آیا اصلاح داستان عملی است حرفه‌ای و خلاقانه؟




عنوان داستان : لباس عروس(بازنویسی اول)
نویسنده داستان : طاهره امینی

این داستان ویرایشی از داستان «لباس عروس» می باشد.

دستمال پارچه‌ای را کشید روی برگ‌های شسته‌ی نارنگی. هم‌اندازه‌هایشان را جدا کرد و چید دور میوه‌خوری بلور. خیارها را یک طرف، نارنگی‌ها را طرف دیگر و سیب‌های سرخ را وسط ظرف گذاشت. یک سیب سرخ درشت نشان کرد که اگر مرد بَرَش داشت، وصلت سر می‌گیرد. از آشپزخانه سر کج کرد توی هال و به ساعت نگاه کرد؛ یک ساعت مانده بود به آمدن مرد و خبری از احمد و مسلم نبود. نگاهش چرخید روی بخار سماور و پیش‌دستی‌ها و استکان‌های کمرباریک روی کابینت. همه چیز آماده بود.
از آشپزخانه بیرون آمد. پدر تکیه داده بود به پشتی و یک پایش را دراز کرده بود. هنوز پیراهن سفید مردانه را نپوشیده بود. نشست کنار پدر. «الان می‌رسن. نمی‌خوای بپوشیش؟» پدر چشم‌هایش را بست و نفسش را بیرون داد. «همین‌طوری راحتم.» ترس پدر را حس کرد. نگاهش افتاد به یقه‌ی چرک‌مرده‌ی زیر پیراهنی آبی. بلند شد و رفت توی اتاق. ساتن سفید زیر سوزن چرخ خیاطی بود.
یادش نمی‌آمد پارچه را کی خریده بود، اما دو سال پیش دوخته بودش؛ همان وقتی که اعظم خانم برای پدرشوهرش آمد خواستگاری. و مسلم که بیرونشان کرد، لباس افتاد گوشه‌ی قفسه‌ی فلزی پیچ‌شده به دیوار، زیر کپه‌ی پارچه‌های مشتری‌ها. پارسال هم که یکی از مشتری‌ها برای پسرش پا پیش گذاشت، لباس را از توی قفسه بیرون آورد. به نظرش آمد زیادی ساده است؛ چند بسته مروارید خرید برای دور یقه و دامنش. کار مرواریدها تازه تمام شده بود که احمد تشر رفت: «اینا فردا پاشونو اینجا نمی‌ذارن‌ها. مگه کور و کچلی که زن مردک علیل بشی؟» و همان دیشب که زن همسایه روبه‌رویی برای پدر از قد و بالای خواستگار جدید می‌گفت، لباس را دوباره از کنج قفسه برداشت. تنگ شده بود. درزهای پهلو را شکافت که کمی گشادترش کند.
نشست پشت چرخ. لبه‌ی درزها را گذاشت روی هم، سنجاقشان کرد و پایش را روی پدال فشار داد. خودش را توی آشپزخانه سرگرم کرده بود که حرف‌های عشرت خانم تمام شود. «مرد خوبیه. دستش به دهنش می‌رسه؛ خونه‌ی دوطبقه داره، ماشین داره... .» طبقه‌ی اول را همان‌طور که همیشه می‌خواست، می‌چید و دومی را اجاره می‌دادند. دیگر نیاز نبود خیاطی کند. باید می‌رفت رانندگی یاد می‌گرفت. دست کشید روی صورتش، قبل از هر کاری باید عمل می‌کرد. حتماً می‌شد برای سوختگی صورتش کاری کرد. پول که باشد هیچ‌کاری نشد ندارد. باید فکری هم برای پدر می‌شد؛ حالا که ازدواج می‌کرد باید هر سه‌تایشان از او نگهداری می‌کردند. اصلاً شاید مرد آنقدر پول داشت که می‌شد پرستار گرفت. همه‌ی این‌ها را باید با او در میان می‌گذاشت.
حواسش رفت پیِ خیال بافتن و تا خنده نشست روی لبش، سوزن گیر کرد به یک دانه مروارید و شکست. ترسید لباسش را نپوشیده از بین ببرد. گذاشت که مرد بیاید و برود و بعد سرِ حواسِ جمع، تمامش کند. به ساعت بالای سرش نگاه کرد؛ چیزی نمانده بود. جلوی آینه‌ی قدی ایستاد. نگاهش را از جای سوختگی پیشانی که تا گوشه‌ی دهانش کشیده شده بود، دزدید. رژ صورتی ملایمی کشید روی لب‌های رنگ‌پریده‌اش. صورتش به خنده باز شد. میله‌ی سیاه سرمه‌دان را آرام بین دو پلکش کشید و چشم باز کرد. زنگ خانه را که زدند از جا پرید. ساعت هنوز چهار نشده بود. چادر گلدار را کشید روی سرش و بیرون دوید. پدر از جایش تکان نخورد. با همان زیرپیراهنی آبی تکیه داده بود و تلویزیون خاموش را نگاه می‌کرد. پیراهن سفید را از روی پشتی برداشت و پرت کرد توی اتاق. سر چرخاند و همه جا را وارسی کرد؛ همه چیز تمیز و مرتب بود. نفس عمیقی کشید و رفت سمت در.
هیکل مسلم قاب کوچک در را پر کرد. یک کاسه آب سرد ریختند فرق سرش. می‌دانست می‌آیند، اما دلش نمی‌خواست ببیندشان. مسلم آمد تو و پشت سرش احمد. دستش را کشید روی لب‌هایش و رفت توی آشپزخانه. نشست سه‌کنج دیوار و زانوهایش را بغل کرد. هیچ دلش نمی‌خواست این‌بار خراب شود. دلش پر می‌کشید برای مردی که عشرت خانم گفته بود بلند قامت است و خوش چهره. دلش پر می‌کشید برای ماشین و خانه‌ی دوطبقه، برای زندگی، برای بچه‌های قد و نیم‌قد... . فقط توی خواب می‌شد چنان مردی بیاید خواستگاری پیردختری با این صورت. حالا داشت خواب می‌دید و هیچ دلش نمی‌خواست احمد و مسلم به‌خاطر پدر از خواب بیدارش کنند.
چشم بست. نذر امام‌زاده محمد کرد که همه چیز ختم به خیر شود. احمد در یخچال را باز کرد و بطری آب را سر کشید. نگاهش افتاد به چهره‌ی درهم راحله. «چی شده راحله؟» انگار منتظر همین لحظه باشد، خودش را جمع کرد، صدایش از ته چاه درآمد: «شما جفتتون رفتین سر خونه زندگیتون... من شدم پاسوز بابا... .» سرش را بالا گرفت که اثر حرفش را ببیند. احمد چشم دوخته بود به بطری توی دستش. جسورتر شد. «منم دلم می‌خواد برم سر خونه زندگیم... این‌بار خرابش نکنین.» احمد بطری را گذاشت توی یخچال. آمد کنار راحله نشست و زل زد به چشم‌های روشنش. «با مسلم و زنش کاری ندارم، اما به خدای احد و واحد من هرکاری کردم به‌خاطر خودت بوده.» راحله چشم دزدید که راحت حرفش را بزند. «به‌خاطر من هیچ‌وقت نظر خودمو نخواستین؟» تا احمد خواست دهان باز کند، هر چه التماس بلد بود ریخت توی صدایش. «تو رو خدا این‌بار خرابش نکنین.» زنگ خانه را که زدند هنوز حرف‌های احمد را باور نکرده بود، اما دلش سبک شده بود.
از لای در آشپزخانه سَرَک کشید. زن و مرد خوش‌پوش را دید. دو زانو نشسته بودند روبه‌روی پدر. مرد چهارشانه و بلندقامت بود. موهای خرمایی‌اش را بالا زده بود و چشم‌هایش انگار یک تکه آسمان باشد. ته دلش لرزید. لبه‌ی روسری را کشید روی سوختگی پیشانی‌اش. زن جوان‌تر از برادرش بود و زیباتر. ریزنقش بود و لب‌هایش انگار گل انار. چهره‌ی زن آشنا بود، اما یادش نیامد کجا دیده بودش. نفسی عمیق کشید و فکر کرد فردا اول وقت چادر سر کند و برود تا امام‌زاده محمد.
احمد آمد توی آشپزخانه پیش‌دستی ها را ببرد. ظرف میوه را برانداز کرد. نگاهش افتاد به سیب سرخ درشتی که نشان کرده بود. ظرف میوه را داد دست احمد و نشست کنار در آشپزخانه. همه ساکت بودند. صدای زن را واضح می‌شنید. «حاج آقا ما بچه‌دار نمی‌شیم.» منظورش را نفهمید. «شوهرم می‌خواد بچه از خودش باشه.» نفهمید چرا زن از خودش حرف می‌زند، این‌ها چه ربطی به برادرش داشت. «شرط کردم خودم براش یکی رو پیدا کنم.» زن سکوت کرد؛ انگار تلاش می‌کرد بغضش را فرو بدهد. دلش به بیچارگی زن سوخت. «دختر شما رو دیده‌م. شنیدم دختر عاقل و بالغیه، کاری به خیر و شر نداره، اهل زندگیه... .» گُر گرفت. انگار دوباره آب جوش ریخته باشد روی صورتش. اشک دوید پشت پلک‌هایش. «شوهرم خونه‌ی دوطبقه داره. طبقه‌ی دوم دست دختر شما. حتی شما هم می‌تونید بیاید اون‌جا که تنها نباشید... .»
یک تخته‌سنگ روی سینه‌اش افتاده بود. نفسش بالا نمی‌آمد. دانه‌های اشک بی‌اختیار غلت خورد تا زیر گلویش. مردش قرار بود نصفه و نیمه باشد؛ مثل خانه‌اش، مثل زندگی‌اش، مثل صورتش... و نصف دیگرش دست زنی بود که همین چند ثانیه پیش برایش دل سوزاند. دلش خواست برود مشت بکوبد تخت سینه‌ی مرد نصفه و نیمه و پرتش کند بیرون. بعد باید می‌نشست به زیر و رو کردن پدر، به نشنیدن فحش‌هایش، به غر زدن و اَخم و تَخم مشتری‌ها، به... . نه برای زن که این‌بار دلش برای خودش سوخت.
زن هنوز حرف می‌زد که صدای مسلم درآمد. احمد پرید وسط حرفش. «بذار خود راحله بیاد.» صدایش را بالا برد: «راحله!» اشک‌هایش را پاک کرد. انگار قفل شده باشد به زمین، به سختی بلند شد و پاهایش را دنبال خودش کشید تا پای سماور. سینی چای به دست ایستاد روبروی مرد که سرش پایین بود. مرد آنقدرها هم نصفه و نیمه به نظر نمی‌رسید؛ چند بچه‌ی قد و نیم‌قد که دورش را می‌گرفت، شاید کم‌کم کامل می‌شد و تمامش می‌ماند برای راحله. خم شد به تعارف چای و زیر چشمی زن زیبا را پایید. چیزی شبیه نفرت توی دلش جوانه ‌زد.
مرد دستش را بالا آورد و سرش را. نگاهش افتاد به چشم‌های نم‌زده‌ی راحله و سُر خورد تا روی گونه و گوشه‌ی دهانش. دستش توی هوا خشک شد. تیز چشم چرخاند سمت زن. زن نگاهش را دزدید و استکان‌چای را برداشت. مرد سرخ شد. دندان‌هایش را به هم فشرد. راحله هنوز منتظر بود دست مرد استکان چای را بردارد که مرد بلند شد و رفت سمت در. مسلم از جا پرید و یقه‌ی مرد را گرفت. زن جیغ کشید. احمد دوید سمت مسلم. پایش خورد به ظرف میوه. میوه‌ها پخش شد زیر دست و پا. راحله سینی چای به دست ایستاده بود وسط هال و داشت ذره ذره فرو می‌ریخت. چشم‌هایش نمی‌دید. گوش‌هایش نمی‌شنید. یک نفر پا گذاشته بود روی گلویش. هوای خانه داشت تمام می‌شد. دیوارها داشتند به هم نزدیک می‌شدند. خانه تنگ و تاریک شده بود؛ مثل قبر... .
شب صدای خُرخُر پدر که بلند شد، با آستین لباس، خیسی صورتش را پاک کرد. خزید توی اتاق. سوزن چرخ را عوض کرد. چشم‌های خیسش تار می‌دید. به سختی نخ را از سوزن رد داد. درز پهلو را دوخت. لباس سفید را برانداز کرد. پوشید. جلوی آینه‌ی قدی ایستاد. موهایش را روی شانه ریخت. چرخ زد و خودش را تماشا کرد. بعد از خودش عکس گرفت. نشست روی صندلی و سر وگردنش را جدا کرد. عکس بدون سر و گردن را توی دیوار بارگذاری کرد و زیرش نوشت: «لباس عروس فروشی» بعد سرش را تکیه داد به کمر چرخ و فکر کرد به سیب سرخ درشتی که زیر دست و پا له شده بود.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم طاهره امینی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «لباس عروس» را خواندم. دست شما درد نکند. دست مریزاد خدا قوت.
خانم امینی عزیز دست شما درد نکند متشکرم از بازنویسی داستانتان! وقتی یک داستان کوتاه می‌نویسید و می‌فرستید برای پایگاه نقد، طبیعی است یکی از منتقدین نظرش را درباره داستان شما می‌نویسد و در آن اعلام نظر کارشناسی، یحتمل ‌به نقطه ضعفی اشاره می‌کند؛ چرا اصرار دارید آن را اصلاح کنید و بلافاصله بفرستید؟ من داستان اولیه عروس شما را پیدا کردم و خواندم، استاد خانلری عمده ضعفی که بر داستان شما وارد دانسته بود وقوع صحنه اصلی داستان در غیاب خواننده است. یعنی مراسم خواستگاری راحله شخصیت اصلی داستان بی‌حضور مخاطب رخ داده است. حادثه‌ای اصلی که اتفاقا موتور حرکت داستان نیز هستند. استاد خانلری ایراد درستی گرفته بودند. فرض کنید من نه داستان اولیه را دیده‌ام نه از نقد استاد خانلری مطلع هستم! می‌دانید که فرض بسیار محتملی است که به واقعیت بینهایت نزدیک. حالا داستان بازنویسی شده به دست من رسیده است برای نقد (و این هم از بد شانسی شماست!) من از کجا باید بفهمم اصل داستان چه بوده؟ چه نقدی بر آن شده؟ و اصلاح چگونه صورت گرفته و چقدر با توفیق همراه بوده است؟ بانو من آدم بسیار قدیمی هستم و سن زیادی دارم آنقدر که شما از کوچکترین فرزند من هم کوچکتر هستید. پس طبیعی است قدیمی فکر کنم. سلیقه کهنه داشته باشم. و نظراتم مال عهد عتیق باشد. یکی از نظرات و باورهایم این است، توجه کنید لطفاً. من معتقدم داستانی که نوشته شد، نوشته شد. قابل اصلاح نیست. منظورم اصلاح عنوان و مثلا اسامی و پایان‌بندی نرم نیست. منظورم اصلاح ضعف‌های کلی است. این نظر من است. هیچ اصراری به قبولش ندارم، برعکس اصرار دارم نپذیرید! می‌دانید چرا چنین باوری دارم؟ سی و پنج سال تجربه این را به من آموخت. من معتقدم داستان ماشین نیست. یا لوازم برقی الکتریکی نیست، که بگوییم فلان قطعه‌اش سوخته یا خراب شده باید تعویض شود.‌ مثلاً آرمیچر موتور مثلاً همزن برقی سوخته باید عوض کنیم. یا نمی دانیم مثلاً اگر میل لنگ این ماشین تراش بخورد درست می‌شود.‌داستلن این چنین نیست.‌ وقتی یکی از اعضا، یکی از عناصرش دچار اشکال می‌شود، کلاً ساختار داستان مشکل پیدا می‌کند. شما نمی‌توانید بیایید ان یک مورد را درست کنید و بگویید داستان درست شد. نه، همه ابزار و ‌عناصر داستان اعضای به هم پیوسته هستند وقتی که به یکی از عناصر داستانی نوشته شده دست می‌زنیم کل ساختار داستان بهم می‌ریزد. من توصیه می‌کنم،صد البته دوستانه فقط، به جای این که انرژی بگذارید برای رفع نواقص داستان قبلی و اعمال نظرات منتقد، بنشینید داستان جدید بنویسید. یا نه ، همان داستان را به طور کلی از نو بنویسید. مثلاً با یک زاویه دید دیگر.
دختر عزیز من، دوست هنرمندم، مشکل این است که ما فکر می‌کنیم بازنویسی کردن داستان، یعنی اینکه همان داستان را دو سه بار بنویسیم.‌مثلا جملاتش را درست کنیم، خوش خط بنویسیم، اسامی زا عوض کنیم دیالوگ‌ها را جابجا کنیم یا... منظور اصلأ این نیست‌. وقتی ما می‌گوییم یک داستان را باید چندبار بنویسیم یکی‌اش اینکه از چند زاویه دید مختلف بنویسیم. یعنی بعد از انتخاب قطعی سوژه. داستان را‌ با زاویه دیدهای مختلف بنویسیم.‌ یک بار با زاویه دید اول شخص، یک بار دوم شخص, یک بار سوم شخص محدود، یک بار سوم شخص نامحدود. بعد همه‌شان را بخوانیم تا ببینیم کدام زاویه دید بهترین امکان را برای آنچه می‌خواستیم بگوییم فراهم کرده است. ببینیم چه جوری شده است و کدام بهتر است. در مورد مثلاً پایان‌بندی هم همین پروسه است. ابتدا به ساکن آدم وقتی پایان‌بندی داستانش را می‌نویسد یا در ذهنش تصویر می‌کند فکر می‌کند، بهترین پایان‌بندی را یافته است.‌ایا واقعا این چنین است؟ آیا از این بهتر نمی توان برای داستان پایان‌بندی انتخاب کرد؟ عموماً اولین پایان‌بندی که به ذهن‌مان می‌رسد بهترین پایان‌بندی نیست. دم دستی است. مخاطب هم همان را حدس می‌زند. وقتی حدس زد رغبتش برای پایان بردن داستان کم می‌شود. اتفاقاً باید به فینالی فکر کنیم که دور از ذهن باشد. تا خواننده را شگفت‌زده کند. صد البته که باید از دل داستان بیرون آمده باشد و جنبه تصادف و اتفاق نداشته باشد
بانو امینی اجازه می‌دهید برویم سراغ داستانتان؟ بله؟ متشکرم! عرض کردم من موفق شدم داستان عروس را بخوانم منظورم نسخه اولیه آن است. نمی‌توانم بگویم چقدر خوشم آمد و چقدر لذت بردم! چالش بین راحله و مسلم خیلی خوب از آب در آمده بود. همینطور با پدر، مردی که چشم به پسرانش داشت و راحله را فقط برای انجام کارهایش می‌خواست! فکر طرح کشتن پدر با سم آن هم در غذایش، اگرچه بسیار غیر انسانی به نظر می‌رسد. اما عجیب است که در داستان خوب نشسته بود! طبیعی هم هست انسان است دیگر، موجودی پیچیده و ناشناخته. هر عملی از انسان محتمل‌الوقوع است. راحله نسبت به آن همه رنجی که به ناحق به او تحمیل کرده‌اند چه کار می‌تواند بکند؟ تنها کاری که از دستش بر می‌آید و اگرچه انسانی نیست، طرح کشتن پدر است و آن هم بیشتر در خیال است نه در واقعیت! چون معلوم است که این عمل را بارها تکرار کرده است. علت ماندن راحله و شوهر نکردنش همین برادر و همین پدر است. همین دلیل کفایت می‌کند، دلیل دیگری نمی‌خواهد. دلیل ظاهری مخالفت برادر و پدرش با خواستگار جدید که داشتن بچه از همسر سابقش، است هم خیلی اقناع‌کننده است. پایان‌بندی داستان زیبا بود خیلی. جایی که لباس عروس را تن می‌کند.‌ از خودش عکس می‌گیرد در آینه، سر و گردن را حذف می‌کند؛ عکس را در دیوار می‌گذارد و می‌‌نویسد لباس عروسی فروشی استفاده نشده! من خیلی لذت بردم. خیلی تحسین‌تان کردم. خوشحال شدم که از این طریق با شما و داستان‌تان آشنا شدم.
اما درباره بازنویسی نظر شخصی‌ام را عرض می‌کنم. به نظر می رسد که داستان به شدت آسیب دیده است! متاسفم! صحنه خواستگاری را به صحنه داستان آوردید یعنی سعی کردید نقد استاد خانلری زا اجرا کرده و حفره داستان اولیه را پر کنید، بسیار خوب. دست شما ذرد نکند. اما تغییر دلائل بهم خوردن خواستگاری، حذف مسلم (البته می‌دانم که در یک صحنه کوتاه حاضر می‌شود) زخمی کردن صورت راحله، آمدن خواستگار با همسرش، کلا داستان دیگری درست کرده. داستانی که من خیلی دوستش ندارم. چرا باید صورت راحله را میسوزاند؟ اگر می‌خواستید این کار را بکنید من ترجیح می‌دادم به جای اینکه نویسنده بگوید در دیالوگ احمد و مسلم این واقعیت معلوم شود. مثلاً احمد بگوید راحله جان کاش جای سوختگی صورتت را با موهایت بپوشانی! و مسلم بگوید نیاز نیست اگر آن مردک خواهان واقعی خواهرمان است باید همینطور که هست او را ببیند و بپسندد. می‌بینید چقدر فضا آماده بود برای خلق دیالوگهای جاندار بین راحله احمد و مسلم؟ چه قبل از خواستگار چه بعد از آمدن و رفتن خواستگار.‌
آمدن خواستگار با همسرش با این دلیل که همسرش باردار نمی‌شود و خودش دنبال همسر جدید می‌گردد برای شوهرش، اصلاً به دل کار نشسته است! همان داشتن بچه کافی بود. ادله جدید باورپذیری کار را به شدت پایین آورده است بار دراماتیک را کم کرده است اما راحله می‌تواند بعد از رفتن خواستگار هر دو برادر حتی پدر را به محاکمه بکشاند بگوید چگونه جوانی و زیبایی و رویاهایش را تباه کردند.‌ البته چند دیالوگ فوق‌العاده داری؛ آنجا که می‌گوید اگر مرد هستید یک روز پدر را ببریدش خانه خودتان اگر مرد هستید یک روز پوشکش را عوض کنید یک روز غذایش بدهید، حمامش کنید, یک روز از او مراقبت کنید؟ اینها را می‌گوید اما کافی نیست باید وجدان دردی به آنها داده شود که این وجدان درد به خواننده هم منتقل شود تا خواننده‌ها هم بدانند در مسائل مختلف زندگی تنها دیگران مقصر نیستند خودش هم مقصر است اگر رنجی هست، اگر دردی هست، اگر مشکل بزرگی هست اگر هزار مصیبت در خانواده به وجود آمده است. او هم نقش دارد!
اگر من به داستان اول شما از ۰ تا ۱۰۰ نمره ۸۰ را بدهم شرمنده‌ام به این داستان بیشتر از ۵۰ نمی‌توانم بدهم.
بگذریم شرمنده‌ام بحث طولانی شد.‌ شما هم بالقوه و هم بالفعل نویسنده هستید. تجربه زیستی، تجربه مطالعاتی و تجربه نوشتاری خود را افزون کنید.‌ صبور باشید. متواضع باشید. مهم‌تر استقامت بورزید و در شنیدن نصایح اساتید مطیع باشید. قول می‌دهم تا چند سال آینده صاحب کتاب قابل طرحی شوید ما منتظر داستان‌های بعدی شما هستیم. یقین دارم داستان‌های بهتری خلق خواهید کرد. کاش خداوند خواندنشان را روزی من هم بکند موفق باشی یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
طاهره امینی » یکشنبه 30 خرداد 1400
سلام و عرض احترام. ممنونم از وقتی که صرف داستان من کردید و ممنونم برای نظرات بسیار عالی‌تان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت