غافل‌گیری، ویژگی خوب داستان




عنوان داستان : جشن تولد
نویسنده داستان : علی رحمتی

"جشن تولد"

تقلایش بی‌فایده بود. قدش کوتاه بود و هرچه تلاش می‌کرد، دستش نمی‌رسید. اطراف را گشت. میز آرایش مادر، در گوشه‌ی اتاق بود و صندلی چوبی در کنار آن. تکیه‌گاه پشت صندلی را گرفت و به سختی کشید. چین و چروک در فرش کرم‌رنگ اتاق، نمایان شد. به هر زحمتی بود، صندلی را در کنار کمد لباس‌ها جفت و جور کرد و کمی فاصله گرفت.
- آها، حالا دیگه می‌شه.
نفس عمیقی کشید و از صندلی بالا رفت.
کلید را چرخاند و در را باز کرد.
با دست‌های کوچکش، لباس‌ها را ورق زد.
- ببینم مامان‌‌جون کدوم رو دوست داره. آها، این مانتوی مشکی؛ نه، این قرمز. وای، این آبی از همه خوشکل‌تره.
خوب؛ حالا کدوم شال رو بگیرم؟ این که نه. اینم نه، بین این سبز و مشکی؛ مامان عشقش مشکی بود.
لباس‌ها را وسط اتاق پرت کرد و از صندلی پائین آمد. کتاب‌هایش را درآورد و کیف را خالی کرد. لباس‌های مادر را به دقت تا زد و در کیف گذاشت.
ظهر پنج‌شنبه بود و بابا زودتر از همیشه از بانک به خانه آمده بود. نهار را صرف کرد و وارد اتاق شد.
- دختر گلم چیکار می‌کنه؟ اِ، لباس‌های مامان رو چرا درآوردی؟
- با مامان‌جون می‌خوام برم خرید.
- خرید چی؟ تو که همه چی داری "زهراجون"!
- برا تولدم باباجون. مگه نمی‌دونی سیزدهم تولدمه؟ به همین زودی فراموشم کردی "بابافرهاد"؟
پدر، کف دست را به پیشانی کوبید:
- وای‌ خدا، پاک یادم رفته بود. مبارکه عزیزم، مبارکه. الهی که صد ساله بشی. یه بوس بده بابا.
- به‌به، چقدر خوشمزه بود.
پدر، برای لحظه‌ای دخترش را در میان وسائل و کتاب‌هایش، تنها گذاشت و به هوای آزاد رفت. آرنج‌ها را بر نرده‌های آهنین حیاط‌خلوت گذاشت و سه طبقه پائین‌تر را نگاه کرد. آدم‌ها، درختان، ماشین‌ها، همه در حال حرکت و تکاپو بودند.
مادری دست دخترش را سفت چسبیده بود و به راهش ادامه می‌داد. پیرزنی، زنبیل به دست و آرام، عرض خیابان را می‌پیمود. اتوبوس خط واحد، ایستاده بود و مسافرهای جدید را سوار می‌کرد.
پیاده‌رو مملوّ از برگ‌های زرد پائیزی بود. تعدادی هم، تازه سفر پائیزی را آغاز کرده بودند و از بلندای چنارهای سر به فلک کشیده، در حال فرود بودند. تعدادی دیگر، گویا هنوز قصد سقوط نداشتند و آغوش گرم مادر را به همه چیز ترجیح می‌دادند.
پدر، برای لحظاتی گوش‌هایش را از صدای گنجشک‌های روی چنارها پر کرد و بعد از کمی به اتاق برگشت.‌ گلدان گوشه‌ی اتاق، توجهش را جلب کرد. گل‌ رز زردرنگ مادر، چند روزی می‌شد که تشنه‌ی آب بود. آب آورد و آن را سیراب کرد.
- دخترم کارت تموم شد؟ پاشو، پاشو بریم پیش مامان.
زهرا از شادی به هوا پرید و گفت:
- هورا، هورا، چه خبر خوبی.
زهرا دست پدر را گرفت و پائین کشید.
- بیا پائین بابایی، بیا پائین.
بابا موضوع را فهمید و بر روی دو زانو نشست. دختر، بوسه‌ی آب‌‌داری را بر گونه‌ی پدر زد و پدر هم بوسه‌ای نثار او کرد.‌ زهرا در حالی که صورت پدر را در میان دست‌هایش گرفته بود، گفت:
- بابایی؛ موهام رو می‌بندی؟ می‌‌خوام مامان رو ذوق‌زده کنم.
- چشم بابایی، حتماً.
زهرا کیفش را دست پدر داد و پدر بر کول او سوار کرد. از آسانسور پائین آمدند. دختر، بی‌صبرانه منتظر ملاقات با مادر بود.
- بابایی زود باش دیگه، دلم برا مامان خیلی تنگ شده.
- دِ هولم نکن بابایی، الآن یا به در می‌خورم یا به دیوار.
پدر، ۲۰۶ سفیدرنگ را از پارکینگ بیرون آورد و به راه افتادند. از قنادی خیابان بعدی، گل و شیرینی گرفتند.
زهرا در تمام مسیر، ایستاده پدر را همراهی می‌کرد. زهرا، سارا را هم در بغل کرده بود. پدر که حرف می‌زد، می‌گفت:
- هیس، مگه نمی‌دونی سارا خوابه!
هوا قدری ابری بود و گاه‌گاهی قطراتی باران، به شیشه‌ی ماشین برخورد می‌کرد. نیم ساعتی در راه بودند و بالأخره نزدیک مادر شدند.
پدر ماشین را پارک کرد. هنوز پشت فرمان بود که زهرا در را باز کرد و دوان دوان به سمت مادر حرکت کرد.
- سلام مانی، دیدی بازم برگشتم. مامان‌جون لباس‌هات رو آوردم؛ می‌خوام با هم بریم خرید. می‌دونستی تولدمه؟
زهرا کیف را از روی دوش پائین کشید و با دست‌های کوچکش، باز کرد. دندانه‌ها گیر کرد و زیپ قفل شد. دوباره امتحان کرد؛ باز هم قفل شد. پدر کیف را از او گرفت و باز کرد. زهرا لباس‌های مادر را بیرون کشید.
- مانی، این مانتوی آبی‌ت، این هم شالی که دوست داری. می‌خوایم با هم بریم خرید. زود باش مانی، من برمی‌گردم تا تو لباس‌هات رو بپوشی.
زهرا، چشم‌هایش را بست و صورتش را برگرداند. بعد از کمی، دوباره به سمت مادر برگشت.
- وا، مامان! چرا وایسادی؟ مگه نشنیدی چی گفتم؟ مگه نگفتم تولدمه؟ نمی‌خوای کیک برام بخری؟ نمی‌خوای کادو برام بخری؟ اصلاً قهر قهر قهر.
لباس‌های مادر، همچنان بر سنگ قبر سفیدرنگ شهیده‌ی راه سلامت، "زینب حق‌گو" پهن بود. دقائقی بعد، زهرا نیز بر همان لباس‌ها و همان سنگ، آرام گرفت. اشک‌های پدر، بر هر دوی آن‌ها روان شد، در حالی که هنوز دست‌هایش پر از گل و شیرینی بود.

#علی رحمتی.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود و خسته نباشید.داستان، ظاهراً اولین اثر سرکار است که در پایگاه نقد داستان، بررسی می‌شود. ضمنا ظواهر نشان می‌دهد که جنابعالی کمتر از سه سال است که نوشتن را شروع کردید. در این صورت باید گفت داستان شما، نشانگر استعداد نوشتن در وجود جنابعالی است.
از خوبی‌های داستان، وجود حس غافلگیری در داستان است. این که خواننده نتواند آخر یا ادامه داستان را حدس بزند، از امتیازهای اثر است اما یه تنهایی کافی نیست. برای حرفه‌ای شدن نوشته،شرایط و ویژگی‌های دیگری نیز لازم است.
یکی از ویژگی‌هایی که داستان (ازجمله داستان شما) به شدت نیاز دارد؛ باورپذیر ی است. خواننده باید بپذیرد که شخصیت داستان، در شرایطی قرار دارد که رفتن او پیش مادر فوت شده‌اش برای خرید کادو تولد، منطقی است. اگر نپذیرد، با داستان ارتباط برقرار نمی‌کند وقتی هم ارتباط برقرار نشود، مخاطب داستان را کنار می‌گذارد و دلیلی برای دامه آن، نمی‌بیند.
قبل از رفتن دختر سر قبر مادر، خواننده احساس می‌کند مادر جایی مثلا بیمارستان است.تا این جا اشکالی ندارد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌و منطقی است که برای او لباس بردارد و...
مشکل از جایی شروع می‌شود که سر خاک مادر می‌رود. باید دید خواننده این دیدار و این خواسته دختر از مادر را چقدر باور می‌کند؟ بخصوص که این دیدار، اولین دیدار هم نیست و قبلاً هم سر خاک مادر می‌رفته است. برای باورپذیری این بخش از داستان، باید کاری کرد.
مسئله دیگر، نوع برخورد پدر است. پدر در این خصوص چه می‌کند؟ درست است که از او انتظار نداریم توضیح بدهد و... اما روشن هم نیست که در این دیدارها، با این گونه برخوردهای دختر، چه عکس‌العملی از خود نشان می‌دهد. شاید فقط با دادن یک یا چند تصویر از برخوردهای پدر، مشکل حل می‌شد و خواننده قانع.
جایی فرموده‌ای پدر بر کول او سوار شد. منظور از سوار شد، قطعا از کول او آویزان شدن نیست، چرا که اساسا چنین کاری غیر ممکن است، پس نیت نویسنده از ارئه این تصویر چیست؟
باید به این ریزه‌کاری‌های داستانی توجه بیشتری کرد. و باید به خاطر سپرد که هر کلمه یا تصویر در داستان، کارکرد دقیق خود را دارد و فقط و فقط باید در جایگاه خود استفاده شود.
با همه اینها، با توجه به مدت کمی که به داستان‌نویسی رو آورده‌اید،یاید یادآوری کنم که توانایی نوشتن دارید، منتها باید بیشتر خواند و بیشتر جست و بیشتر کار کرد. پیشنهاد این دوست به آن عزیز خواندن داستان است. داستان‌های بیشتر که بخوانیم با زبان داستانی آشناتر خواهیم شد.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
علی رحمتی » یکشنبه 30 خرداد 1400
"چون دل‌آرام می‌زند شمشیر // سر ببازیم و رخ نگردانیم" درود جناب استاد فراست بزرگوار، ممنون از لطف حضرتعالی. با افتخار تمام، دست جنابعالی و تک‌تک عزیزان دست‌اندرکار پایگاه را می‌بوسم. عذرخواهی می‌کنم جناب استاد، قصد تبرئه‌ی خود را ندارم؛ ولی گویا یک خطای خوانشی پیش آمده است. بنده عرض کرده‌ام که: "زهرا کیفش را دست پدر داد و پدر بر کول او سوار کرد" اما خوانش حضرتعالی چیز دیگری بود. باز هم درود و سپاس بی‌پایان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت