فقط به دنبال غافلگیرکردن مخاطب نباشید




عنوان داستان : شکلات تلخ
نویسنده داستان : محمد عسگری

بر روی صندلی نشسته بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد،
کنارش هم چند عدد قرص و یک لیوان آب بود
مثل این که مریض شده بود.
از پشت پنجره بیرون را تماشا می کرد و با دیدن دوستانش به آنها لبخند میزد،
هر از چندگاهی هم، برگ های گلدان روی طاقچه پنجره را تمیز می کرد.
از پنجره می توانست منظره رنگارنگی را تماشا کند، منظره ای با درخت‌های سرسبز، آسمان آبی، گل های زیبا
ولی هیچ چیز به زیبایی آن بچه که با پدرش بازی می‌کرد نبود
او با دیدن آن کودک لذت می برد
بچه ای که زیبایی اش دلربا و شیرین اش همیشگی بود، آرزوی داشتنِ همچین بچه ای را می‌کرد
ناراحت بود که نمی‌توانست این منظره را همیشه ببیند او بیشتر، انسان های پیر و فرتوتی را می دید که حتی توان راه رفتن هم نداشتند
ولی به اینها توجهی نمی‌کرد و به کودک نگاه می‌کرد و لذت می برد، چون نمی دانست دیگر کی همچین زیبایی نصیبش می شود
اما ته دلش چیزی بود که او را نگران و ناراحت می‌کرد
ولی نمی دانست ناراحتی برای چیست
نمی خواست این افکار منفی را به ذهن راه دهد برای همین به این فکر میکرد که اگر روزی بچه دار شود اسم بچه اش را چه بگذارد
ولی با این وجود باز هم حس ترس در دلش پدیدار بود.
در حال فکر کردن به اسم بچه بود که پرستار وارد اتاق شد و گفت:
_ سلام پدر جان من الان کاری ندارم، میخواید ببرمتون بیرون؟
پس چرا قرص هاتون رو نخوردید؟
پدر جان، چند دقیقه پیش پسرتون تماس گرفت و معذرت خواست و گفت که این هفته هم نمیتونن بیان و شما رو ببینن
پیر مرد هم گفت:
_کدوم پسر؟
من پسر دارم؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علی عسگری سلام
خوشحالم خواننده اثر نویسنده ای به جوانی شما هستم. جوان بودن برای نویسنده امتیاز بزرگی است می دانید چرا؟ برای اینکه فرصت زیادی برای مطالعه و کسب تجربه و تلاش و تمرین در اختیار دارید پس این امتیاز بزرگ و این فرصت طلایی را غنیمت بشمارید که《این معامله تا صبحدم نخواهد ماند》حالا به متن اثر می‌پردازیم. در داستان شما پیرمردی داریم که تمام مدت پشت پنجره نشسته و بیرون را تماشا می‌کند و از تماشای بچه‌ها و بازی‌شان لذت می‌برد و برای خودش نقشه می‌کشد و رویا می بافد. دوست دارد پدر باشد و بچه داشته باشد بعد پرستاری وارد می‌شود و می‌گوید پسرش نمی‌تواتد به دیدن او بیاید و اینجاست که خواننده متوجه می‌شود او پیرمردی است که دچار فراموشی شده و در آسایشگاه زندگی می‌کند. خوب یکی از ویژگی‌های مثبت اثر شما کوتاه‌نویسی است همین قدر که تلاش کرده‌اید داستان را جمع و جور و مختصر بنویسید و اجازه نداده‌اید متن اثر به زیاده‌گویی و بیهوده‌گویی بیفتد امتیاز خوبی است که می‌توانید آن را برای داستان‌های بعدی‌تان حفظ کنید. پیداست تلاش کرده‌اید در پایان‌بندی از عنصر غافلگیری استفاده کنید جوری که خواننده در انتهای داستان تازه متوجه ماجرا بشود خوب این ترفند به خودی خود ایرادی ندارد اما ترفندی است که از فرط تکرار نخ‌نما و سانتی‌مانتال شده است و در اینجا هم به شکلی درست و متفاوت و جذاب در نیامده است. می‌دانید که اُهنری استاد پایان‌بندی‌های غافلگیرکننده بود اما لازم نیست برای جذب مخاطب فقط به چنین ترفندهایی متوسل شوید می‌توانید اطلاعات لازم را به موقع در اختیار خواننده قرار بدهید. اصلا اطلاعات مهم را از خواننده پنهان نکنید و در این زمینه خست به خرج ندهید. نگران کشش داستان هم نباشید اگر بتوانید از عناصر داستانی، درست و به جا استفاده کنید می‌توانید داستانی پرکشش بنویسید. خوب شما یک اتاق دارید و یک پنجره دارید و یک آدم هم دارید اما اشکال کار این است که این آدم که قرار است شخصیت مرکزی داستان شما باشد خوب پرداخت نشده خوب نشان داده نشده خوب معرفی نشده خوب به نمایش درنیامده پس خواننده با او اخت نمی‌شود و تحت تاثیر رنج و سرنوشت او قرار نمی‌گیرد. این آدم خیلی منفعل است. هیچ کنش داستانی ویژه‌ای ندارد ففط دارد تماشا می‌کند و خواننده هم جز چشم اندازی که او دارد تماشا می‌کند چیزی نمی‌بیند اما این چشم‌انداز خیلی محدود است و خیلی غیرداستانی و خنثی است. مخاطب هم جز بچه‌هایی که او می‌بیند چیز دیگری نمی‌بیند یعنی تصویر داستانی‌تری در اختیار مخاطب قرار نمی‌گیرد. تمام داستان محدود شده به یک کادر بسته آن هم ففط از چشم‌انداز این آدم؛ تازه آن هم خیلی کلی و خیلی شتابزده که هیچ کمکی هم به جلو بردن داستان نمی‌کند. همه‌اش هم به خاطر چیست؟ همه‌اش به خاطر این است که تمام حواس شما به غافلگیر کردن خواننده در پایان‌بندی بوده است. همه حواستان به این بوده که ماجرا لو نرود برای همین هیچ صحنه ویژه‌ای در داستان نداریم. هیچ تصویر پیش برنده‌ای نداریم. گفت‌وگو هم عنصر مهمی است که به شخصیت‌پردازی کمک می‌کند که در اینجا غایب است چون این آدم در مواجهه با هیچ آدم دیگری قرار نمی‌گیرد مگر در یکی دو سطر پایانی و آن هم باز به خاطر اینکه تا آنجا ماجرا لو نرود. تک‌گویی یا مونولوگ مفیدی هم نداریم که ماجرا را پیش ببرد. همه چیز در حال درجا زدن است. همه چیز در سکون است در حالیکه داستان به حرکت نیاز دارد. حالا اگر مثلا این آدم را درست و دقیق پرداخت می‌کردید و می‌گذاشتید حرف بزند و با دیگران وارد گفت و گو شود و کنش داشته باشد و توصیف و صحنه‌ها و جزییات جاندار داستانی وارد متن کار می‌کردید داستان به مراتب زنده‌تر و خواندنی‌تر از این می‌شد. داستان هم مثل انواع دیگر هنرها یک نوع بازی است در تمام هنرها این بازی وجود دارد که هنرمند و مخاطب تلاش می‌کنند آن را جدی بگیرند. طبیعی است که هر قدر نویسنده بتواند بازی را درست‌تر و باور پذیرتر طراحی کند اثرش می‌تواند عمق بیشتری بیابد و و مخاطب آن را جدی‌تر بگیرد. جدی‌ترین پیشنهادم این است که داستان‌های خوب فراوان بخوانید. بسیار بخوانید و بسیار تلاش کنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت