متنی که داستان نگوید روایی نیست.




عنوان داستان : روزی که احمد کافر شد
نویسنده داستان : سیده فرزانه رضوی

#داستان_کوتاه
#روزی_که_احمد_کافر_شد



'احمد' وارد خانه شد. خانه که نه!دو اتاق به هم چسبیده ی تنگ و نمور،که حتی خورشید هم رغبتی نداشت یک تکه از نورش را به میانش بفرستد تا ذره ای از آن همه سیاهی ماسیده بر در و دیوارش کم شود. کلید برق را زد و پوفی کشید. زلم زیمبوهای خانه اینجا و آنجا پخش و پلا بودند و لباس های بهم ریخته از میان چمدان برایش زبان در می آوردند. باز هم آمده و همه جا را بهم ریخته بودند.
'احمد' صورت مثلثی، چشمان درشت خرمایی،دندان های سفید یک دست و بینی ای به قاعده داشت. پیشانی بلندش تا انبوه موهای قهوه ایش کشیده می شد که مطابق مد روز،چرب شده و بالا می داد. سبیل بال مگسی اش نیز مورد پسند و انتخاب مردان فرهیخته ی این روز ها بود.
ظاهر و رفتار او به مردان خونسرد،بی اعتنا و آزاد شباهت داشت. اما نگاه نافذش از پس عینک سیاه و گردش،عزم راسخ و هوشمندی ای ژرف با نوعی بزرگی روح وخردمندی ای ذاتی را به نمایش می گذاشت. تمام زشتی ها،رنج هاو زجر هایی که دیده در ته چشمانش لانه کرده و به نگاهش رنگی از غم می بخشید. در چهل و دو سالگی،دیگر از شور جوانی فاصله گرفته و اشتیاق و امید بی اندازه جای خود را به تیز زبانی و درماندگی میان سالی داده بود.
دست های مشت شده اش را درون جیب های شلوارش فرو برد و همان جا کنار در ایستاد. نگاه نا امید و پر از تاسف او چنان ترحمی بر روی اثاثیه زهوار در رفته می پاشید که اگر آن تکه پاره ها جان و ادراکی داشتند،از فهمیدن بیچارگی و بدرد نخوری شان آتش می گرفتند. اما همان طور گنگ،خاموش و تو سری خور فقط به او نگاه می کردند. بی دست و پاها.
'احمد' سال ها می شد که داستان می نوشت. داستان هایش را کسی با رغبت نمی خواند و تارهای بافته شده ی رنجش را نمی فهمید. از درد شنیدن و خواندن چه فایده ای دارد؟مگر بهشت روی زمین می آمد؟ نه! او جایش میان آسمان ها است. بگذار این چند سال عمر بی ارزش بگذرد. بقا جای دیگریست. پس جوش و فریاد زدن فایده ای ندارد. زندگی با تمام سختی هایش می گذرد. آنجاست که خستگی ها از تن در می رود.
'احمد' دیگر در یک جا آرام نمی گرفت. سال های گذشته به کشورش برنگشته و میلی به بازگشت در خودش نمی دید. ولی روزی مانند تمام بچه های تنها و وامانده ای که دلتنگ آغوش مادر هستند او باز هم آمد. اما این بار یکهو و ناگهانی برگشته بود. از اینجا و آنجا خبر به گوشش رسیده که کتاب هایش را دست به دست می چرخاندند و نامش را پر حرارت ادا می کردند. چقدر این حرف های مضحک او را به خنده انداخته بود.
صبح امروز 'احمد' به خیابان زده و تا آن سر شهر و به خانه ی دوستش رفته بود. دوستانش طبق معمول آخرین جمعه هر ماه دور هم جمع می شدند. به هیچکدام شان نگفته بود کی برگشته است. چه اهمیتی داشت چند روز باشد یا یک ماه و ده روز! مگر فرقی به حالشان یا به حال خودش داشت؟! هیچ. وقتی از آنها جدا شد به کسی آدرس یا نمره تلفنی هم نداد. این سوراخ موش که گازش پیک نیک باشد تلفنش کجا بود؟! اصلا مرده شور همه شان را یک جا ببرد.
دیدنشان زیر زبانش مزه نکرده بود. نباید دیگر ریخت نحس شان را می دید. همه همانی گوهی بودند که بودند. بی بخارها. یک جو عقل توی سرشان نداشتند. حالا بیا زبانشان را بشکاف. تومن تومن فقط زبان می ریزند و ادعای هزار پارچه عقل دارند و آی این و آی آن راه می اندازند. همین ها تا کاکل شان سیاه بود زمین را به آسمان می دوختند و دم از تجدد می زدند. حالا هم دستشان نمی رسید وگرنه مانند همان خاله شلخته ها و بیوه های نروک ور چروکیده پی توپ مرواری بودند تا از زیرش رد شوند. لااقل فرجی می شد. با آن،هم تنبانشان را دو تا می کردند و هم پولی میان جیب های دراز شان می ریختند. مرده شور ها. فقط الدرم بلدرم برایشان مانده است.
حرف های 'حاتم' که از او خواسته بود از موقعیت استفاده کند و نان را در تنورش بچسباند در گوشش پیچید. به پیشانی بلندش چین انداخت.
"ای تو روحتون لعنت. حق تالیف حق تالیف راه انداختن. ریقوها".
آدمیزاد،دانشمند باشد،کتاب بنویسد یا صد جور کلاه ادعا سرش بگذارد،آخرش بنده ی عاقبت خودش است. آن وقت اگر گردنش قلاده بزنند و به درخت زنجیرش کنند حتی روز اول را هم جفتک نمی اندازد. همان جا می نشیند،خودش را می خاراند و با آرامش می خوابد. مصلحت بی پیر کشتی را میان دریا می خواباند چه برسد به مردان پر ادعایی که موهایشان یک در میان سپید شده و باید به فکر روزگار پیری شان باشند. مگر یک آدم چه می خواهد؟همین که میان جیبش پول باشد و یک گوشه ی امن و بی دردسر هم برایش آماده باشد، بسش است. بقیه هم بروند به جهنم.
عینکش را برداشت و به کناری انداخت. چشمانش روی گل های رنگ و رو رفته ی قالی ثابت ماند. طول اتاق را قدم زد. بوی نم و کهنگی به دماغش می زد. اصلا چرا ایستاده بوی نا تیزتر و بیشتر حس می شد؟
به سقف اتاق نگاه کرد. گچ های سیاه شده از دوده،شکم کرده و هزاران ترک داشت. در ذهنش میان خیابان ها و مردم چرخید. شهر هنوز هم در ذهنش همان کهنه قبرستان سال های قبل بود. گاو با آن گاوی با زبانش دماغ و چاک دهانش را لیس می زند. اما اوضاع این شهر انگار هیچ توفیری نمی کرد. خلایق را بگو!چنان تند راه می رفتند انگار چیزی را برایشان آن جلو گذاشته اند. هنوز تو کله های پوکشان نرفته که نرسیدشان سهم شان شده است. بابا جان وقتی نرسیدن عاقبت کسی باشد هزار فرسخ برود همان است. اصلا چشمش را ببندد و صد سال دیگر به دنیا بیاید. آب همان آب است و جوب همان جوب. آب نادان است. چشم بسته عینهو گوسفند سرش را می اندازد و می رود. حالا هی بگویند آب قوی است. از میان سنگ و کلوخ راه باز می کند. هر جا سر بگذارد نه بو می گیرد و نه مزه. نه بابا جان!از این ها نیست. از خریتش است. هم بوی گند گوه می گیرد هم هر چی آت و آشغال باشد همراهش می کند. اصلا کدام آب بوده که کثافت ها را پس زده!گاهی باد خودش را می اندازد وسط و از زلالی اقیانوس برایش می گوید و آشغال ها را یک تکانی می دهد. اما آب همان طور منتر می ماند ببیند کجا یک گوشه سوراخی چیزی پیدا کند راه بیفتد طرفش. آخر کجا بروی؟ همانطور دور دنیا را شلنگ بیانداز. هی بیا و برو. دستت بسته است. تا شیب هست تو هستی. اصلا تو برای کدام سر بالایی مرد بودی؟!
همان شب که 'احمد' از فرودگاه بیرون آمده به راننده گفته بود به این محل بیاید. راننده گمان کرده او دستش انداخته یا شوخیش گرفته است. مگر در جواب راننده نگفته بود از پاریس آمده؟! مگر به همه سوالات راننده در مورد برج ایفل و چراغانی خیابان هایش و شلوغی شب های شانزه لیزه حرف نزده بود؟ پس چرا به جنوبی ترین محله ی شهر می رفت؟چرا این مرد باریک اندام که کت و شلوار خوش دوخت مشکی پوشیده و میان جیب بالا تنه اش دستمال سفیدی را به نمایش گذاشته باید صاف می رفت جایی که گدا ها و میرزا قرشمال ها جای گیر می شوند؟
راننده ترسیده بود. ته دلش دو به شک مانده که مسافرش یا مواد همراه دارد یا از آن گردن کلفت هایی ست که سردسته باند بزرگی هستند. انگشتان چنگ شده اش به دور فرمان فشرده شدند و تا وقتی که 'احمد' را میان کوچه های تنگ و بی چراغ پیاده کرد،دیگر هیچ سوالی از او نپرسیده بود.
'احمد' کت و شلوارش را در آورد. پیژامه راه راه سیاه و سفیدش را پوشید و سیگاری آتش زد. حوصله اش نکشید خانه را مرتب کند. حتما همان ها فردا می آمدند و باز همه جا را می گشتند. زیر لب غرید" بی پدر ها".
کتابی را که 'حاتم' به او داده بود از کیف چرمی سیاهش بیرون کشید. در طول این چند سال سومین رمانی بود که به گفته خودش چاپ کرده و در عرض سه سال به چاپ هفتم رسیده بود. سیگار را با سیگار قبلی گیراند و پک عمیقی زد. جلد کتاب پسری جوان را نشان می داد که روی آب دریاچه ایستاده،ویولن می نوازد و از انگشتش خون می چکد.
پر صدا خندید.
"آخرش از شامورتی بازیاش دست بر نداشته".
نگاهی به تیراژ کتاب انداخت. هزار نسخه. "به هه".
خشم سرا پایش را گرفت و کتاب را محکم بست.
"شماها آدم بشو نیستین. کرم از خود درخته. نکبت ها".
نگاهش دوید به سمت کتاب و بار دیگر به جلد آن خیره شد. مردمک هایش گشاد شدند. در تصویر روی جلد سه قطره خون میان زمین و آسمان معلق مانده بود. لبخند کوچک و کجی زد."که سبک این داستان برام جالبه؟!ای بی پدر جلب".
کسی در زد.
با صدایی دو رگه و خش دار فریاد کشید.
_کیه؟
صدایی ظریف و بچگانه گفت؛
_منم.
'احمد' در را باز کرد. دخترک مو هویجی به کک و مک های دماغ کوچکش چین انداخته و با چشمان سیاهش بر و بر به او نگاه می کرد. میان دستانش قابلمه ای تر و تمیز و قرمز رنگ به چشم می خورد.
_مامانی داده. باقالی پلو با گوش..
_ببر این آشغالو.
دهان کوچک دخترک برای ادامه ی حرفش باز ماند.
از چشمان درشت 'احمد" آتش زبانه می کشید.
در با صدای بلندی بسته شد. صدای پای دخترک از روی پله ها به گوش می رسید. 'احمد' بار دیگر در را باز کرد. دخترک به پای پله رسیده و نگاهش می کرد.
_به مادرت بگو...
آمد که بگوید به مادرت بگو اگر خیلی مرحمت دارد جلوی آن قرمساقی که مدام می آید به اتاقش و همه جا را زیر و رو می کند بگیرد. اما دخترک از ترس چشمان بیرون زده اش به طرف اتاق شان دوید.
"زنیکه . از دیگرون سیر شده اومده پی من. مرده شور".
نگاهی به خانه های دور تا دور حیاط انداخت. همه جا در سکوتی عمیق فرو رفته و از پشت پنجره ها نور کم جانی به پله های پهن و بلند خانه ها سر ریز می شد. زیر لب غرید؛" همون بهتر شماها همیشه کپه مرگتون رو بذارین."الدنگ ها".
چشمان به خون نشسته اش را به دو اتاق کناری سراند و به چهار چوب در چنگ زد. هوا بی وقفه و پر صدا به سینه اش کشیده می شد.
همین اتاق ها و چند تکه وسایل کهنه را مدیون مادر دخترک بود. همان شب که از تاکسی سرویس پیاده شده و در اولین خانه را زده 'ماهی' در را به رویش باز کرده بود. او دنبال اتاق خالی بود و چشمان سیاه و آرایش شده ی زن میخ مردی شد که کت و شلوار سیاه به تن داشت و روی پیراهن سفیدش کراوات پهنی خودنمایی می کرد. 'احمد' از زن بزک کرده اتاق طلب کرده و زن گیج و حیران از دیدن مردی آن چنان شیک و خوشبو،بدون هیچ کلامی در را چهار طاق به رویش باز گذاشته بود. زن در شوک و هیجان عجیبی دست و پا می زد. مردی با این سر و وضع حتی گذرش هم به این کوچه نرسیده بود چه برسد صاف بیاید زنگ خانه ی او را بزند و از او اتاق بخواهد.
از همان شب 'احمد' در یکی از خانه های 'ماهی' و دخترش ساکن شده بود. چه کسی بهتر از این مرد. همچین مستاجری را که کسی نباید مفت از دست می داد.
میان رختخوابش دراز کشید. خودکار و نوشته هایش را کناری سراند و دستانش را زیر سر گذاشت. چند ساعتی تا صبح و شروع قیل و قال خانه فرصت داشت. این پهلو به آن پهلو شد. اما آرام نمی گرفت. از رختخواب بیرون خزید و کورمال کورمال از میان دو لت باز شده ی در گذشت و به اتاق کناری رفت.
زیر طاق پستو را جستجو کرد و چیزی را بیرون کشید. مجسمه ی کوچک گِلی راست در چشمانش نگاه می کرد. قلبش پر از آرامش شد. مجسمه را 'لِنا' از تبت برایش آورده و گفته بود؛"این کوچولو خدای خیلی هاست. باورت میشه؟!"
از آن روز 'احمد' مجسمه را همیشه کنار تختش می گذاشت و با او حرف می زد. مجسمه به حرف هایش گوش می داد. نه از تصمیمات بزرگ منعش می کرد،نه رویاهایش را مسخره می دانست و نه با فهمیدن عقایدش زبان به نفرینش می گشود. تمام مدت با چهره ای آرام و لبخندی سخاوتمندانه نگاهش می کرد و آرامش را برای او به ارمغان می آورد.
چشمان 'احمد' کم کم سنگین می شد. در میان تاریکی،باز دست 'لِنا' را گرفته و با هم در کنار رود سن قدم می زدند. تماشای رودخانه ای که آب هایش زیر نور ملایم خورشید پاییزی می درخشید حس شجاعتش را بر می انگیخت. باید 'لِنا' را می بوسید و کار را تمام می کرد. دخترک با چشمانی بسته در میان بازوانش بوسه اش را انتظار می کشید که در میان خواب و بیداری صدایی شنید.
چشمان خواب زده اش با بی میلی باز و بسته شد. صدای تکان های در را شنید. سایه ی کسی وارد اتاق شد. 'ماهی' بود.
یادش نماند چطور آن زن را که تقلا داشت به او بیاویزد را از اتاقش بیرون انداخته است. زنک گریه کرده و میان التماس هایش او را 'احمد' جان صدا زده بود.
'احمد' موهای صاف و چرب خرمایی اش را چنگ زد و با قدم هایی بلند طول و عرض اتاق را پیمود. به نوشته ی نیمه کاره اش نزدیک شد. 'حاتم' گفته بود هنوز هم با پدر و مادرش مراوده دارد. او همین ماه پیش به آنها سر زده و احوالشان را پرسیده بود. 'حاج رضا'_پدرش هنوز هم به حجره اش می رفت و روضه های مادرش هم،همچنان برگزار می شد. در مقابل حرف های 'حاتم' فقط به او پوزخند زده بود. آن میز و چرتکه به جان پیرمرد بسته بود. مادر هم اگر سفره هایش را بر می چید،دیگر کسی باقی نمی ماند تا مانند مرغ ها دورش جمع شوند،قدقد کنند و خانمی اش را جار بزنند!
'احمد' نپرسید بالاخره سرفه های خشک مادرش تمام شده یا بچه ی خواهرش "زری' آخرش پسر شده یا باز هم برای خانواده شوهرش دختر پس انداخته است؟
این حرف ها را همان جا،در اتاق 'حاتم' که سه طرفش را کتابخانه چوب بلوط،که کتاب از قفسه هایش مانند استفراغ بیرون می ریخت در ذهنش می چرخید. اما به زبان آوردن این حرف ها چه اهمیتی داشت. بگذار آن قدر روزها بیایند و بروند تا همین چند تکه قراضه خاطرات هم پودر بشوند و تمام.
آینه اگر قابش طلا باشد و شیشه اش الماس باز هم قادر نیست جادو کند. هر چه که جلویش باشد همان را به نمایش می گذارد. فقط ظاهر را نشان می دهد. از فکر لانه کرده میان مغز کسی که پرده بر نمی دارد.
سیگاری آتش زد و کنار پنجره ایستاد. ماه کامل بود. به یاد 'لنا' افتاد. فرقی نداشت ماه کامل یا هلال باشد. مگر دخترک به اون نگفته بود هر وقت که ماه را ببیند به یاد او می افتد؟الان کجا بود؟ماه را می دید؟چرا حتی ماه آسمان هم باید برای او زخم می شد؟چرا باید او را به گوشه ای می آورد و روح او را در تنهایی و انزوا مثل خوره می خورد؟چرا این ها دنبالش می آمدند و هر جا او را تنها می دیدند به او حمله می کردند؟
آهی کشید."ای روزگار بی مروت".
صدای اذان صبح از جایی دور می آمد. حاج آقا و حاج خانم حتما الان به نوبت وضو می گرفتند. به آسمان نگاه کرد. دیگر ماه نبود. با خودش گفت؛"ماه. مهتاب". سعی کرد چهره مادرش را به یاد بیاورد. اولین بار بود با نگاه کردن به ماه یاد مادرش 'مهتاب' می افتاد. چرا تا به حال به ذهنش نرسیده بود؟شقیقه هایش تیر کشیدند. با انگشتان استخوانیش پیشانی و سرش را فشار داد و روی لبه ی پنجره کز کرد. صدای مادرش تمام این سال ها را شکافت و بر سرش فرو ریخت. گریه می کرد و بر سینه های آویزانش می کوبید. "شیرمو حلالت نمی کنم". پدرش کنار میز کارش ایستاده و نگاهش می کرد. چشمان درشت سیاهش از پشت عینک وحشتناک تر می نمود. با نگاهی پر از تنفر به مجسمه و شمع واژگون شده ی نیم سوز اشاره ای کرده و فریاد کشیده بود؛"ملحد. کاش جای تو سگ بزرگ می کردم".
چند روز بعد از آن شب را در خانه ی 'حاتم' گذرانده و بار دیگر به پاریس برگشته بود.
میان حیاط سر و صدایی به پا بود. چشمانش را باز کرد. بچه ها کنار حوض بازی می کردند و زن ها بساط صبحانه شان را می شستند. 'حاتم' به او گفته بود؛"بس کن این سرگردونی و خونه به دوشی رو. بمون همین جا. تا کی آواره ی اینجا و اونجا. یه جا قرار بگیر مرد".
اما 'احمد' پوزخند زده بود. نه اینجا جای او بود و نه آنجا! اصلا چرا برگشت؟! به خاطر کار'لنا'!
حاتم گفته بود؛
"بازار و خواننده های جوون تشنه ی کتاب هاتن. حق تالیفت رو بده یه ناشر. دیگه راحت زندگی کن."
اما 'احمد' با حرکت دستش که از او خواست ساکت بماند جلوی ادامه ی حرف هایش را گرفته بود. فریاد زد؛"نسناس ها".
انسان هر جای دنیا که باشد روزی به خود می گوید اگر به گذشته برگردد یا یک بار دیگر از نو زاده شود چنین و چنان می کند. اما نمی داند آنی که خمیر مایه اش خراب است،اگر هزار بار دیگر هم متولد شود هرگز به عمل نمی آید.
'احمد' بار دیگر از پاریس برگشت چون آن هوا دیگر خفه اش می کرد. میان آن همه زن مو بلوند و چشم آبی تنها کسی را که دید آن دخترک بود. او میان قلب تنهایش دویده بود. دخترک به نخی می مانست که بالایش یک جفت چشم زیتونی روییده است. وقتی هیجان زده می شد و آن طور پلک می زد احمد دلش غنج می رفت. آنها خیلی زود به هم دل باخته بودند. همه چیز خوب پیش رفت تا روزی که رئیسش_پدر 'لنا' به اتاق کارش آمده و گفته بود؛
_خودت با پای خودت از زندگی دخترم برو بیرون. وگرنه بد می بینی. کله سیاه.
همه چیز به شوخی ای تهوع آور می مانست. آنجا،آن نقطه از دنیا دیگر جای این حرف ها نبود. اما وقتی پدر 'لنا' پرونده ای را که برایش ساخته بودند را نشانش داد با خودش فکر کرده بود باز هم فرصت دارد احساسی دیگر را تجربه کند. گرفتار شدن یک چیز است و خود را گرفتار کردن مساله ای دیگر. آدم باید عقلش را بکار بیاندازد و خود را دستی دستی در هچل نیاندازد. مرد که نباید فقط به فکر تنبانش باشد. باید جلوی دماغش را هم ببیند.
'احمد' به سراغ نوشته هایش برگشت. کاغذ ها را تکه تکه کرد. برگه ای سفید برداشت و بالای آن نوشت 'لنا'. اما آن برگه هم مچاله شد و کناری افتاد.
پرده ی اتاق را کشید و مجسمه را جلویش گذاشت. نباید چشمانی غریبه باز هم او را می دید. دخترک مو هویجی یک بار برای او دردسر درست کرده بود. اگر 'ماهی' با آن زبان تیزش چشم های همه را در نمی آورد،آن جماعت همان جا میان حیاط و محض ثواب دارش می زدند. او خوب می دانست بهم ریختن خانه اش کار همان جوان ریشویست که در خانه ی ضلع شرقی حیاط زندگی می کند. خودش همان روز وقتی از کنارش رد شد صدای جوانک را شنیده که با صدایی بلند آب دهانش را روی زمین ریخته بود.
'لنا' می گفت در تبت برای این مجسمه شمع روشن می کنند و چوب های خوشبو می سوزانند. شمع سفید و عود را کنار مجسمه روشن کرد. کم کم تنفس هایش آرام شد و وجودش را خلسه ای آرام فرا گرفت.
برگه ای برداشت و بار دیگر نوشت 'لنا'.
این بار خودکار بی وقفه روی برگه می لغزید. سیل کلمات تند و بی محابا از جایی دور پرواز می کردند و روی سفیدی کاغذ می نشستند. 'لنا' از نو در خانه ای کوچک کنار خانه ی آنها متولد می شد. 'احمد' مجبور نبود تاریک و روشن صبح بیدار شود و از آب سرد حوض وضو بسازد و با خدا به زبانی حرف بزند که حتی معنایش را هم نمی داند. وقتی شب ها دیر به خانه بر می گشت پدرش دهانش را بو نمی کرد،چند منتقد لابی گر کتاب هایش را بی رحمانه رد نمی کردند،علاقه به مجسمه ای گلی گناه نبود و سر انجام پدر 'لنا' آن طور تهدید نمی کرد برود و به دخترش بگوید که دوستش ندارد.
لنا' از میان تاریکی چشمان خسته اش آمد. باز هم موهایش را از وسط باز کرده و پشت سرش محکم بسته بود. پیراهن سیاه زیبایی هم بدن باریکش را در قاب گرفته و کلاه آفتابی بزرگی در دستانش داشت. بازو ها و ساق پاهای سفیدش در کنار سیاهی پیراهن کوتاهش بیشتر خودنمایی می کردند. دخترک تا کنار مژه های لرزانش آمد. 'احمد' و 'لنا' کنار هم بزرگ شدند،ازدواج کردند و 'لنا' از بی مهری ساختگی او هرگز خودش را میان امواج خروشان و بی رحم سن نینداخت.
کسی دستگیره را چرخاند و در آرام باز شد. 'ماهی' بود. دو روز و یک شب می گذشت که چراغ اتاق 'احمد' روشن مانده و او بیرون نمی آمد. کنار رختخواب سرد و خالی 'احمد' برگه ی مچاله شده ای به 'ماهی' دهن کجی می کرد.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
برای نقد داستانِ «روزی که احمد کافر شد» بهتر است ابتدا به سراغ چند تعریف برویم.
«متن، روایت و داستان» چیست؟
1- متن: آرتور آسابرگر معتقد است هر اثری که بتوان آن را خواند «متن» است، می خواهد فیلم سینمایی باشد یا آگهی چاپ شده در یک روزنامه یا اسناد و مدارکِ تاریخی و یا یک داستان. «متن» دو شکل دارد:
1-1- روایی: اسکولز و کلاگ در کتاب ماهیت روایت «متن روایی» را متنی می داند که در آن قصه گو حضور دارد و به بیان اتفاق بپردازد، در حقیقت متن روایی متنی است که «داستانی» را بیان می کند.
یعنی زمانی می توان به یک متن بگوییم متن روایی است که سه عامل «متن، راوی و داستان» در آن وجود داشته باشد.
1-2- غیر روایی: متنی است که در آن عاملِ داستان وجود ندارد. بیشتر جنبه گزارشی دارد و در آن رابطه علی معلولی به چشم نمی آید. مثل متن اعترافات آگوستین که گزارش است و غیر روایی.
2- داستان: چیزی است که اتفاق می افتد.
3- روایت: نحوه بیان آن اتفاق (داستان) است، در واقع روایت ابزاری است برای بیان رشته ای از حوادث یا رویدادهایی که در یک توالی منظم و پشت سر هم آمده باشد.
تصور کنید می خواهید داستانی بنویسید. اگر مخاطبِ این داستان کودکان باشند شما یکجور روایت می کنید و اگر مخاطبِ همین داستان بزرگسالان باشد قطعا شما به شکل دیگری روایت می کنید.
با داشتن این محفوظات حالا برویم سراغ داستانِ « روزی که احمد کافر شد ».
1- این متن در واقع بیش از آنکه متن روایی باشد یک «متن غیر روایی» است. زیرا از میان سه عنصر ضروریِ متن، راوی و داستان، عنصرِ داستان که همان حادثه است را نداریم.
2- اگر می خواهید این گزارش را به داستان کوتاه تبدیل کنید اول از همه طرح داستانی را که در ذهن دارید بنویسید:
نویسنده ای به نام احمد که بیشتر داستان هایش فضای درد و رنج آلود دارد و هیچ وقت اجازه چاپ در ایران نگرفته است بعد از سال ها به ایران برمی گردد. راننده فرودگاه او را به منطقه ای در پایین شهر می برد. احمد در یکی از حیاط های قدیمی که دور تا دورش چند اتاق است و خانواده های با هم زندگی می کنند، اتاقی اجاره می کند. احمد که گمان می کند کتاب هایش در ایران طرفدار ندارد متوجه می شود بین عده ای از مردم کتاب هایش به شکل قاچاق دست به دست می شود و طرفدارانی دارد، اما برایش مهم نیست. او به دیدن دوست های قدیمی خود می رود که دورهمی ماهانه دارند. با آن ها هم دیگر خوش نیست و آن ها را موجودات مفلوک و پرادعا می بیند که هیچ کاری برای تغییر شرایط نمی کنند. در میان دوستانش حاتم نیز نویسنده است. حاتم به تازگی کتابی پرفروش با تیراژ 1000نسخه چاپ کرده است. کتابش را به احمد هدیه می دهد. احمد بی تعارف نظرش را می گوید که از طرح جلد و نامِ کتاب پیداست جز کتاب های عامه پسندِ زرد است و از اینکه حاتم تنها به فکر تیراژ بالا و درآمد بیشتر است بسیار گلایه می کند. احمد به خانه بر می گردد. و متوجه می شود کسی به اتاقش آمده و همه وسایلش را زیر و رو کرده است. صاحبخانه احمد، زنی به نام ماهی است. او با دیدن ظاهر متفاوت و آراسته احمد در تمام مدت سعی می کند به او نزدیک شود. برای احمد غذا می‌پزد و به واسطه پسرش غذا را برای احمد می‌رساند، اما احمد او را پس می‌زند و از او دوری می‌کند.
خسته و کلافه از آدم‌های اطرافش سعی می‌کند چیزی بنویسد اما نمی‌تواند. سراغ مجسمه‌ای می‌رود که در اتاقش پنهان کرده است تا کسی آن را نبیند. با دیدن مجسمه آرامش پیدا می‌کند و یاد گذشته‌اش می‌افتد. روزی که دوستش لِنا این مجسمه را از تبت برایش سوغاتی آورده بود و درباره اینکه بسیاری از مردم این مجسمه را پرستش می‌کنند برایش حرف زده بود. ما متوجه می‌شویم که احمد تحت تاثیر لنا و علاقه بسیاری که به او دارد، سال‌ها پیش دین خود را عوض می‌کند و بودایی می‌شود و در یک سفر به ایران، پدر و مادرش که بسیار متدین هستند متوجه می‌شوند پسرشان دیگر مسلمان نیست. آنها او را کافر و ملحد می‌خوانند و او را طرد می‌کنند. او پدر و مادرش را متدینِ سنتی می‌داند. متوجه می‌شویم دلیل سال‌ها دوری احمد از ایران همین ماجراست و او بسیار به ایران علاقمند است اما از ینجا رانده و از آنجا مانده است.
هنوز احمد در خانه است و هنوز در حال فکر کردن به گذشته است. ما متوجه می‌شویم لِنا دخترِ رییسِ احمد است در پاریس. رییس مخالف رابطه احمد و دخترش است. به احمد فشار می آورد که قید لنا را بزند وگرنه برایش دردسر درست خواهد کرد و پرونده ای را که برای احمد ساخته است نشانش می دهد. احمد برای حفظ دین جدید خود قید لنا را میزند.
به اتاق احمد بر می‌گردیم. پرده ها را می کشد تا کسی مجسمه را نبیند. حالا می‌دانیم مجسمه بودا است. شمعی روشن می‌کند و در کنار مجسمه کمی آرام می‌گیرد و نوشتن داستان جدیدش را شروع می‌کند. نام داستان لِنا است. احمد در این داستان می‌خواهد همه چیز را آن طور که آرزو دارد پیش ببرد. در این میان ما متوجه می‌شویم احمد به دروغ به لنا گفته است که او را دوست ندارد و لِنا خودکشی کرده است.
به اتاق احمد برمی‌گردیم، دو روز گذشته است. ماهی به اتاق می آید و احمد را می‌بیند که مُرده است.

این طرح را براساس متن اولیه‌ی «روزی که احمد کافر شد» نوشتم. می بینید لحنِ طرح چقدر نزدیک به لحنِ متنی است که شما نوشته‌اید! این یعنی متنِ شما داستان نیست بلکه مثل یک طرح، گزارش است. گزارشی که توصیفات بسیار دارد. حالا دوباره سعی کنید بر اساس طرحی که نوشته‌اید برایمان داستان بنویسید.
3- لطفا توصیف نکنید. داستان را حوادث پیش می‌برند، نه توصیفات، نه تعریف کردن، بلکه نشان دادن. در زمان بازنویسی یادتان باشد توصیفات داستان را کم کنید. توصیفاتِ زیادی، رابطه مخاطب با حادثه محوری داستان را قطع می‌کند و ضربه‌های داستان را خنثی می‌کند.
4- اگر همه این مشکلات را در بازنویسی حل کنید، باز هم داستان کوتاه شما موفق نخواهد بود، زیرا عنصر دموکراسی در آن غایب است. شما شمشیر را از رو بسته‌اید! زمین و زمان را فحش داده‌اید و به مخالفِ خود امکان و فرصت دفاع نداده‌اید. حکم قهرمانها را پیش از نوشتنِ داستان صادر کرده‌اید. در واقع موفق نشده‌اید صدای نویسنده را از داستان خارج کنید. می‌دانید عیبش کجاست؟ مخاطبینی که با شما هم عقیده هستند برایتان دست می‌زنند و مخاطبینی را که سعی کرده‌اید نقدشان کنید و نظرشان را تغییر بدهید به دشمنی با خود دعوت کرده‌اید. می‌بینید! عملا داستان تاثیرگذاری خود را از دست داده است.
داستان را به یک تریبونِ اعتراضی تبدیل کرده‌اید. اینکه می‌خواهید داستان‌های تاثیرگذار بنویسید خوب است اما اگر کیفیت و کمیتِ مطالعات خود را افزایش ندهید، هیچ وقت موفق نخواهید شد. مخالفانِ شما در مقابل چنین متن‌هایی گارد می‌گیرند و حرفتان را نمی‌پذیرند. اما اگر دموکراسی را بتوانید در داستان حاکم کنید، مخالفانی که اهل گفتمان هستند دست از روی گوش‌های خود بر می‌دارند و حرف‌هایتان را می‌شنوند و تاثیر می‌پذیرند. پیشنهاد می‌دهم داستان‌های کوتاهی که به نقد جامعه خود پرداخته‌اند را بیشتر و دقیق‌تر بخوانید. ببینید برای اعتراض از چه راهی استفاده می‌کنند.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
سعید تشکری » سه شنبه 01 تیر 1400
منتقد داستان
سلام ارادت ها
سیده فرزانه رضوی » یکشنبه 30 خرداد 1400
درو بر شما استاد بزرگوار یقینا درست می فرمایید متشکرم. سایه تان مستدام

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت