داستان را‌ سه بار خواندم، به اندازه سه بار نفهمیدم!




عنوان داستان : طعم تلخ یک رویا
نویسنده داستان : هاتف شریفی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «طعم بد یک رویا» منتشر شده است.

امروز یکی آدرس پرسید . بلد بودم برایش آدرس دادم . دانستن آدرس ، برای غریبه ای که تازه وارد یک شهر شده. حس لذت بخشی است .خوشایند تر از کیشوند شدن . مثل خوردن کباب دنده ی آهو همراه با ودکا .در کیش همه چیز سرجایش قرار دارد خیابان های زیبا ، آسفالت های بدون ترک ، بلوار های عریض و البته نور پردازی های شهر که انسان را یاد تصاویر بیرون از ورزشگاه های اسپانیا میاندازد . خاک اینجا دامن گیر است . از هر طرفش که بخواهی خارج شوی چشمت به دریایی میخورد که دلت نمیخواهد رهایش کنی . حتی از سمت فرودگاه و پدافند هوایی که چنان نورپردازی و درخت کاری ندارد . خانه ی من در یکی از ردیف های همین پدافند هوایی است . خانه های هر ردیف سی متر با هم فاصله دارند با سقف های کمی شیب که عایق صدا هستند . روز اول ورود به پدافند وقتی مرغ مینا ها و طوطی ها را آزاد ، پیش رویم دیدم . حسی شگفت انگیز داشتم و وقتی همسایه ام گفت . این خانه ها را آمریکایی ها ساخته اند . یک ابر سنگین از تصاویر و تصورات ذهنی ، بالای سرم را پوشاند . زنی را تصور میکردم . که با بازوان لاغر و لختش قهوه دم میداد تا برای عصرانه ی داخل حیاط آماده کند . یا بچه هایی را که با چوب بیسبال وارد خانه میشوند و قُر میزنند که دوستشان بازی را خراب کرده . اما نه هیچ زنی در اینجا قهوه دم داده و نه هیچوقت اینجا زمین بیسبال داشته . نمیشود با استشمام این هوا و اینکه خانه ها را آمریکایی ها ساختند . این ها را تصور نکرد . همه چیز خوب بود و پر از رویا . تا آن شب ، که او را در راه بازگشت به خانه ، سر کوچه ی سی متری و خاکی مان ، در حالی که لب جدول ایستاده بود و مرا نگاه میکرد ، دیدم . باورم نمیشد که او هم مثل من ، طوطی سانان و انجیر معابد آزاد باشد . بچه که بودم لاغر بودم هروقت که خانه ی پدربزرگ می رفتیم ، پدر بزرگ که نصب کردن تفنگ بالایه شومینه کار او بود ، لقمه های غذا را به زور به من میداد و قول میداد که اگر یک لقمه ی دیگر بخورم به من کباب دنده ی گوشت آهو بدهد و این حرف را تا پایان غذا تکرار میکرد و میگفت گوشت آهو برای بزرگاست باید این ها را بخوری ، تا بزرگ شوی و بتوانی مزه اش را بچشی . دایره بزرگ و سفیدی روی گوش چپش بود که وسط آن سه خال قهوه ای قرار داشت . دو وعده در شبانه روز حتما آنجا بود . یک وعده هفت شب و دیگری یک بامداد . بعضی از شب ها از خوابم میزدم و منتظرش می ماندم . وقتی می آمد آنقدر نگاه اش میکردم ، که وقتی در تاریکی گم میشد . کافی بود روی دیوار سفید خانه ، پلک بزنم تا تصویرش را ببینم . شنیده بودم که خاله ام خواستگاری داشته که شکارچی بوده و برایشان یک بار گوشت آهو آورده بود اما قبولش نکردند . به خاطر همین به شوهر خاله معلمم ، همیشه به چشم حقارت نگاه میکردم .مخصوصا وقتی که میگفت بیا برایت شکلات بدهم . گرفتن مرغ مینا و طوطی آزاد بود ولی او نه . البته این را بعدا فهمیدم بعد از اینکه تصمیم گرفتم بلاخره کباب دنده ی آهو و ودکا بخورم . اما آیا واقعا این تصمیم به خاطر داشتن پدربزرگ شکارچی یا خواستگار خاله ی کوچکم بود؟ یک شب ساعت هفت وقتی که بوی نم دریا با رطوبت یک دنده اش روی سر شهر خراب میشد . مشغول نگاه کردنش بودم مثل بقیه شان نبود اکثرشان لاغر هستند اما این یکی نه . با دست های پر ماهیچه اش که مثل دو دوک خیاطی به سینه ی پهن و پرگوشتش میخورد ‌ دیدمش . اما فقط این نبود . بوی کباب هم از خانه ی همسایه می آمد . زنی سیاه و تکیده که قبل از دیدنش تصور میکردم با بازوان سفید و لاغرش قهوه دم میدهد . هم او بود که یک شب برایم گفت . به خانه ی تو عادت دارد . صاحب قبلی خانه توی سبزی فروشی داشت و دو وعده ، یکی بعد از آمدن از مغازه و دیگری بعد از دسته بندی سبزی های روز بعد به او غذا میداده و بعد گفت سبزی های اینجا پروازی اند با هواپیما میآیند و خندید . دکتر مرا از سوار شدن هواپیما منع کرده بود و همینطور گفته بود در جایی مرطوب زندگی کنم . کارخانه و شرکت را به همسر و بچه ها سپرده ام . اما لحظه هایی که به او خیره میشوم . دلتنگی شان کمتر حس میشود . آرزویی که با پول نمیشد به دست آورد ، انگیزه ام را قوی میکرد و حرص دهنم را آب میاورد و آن شب که بوی کباب می آمد تصمیمم را گرفتم .از بچگی کار کرده بودم . در بازار مال جمع کرده بودم . کارخانه داشتم خانواده ای صمیمی و اکنون به ناگهان حسی عجیب گلویم رو میفشرد . (من هیچ کاری تا به این سن انجام نداده بودم) . اگر از مشکل ریه فردا میمردم مثل تمام انسان های دنیا زندگی کرده بودم و این به فکر فرو میبردم . من باید کباب آهو میخوردم . پس همان روز بعد . از هرکسی که قیافه اش قابل اعتماد بود سراغ ودکا گرفتم . اما به سختی گیر آوردم و حتی موقعی که زیر صندلی قایمش کرده بودم ، احساس حقارت کردم . از بازار عربها و مکانیکی دو فنر قوی ، یک میله و دوآهن کنگره دار گرفتم . نقشه ام معلوم بود . تا شب افتتاح مجتمع تفریحی ،که استاندار به آنجا میامد و همه میرفتند باید صبر میکردم و تا آن زمان هر دو وعده سبزی میدادم . روزهای اول فقط کمی سبزی ، اما وقتی که بزرگ تر شدن ماهیچه هایش را دیدم . سبزی های ده خانواده را برایش میخریدم . بلاخره آن شب رسید کل روز را خوابیدم تا شب سرحال باشم . به خانه ی همسایه مان رفتم و بعد وقتی که مطمن شدم همه به جشن رفته اند . در حیاط مشترکمان تله را کار گذاشتم . همان جایی که در روزی های آخر غذای فراوانی را میخورد . به داخل خانه رفتم . صندلی را پشت پنجره گذاشتم و منتظر ماندم . آنقدر خیره میشدم که چشمانم اشک میزد و دورتر را تار میدیدم . وقتی که داشتم به سر کوچه نگاه میکردم صدایش را شنیدم که آرام به سمت در ورودی حیاط به سمت سبزی ها می آمد . کافی بود فقط از میان آن در کوچک ، گذر کند تا دو فنر قوی به دامش بیاندازد . آرام می آمد و گاهی با صدای هواپیما یا چیز دیگری گوش هایش را تیز میکرد و با دقت نگاه میکرد. به سرش نگاه میکردم ، که صدای تله آمد . به سرعت جست و فرار کرد .تمام شب را بیدار ماندم اما خبری نبود جز لکه خون روی تله . تصمیم گرفته بودم ده کار قبل از مرگ که باعث میشد حس کنم مثل بقیه زندگی نکرده ام را بنویسم و حالا اولینش که خوردن کباب دنده ی آهو با ودکا بود شکستم داده بود
از صدای کارواش خانگی ، آقای آذر شب ، همسر آن زن سیاه از خواب بیدار شدم . خواستم به طرف حیاط بدوم و تله را بردارم که کنار جاکفشی دیدمش . آقای آذر شب گفت : دیشب یک آهوی لنگ را دیده و گزارش داده . حکم کرده اند دوربین ها را بررسی کنند . گفتم : برای چه ؟ مگر این ها آزاد نیستند . گفت : چرا . اما دوسال پیش تمامشان را شمارش کردند ، در سرشان ردیاب گذاشتند و برای شکارشان صد میلیون جریمه و زندان ، و برای تصادف شان ۲۰ ملیون جریمه گذاشتند به داخل خانه برگشتم . مهر نمازی که از مستاجر قبل بود را بوسیدم و خدا را شکر کردم که این ردیف دوربین ندارد . اما تمامش این نیست . تله را از بین بردم و دیگر به سبزی فروشی نرفتم . اوهم دیگر نیامد .
با ماشین های اجاره ای مختلف گشت میزدم و سعی میکردم که ریه ام را از نو بسازم ‌و خوشحال از انتخاب خانه ای ارزان در پدافند . که با وجود . کم نداشتن پول برای اجاره بقیه خانه ها ، طبیعت این مکان را بیشتر میپسندم . تنها نقص شهر کیش این خیابان پدافند هوایی است که روشنایی ندارد . در همین خیابان بود ، که گله ی آهویی که در وسط خیابان ایستاده بودند را دیدم .با دیدن ماشین جستی زدند و کنار رفتند . فرمون را به آن طرف خیابان چرخاندم . آهویی لنگ که نمیتوانست جست بزند ، با ماشین برخورد کرد . هراسان پیاده شدم و شماره ی پلیس را گرفتم که گزارش بدهم . اما گوشش را که دیدم تماس را قطع کردم . هراسان و با ترس داخل صندوق گذاشتمش و به خانه رفتم بدون آنکه سرش را ببرم دستش را در آوردم . همانطور که از ترس دستانم میلرزید و صدای تکان خوردن آهو را از حمام میشندم. ودکا میخوردم و دستش را روی ذغال و منقلی که برازنده رویایم باشد نه. روی گاز گرفتم و نمک ریختم . بعد از آنکه حس کردم از ترس کل بطری را سر کشیده ام و گیج و منگ شده ام . گازی از گوشتش زدم آنقدر داغ بود که دهان و زبانم سوخت . زیر آب گرفتمش و بعد دوباره گاز زدم . بوی خون، از راه دهان و بینی و سفتی مثل چوب گوشت . از راه دندان را حس کردم .بعد از چندبار اوق از سرمستی و بوی گوشت، توی ظرفشویی بالا آوردم بعد از آن کمی هوشیار تر که شدم یادم آمد که در سرش ردیاب گذاشته اند . به زور روی زمین کشیدمش. و داخل صندوق ماشین گذاشتمش . از شدت مستی . سر انگشتانم سِر شده بود .سرم و چشمانم خواب آلودم ، سنگینی میکرد. به محل حادثه رفتم . روی زمین انداختمش و بعد از دو بار ، یا سه باراشتباه رفتن به خانه رسیدم . تنم که به خانه رسید روی تخت بیهوش شدم . در خواب دیدم که در کودکی در کللاس درس هستم . از تو در را قفل کرده ام و مدیر و ناظم و بچه ها با اعصبانیت مدام به در میکوبند . صداها آنقدر ادامه پیدا میکند که از خواب بیدار میشوم و میبینم کسی به در میزند . نگران به تله فکر میکنم . بعد که میفهمم از بین بردمش ، یادم میآید که تمام خیابان های پیدافند هوایی دوربین دارند
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای هاتف شریفی سلام.‌ ار حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «طعم تلخ یک رویا» را خواندم دست شما درد نکند. خدا قوت آقا هاتف عزیز، شما با داشتن بیست و چهارسال سن، بهترین سال‌های زندگی‌ات را می‌گذرانی برای زایش، برای آفرینش.‌ در اوج انرژی و جوانی و خلاقیت هستی. نه فقط در داستان و هنر، بلکه در علم، صنعت، ورزش... و اگر اشتباه نکنم اولین داستانی است که برای پایگاه نقد ارسال می‌کنید، من این اتفاق فرخنده را به فال نیک می‌گیرم و ارزو می‌کنم در آینده نزدیک شاهد آثار داستانی چاپ شده‌تان باشم که مورد اقبال قرار گرفته است.‌ پس قدر بدان. قدر بدان پیش از آنکه دیر شود. اگر واقعا به هنر داستان‌نویسی علاقه داری، عشق می‌ورزی پسر نازنین‌ام گوش کن. بیاموز.‌ به نقدهایی که بر آثارت نوشته می‌شود توجه کن. آموزه‌هایشان را با گوش دل بشنو و به قلب و حافظه‌ات بسپار. عزیزانی که به عنوان منتقد با پایگاه همکاری می‌کنند اتفاقی نیامده‌اند. این بزرگواران از بین ده‌ها منتقد انتخاب شده‌اند.‌ هر یک صاحب سال‌ها تجربه‌اند. سال‌ها خوانده‌اند، نوشته‌اند. تدریس کرده‌اند، ده‌ها نفر چون من در کلاس‌های‌شان شاگردی کرده‌اند تا آمده‌اند رسیدند به پایگاه نقد. پس قدر بدان. این فرصت استثنایی این شانس نصیب شما و دوستان نویسنده کم تجربه شده است تا از این امکان بی‌بدیل استفاده کنید.
تا سه چهار سال پیش اگر دوست جوانی (از نظر تجربه نوشتاری عرض می‌کنم نه سن شناسنامه‌ای) داستانی می‌نوشت و می‌خواست به دست منتقدی صاحب نظر و اصلح برساند تا نظرش را جویا شود باید هفته‌ها وقت می‌گذاشت و پارتی و واسطه پیدا می‌کرد تا شاید از زبان استاد چند کلامی می شنید یا چند خطی برایش می نوشت. حالا نمی گویم بسیاری هم حق الزحمه طلب می کردند. حق هم دارند. حرفه ای هستند حرفه شان این است شغل شان است باید آنها هم زندگی کنند‌ یا نه؟ حالا شما و دوستان شما کافی است داستانش را برای پایگاه ارسال کند آنهم با فشردن یک دکمه. بعد در کوتاه ترین زمان اثرتان دلسوزانه و دقیق و درست نقد می شود راهنمایی می شوید. آنهم توسط اساتیدی که خیلی‌ ها آرزوی دیدار و شاگردی شان را دارند. چشم تان به من نرود که از بدشانسی داستان تان به من سپرده شده. خدا می‌داند خود من هم منت می کشم تا داستان من هم توسط این عزیزان خوانده و نقد شود.
بگذریم.
برویم سراغ داستان شما و طرح دو سه موضوع از طرف من.‌البته جسارتا.آقای شریفی نارنین، راستش من اثر شما را سه بار خواندم. فکر می‌کنید کامل فهمیدم؟ نه والا. درست است من آدم تیز هوشی نیستم و در فهم مطالب پیچیده بسیار کند هستم‌ اما نه آنقدر که داستانی را سه بار بخوانم و آخرش دقیقاً نفهمم چی به چی است. ‌ آقا ، من وقتی می‌روم سراغ داستان توقع دارم فقط داستان بخوانم. نه معما. از خواندن داستان هم هدفم در وهله اول سرگرم شدن است. بعد توقع دارم احساس من را برانگیز باشد، هر نوع حسی را، مهم نیست: ترس، شادی، حزن، اندوه، خشم، عصبانیت، مهر، ...‌ حالا اگر داستان علاوه بر دو ویژگی حیاتی خود، تجربه نابی، آگاهی جدیدی، درک عمیقی از زندگی به من بدهد، دیگر کمال خواسته ها است. نه اینکه بشینم داستانی را چند بار بخوانم تا شاید سر در بیارم چی به چی است. این موضع من است در تقابل با داستان. از این مورد
بگذریم .
پسر هنرمندم اجازه می‌دهید یک موضوع تئوریک را با هم بررسی کنیم و درباره‌اش کمی گپ بزنیم؟ ممنون.
بعد از پخته شدن فکر اولیه در ذهن ما یا روی کاغذ، یک نکته بسیار حیاتی است؛ و آن تعیین به اصطلاح «تم» داستان است. هدف ما از روایت داستان چیست؟ چه حسی را می‌خواهیم منتقل کنیم؟ حس غم، شادی، مسرت، حسادت، ترس... یا چه؟ به این می‌گویند «تم» یا «آن داستانی». تم داستان ارتباط مستقیمی با پایان بندی آن دارد و اینکه پایان بندی هر چه غیر قابل پیش بینی تر باشد،غافلگیرانه تر باشد، بهتر است، تأثیرگذارتر است.
در هنگام کنترل فکر اولیه یا بهتر بگویم در هنگام ورز دادن فکر اولیه برای یافتن قابلیت گسترش باید بگوییم و روشن کنیم که حرف حساب ما چیست؟ چه می‌خواهیم بگوییم؟ این «چه می‌خواهیم بگوییمهمیشه یک کلمه است. مثلاً می‌خواهیم یک حس را، یک موقعیت را، یک نکته را بگوییم یا منتقل کنیم . مثلاً بخواهیم عشق را بگوییم، یا فقر را، یا انتقام را، یا ترس زا. یا پریشانی حواس را یا... عموماً تم‌ها یک کلمه‌ای هستند و باید روشن و واضح منتقل شوند. فرض کنید من می‌خواهم داستانی بنویسم با موضوع ترس یا انتقام. حالا این که با خواندن داستان چنین نتیجه بگیریم که ترس یا انتقام خوب است یا بد، مسئله دیگری است که به «پیام» داستان یا «درونمایه» آن بر می‌گردد که عموماً یک جمله کامل است.
حالا دوست جوان من آقا هاتف سوال من از شما این است. تم داستان شما کدام است؟ خال سیاه داستان‌تان چیست؟ تنهایی، بی پناهی، مظلومیت، خشم، عصیان، قتل، عشق، خستگی، بیزاری ، روان پریشی، چه؟ این موارد را اشاره کردم تا عرض کنم دوست هنرمندم پیرنگ داستان تان اشکال دارد. دقیق و حساب شده نیست.‌ در یک پیرنگ محکم و حساب شده در چهارچوب داستان سوال بی پاسخ نداریم برای هر چرایی یک چون محکم داریم. مثلاً : چرا زن جدا شد ؟ چون شوهرش معتاد بود ‌ چرا جنین مرد؟ چون مادر زمین خورده است.
باید داستان شبکه قوی استدلالی داشته باشد اما مشکل اصلی من با اثر شما انتخاب زاویه دید است. شما زاویه دید من راوی را انتخاب کردید این خیلی خوب است منتهی نوع استفاده شما جای سوال است . راوی برای چه کسی حرف می زند؟ این گونه روایت خطی و خاطره گونه وقتی باور پذیر است که راوی مخاطب داشته باشد. انگار جایی نشسته و برای فرد نزدیکی روایت می کند . در حالت باورپذیر داستان شما،  تک گویی درونی  بهترین زاویه دید است. در این شیوه آنچه بر کاغذ جاری می شود در حقیقت ذهنیات مسلسل وار و در عین حال پراکنده راوی است. در این روش معمولا (نه همیشه) انسانی به روایت می نشیند که کم و بیش از یک ضربه روحی عذاب می کشد. یا به تدریج رنجی در وجودش ریشه گرفته . در این گونه داستان ها آنچه می خوانیم گویی حرف هایی است که راوی با خودش می زند انگار او با گفتن این حرف ها در انتظار پاسخ کسی نیست. داستان هایی که با این شیوه نوشته شده و می شوند معمولا مقصودشان نوعی روانکاوی است.با وجودی که داستان نویسان برای نوشتن داستان های روانکاوانه از شگردها و شیوه های مختلفی استفاده می کنند اما به نظر می رسد اصول مشترکی را پذیرفته اند . مانند :
الف _ هستی و وجود پر معنا و مهم بشر در روان او و در فرایندها و فعالیت های ذهنی و احساسی او‌جریان دارد ، نه در جهان خارج و بیرون از او
ب _ زندگی و وجود ذهنی و احساسی بشر از هم گسیخته پراکنده و بدون روال منطقی است.
ج_ الگوی روانی  « تداعی آزاد معانی» است که تسلسل افکار و احساسات بشر را بهم می زند و تغییر می‌دهد و نه الگوی « روابط و روال منطقی » .می بینید این شیوه چقدر با داستان شما با حال و هوای شخصیت شما همخوانی دارد؟
 
: خیلی‌ طولانی شد. ببخشید. این هم از نشانه های بالا رفتن سن است، آدم دوست دارد حرف بزند. در خاتمه عرض میکنم ضمن احساس خوشحالی از آشنایی با شما. منتظر آثار بعدی تان هستیم و یقین دارم که آثار بهتری خواهند بود. آرزو میکنم خواندن‌شان نصیب من هم شود.‌ موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت