مضمون یکسان، جانِ داستان کوتاه است




عنوان داستان : پیرمرد
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «پیرمرد» می باشد.

"پیرمرد"
جبار پک عمیقی به سیگارش زد،دود سیگار داخل سبیل زردش که جا به جا به قهوه ای می زد گرفتار شد و بعد نرمک نرمک رها گردید. ته سیگار را زیر پا له کرد ،چند ضربه به در دفتر زد و وارد شد. با بازشدن در صدای اره چوب بری و عبور اتومبیل ها زودتر از او وارد شدند. مرد جوانی که پشت میز نشسته بود لب هایش را به هم فشار داد و به جبار نگاه کرد:
"کجایی جبار؟دو سه ساعت است که فرستادم دنبالت"
"چوب ها رو خالی می کردم آقا"
جبار که حرف می زد مرد جوان به دندان های درشت و زرد او خیره شد و جبار سرش را پایین انداخت و چکمه های خاکی اش را نگاه می کرد.مرد جوان گفت:
"بشین،کارت دارم"
جبار کمی این پا و آن پا کرد ولی ننشست و دست های بزرگ کثیفش را با پشت شلوارش پاک کرد. مرد جوان کمی روی صندلیش جا به جا شد:
"جبار،چیزهایی در موردت میگن،درسته؟"
"چی میگن آقا؟"
"میگن موقعی که ما نیستیم تو بعضی از چوب ها رو می فروشی"
جبار سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. مرد جوان بلند شد و از قفسه های فلزی که روبرویش بود پوشه ای را برداشت و دوباره پشت میز نشست،برگه ای از داخل آن در آورد و به طرف جبار گرفت،جبار به برگه در دست مردجوان نگاه کرد و گفت:
"این چی هست؟من که سواد ندارم"
مردجوان برگه را روی میز گذاشت:
"مدیریت گفته که تمام چوب هایی که کم شده اند یا گم شده اند را از حقوقت کم کنیم"
"چرا از من؟من که ندزدیدم"
"باشه،تو نگهبان اینجایی"
جبار با چشمان درشت اما افتاده نگاهی به مردجوان کرد و مرد نگاهش را دزدید،جبار دستش را محکم کوبید روی میز:
"این جای تشکرتونه که الان چند ماهه نرفته ام خونه"
"به من مربوط نیست،دستوره"
جبار سکوت کرد اما در چشمانش آتشی روشن بود که مردجوان سرخیش را می دید. مردجوان گفت:
"سوالی ازت کردم جواب ندادی"
"کی گفته؟حسین ترکه؟"
"حسین ترکه کیه؟"
"نگهبان کارگاه بغلی،به خدا او خودش دزده"
مردجوان از پایین و زیر چشمی به هیکل درشت جبار که لباسش از عرق چسبیده به تنش نگاه کرد و برگه ی دیگری نوشت و باز به سمت جبار گرفت ولی انگار یکدفعه یادش آمده بود آن را گذاشت روی میز،جبار با اخم نگاهی به مردجوان کرد که نفسش تنگ شد:
"این دیگه چیه؟"
"برگه ی تصفیه حساب"
"من به جای دو نفر کار می کنم، حقوق یه نفر رو می دین،حالا برای چی اخراجم می کنی؟"
جبار دست های بزرگ و سیاهش را به هم مالید و به مردجوان زل زد،مردجوان گفت:
"من نمی دونم ولی چند نفری رفتن پیش مدیر و گفتن که دیدنت چوب ها رو می فروشی"
"می دونم کیا هستن"
جبار کمی نفسش تند شد اما دیگر چیزی نگفت و سرگردان در دفتر قدم می زد،مردجوان به او نگاه کرد:
"حالا من کاری به این حرف ها ندارم،چند وقته خونه نرفتی؟"
"یه هفته دیگه میشه چهار ماه"
مردجوان از روی صندلی بلند شد و صندلیش با صدای تیزی به زمین افتاد،کمی صبر کرد و بعد من من کنان گفت:
"برادر خانومت زنگ زده"
جبار به سمت مردجوان که هر دو دستش روی میز بود خم شد:
"چه کار داشت؟"
مردجوان با اینکه تحمل نگاه های جبار را نداشت بعد از چند ثانیه لب هایش را به هم فشرد و بعد از نفس عمیقی گفت:
"دیروز یه ماشین پسرت رو زده،بردنش بیمارستان"
جبار یک قدم عقب رفت و چشمانش بی حرکت ماندند،با خودش زمزمه کرد:
"خالد"
اشک در چشمانش جمع شد و سرش را انداخت پایین. مردجوان بریده بریده ادامه داد:
"انگار صبح زود هم تموم کرده"
جبار خودش را به قفسه های فلزی چسباند،زانوانش خم شدند و سرش افتاد روی سینه اش،بعد از چند ثانیه روی پاهایش ایستاد و بی هدف در اتاق چرخ میزد و با قدم های بلند به سمت در رفت و خارج شد. مردجوان از پشت میز بیرون آمد و با برگه هایی که در دست داشت به سمت در خیز برداشت و در میان صدای اره چوب بری و عبور اتومبیل ها فریاد زد:
"جبار"
جبار وسط پالت های چوبی که دو طرف چیده شده بودند ایستاد و به طرف مردجوان برگشت،مردجوان آنچه را می دید باور نمی کرد،خون در رگ هایش منجمد شده بود،پیرمردی خمیده با سر و ریش سفید که زانوانش در زیر بار سالیان می لرزید و تمامی پیکرش در کشیدن خویشتن مرتعش بود و شانه هایش از سستی تا شده بود به سمت جاده ای که سمت راستش تابلوی خرم آباد-خوزستان و سمت چپش تابلوی اصفهان نصب بود رفت. مردجوان چشمانش را مالید و دوباره نگاه کرد ولی او رفته بود.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای نیسی
سلام
خوشحالم که عزیزی موسپید کرده و با تجربه سالیان زندگی چون شما، تصمیم گرفته از این تجربه در مسیر نوشتن داستان استفاده کند. اما حتماً می‌دانید داستان یک موجود زنده است که حیاتش به حیات و هماهنگی میان همه اندامهای حیاتی (بخوانید عناصر) با هم وابسته است. پس اگر هرکدام از این اندامها وجود نداشته باشند یا باشند اما کار نکنند یا در هماهنگی با سایر اندامها نباشند داستان نداریم یا داستانی ناقص داریم. در داستان شما جبار پیرمردی تنومند است که نگهبان چوب‌بری است و چهارماه است نتوانسته به خانواده ‌اش سربزند.
همه بلاهای ممکن در یک روز بر سرش می‌بارد:
- متهم به چوب دزدی می‌شود.
- برگه کسر حقوق و خسارت چوبهای گم شده را دستش می‌دهند.
- هم‌زمان برگه تصفیه حساب (اخراج) را هم دریافت می‌کند.
- پسرش تصادف شدید می‌کند.
- پسرش در اثر این تصادف می‌میرد.
جبار زیر بار این همه مصیبت کمر خم می‌کند و می‌شکند. بدون آنکه خواننده دلیل این نگون بختی و مصیبت را بداند. اما مشکلی در اینجا وجود دارد به اسم «منطق روایت». به چه دلیل این همه مصیبت باید در یک روز بر سر جبار بیاید؟ فرض کنیم مضمون داستان شما این است: طبقه پایین جامعه همیشه مورد ستم و بی‌عدالتی است!
اما سؤال اینجاست که آیا افراد این طبقه، خودشان هم نقشی در بوجود آمدن این اوضاع دارند یا نه؟ منشأ این سؤال بی‌پاسخ در داستان شما، اتهامی است که مسئول چوب‌بری به جبار وارد می‌کند و تا پایان داستان پاسخی در جهت رفع یا اثبات اتهام داده نمی‌شود! این پایان‌بندی مبهم با مضمون فرضی ما در تعارض است. یعنی ممکن است جبار به خودش حق بدهد و در دزدی چوب‌ها نقش داشته باشد و این بلاها به دلیل وارد کردن مال نامشروع به زندگی‌اش سرش آمده است. در نتیجه مضمون دیگری رخ می‌نماید: این دنیا دار مکافات است و هرچه سر ما می‌آید نتیجه اشتباهات و گناهان خودمان است!
پس تا اینجا دو مضمون را می‌توان به داستان نسبت داد و آن هم به دلیل اینکه نویسنده توجه کمی نسبت به منطق روایت داشته است. شخصیت جبار رفتاری دارد که با نوع شخصیت پردازی که از او شده است همخوانی ندارد. در پایان داستان وقتی خواننده انتظار دارد جبار حرکت تند اعتراضی داشته باشد و لااقل در مقابل اتهام دزدی طغیان کند او را ناگهان پیر و شکسته و تسلیم ‌می‌بیند و تعجب می ‌کند، زیرا این پایان بندی با منطق داستان و تصویر محکمی که از جبار در داستان نشان داده شده هماهنگ نیست و گویی به داستان الصاق شده است. مضمون یکسان، جانِ داستان کوتاه است و پیکره و اندام‌ها (عناصر) را در کنار هم حفظ می ‌کند. کم توجهی به مضمون یکسان باعث بر هم خوردن هماهنگی میان اجزاء داستان و در نتیجه آسیب به منطق روایت می‌شود. اینجاست که خواننده، از خواندن داستان، احساس ناخوشایندی پیدا می‌کند و آن را ضعیف ارزیابی می‌کند.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت