داستان نویس یک پژوهشگر اجتماعی است




عنوان داستان : پروندهٔ گُم‌شده
نویسنده داستان : شکوفه محمدی‌منش

دستش را از میان دگمه‌ها بُرد توی بُلیزش، کلید را پیدا کرد، توی قفل انداخت، در را باز کرد، کلیدها سر جایشان برگشتند و از گردنش آویزان شدند. در آهنی را قیژ هل داد، پایش را گذاشت توی حیاط، چشم‌هایش گشاد شد، جیغ کشید، گوشهٔ چادر سیاه از میان دندان‌هایش درآمد، از روی سرش لیز خورد، مشمای داروها از دستش افتاد و دوید سوی حسن که افتاده بود وسط حیاط. نشست، دست حسن را توی دست‌هایش گرفت. سرد بود. خوف کرد، دست‌هایش را عقب کشید و دست بی‌جان حسن روی موزاییک‌ها افتاد. فریاد کشید: «کاحسن، کاسَن، کاسَن چه کار کردی با خودت، چه خاکی کردی توی سر من، ای وای.» چندتا از همسایه‌ها توی ورودی در حیاط ایستادند. دودستی روی سر خودش زد، موهای حنایی‌اش کمی از زیر روسری بیرون‌آمد و ژولیده شد روی پیشانی‌اش و داد می‌زد: «یه دیقه رفتم داروخونه این خودکارِ انسولیِ بی‌صاحاب‌شدهٔ خودم و چاهارتا دونه قرص برا تو بخرم، خودت رو به کُشت دادی. حالا جواب بچه‌هات رو چی بدم؟» مرد همسایه توی در آهسته گفت: «عه، انگار خودش رو کشته، پیرمرد دین و ایمونش رو فروخته.» دیگری گفت: «شایدم زنه خودش دارویی چیزی داده به خوردش، کشتتش.» مرد موبایل را از توی جیبش درآورد: «الان به ۱۱۰ زنگ می‌زنم، تکلیف معلوم میشه.» زنی گفت: «آره، کار خودشه زنیکه، الان ادای شوهردوستی درمیاره. هفتهٔ پیش بهم گفت دیگه از دست کاحسن خسته شده.» مرد گفت: «پیرمرد بیچاره خودش از دست‌وپا نیفتاده بود که، کارهاش رو می‌کرد دیگه. کشتنش.» زن دیگری گفت: «نه، این حرف‌ها چیه، راضیه زن خوبیه. کاحسن خودش خودش رو کشته.» راضیه یقه‌های حسن را توی دست‌هایش گرفت و محکم تکان‌تکانش داد، سر بی‌جان حسن از روی‌موزاییک‌ها بلند می‌شد و دوباره می‌خورد رویشان و کلاه سیاهش از سرش افتاد. «بلند شو، پا شو، پا شو، من رو ول نکن برو، چه کار کردی با خودت آخه.» درِ خانهٔ روبه‌رویی باز شد و طلعت که داشت با دست‌های خیس چادر رنگی را روی سرش میزان می‌کرد به دو آمد و همسایه‌ها را از جلوی در آهنی کنار زد: «پس چرا کمکش نمی‌کنید زن بیچاره رو؟» داخل رفت. کنار راضیه و تن بی‌جان کاسَن نشست. دست‌های راضیه را گرفت: «رضی، رضی، آروم باش، این‌قدر تکونش نده، دیگه جون نداره. خدا صبرت بده زن.» سر راضیه روی شانه‌های طلعت افتاد و صورتش از اشک خیس شده بود. طلعت رو به در داد زد:‌ «وایسادین اونجا چی رو نگاه می‌کنین؟ یکی بیاد یه لیوان آب بیاره.» زنی دوید توی خانه و لیوانی آب آورد و داد دست طلعت. طلعت آب را به راضیه خوراند و کمی هم ریخت توی مشتش و به پیشانی راضیه زد. چادر سیاه رضی را روو تن بی‌جان حسن انداخت. دستش را بُرد زیر بغل نم‌دار راضیه و بازویش را گرفت و بلندش کرد: «پا شو بریم تلفن بزن بچه‌هات بیان، پاشو.» راضیه سرش را تکان می‌داد: «حالا به بچه‌هاش چی بگم. بگم باباتون رو تنها گذاشتم، خودش رو به‌کُشت داد، چی بگم بهشون. ای بی‌صاحاب بمونه این انسولیَم.» راضیه با پشت خمیده و طلعت هم چسبیده بهش توی خانه رفتند.
طلعت رضی را نشاند کنار تلفن: «دفتر تلفن کجاس تا برات بیارم شمارهٔ پسرت رو بگیری؟»
-«توی طاقچه، پایین عکس کاسن. آخ، عکسش رو ببین، برای ده سال پیشه. آخه به بچه‌هام چی بگم طَلی، من نمی‌تونم زنگ بزنم.»
-«بالاخره که باید بهشون بگی. خودت رو نگه دار، این‌قدر بی‌تابی نکن، می‌خوای برای خودت اسم دربیاری، هی میگی خودش رو به کُشت داد، خودش رو به کشت داد. مردم پشت سرت حرف در میارن. تو دیگه بزرگ این خونه‌ای.»
راضیه با فَک آویزان طلعت را نگاه می کرد. طلعت دفتر تلفن را داد دست راضیه. راضیه دفتر را باز کرد، به چشم‌هایش نزدیک کرد و بعد دورش کرد. «طلی این چشم‌های بی‌صاحابم نمی‌بینه.عینکم رو هم بیار.»
-«کجاس؟»
-«توی اتاق، کنار کتاب دعا.»
طلعت عینک را گذاشت روی چشم‌های دریایی راضیه.
-«شرمنده طلی، کار خونهٔ خودت رو ول کردی، اومدی کنار من بدبخت. دیدی بیوه شدم، دیدی. الهی توی شادی‌هات جبران کنم.»
-«این حرف‌ها رو نزن رضی، زود شماره پسرت رو بگیر بیاد. جنازه توی حیاط مونده روی زمین.»
-«ای وای، سردش نشه کاسن، یه پتو ببرم بکشم رویش.»
دست روی زانویش گذاشت تا بلند شود. طلعت شانه‌اش را گرفت: «بشین، اون جون نداره که. تلفنت رو بزن.»
راضیه سرش را تکان داد. صورتش را به دفتر نزدیک کرد: «سواد درست‌حسابی هم که ندارم، یه دو سه کلمه الف ب پ و یه یک دو سه همین کاسن همین که توی حیاط دراز‌به‌دراز افتاده توی جَوونی یادم داد. ای کاسن رفتی بدبختم کردی. اسسس ماااا عییییل. ها پیدا کردم شماره‌اش رو، اسماعیل. گوشی تلفن را به گوشش نزدیک کرد و رقم‌ها را یکی‌یکی از روی دفتر نگاه می‌کرد و دکمه‌اش را می‌زد: «صصصفر، ننننه، یک، هشششت،... . ای وای، چه‌جوری بهش بگم. اسماعیل ته‌تغاریش بود، دوستش داشت. یا زینب کبری، کمکم کن.»
-«دیگه آروم باهاش حرف بزن رضی. گریه نکن، می‌ترسه از پشت تلفن. بهش بگو بابات حالش بده، زود خودت رو برسون. بهش نگی تموم کرده.»
صدا از پشت تلفن توی گوش رضی پیچید: «الو باباگیان.»
رضی به زانویش چنگ انداخت و لب پایینش را گاز گرفت: «سلام اسماعیل جان، منم، خوبی؟ زنت خوبه؟»
-«عه، دادا، تویی. سلام، خوبم، خودت خوبی؟ بابام خوبه؟»
-«سلامت باشی. اسماعیل گیان بابات یه کمی ناخوشه. بیا خونه تا ببریمش دکتر، زود بیا.»
-«عه، چرا؟ چی شده؟ لباس‌هاش رو بپوش تنش، من خودم رو زود می‌رسونم.»
رضی تلفن را گذاشت. صدای آژیر ماشین پلیس اول کم بود، بعد زیاد و نزدیک شد. رضی و طلی همدیگر را با چشم‌های گشادشده نگاه کردند.
پلیس از ماشین پیاده شد. دو تا مرد همسایه نزدیکش رفتند.
-«چه خبر شده اینجا؟ شماها زنگ زدید؟»
-«بله سرکار، یه پیرمردی توی اون خونه که درش بازه مُرده. معلوم نیست خودش رو دار زده یا زنش کشتتش. یا کَس دیگه‌ای کشتتش.»
-«خیلی‌خُب، الان همه‌چی معلوم میشه، جمع نشید، بِرید خونه‌هاتون.»
از در حیاط صدای مردی آمد: «صاحبخونه، صاحبخونه.»
-«طلی چادرم کو؟»
-«توی حیاط کشیدمش روی کاسن.»
رضی به اتاق رفت و هول‌هولکی چادر رنگی را روی سرش میزان کرد و از خانه بیرون رفتند.
-«سلام جناب سرهنگ، بفرمایید توو.»
-«سلام مادر، من سرگُردم، اینجا چه خبره؟»
-«جناب سرهنگ ببین بدبخت شدم، شوهرم، شوهرم.»
-«شوهرت چی؟»
-«شوهرم تموم کرده.»
سرگُرد به جنازه نزدیک شد، چادر سیاه را از روی صورتش کنار زد. رنگش سفید شده بود و لب‌هایش دیگر قرمز نبود. راضیه تا صورت کاسن را دید هِق‌هِقش بلند شد.
-«حاج‌خانوم کِی این‌طور شد؟ چرا این‌طور شد؟»
-«جناب سرهنگ رفته بودم داروخونه این انسولیم رو با چند تا قرص بخرم. قرص‌های کاسن تموم شده بود.»
-«رفته بودی چی بخری؟ کاسن کیه؟»
-«انسولی، خودکارِ انسولی، قند دارم. کاسن، حسن، کاحسن. همین شوهرم. اینجا درازبه‌دراز افتاده. کاش نمی‌رفتم داروخونه. ای وای.»
-«آهان، انسولین. خُب بعدش چی شد؟»
-«اومدم خونه در رو باز کردم دیدم افتاده توی حیاط. قبل از اینکه برم بهش گفتم اگه می‌خوای بری مستراح، همین الان برو تا من خونه‌ام.»
-«مگه خودش کارهاش رو انجام نمی‌داد، تو باید می‌بُردیش دستشویی؟»
-«نه، نه، جناب سرهنگ، کاسن روی پای خودش بود، کارهاش رو خودش می‌کرد. گفتم از روی پلهٔ خونه ردش کنم یه موقع پایش گیر نکنه بیفته. پاهاش درد می‌کرد.»
سرگُرد دمپایی را آرام از پای جنازه درآورد. انگشت بزرگ پایش کج شده بود. رضی روی صورت خودش چنگ انداخت: «پاش چی شده جناب سرهنگ، چرا کج شده؟»
-«انگار شکسته.»
رضی نشست کنار سرگرد و پای کاسن: «ای وای، ای وای، کاش گردنم می‌شکست نمی‌رفتم داروخونه. ببین پایش چی شده، ای وای.»
سرگرد گفت: «آروم باش حاج خانوم، آروم باش. بچه‌هاتون کجا هستن؟ بچه داره؟»
-«تلفن زدم پسرم، الان می‌رسه.»
سرگرد به سربازی که کنار در ایستاده بود گفت: «یه آمبولانس خبر کن.»
رضی سرش را بالا گرفت، صورتش خیس بود. به چشم‌های سرگرد خیره شد: «کجا می‌خواید ببَریدش، صبر کنید پسرش بیاد، نمی‌ذارم ببریدش.»
-«باید ببریمش پزشکی قانونی. تا آمبولانس بیاد پسرت هم رسیده.»
-«پزشکی قانونی برای چیه؟»
-«برای اینکه دلیل فوتش مشخص بشه.»
-«من که براتون گفتم.»
-«حالا معلوم میشه.»
اسماعیل از سر کوچه که دید در خانه‌شان باز است و ماشین پلیس آنجاست، توی دلش خالی شد، ماشین را همان‌جا نگه داشت و تا خانه مثل مرغ سرکنده دوید.
-«سلام دا، چی شده، پلیس برا چی اومده، اون کیه زیر چادر سیاه، بابام رو حاضر کردی بِبرمش درمانگاه؟»
رضی چهره‌اش در هم رفت: «اسماعیل جان، روله، بابات، یتیم شدی روله.»
طلی رفت توی خانه و لیوانی آب برای اسماعیل آورد.
-«آب نمی‌خوام.»
طلی لیوان آب را به دهان اسماعیل نزدیک کرد و یک قلپ بهش خوراند: «بخور، یه قلپ بخور، این‌طوری سکته می‌کنی مادر، بخور.»
اشک دوید توی چشم‌های اسماعیل: «آخه چطور شد دا، تو گفتی حالش خرابه، پس چی شد؟»
-«ای پام بشکنه، رفته بودم انسولی و قرص بخرم، برگشتم دیدم بابات افتاده توی حیاط.»
اسماعیل کنار چادر سیاه دوزانو افتاد، با دست لرزانش چادر را از روی سر کاسن کنار زد و با صدای بلند آه کشید: «آی باباگیان، چه کار کردی با خودت، چه خاکی کردی توی سرم، اومدم ببرمت دکتر، حالا باید ببرم بذارمت سردخونه، آی باباگیان.»
دو مرد برانکارد به دست وارد حیاط شدند، برانکارد را کنار حسن روی زمین گذاشتند، دکتر هم پشت سر آن دو وارد شد.،کنار جنازه نشست، چادر را از رویش کنار زد و معاینه‌اش کرد، بلند شد، آهسته با سرگرد حرف زد، بعد به دو مرد گفت: «بذاریدش توی آمبولانس، باید بره پزشکی‌قانونی.» آن دو حسن را برداشتند، داخل کیسه جا دادند، زیپش را کشیدند، روی برانکارد گذاشتند و درون آمبولانس جا دادند. سرگرد رو به راضیه گفت: «حاج خانوم شما هم باید بیاید پاسگاه.» اسماعیل گفت: «مادرم برای چی باید بیاد؟»
-«تا تکلیف معلوم بشه که پدرت چرا فوت کرده.»
اسماعیل به راضیه گفت: «دادا مگه نگفتم تنهاش نذار. خب کار داشتی زنگ می‌زدی یکیمون میومدیم پیش بابا، بعد می‌رفتی دنبال کارت. حالا حاضر شو تا بریم.»
راضیه هاج‌وواج اسماعیل را نگاه کرد، چادر سیاهش را از روی زمین برداشت، پشت به سرگرد چادر رنگی را درآورد و دست طلی داد و چادر سیاه خاکی را روی سرش انداخت: «طلی جان این چادر رو بذار توی خونه. ما رفتیم، درها رو پشت سر ما ببند. الهی شادی‌هات جبران کنم.»
-«باشه برو. مواظب خودت و اسماعیل باش.»
-«من رو می‌اندازند زندان؟ به‌خدا من کاری نکردم، مثل جفت چشم‌هام مراقبش بودم.»
-«نه زندان برای چی؟ چند تا سؤال ازت می‌پرسند بعدش میای خونه. توکل به خدا.»
خورشید خودش را به کوه‌ها نزدیک می‌کرد و آسمان رنگ نارنجی به خودش گرفته بود. طلعت در آهنی حیاط را بست و رفت.»
شعبان از تعمیرگاه که داشت به خانه برمی‌گشت، سر راهش به میوه‌فروشی رفت. دستش را بالا برد: «سلام حاجی‌آقا.» و میوه‌فروش دست روی سینه گذاشت و جواب سلامش را داد. شعبان یک مشما برداشت و نارنگی ریخت تویش. میوه‌فروش به مردی که داشت انار می‌ریخت توی مشما گفت: «شنیدی کاسن خودش رو کشته؟»
شعبان تا اسم کاسن را شنید گوش‌هایش تیز شد و چشم‌هایش گشاد. آن مرد گفت: «پیرمرد خودش رو کشته؟!»
-«آره همین نیم‌ساعت پیش پلیس و آمبولانس ریخته بود توی همین کوچهٔ روبه‌رویی.»
-«چه‌جوری خودش رو کشته؟ قرص خورده؟»
-«خودش رو دار زده از یه درختی توی حیاطشون.»
شعبان دانه‌دانه نارنگی‌ها را می‌ریخت توی مشما و به مغزش فشار می‌آورد که یادش بیاید توی حیاط خانهٔ کاسن درخت بود یا نه. مشما را روی ترازو گذاشت. میوه‌فروش دکمه‌های ترازو را زد: «قابل نداره آقا شعبان میشه سی‌ودو هزار تومن. کاسن فامیلتون میشه، آره؟ شنفتی چی گفتم؟ خودش رو زده دار؟ می‌دونستی؟»
-«نه والا نمی‌دونستم. الان از زبون تو شنفتم. آره فامیلمونه، عموی مادرمه. حالا نمی‌دونم چطور به مادرم بگم. گفتی چقدر شد نارنگی‌ها؟»
-«قابل نداره، سی‌ودو هزار تومن.»
-«چه زیاد شده. حواسم پیش حرف‌های تو بود، زیاد ریختم تویش. به‌قاعدهٔ یک کیلو بهم بده.»
میوه‌فروش از نارنگی‌ها برداشت و مشما را دست شعبان داد.
شعبان زنگ خانه را زد و در باز شد: «سلام دایی جون خسته نباشی.»
-«به‌به سلام شکیبای خوشگلم. خوبی دایی، دیربه‌دیر سر می‌زنی؟»
-«دایی درس‌های دانشگاهم زیاد شده. به‌خاطر همینه.»
شعبان دست و رویش را شست، آمد توی هال، نشست و تکیه‌اش را به پشتی زد. مادر برایش یک استکان چای آورد: «شعبان‌گیان، این نارنگی‌ها که خریدی بعضی‌هاش خرابه. مگه خودت جمع نکردی؟»
-«ئا، دادا خودم جمع کردم؛ ولی اصلاً حواسم نبوده.»
-«حواست کجا بود؟‌»
-«دادا از خونهٔ کاسن خبر داری؟»
-«هفتهٔ پیش رفتم به عموم یه سر زدم. حالش خوب بود. چطور؟ چرا می‌پرسی؟»
شعبان قند را توی چایش زد، میان لب‌هایش گذاشت، آبش را مَکید و توی دهانش انداخت و استکان چای را دستش گرفت: «این میوه‌فروشه یه چیزایی می‌گفت.»
-«چی می‌گفت؟»
-«می‌گفت، چه‌جور بگم.»
-«بگو شعبان گیان، چی می‌گفت؟ چی شده؟»
پرستو از توی اتاق بیرون آمد و شکیبا هم کتابش را زمین گذاشت و هر سه به شعبان خیره شدند.
-«دادا میوه‌فروشه می‌گفت کاسن خودش رو زده دار.»
شهلا چشم‌هایش گشاد شد: «چی داری میگی؟ عموی من خودش رو زده دار؟ ای هاوار، چی شده؟ چه خاکی شده توی سرم. پرستو گیان، دخترم اون جوراب‌های من رو بیار. ای هاوار.» شعبان آخرین قلپ استکان چایش را قورت داد: «جوراب برای چیته دادا؟ کسی خونه‌شون نیست. همه‌شون رفتند کلانتری. شکیبا جان دایی، یه لیوان آب برای دادا بیار.»
شکیبا لیوان آب را آورد.
-«ای هاوار، آب نمی‌خورم.»
شکیبا لیوان را به دهان شهلا نزدیک کرد و بهش خوراند: «بخور ننه، یه قلپ بخور. خدا بیامرزتش، پیر بود دیگه.»
-«آره ننه جان پیر بود. آخه چرا دیگه خودش رو زده دار، پیرمرد بدبخت نود سال زندگی کرد تا خودش رو بزنه دار. کاش یه مرض لاعلاج می‌گرفت. کاش به مرگ طبیعی می‌مرد. آبروی طایفه رفته زیر سؤال.»
پرستو استکان را از جلوی شعبان برداشت و توی چشم‌هایش نگاه کرد و یواشکی گفت: «نمی‌تونستی آروم‌تر بگی حال دادا خراب نشه. این‌طوری خبر میدن؟»
شعبان چهره‌اش را درهم کشید و دستش را به جلو تکان داد: «برو بابا.»
پرستو کنار دادا نشست، بهش نگاه کرد که داشت سرش را تکان می‌داد و لب‌هایش آویزان‌تر شده بود: «دادا میگم پیرمرد بیچاره، معلوم نیست توی دلش چی می‌گذشته که خودش رو به این روز درآورده. از چی خودش رو آویزون کرده دا؟»
شعبان پرسید: «دا اون‌ها توی حیاطشون درخت داشتند؟»
-«نه درخت نداشتند.»
شعبان پاکت سیگار را از توی جیبش درآورد، یک نخ بیرون کشید: «شکیبا اون زیرسیگاری دایی رو میاری از توی طاقچهٔ اتاق. ها، یه نردبون توی حیاطشون بود، حتماً از اون خودش رو آویزون کرده.»
شکیبا زیرسیگاری را گذاشت جلوی دایی و نشست کنار شهلا: «مغزم داره سوت می‌کشه ننه، اصلاً تا حالا به عمرم نشنیدم، نه توی کتاب و داستان خوندم نه توی فیلم دیدم که یه پیرمرد خودش رو بکشه. پیرمرد بیچاره. ننه کاسن‌آقا مریضی‌ای چیزی داشت؟»
-«فقط قند داشت. یه انگشت پایش رو هم قطع کرده بودند. ولی روی پای خودش بود. کارهاش رو خودش می‌کرد. یکی‌دو ماه پیش بود یه روز رفته بودم خونه‌شون، ناخن‌هاش بلند شده بود. کمکش کردم ناخن‌هاش رو گرفت. بهم می‌گفت که نمی‌دونم چرا خدا من رو یادش رفته، انگار پروندهٔ من رو گم کرده. همهٔ کسایی که هم‌باز و هم‌دورهٔ من بودند رفتند پیش خدا. دیگه خسته شدم، نمی‌خوام زنده بمونم. خدا من رو یادش رفته. ای عموی بیچاره‌ام چه کار کردی با خودت.»
چشم‌های پرستو خیس شد: «ای پیرمرد بیچاره تو که این همه درست زندگی کردی، یه کم دیگه هم صبر می‌کردی دیگه، آخه چرا این کار رو کردی. اون دنیای خودت رو هم سوزوندی.»
شکیبا گفت: «آخه چه فکری با خودش کرده، خودش رو کشته. ننه زن و بچه‌اش اذیتش می‌کردن؟»
-«بچه‌هاش که سر خونه و زندگی خودشون هستند. زن‌عموم هم... .» شهلا کمی مکث کرد: «نه زن‌عموم آدم خوبی... .»
شعبان توی حرف شهلا پرید: «آره، شایدم کار رضیه، دیگه خسته شده از دست پیرمرد، سمی چیزی ریخته توی غذاش. الکی که نبردنش پاسگاه، یه چیزی بوده.»
پرستو سرش را تکان داد: «یه بار دختر طلی هست، همسایه‌شون. من باهاش دوستم. بهم گفت یه روز کاسن و رضی با هم بحثشون شده، بعد رضی اومده پیش طلی ناله کرده پس من کی از دست این پیرمرد چلغوز راحت میشم. اگه یه روز خودم خفه‌اش نکردم.»
شهلا دستش را به جلو تکان داد و صدایش را بالا برد: «دعواشون شده، زن بیچاره عصبانی بوده، یه چیزی گفته. درست نیست اینقدر حرف بندازیم پشت سرشون. اون عموم که دستش از دنیا کوتاه شده، اون زن‌عموی بدبختم هم که گیر افتاده.»
شکیبا گفت: «پس چرا پیرمرد این‌طور کرده. خاله پرستو میگم شاید جن توی خونه‌شون بوده بهش گفته برو خودت رو بکش. اینم به حرفش گوش داده.»
-«نه شکیبا جان، خاله چه حرف‌هایی می‌زنی‌ها.»
-«چه می‌دونم والا. آخه مگه میشه یه پیرمرد خودش رو بزنه دار.»
شهلا دست روی زانویش گذاشت: «پاشو شعبان، پاشو شعبان بریم خونهٔ عموم ببینم چه بلایی سر عموم اومده.»
شعبان ته‌سیگارش را با فشار پیچ داد توی زیرسیگاری: «بشین دا. حالا بذار ببینیم چی میشه، شاید پزشکی‌قانونی جنازه رو تحویل نده. شاید رضی رو هم بازداشت کنن. بذار تا صبح ببینیم چی میشه.»
شهلا دوباره به پشتی تکیه داد: «خب یه زنگ بزن به اسماعیل ببین چی شده. تا صبح طاقت ندارم.»
شعبان شمارهٔ اسماعیل را گرفت، چند بوق خورد و جواب داد، از توی گوشی صدای شیون زن‌ها به گوش شعبان می‌رسید: «الو، بفرمایید.»
شعبان با صدای محزون گفت: «الو اسی. حالت خوبه؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»
اسماعیل با گریه جواب داد: «شعبان، بدبخت شدم، بابام رفت، بابا عزیزم رفت، یتیم شدم. خاک دنیا ریخت توی سرم.»
-«خدا بهت صبر بده اسی. آخه چطور شد؟ این همسایه‌ها یه حرف‌هایی می‌زنند. میگن پلیس اومده جلوی خونه‌تون.»
پرستو آرام به شعبان گفت: «بزن روی بلندگو، ما هم بشنویم.»
صدای اسماعیل از توی بلندگوی موبایل پخش شد: «آره، دادام از داروخونه اومده بابام رو دیده درازبه‌دراز افتاده توی حیاط، هُل کرده، داد و هاوار راه انداخته. همسایه‌ها زنگ زدند صدوده. پلیس هم اومد. دکتر گفت باید بره پزشکی‌قانونی.»
-«حالا مراسمش کی هست؟»
-«فردا تا ظهر جواب پزشکی‌قانونی میاد. باید تا اون موقع منتظر باشیم.»
-«اسی جان، اگه کاری چیزی داری بهم بگو، تعارف نکن. خدا کاسن‌آقا رو بیامرزه. مرد خوب و بی‌آزاری بود.»
-«ممنون شعبان. خدا خیرت بده. کاری نیست. حالا هروقت مراسمش معلوم شد با خانواده بیاید.»
-«خداحافظت باشه اسی.»
-«خداحافظ. ممنون زنگ زدی. خداحافظ.»
رضی از اسماعیل پرسید: «کی بود اسماعیل گیان؟»
-«شعبان بود، پسر شهلا.»
راضیه روسری سیاه را روی صورتش کشید و شانه‌هایش تکان‌تکان خورد. اکرم که کنارش نشسته بود، دست راضیه را گرفت و فشار داد: «داداگیان، آروم بگیر.» صدایش را بلندتر کرد و به خواهرش که آن‌طرف راضیه نشسته بود، گفت: «آبجی برو یه لیوان آب و گلاب برای مادر بیار.» سهیلا رفت تا لیوان آب را بیاورد.
-«می‌ترسم اکرم‌گیان. منو می‌برند زندان؟»
-«نه دادا، زندان برای چی؟» دهانش را به گوش راضیه نزدیک کرد: «مگه کاری کردی؟ اگه کاری کردی به من بگو، با بابام چه کردی؟ بگو.»
راضیه دستش را از دست اکرم بیرون کشید و گفت: «چیه؟ نکنه توام بهم شک داری؟ اون پلیس‌ها من رو نمی‌شناسند، شک دارند. توام من رو نمی‌شناسی.» صدایش را بلند کرد: «این همه سال مادری کردم براتون، جوونیم رو ریختم به پاتون. مراقب بابای پیرتون بودم. حالا بهم شک دارید.» دست‌هایش را جلو گرفت: «بیاید، خجالت نکشید، بیاید دست مادرتون رو ببندید بندازید توی حلفتونی. ای خدااا، من چقدر بدبختم. بچه‌هام بهم چپ‌چپ نگاه می‌کنند.»
عروس‌ها از توی آشپزخانه بیرون آمدند و با چشم‌های گشاد راضیه را نگاه می‌کردند. بچه‌ها که بازی می‌کردند ساکت شدند. اکرم شانه‌های مادرش را گرفت و بوسید: «غلط کردم دا. غلط کردم. من سگِ کی باشم به تو شک کنم. آروم باش دا، آروم باش.» اکبر به اکرم چشم‌غره رفت و در گوش راضیه گفت: «آروم باش دا، جلوی عروس‌ها و دامادهات و نوه‌هات زشته. اصلاً غلط کرده هرکی بخواد به تو شک کنه.» راضیه نفس بلندی کشید. صغری لیوان آب و گلاب را جلوی دهان راضیه گرفت و بهش خوراند و طعم گلاب توی دهان راضیه پیچید. هر کس گوشه‌ای از خانه دراز کشید. عروس‌ها پتو و بالشت‌ها را از جارخت‌خوابی درآوردند. راضیه همان‌جا که نشسته بود، دراز کشید و زانوهایش را جمع کرد توی شکمش. صغری بالشتی زیر سرش گذاشت و پتو را رویش کشید. چشم‌هایش باز بود و پلک نمی‌زد. «وای یه ماه پیش بود، دو ما پیش بود، پیش طلی گفتم کاسن اذیت می‌کنه، غُرغُر کردم،گفتم یه روز می‌کشمش، کاش نمی‌گفتم. حتماً بهم شک داره، نه طلی زن خوبیه، می‌فهمه اون روز عصبانی بودم یه چیزی از روی عصبانیت گفتم، کاش نمی‌گفتم. اگه پلیس ازش بپرسه، حتماً میگه. کاش برم بهش بگم چیزی نگه. من که کاری نکردم. من اصلاً خونه نبودم وقتی کاسن این‌جوری شد.» چشم‌هایش کم‌کم سنگین شد و پلک‌هایش روی هم رفت.
پیش از اینکه خورشید خودش را بیاندازد توی خانه‌ها، شهلا بیدار شد. توی جایش نشست. فکری شده بود، تن نحیف و قد کوتاه کاسن با آن کلاه نمدی و چشم‌های ریز و لبِ شکری، آویزان از دار هی جلوی چشم‌هایش می‌آمد. زن‌عمویش را می‌دید که سم می‌ریزد توی غذای کاسن. صدای اذانِ مسجد، خانه را پر کرد. پلک‌هایش را روی هم فشرد و سرش را تکانی داد: «استغفرالله ربی و اتوب الیه.» بعد از نماز دیگر خوابش نبُرد و به کارهای خانه پِلکید. سماور را پُر کرد تا بجوشد و چای دم کرد. خورشید که آمد گوشهٔ پنجره دیگر طاقتش طاق شد. جوراب‌هایش را پوشید. پرستو توی پتویش جابه‌جا شد و چشم‌مالان گفت: «دا کجا می‌خوای بری؟»
-«برم خونهٔ رضی.»
-«حالا زوده، ساعت هشته. بذار ساعت یازده برو.»
-«ای بابا، دیشب خواستم برم نذاشتید، الانم نمی‌ذارید. چی زوده، اون‌ها الان خواب و خوراک ندارند، برم ببینم چی سرِ عموم اومده.»
-«شاید خواب باشن. حالا صبر کن. یکی دو ساعت دیگه برو.»
شهلا جوراب‌هایش را کند و پرت کرد کنار پُشتی. توی آشپزخانه رفت و ظرف‌های دیشب را تَلَق‌وتُلوق‌کنان از آبچکان جمع کرد و توی کابینت چپاند.
شکیبا رویش را برگرداند سمت پرستو و لبخندی بهش زد. پرستو گفت: «سروصدا کردیم، بیدار شدی.»
-«نه بابا. باید برم دانشگاه، کلاس دارم. دیشب راحت خوابیده بودم. صبح اصلاً نفهمیدم دایی کِی رفت تعمیرگاه.»
-«شعبان بعضی روزها که کارش زیاد باشه قبل از اذان صبح میره. پا شو بریم صبحونه بخوریم، الان ننه‌ات ظرف‌ها رو اینقدر می‌کوبه روو هم که نگو. فکری شده کلید کرده روی ظرف‌ها.»
آفتاب یله کرده بود روی دیوار اتاق. شهلا جوراب‌هایش را پا کرد، ژاکت قهوه‌ای را پوشید و رویش یک بُلیز سیاه. روسری سیاه را از کمد درآورد، سرش کرد و لب‌هایش آویزان شد. چادر سیاه را انداخت روی سرش و رفت.
سیاهی‌های در خانهٔ کاسن را دید، آهی کشید و وارد شد. چندتا از مردهای فامیل با لباس‌های سیاه توی حیاط می‌رفتند و می‌آمدند. دامادِ کاسن جلوی شهلا آمد: «سلام دا شالا، زحمت کشیدی تشریف آوردی.»
-«سلام، خدای بیامرزه عموم رو. غمِ آخرتون باشه.»
-«ممنون، غم نبینی.» به ورودیِ خانه اشاره کرد: «زن‌ها توی خونه هستن، بفرما خونه.»
شهلا وارد خانه که شد، تپش‌های قلبش بیشتر شد و نفس‌نفس می‌زد. بوی حلوا خانه را پر کرده بود. دو تا عروسِ کاسن توی آشپزخانه می‌پِلکیدند. نوه‌های بزرگ کاسن با سینی چای و خرما از مهمان‌های سیاه‌پوش پذیرایی می‌کردند. بچه‌های کوچک‌تر هم خنده‌کنان دنبال هم می‌دویدند. رضی و دو تا دخترش بالای خانه نشسته بودند و گریه می‌کردند. شهلا جلوتر رفت. مقابل رضی نشست، اشکش درآمد و همدیگر را در آغوش گرفتند. دخترهایش را هم بوسید و همان جا روبه‌روی رضی نشست: «خدا بیامرزه عموم رو. خدا صبرتون بده.»
رضی گفت: «دا شالا زحمت کشیدی اومدی، خدا بچه‌هات رو نگه داره برات. دیدی چی شد؟ بزرگ خونه‌ام رفت. خانه‌خراب شدم.»
گریه‌های دخترها و شهلا بیشتر شد. شهلا گفت: «آخه عموم چی شد بهش، سر پا بود که.»
نوهٔ کاسن سینی چای و خرما را جلوی شهلا گرفت. برداشت و خدابیامرز گفت.
-«دیروز از داروخونه اومدم خونه، دیدم واویلا، کاسن بی‌جون افتاده توی حیاط. دیگه نفهمیدم چی شد، پلیس اومد.»
-«پلیس برای چی اومد آخه؟»
-«من دادو بیداد کرده بودم، همسایه‌ها زنگ زده بودند صدوده.»
-«حالا خاکسپاریش کِیه؟»
-«دیروز پلیس جنازه رو بُرد پزشکی‌قانونی، شک کرده بودند. امروز صبح زود اسماعیل رفته بود دنبال کارهاش. پزشکی قانونی گفته بوده معاینه کردند، چیزی توی شکمش نبوده. وقتی افتاده به سرش ضربه خورده و انگشت پاش هم شکسته. تحویلش دادند. دیگه اسماعیل که رفته بوده بهشت زهرا، گفتند امروز دیگه دیره. فردا کارهای خاکسپاریش رو انجام می‌دند.»
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. داستان شروع خوبی ندارد، داستان کوتاه به طور خاص و رمان باید از همان ابتدا خواننده را درگیر کنند. چند خط اول داستان را می توان به راحتی حذف کرد بدون آنکه ضربه ای به کلیت داستان وارد شود.
2. به گمانم در استفاده از لهجه در دیالوگ ها باید با احتیاط عمل کنید. این کار را انجام نداده اید و گاهی این لهجه ها و لحن ها توی ذوق می زند.
3. باید اصول شکسته نویسی را بهتر فرا بگیرید. شاید در بدو امر به نظر برسد که شکسته نویسی دل بخواهی است اما همین موضوع هم دارای اصولی است که نداستن و عدم اطلاع از آن به داستان ضربه می زند.
نوشته اید: «یه دیقه رفتم داروخنه این خودکار انسولی بی صاحاب شده خودم و چهارتا دونه قرص بر تو بخرم خودت رو کشت دادی، حالا جواب بچه هات رو چی بدم؟»

مشخص است که کمی کم سلیقگی در این دیالوگ وجود دارد که باید به آن توجه کنید.
4. نکته اساسی تر اینکه باید بدانید شخصیت ها و انسان در مواجهه با یک موضوع چه واکنشی نشان می دهند، واکنش ایشان باید برای خواننده باورپذیر بیاید.
فرد از در وارد شده و دیده طرف روی زمین به حالا زار افتاده بعد درباره انسولین و نمی دانم چه و چه حرف می زند. باورش سخت است. ممکن است آدم به این چیزها فکر کند یا بعد از گذشت مدتی مثلا در زمان پرسه یا ختم این موضوع را بگوید اما بالا سرش در همان لحظه... نه، باورش مشکل است. منظورم این است که خواننده را باهوش فرض کنید. مهم است و همیشه فکر کنید خودتان اگر بودید این کار را می کردید؟ یا ممکن است یک نفری را در این حالت دیده باشید که فلان کار را کرده باشد که جالب بوده...
خوب بشنوید و خوب ببینید. نویسندگی در ابتدا یعنی همین. مثل یک پژوهشگر اجتماعی باید نظاره گر باشید.
5. هر چه از داستان می گذرد این انحراف و از واقعیت بیشتر می شود
نگاه کنید مرد همسایه امده است توی خانه و طرف را دیده بعد می گوید: «عه انگار خودش رو کشته؟»
پس هراس کو؟ پس مواجهه با مرگ چه شد؟ ما داریم داستان می نویسیم بناست پدیده ها را عمیق تر ببینیم نه سطحی تر.
و بناست آدم ها را بهتر بشناسیم نه کمتر.
طرف یک جسد دیده و در آمده گفته پیرمرد دین و ایمونش رو فروخته... عجیب نیست؟ جای این حرف اینجاست؟ هرگز.
و بعد هم در ادامه گفته شاید هم زنه چیزی داده به خوردش و او را کشته ... یا همچین چیزی.
در واقع نشان از این دارد که شما داستان را نشناخته اید. داستان نسبتش را با واقعیت فراموش کرده اید یا آن را ندیده گرفته اید.
عرض شد که نویسنده مانند یک پژوهشگر علوم اجتماعی است. باید خوب ببینید، خوب بشنود. با آدم ها حرف بزند، در ذهنش کد گذاری کند و معنا و مفهوم سخن ها و اعمال ایشان را استخراج کند.
باید بتواند مدلی برای هر داستانش بنا کند که قابل اثبات و باور پذیر باشد.
باید به فنون قوم نگاری آشنا باشد ... یک کلام در بین مردم زندگی کند شنیدن موثر را در دستور کار قرار دهد.
ضعف این داستان فقدان همین چیزهاست با یک سری تکنیک ها که در بالا به آن ها اشاره شد و از دل داستان ها یا راهنمایی های اهل فن آنها را خواهید آموخت.
چیزی که مایه نگرانی است و آموختن آن بسی مشکل است فنونی است که به بعضی اشاره کردم.
بشنوید، بخوانید، صحبت کنید. یادداشت بردارید، به واکنش های آدم ها توجه کنید... داستان بر این مبنا بنا می شود تا سست ننماید.
داستان نویس بیش از هر چیز یک کنش گر اجتماعی فعال است که کمابیش بدون مواضع خاصی در حال تماشای جامعه اش است، تا از دل این تحقیق همیشگی و زیستن و تجربه اندوزی داستانی استخراج کند و بنویسد برای بیان دردهای همان جامعه که نظاره گرش بوده.
به این موضوع توجه نکرده اید برای همین باور داستان سخت مشکل و حتا غیر ممکن است

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت