چگونه خاطرات را تبدیل به داستان کنیم؟



عنوان داستان : موبایل

وقتی برای اولین بار شنیدم نوعی تلفن اختراع شده که نیاز به سیم نداره و میشه اونو هر جا که میخوای با خودت ببری کمتر از ده سال داشتم. به این فکر کردم چقدر خوبه که من یکی از این تلفنا داشته باشم، هرچند برای یه پسربچه ۱۰-۱۲ ساله یه رویای خیلی بزرگ بود و شگفت انگیز! که بدون وجود هیچ گونه ارتباط فیزیکی با هر جایی که دوست داری تماس بگیری و هر لحظه که دلت برای کسی تنگ میشه،در دم صداشو داشته باشی.
اصلا فکرشم نمیکردم که این هیولای کوچیک با چه سرعتی قراره تمام دنیای ما رو ببلعه! طوریکه نداشتن یکی از اینا از داشتنشون سخت تر باشه!
به قدری این رویا دور از دست رس بنظر میرسید که طی مدت کمی لابه لای واقعیت های کودکانه من گم شد. تا اینکه یه روز برای اولین بار روی کمر صمد پسرخالم یه موبابل سیاه گنده با آنتن برآمده و استوانه ای شکل دیدم. اول فکر کردم بی سیم یا چیزی شبیه به اونه،وقتی گفت موبایله چشام برقی زد که صداش مثل یه رعد توی دنیام پیچید. با توجه به تصوراتی که تو ذهنم بود به جای تعجب حسابی هیجان زده بودم.
تازه خریده بود و اگه بگم اینبار فقط برای نمایش اون اومده بود شهرستان سری بزنه بیراه نگفتم. جوری قدم بر میداشت که انگار این موبایله بود که صمدو به کمرش زده بود!
با چندتا از بچه های همسایه و فامیل در تو کوچه بودیم که با سر و ریخت خاک و خول گرفته پشت سرش راه افتادیم، از این خونه به اون خونه! اول خونه داییم بعد خاله بتول و بعد خونه ما و بعدش جاهای دیگه...
بی صبرانه اسکورتش میکردم تا برسیم خونه ی خودمون. هرجا که میرفت یک ربع، بیست دقیقه ای می نشست و بعداز اینکه شماره خونشونو میگرفت اصرار میکرد داییم و خاله هام با مامانش حرف بزنن. بهترین فرصت بود تا وقتی ک نوبت به خونه ی ما میرسه،این موجود عجیبو درحد چند ثانیه لمس کنم.
چند سالی بود تلفن داشتیم و مامانم با خالم دائم در تماس بود ، یه تلفن کرم رنگ ساده با شماره گیر آنالوگ چرخشی سیاه رنگ که وقتی با انگشت حفره ی مربوط به هر شماره رو میچرخوندی باید صبر میکردی تا قرقرکنان به حالت اول برگرده و شماره بعدی رو بگیری، ولی خوب صمد به قدری ذوق زده بود که مامانم در مقابل خواسته ش کوچکترین مقاومتی نکرد، از طرفی این تکنولوژی برای بزرگترها اینقدر جذاب بود که انگار یه پدیده فرا طبیعی رو تجربه میکردن، چه برسه به ما بچه ها. مامانم گرم صحبت با خالم بود که جلوش واسادمو به چهره لبالب از شادیش و ذوقی که از لبخند شیرینش زل زدم. اصلا متوجه حرفاش نبودم، فقط دلم میخاست زودتر تموم شه! مکالمه تموم شد. وقتی خواست گوشی رو به صمد بده با اصرار خودمو از آرنجش آویزون کردم، مامانمم ناخوداگاه و با احتیاط گوشیو جوری بالا گرفته بود که دستم بهش نرسه و با حالتی که میخواست از دست یه مزاحم خودشو خلاص کنه منو پس میزد تا گوشیو به صمد برسونه و هرچه زودتر از زیر بار مسئولیتش خلاص شه.
با بغض و جیغ فریاد کشیدم که فقط یه لحظه از نزدیک نگاش کنم، مامانم تسلیم شد و در حالی که زیر چشمی به صمد نگاه میکرد گوشیو با دو دست جوری جلوم گرفت که انگار یه نوزاد تازه به دنیا اومده بود و ازم خواست با احتیاط تو همون حالت بهش دست بزنم..و من خیلی زود یکی از بزرگترین رویاهای زندگیمو لمس کردم!
صمد با لبخند پیروزمندانه گوشی رو از دست مامانم گرفت و با دقت و ظرافت خاصی اونو روی کمربند قهوه ای چرمی که شلوار جین خمره ای آبیشو روی کمرش نگه میداشت، جا داد و بلند شد،مقصد بعدی خونه خاله زری!
خنده ی مغرورش که زیر بینی گوشتیش، دندونای سفیدشو نمایان میکرد،همراه با برق چشمای قهوه ای سوار بر گونه های تپلِ سرخ و سفیدش، پر بود از لذتی وصف ناشدنی. از اینکه نگاههای پر از هیجان و تحسین برانگیز دیگرانو متوجه خودش و موبایلش، به عنوان اولین نفری که این تجربه رو برای همه فراهم کرده بود می دید، تو پوست خودش نمی گنجید. دائم چنگشو تو فوکول پف کرده موهای فر و بورش، شبیه هنر پیشه های مشهور فرو میکرد و تا انتهای پشت موی بلندش که گردن و یقه ی پیراهنشو از پشت میپوشوند، سر میداد.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
نویسنده‌ی گرامی سلام
استفاده از خاطرات برای نوشتن داستان یکی از شگردهای مثبت در نویسندگی محسوب می‌شود. خاطرات همان فرصت زیست ما در جامعه هستند و به نویسنده کمک می‌کنند تا جهان داستان را به‌گونه‌ای بسازند تا مخاطب هرچه بیشتر با آن احساس نزدیکی و همذات‌ پنداری کند.
اما نوشتن صرف از یک خاطره هیچ‌گاه باعث شکل گرفتن داستان نمی‌شود. در متنی که شما نوشته‌اید تنها شرحی از یک خاطره در زمان گذشته آمده است و متاسفانه تبدیل به داستان نشده. مهم‌ترین ویژگی داستان طرح داستانی است. این طرح داستانی ابتدا نیازمند سوژه‌‌ای مشخص است. مثلا در اثر شما سوژه پسری است که تابه‌حال تلفن همراه ندیده و برای اولین‌بار دستش به گوشی تلفن همراه می‌خورد. این سوژه به تنهایی قابلیت تبدیل شدن به داستان را ندارد. مولفه‌هایی که باید سوژه‌ی مناسب داستان داشته باشد تعلیق داستانی، جذابیت و تکراری نبودن در جزییات است. با این تعاریف متن شما را دوباره بررسی می‌کنیم.
پسری که تابه‌حال گوشی تلفن همراه ندیده، بالاخره دستش به آن می‌رسد. آیا این سوژه دارای تعلیق داستانی است؟ به گمان من، خیر. آیا این سوژه جذاب است؟ بازهم به گمان من به هیچ وجه و در آخر آیا این موضوع در جزییات غیر تکراری است؟ باز هم باید بگویم خیر و چه بسا بسیاری داستان راجع به آن نوشته شده است. مثلا اگر پسر سعی می‌کرد بدون اجازه تلفن همراه را بردارد و در این راه آن را می‌شکست، باوجود اینکه سوژه هنوز تکرای و غیر جذاب بود، دست کم تعلیقی برای مخاطب ایجاد می‌کرد و او تا انتهای اثر را دنبال می‌نمود تا بفهمد بالاخره انتهای داستان چه می‌شود؟
لحن قلم شما به داستان نوجوان بسیار نزدیک است. شما می‌توانید با اصلاح سوژه و نوشتن طرحی داستانی، در بازنویسی سعی کنید تا داستانی برای گروه سنی نوجوان بنویسید. برای این منظور هم سعی نکنید در اثر پیش‌بینی کنید که مثلا امروزه تلفن همراه چه بر سر جوامع بشری آورده است و فقط آنچه به داستان مرتبط است در اثر بگنجانید.
راجع به سایر مولفه‌های داستان هم باید بگویم شما در ابتدای راه نوشتن هستید و باید بسیار تلاش کنید. مهم‌تر اینکه جملات طولانی شما در چندجا باعث شده فعل و فاعل را اشتباه به‌کار ببرید. البته این مشکل با چندبار بازخوانی به راحتی قابل حل است و باید به‌یاد داشته باشید بعد از این، پیش از ارسال متن خود، حتما آن را چندین بار بازخوانی و اصلاح کنید.
راجع به شخصیت‌های اثر هم باید سعی کنید بیشتر آن‌ها را بپردازید. البته اثر شما دارای جغرافیای درستی هم نبود. معلوم نیست ماجرا کجا و کی رخ می‌دهد؟ سعی کنید در بازنویسی علاوه بر جزیی نوشتن شخصیت‌ها، فضای داستان را هم توصیف کنید. برای این منظور حتما از حواس پنج‌گانه به‌علاوه تخیل استفاده کنید. مثلا ما باید در داستان شما صدای محیط را بشنویم. رنگ‌ها را ببینیم و اشیا را حس کنیم. حتی ممکن است مادر غذایی پخته باشد که بد نیست بوی آن در داستان منعکس شود. و مهم‌تر اینکه فکر نکنید هرچه در واقعیت رخ داده یا می‌دهد باید عینا در داستان بیاید. شما به عنوان نویسنده حتما باید از تخیل خود استفاده کنید و به آن بال بدهید تا مخاطب بتواند علاوه بر تجربیات عادی زیستی، به درون فکر و قلب شما، به عنوان نویسنده و خدای داستان ورود کند.
برای درک بهتر داستان پیشنهاد می‌کنم بسیار کتاب بخوانید. نسبت مطالعه به نوشتن برای نویسندگان نوقلم یک به صد است. یعنی اگر شما صد صفحه کتاب بخوانید تازه می‌توانید یک صفحه داستان بنویسد. آن‌ یک صفحه هم حتما باید همراه با نظرگاه شما باشد. نظرگاه طرز نگاه خاص نویسنده به جهان و تجربیات معمول همه‌ی آدم‌هاست. این نوع نگاه خاص است که در پایان اثر امکان کشف و لذت بردن از داستان را به مخاطب می‌دهد و درصورت حذف، حتی اگر تمام مولفه‌های دیگر در نوشتن اثر رعایت شده باشد باز هم موفق به نوشتن داستان نخواهید شد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت