت کافی ندارد و ناچار در انتهای داستان وقتی نمی‌فهمیم مرد چه کاره است خود را با این پاسخ آرام می‌کنیم «هدف نویسنده نشان دادن غرور احمقانه مرد است». اما داستانی خوب است که این پاسخ را خود به مخاطب بدهد. نویسنده می‌توانست جای پرداختن به این احوال «ریز شده در صورت زینب و هر حالتی را، حتی بی‌حالتی‌اش را، لبخند می‌بیند. زینب دهانش را باز می‌کند و زبان مرطوبش را دور لب‌های خشکش می‌تاباند» زن را در حادثه هجوم طلبکارها به خانه بیشتر نشانمان بدهد و پرداختِ شخصیت به همین واسطه قوی‌تر شود. تا اینجا حرفم درباره موقعیت‌های خوب پیرنگ بود که به خوبی گسترش نیافته است و داستان عقیم مانده است.
مسئله دیگر موتور داستان است. یادتان باشد موتور داستان نه به اجبار نویسنده که با توانایی شخصیت داستانی باید روشن شود و پیش براند. اما در این داستان نویسنده با پیش کشیدن احساسات زنِ داستانی مخاطب را با خود و نه با شخصیت به گذشته‌ای می‌برد تا به چرایی داستان پاسخ بدهد. ببینید اینکه نویسنده در ابتدای داستان قراری با مخاطب می‌گذارد و می‌گوید هربار زن با اتفاق کوچکی در کوپه حسی را تجربه می‌کند که آن حس زن را به گذشته می‌برد دُرُست. تا اینجای کار خوب است اما اینکه این قرار ذره ذره کامل نمی‌شود و تا انتهای داستان همان قرار اول داستان است مخاطب را به داستانی بی‌منطق می‌کشاند. در واقع نویسنده بایستی پیش‌فرض داستان را کامل‌تر کند تا منطق داستان آسیب نبیند.
مشکل دیگری که در داستان با آن مواجه هستیم زاویه دید است. نویسنده از سوم شخص محدود استفاده کرده است و ما را از شنیدن صدای شخصیت دیگر داستان محروم می‌کند در صورتی که وقتی قلمروِ داستان زندگی مشترک است بهتر است مخاطب امکان ورود به ذهن هر دو سو را داشته باشد تا اشتراک به معنای کامل‌تری در داستان برسد.
در پایان این را یادآور می‌شوم:
داستانِ «رویای مادر» را صرفا به عنوان یک الگو (و نه یک بُت) کالبدشکافی کردم، نه اینکه بی‌عیب و نقص باشد. این داستان هم اطناب بسیار دارد توصیفاتِ بیهوده بسیار دارد. اجازه ندهید نام بزرگِ نویسندگانِ داستانی چشم‌های شما را به روی خطاهای آنها در داستان‌هایشان ببندد. این چشم و گوش بستن به روی خطای نویسندگانِ صاحب نام باعث می‌شود الگوی داستان‌نویسان را به تمامی بپذیرید و همان خطاها را عیناً در داستانِ خود تکرار کنید. ادامه نویسندگانِ بزرگ باشید. برای ادامه بودن باید غلط‌های آنها را با شجاعت پیدا کنید.
موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت