این من راوی داستان کیست؟




عنوان داستان : جدال
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «جدال» می باشد.

"جدال"
سرم را میان دو دستم گرفته بودم و شقیقه هایم را فشار می دادم. چیزی از آوردنم نگذشته بود که صدای کلید داخل قفل در آهنی آمد و در روی پاشنه چرخید و باز شد،سرباز جوانی در چهارچوب در ایستاد:
"بیا بیرون"
توی راهرو جلوی اتاق سرنگهبان ،خالو جبور با آن قیافه ی سیاه چرده و چفیه ی چهارخانه ای که سر طاسش را پوشانده بود،کتی سورمه ای که همیشه ی خدا در تابستان و زمستان تنش بود و شلوار قهوه ای یادگار دوران نگهبانی اش در شرکت نفت،منتظرم ایستاده بود. خم شدم دستش را بوسیدم،حدودا شصت سالی داشت،دستش را گرفتم و اول به او کمک کردم تا درست یک طرف باغچه گوشه ی حیاط پاسگاه بنشیند و هنوز خودم درست ننشسته بودم که خالو شروع کرد:
"چقد یه دنده و لجوجی،هر حرفی بهت زدوم قبول نکردی،تا به مو گفتی،گفتوم نکن یاسین،عاقبت خوشی نداره،دستت آلوده میشه،عادت می کنی،اما تو یه دنده فقط حرف خودته می زدی،گفتوم به خاطر عروسی دخترت ملیحه هم نه،اما گوشت بدهکار نبود. هنوزم چیزی نشده خالو،دل داشته باش"
به چشم های یاسین که نگاه می کردم انگار دو کاسه خون بودند. از بچگی حرف کسی را گوش نمی داد،آدم زمختی بود و تاب هیچ چیز را نداشت،صاحب خانه ای که او نگهبانش بود شکایتش را کرده بود. از کنار باغچه بلند شد و نگاهم کرد:
"خالو،اگه سکینه بفهمه چی میگه؟طاقت نگاهاش رو نداروم"
بلند که شدم خالو بد طور نگاهم می کرد. می شناختمش وقتی از چیزی نگران باشد پلک چشم راستش می پرد،با بلند شدن و قدم زدنم مردمک های قهوه ایش هم با من قدم می زدند. هوا دم کرده بود و هیچ باد یا نسیمی هم نبود،خیس عرق شده بودم،سردرد ول کنم نبود و ترس وجودم را آزار می داد،محکم با دست زدم به دیوار:
"می دونوم همسایه دس راستی بود که خبر داده،والا موقعی که با راننده معامله می کردوم کسی اونجا نبود،یه بار کیسه ای سیمان می خواس بهش ندادوم از همون موقع کینه به دل داشته"
یکدفعه با صدای بلند گفتم:
"ای بر پدرت لعنت همسایه ی کثیف"
به یاسین اطمینان نداشتم و فکر اینکه کاری بکند آزارم می داد،آدم کله شقی بود. برای همین با او حرف می زدم تا از کنارم دور نشود:
"اشکال نداره خالو،بگو محتاج بودوم.چته؟اینقد ترسیدی؟مگه نگفتی سی چهل کیلو بیشتر نبوده،خون که نریختی؟"
صدایم آنقدر بلند بود که نگهبان دم در برای لحظه ای به داخل حیاط سرک کشید. همان موقع دو گروهبان آمدند داخل،خالو به آنها سلام کرد اما من حوصله ی هیچکس را نداشتم. طوری نگاهمان می کردند که انگار از یک سیاره ی دیگر آمده ایم و خنده های خفیف شریرانه ای اطراف لب هاشان بازی می کرد. با نگاهشان انگار می خواستند به چیز وحشتناکی متهمم کنند. برانداز کردنشان خونم را در رگ هایم به جوش آورد. هر دو رفتند داخل اتاق سرنگهبان،به خالو نگاه کردم:
"دیدی چی شد خالو؟اگه دیشو اون حرف رو سکینه نزده بود حالا مو اینجا نبودوم"
"مگه چی بهت گفت؟"
"گفت نمی خوای فکری برا دخترت بکنی؟داره میره سر زندگیش،همون حرفش دیوونه ام کرد"
دست یاسین را گرفتم و نشاندمش:
"تو که داری خودت نفله می کنی،بابا،دزد سر گردنه که نیستی،یه نگهبان ساده ای،جون می کنی،خون که نکردی،محتاج بودی"
یکی از همان گروهبان ها آمد بیرون و دست گذاشت روی شانه ی یاسین:
"عجب دزد قهاری هستی،مگه میله گرد کیلویی چنده؟"
یاسین سرش را انداخته بود پایین و گروهبان هم منتظر جواب نشد و رو کرد به من:
"حاجی دیروقته زود تمومش کن"
دستم را روی سینه ام گذاشتم و با سر جوابش را دادم.
من که بلند شدم خالو هم دستش را به دیوار گرفت و بلند شد،زانویش ترق صدا کرد،خیس عرق بود و از روی بینی اش چکه می کرد و او هم با گوشه ی چفیه اش عرق صورتش را پاک می کرد. ترس کشنده دیوانه ام کرده بود،ترس از شلاق خوردن آن هم جلوی کس و ناکس،جلوی دوست و دشمن،شنیده بودم دست دزدها را قطع می کنند،من بدون دست نمی توانم زندگی کنم،باید کاری می کردم. زیر نور چراغ دم در لوله ی تفنگ نگهبان برق می زد. یکهو لرزه ای به سرتاپایم افتاد،مثل جریان برق بود که می خواست از دستم بیرون بزند و به زمین برسد،تفنگ بین زانوان نگهبان بود.
یاسین رفت طرف در،صدایش زدم:
"کجا می ری؟"
برگشت به طرفم:
"مستراح"
توالت نزدیک در خروجی بود. دم در که رسید برگشت نگاهم کرد.
گرما خفه کننده بود و چشم هایم زیر نگاه خیره ی خالو که مثل چاقو تیز بود داشت بسته می شد. گوش هایم داغ شده بود و مثل زغال گر گرفته بود. چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید،ضربانم روی شقیقه هایم می زد،ضربان سریع و مقطع بود. سرباز دم در بی حال پاها را باز کرده بود و قنداق تفنگش را روی زمین گذاشته بود تا لباسش را مرتب کند،منگ خواب هی خمیازه می کشید و به چراغهای تابلوی آتش نشانی آبادان خیره شده بود.
پشت سر یاسین رفتم دنبالش ،دم در بلد از اینکه به من نگاه کرد به نگهبان مهلت نداد با دست چپش تفنگ را گرفت و با مشت راستش زد به گیجگاه نگهبان و رفت طرف آتش نشانی،وسط راه بین اتومبیل ها تفنگ را پرت کرد. داد زدم:
"یاسین نرو،برگرد"
اما او پشت ساختمان آتش نشانی ناپدید شد.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای حمید نیسی سلام. از حسن ظن تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان تان با عنوان «جدال» را خواندم. دست شما درد نکند. خدا قوت.
آقای نیسی دست شما درد نکند متشکرم از بازنویسی داستانتان! وقتی یک داستان کوتاه می‌نویسید و می‌فرستید برای پایگاه نقد، طبیعی است یکی از منتقدین نظرش را درباره داستان شما می نویسد و در آن اعلام نظر کارشناسی یحتمل ‌به نقطه ضعفی اشاره می کند؛ چرا اصرار دارید آن را اصلاح کنید و بلافاصله بفرستید؟ من داستان اولیه جدال شما را نخواندم، طبیعی است که ندانم چه ایرادی بر آن گرفته شده است و حالا در مقام خواننده متوجه نمی شوم چی را اصلاح کردید. آیا داستان درست شده یا نشده است. پس ناگزیرم به عنوان کار مستقل به آن نگاه کنم و نظر دهم.‌ دوست عزیز , من یک بار قبلاً هم خدمت شما عرض کردم که داستان ماشین نیست. یا لوازم برقی الکتریکی نیست، که بگوییم فلان قطعه‌اش سوخته یا خراب شده باید تعویض شود.‌ مثلاً آرمیچر موتور مثلاً همزن برقی سوخته باید عوض کنیم. یا نمی دانیم مثلاً اگر میل لنگ این ماشین تراش بخورد درست می شود.‌داستلن این چنین نیست.‌ وقتی یکی از اعضا، یکی از عناصرش دچار اشکال می شود، کلاً ساختار داستان مشکل پیدا می‌کند . شما نمیتوانید بیایید ان یک مورد را درست کنید و بگویید داستان درست شد. نه، همه ابزار و ‌عناصر داستان اعضای به هم پیوسته هستند وقتی که به یکی از عناصر داستانی نوشته شده دست می‌زنیم کل ساختار داستان بهم می ریزد. من توصیه می‌کنم،صد البته دوستانه فقط، به جای این که انرژی بگذارید برای رفع نواقص داستان قبلی و اعمال نظرات منتقد، بنشینید داستان جدید بنویسید. یا نه همان داستان را به طور کلی از نو بنویسید. مثلاً با یک زاویه دید دیگر.
دوست عزیز من ، دوست هنرمندم مشکل این است که ما فکر می‌کنیم بازنویسی کردن داستان، یعنی اینکه همان داستان را دو سه بار بنویسیم.‌مثلا جملاتش را درست کنیم ، خوش خط بنویسیم ، اسامی زا عوض کنیم دیالوگ ها را جابجا کنیم یا..... منظور اصلأ این نیست‌. وقتی ما می‌گوییم یک داستان را باید چندبار بنویسیم یکی اش اینکه از چند زاویه دید مختلف بنویسیم. یعنی بعد از انتخاب قطعی سوژه . داستان را‌ با زاویه دید های مختلف بنویسیم .‌ یک بار با زاویه دید اول شخص ، یک بار دوم شخص, یک بار سوم شخص محدود، یک بار سوم شخص نامحدود. بعد همه شأن را بخوانیم تا ببینیم کدام زاویه دید بهترین امکان را برای آنچه می خواستیم بگوییم فرآهم کرده است. ببینیم چه جوری شده است و کدام بهتر است. در مورد مثلاً پایان بندی هم همین پروسه است. ابتدا به ساکن آدم وقتی پایان بندی داستانش را می نویسد یا در ذهن آش تصویر می کند فکر می کند، بهترین پایان‌بندی را یافته است.‌ایا واقعا این چنین است؟ آیا از این بهتر نمی توان برای داستان پایان‌بندی انتخاب کرد؟ عموماً اولین پایان‌بندی که به ذهنم مان می‌رسد پایان‌بندی خوبی نیست ! پایان‌بندی ای است که خواننده هم حدس می‌زند.‌ وقتی که خواننده پایان‌بندی داستانی را حدس زد و درست هم حدس زد، دیگر رغبت چندانی برای خواندن و ادامه داستان پیدا نمی کند‌. باید آنقدر پایین و بالا کنیم تا پایان‌بندی ای انتخاب کنیم که هم از دل داستان برآبد، هم تصادفی نباشد و هم خواننده بگوید بله این پایان‌بندی هم درست است هم جذاب است و هم احتمال وقوع دارد.
آقای نیسی عزیز برگردیم سر داستان شما. آقایی به نام یاسین ناگزیر می شود از محل کارش میلگرد دزدی کند، اما ظاهراً همسایه متوجه می شود و به پلیس زنگ میزند. یاسین دستگیر و به پاسگاه منتقل می‌شود . قبل از اعزام یاسین به دادگاه یا زندان و شلاق خوردن .; خالو به ملاقاتش می‌آید . در هنگام صحبت با خالو و قبل از اعزام به دادگاه یا زندان؛ یکدفعه یاسین نگهبان دم در پاسگاه را خلع سلاح کرده با اسلحه می‌گریزد آگر اشتباه نکنم دلیل دزدی هم عروسی دخترش بوده و دست تنگی اش.‌
بسیار خوب دوست من داستان را درست فهمیدم؟
من از دو توانایی شما لذت می‌برم. یکی فضاسازی است .‌شما در خلق فضا موفق هستید. فضاهای گرم و پر تنش پر از آفتاب پر از عرق تن پر از عصبیت که همیشه آبستن حوادث هستند. از این منظر کار شما را دوست دارم. توانایی دیگر شما دیالوگ های خوبی است که می نویسید. لااقل مکالمه نیستند! اطلاعات می دهند داستان را پیش می‌برند. اگرچه در این اثر آن قوت قبل دیده نمی شود ! اما باز هم قابل قبول است.‌
دوست من آقای نیسی عزیز داستان شما را چهار _ پنج بار خواندم ! می دانید چرا ؟ نه اینکه داستانتان پیچیده بود. برای اینکه زاویه دید را نمی‌فهمیدم. شما برای روایت زاویه دید من راوی یا اول شخص مفرد را انتخاب کردید. بسیار هم خوب . راوی می گوید تازه مرا آورده بودند که کلید در قفل چرخید. نگهبان گفت بیا بیرون. بیرون آمدم خالو را دیدم. یعنی یاسین راوی آست.‌ اما بلافاصله می بینیم خود یاسین در ذهن خالو قضاوت می شود! یعنی چه؟ عجیب این که در پایان داستان زاویه دید می رود به سمت دانای کل! به این دلیل داستان زا چند باره خواندم بلکه سر در بیاورم که نیاوردم !
برادر هنرمندم میدانی پایان بندی داستان شما من را یاد چه کسی انداخت؟ مرا یاد گل محمد کلیدر انداخت که اسلحه دست می‌گیرد. یاغی می‌شود و به کوه می زند . مگر جرم یاسین چیست؟! تا خواننده باور کند به خاطر آن جرم سنگین، فرارش طبیعی باشد. برود نگهبان را خلع سلاح کند و با اسلحه بگریزد ؟ دزدیدن چند کیلو میلگرد که این حرف ها را ندارد. می دانید چه می خواهم بگویم می خواهم بگویم این پایان‌بندی از دل داستان در نیامده است، روال طبیعی این داستان به چنین فینالی نمی رسد. این فینال چسبانده شده است باور پذیر نمی باشد من بودم.‌ پایان‌بندی دیگری انتخاب می‌کردم.‌ مثلاً یاسین مثل یک مرد جرم اش را می پذیرفت تن لخت می کرد و تن به شلاق می داد و حکم دادگاه را می‌پذیرفت. تاوان می داد و جریمه می پرداخت. اگرچه آبرویش ریخته می شد! اگر چه پیش دختر نوعروسش سر شکسته می‌شد . اما روال منطقی داستان این است نمی توانیم چیزی را به داستان تحمیل کنیم که توان کشیدنش را ندارد.
برادرم در نوشتن داستان عجله نکن . یک داستان را چند بار بنویس. با زاویه دید های مختلف ، با شروع و پایان های مختلف .‌ بعد مدتی کنار بگذارشان. بعد از مثلاً بیست و یک روز ( سه هفته ) به سراغشان برو. بخوان شأن با حوصله.‌ و آن داستانی که به نظرت بهتر آمد را به معرض داوری بگذار . صد البته این تنها یک پیشنهاد دوستان است حکم نیست. ما دو دوست هستیم که داریم با هم مذاکره می‌کنیم . صحبت می‌کنیم.‌ من این گونه صلاح می‌بینم. اگر شما هم می‌بینید چنین رفتار کنید . در غیر این صورت هر روشی که انتخاب کنید مورد احترام من است.
منتظر آثار دیگر تان هستیم و من مطمئنم داستانهای بعدیت بهتر و بهتر خواهند بود .‌دعا می کنم خواندن داستان های آت روزی من هم باشد موفق باشی یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت