از مسائل ساده داستان بنویسید




عنوان داستان : زرشکی،رنگ مورد علاقه من.
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

همین الانشم دیر شده بود.دکترا سه ماه پیش گفتند:«دوماه دیگه میتونی نفس بکشی»دیر یا زود وقت رفتنم .دلم میخواست اولین کسی که برام عزاداری میکنه خودم باشم.لباس مشکیمو پوشیدم.موهامو محکم بستم.تو چشمام نگاه کردم.برعکس همیشه از قرمزیشون خندم نگرفت.چسب نواری برای کتابام بود،اما باهاش پاهامو چسب زدم،به دهمین دور که رسید چسبو قیچی کردم؛نبایدنجات پیدا میکردم.صندلی مخمل زرشکی رنگ و شال همرنگش اماده بودن.به حلقه شال زیرسقف خاکستری اتاقم نگاه کردم،وقتی دور گردنم بپیچه خیلی بهم میاد.دستنبدبابام دور دستام قفل شد؛دور دست خیلی خلافکارا قفل شد؛اما جرم من چی بود؟
مثل دفعه های قبل نشد،انداختمش دور گردنم،اما پشیمون نشدم.صندلی افتاد و من رها شدم.هوا برای رفتن به ریه هام التماس میکرد.خون به دیوار شقیقه هام مشت میزد،با هر نبضم صدای مشتش میشنیدم.مردمک رنگی چشمام فقط مشکی میدید،یه مشکی تار.میخواستم دادبزنم،نمیتونستم.
میخواستم با دستام طنابو باز کنم،نمیتونستم.
میخواستم زندگی کنم،نمیتونستم.
چندساعت بعد در باز شد.بابا و همسرش باهم اومدن داخل.حدود سه دقیقه به صندلی،جنازه آویزان،شال زرشکی،و به همدیگه خیره شدن.صدای جیغ نسرین و خنده های من سکوت اتاق را مثل سنگی شکست.پدرم طناب را باز کرد و من را در اغوش کشید،و من از فاصله دومتری به او نگاه میکنم.
فریاد میزد: «نفس نمیکشد».وقتی زیرباد کتک میگرفتم بعدش دستاش میلرزید،مثل الان.بلندتر خندیدم تا صدایشان را نشنوم ،همیشه دروغ دوست نداشتم.جلو رفتم اشک های چشمشان مثل ابی اتش جانم را سرد میکرد.
ده سال پیش که نسرین وارد خانه شد،من از ان بیرون شدم.من ماندم و مادر زنی که مرا به دنیا اورد و گذاشت رفت.بی بی حلمیه میخواندمش.او را هم مثل من ترک کرده بودند،بچه ها و نوه هایش.مرحم زخم مشترک یکدیگرشدیم.دوستش داشتم و دوستدارم بود.اگر همه را نمیخواستم او را بسیار میخاستم.رفت؛در یک شب زمستانی،بی خداحافظی ،بی انکه پلیور زرشکی رنگم را تمام کند خاک را برای ابد به اغوش کشید.خانه اش برای من شد و پدرم یادش امد دختری دارد؟دختر یا خانه؟
صدای امبولانس امد.مرا در ماشین گذاشتند و بردند.صورتم کبود شده بود.چهره ام غمگین بود اما من خوشحالم.به سمت چپم نگاهی انداختم،
بلاخره به هدفم رسیدم،چیزی را که میخواستم دید.برگه ای با بوی نو؛که نشان میداد خانه بی بی حلیمه وقف شده؛قرار بود بیمارستانی شود برای کودکان سرطانی.
نسرین اشک هایش بیشتر شد.دستانش لرزید و با هراس شماره ای گرفت.با صدای خش دارش فریاد میزد نسیم نمیدانی چه شد،باید سریع یکاری بکنی...
فرصت برای انجام کاری نداشت.نسرین هنوز نمیدانست،روحش هم خبر نداشت از تماس من با پلیس،
کف دستش را بو نکرده بود که من با صدای لرزا پشت تلفن میگفتم:«تو رو خدا کمکم کنید،نامادریم میخواد منو بکشه،چاقو دستش داره.به وکیلش زنگ زده،میخوان خونه بچه ها رو ازشون بگیرن.داره میاد،داره میاد،من میترسم، تو رو خدا..»
نزدیک نسرین رفتم،به شانه ها و موهایش دست کشیدم،دلم میخواست روحم را حس کند،
به گونه اش دست میکشیدم و به چشمانش زل زدم،عمیق عمیق.بی بی همیشه میگفت :«دختر تو به کی رفتی؟تو پر از تضادی که مادر،همونقدر که سنگ دلی همون قد مهربونی.همون اندازه که دلت میسوزه یه وقتایی ،همون اندازه بی رحم میشی.»
صدای اژیر ماشین پلیس،کمی بعد زنگ در امد.
فردا قرار بود خاکم کنن؛چشمانم را بستم ،بهشتم را تصور کردم؛بهشتی پر از گل زرشکی.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
به نظرم داستان زبان ناپخته‌ای دارد. نویسنده به گمانم در ابتدای راه باید فارسی نوشتن را بیاموزد. چطور؟ با مطالعه متون خوب و قابل اعتنا. پیش از نوشتن باید این راه را برود و در هنگام نوشتن هم باید به آن توجه کند.
گلستان سعدی، بیهقی، داستان‌های خوب جلال آل احمد و گلشیری و... نویسنده‌هایی که فارسی نوشتن را بلدند و اغلب هم از نویسنده‌های قدیمی هستند و ترجمه‌های نجف دریابندری.
باری در کنار فرا گرفتن و مطالعه این متون، نویسنده باید اصول شکسته‌نویسی را هم فرا بگیرد. تمام داستان به صورت شکسته نوشته شده است. خب اگر توجیه داشته باشد شاید بد نباشد اما در این داستان زیاد جالب از آب در نیامده است.
نمونه خوبی که می‌تواند شما را یاری کند رمان گور به گور نوشته فاکنر است. حتما مطالعه کنید هم از نظر زبان قابل اعتناست و هم در داستان نوشتن به شما کمک می‌کند.
موضوع دیگر انتخاب موضوع است. نویسنده‌ها و من جمله خودم در آغاز راه فکر می‌کردیم باید از چیزهای بزرگ بگوییم. مرگ، خودکشی و...
اما در نهایت متوجه می‌شوید که گفتن از مسائل روزمره سخت‌تر است تا این دست مطالب که انصافا دستمالی شده‌اند و فاقد نگاهی نو.
پیشنهاد من این است که در ابتدای راه از مسائل ساده که در آن تجربه دارید داستان بنویسید و پیشنهاد اساسی‌تر اینکه بسیار بسیار بسیار کتاب بخوانید. هرچه قدیمی‌تر بهتر.
از دل انها تجربه‌های بدیعی خواهید اندوخت. تجربه را هم از دل کتابها به دست آورید هم از زندگی روزمره.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت