داستان نیازمند باورپذیری است



عنوان داستان : قانون

این داستان ویرایشی از داستان «قانون» می باشد.

_امروز استعفا می‌دی؟
آوا به چشم‌های پرتردید مادرش خیره شد. سرش را انداخت پایین و محکم گفت: "نمی‌دونم."
چادر را روی سرش جا‌به‌جا کرد. باران شدت گرفته بود. از خانه بیرون رفت و چتر را بست که باران صورتش را خیس کند. به اداره که رسید انگار تمام باران شهر در اتاق کارش جمع شده بود. چند قطره آب از سقف بالای میزش چکه کرده بود. دو سه نفر از همکارهایش داشتند با وضعیت اتاقش عکس سلفی می‌گرفتند. خودش را از کادر عکسشان کنار کشید. پروژه عکاسی‌شان که تمام شد ابراز تاسف کردند.
_بگو برات اینجا رو جارو کنن. 
_خودم جارو کنم راحت‌ترم.
چایشان را نوشیدند و رفتند. برگه‌ی اعلام جرم جدیدی را با امضای مدیر روی میز خیسش دید. جوهر امضایش روی عبارتِ اعلام جرم می‌نمایم، پخش شده بود. کش چادرش را سفت کرد. از پنجره دفترش، به پنجره اتاق مدیر خیره شد. آهی کشید. کلید را برداشت. کشوی پرونده‌های بایگانی را که پایین میز کارش قرار گرفته بود باز کرد. پرونده‌های خاک‌گرفته را یکی یکی بیرون کشید. ده تایشان را توی طبقه اول کارتابل چپاند و بعد در چشم برهم زدنی آن طبقه را از جا کند. با وجود سنگینی آن پرونده‌های قطور، با گام‌های تند به سمت اتاق مدیر رفت. انگار داشت تمرینِ دوی سرعت می‌کرد. خودش هم از آن همه چابکی حیرت کرده بود. نفسی چاق کرد. سرش را که بالا گرفت فهمید که چند همکار از پنجره‌های ساختمان کناری سرشان را دزدیدند. از پله‌های واحد مدیریت بالا رفت.
آقای شادمان، می خوام برم تو. مهمون که ندارن؟
با صدایی شیطنت‌آمیز گفت: "خانم رشیدی آقای رئیس نیستن."
_من رفتم تو.
مدیر بی آن که سرش را بیاورد بالا، پرسید: "مضطربی؟ این پلاستیک و کاغذ و پوشه چیه آوردی اینجا؟ جهیزیته؟!"
_ اینا پرونده‌هاییه که یه ساله موندن و اعلام جرمشون رو به دادسرا تحویل ندادیم.
صدایش کمی بالا رفت: " اینو ببینید. پرونده آقای سیاحتیه تو کمیته. این مشکیه پرونده علیه ساخت و سازای بنیاده. یادتون که هست چی شده بود؟ این سه جلدی رو می‌بینید؟ این طومار رو علیه ستاد مبارزه با فساد جمع کردیم که رفتن مزارع پایین دهات رو ساختمان اداری ساختن. چرا باید این اَبَر پرونده‌ها بایگانی بشن."
آهسته‌تر ادامه داد: "می‌دونم که البته شما هم تحت فشارید. ولی واقعا نپرسیدید که... ." به اینجا که رسید دیگر ادامه نداد. مدیر دنبال تلفن همراهش گشت. آوا با دست اشاره کرد که توی جیب کتش است. مدیر خوشحال شد و ظرف بلور شکلات را بی‌اختیار گرفت سمتش. شکلات تلخی را بر‌داشت و صاف گذاشت روی پرونده اعلام جرم علیه ستاد. صدای پوست شکلات مدیر اذیتش کرد. آوا تندتر ادامه داد: " این پرونده بدبختی که صبح رو میزم گذاشتید، واقعا برم دادسرا بگم به استناد کدوم قانون پیگیری کنن؟ "
_توضیح بده رشیدی ببینم چی شده اول صبحی پاچه‌مو گرفتی.
_ من دیروز دو ساعت رو همین صندلی گلو پاره نکردم که دهیار مقصر بود که مجوز ساخت داده و اون پیرمردی که تو مزرعه انباری ساخته سوء نیت نداشته؟
مدیر بدون این که حرفی بزند، تلفنش را برداشت و با دهان پر با معاون فرماندار خوش و بش کرد. 
_ گفتی کی به ما سور می‌دی فرماندار آینده. به پسر عمه‌ت بگو نقشه روستاشونو خوب یاد بگیره. این اداره ما دهیار و فرماندار نمی‌شناسه همه رو قلع و قمع می‌کنه. 
رئیس شروع کرد به خندیدن. صدای خنده معاون فرماندار هم از پشت تلفن اضافه شد. آوا به ساعتش نگاه کرد. درست بیست ثانیه یک‌نفس خندیدند. شادمان و بقیه همکارها هم از خنده رئیس و معاون فرماندار که دیگر صدای خنده‌اش روی بلندگوی تلفن بود، خنده‌شان گرفت.
آوا با احساسی آمیخته با تنفر و درماندگی گرد روی پرونده‌ها را گرفت.
مدیر بعد از چند دقیقه گوشی را سرجایش گذاشت و شادمان را صدا زد.
_زود برو اون پرونده‌ای که اول وقت گذاشتی رو میز خانم رشیدی برام بیار. بعد رو کرد به آوا و گفت: " هیچ‌وقت یادم نمی‌ره منم بیست سال پیش، روزای اول کارمندیم مثل تو بودم. جدی، خشک، قانونمند. بعد دیدم کارا زیاده. بالاخره گاهی از دست آدم درمی‌ره دیگه."
داشت یقه‌اش را صاف می‌کرد که به نطق پیش از دستورش ادامه دهد.
آوا سرش را آورد پایین و گفت: "اختیار دارید، حالا که پای پسرعمه‌ی فرماندار آینده گیره از دستتون درمی‌ره. اتفاقا بد نیست علیه عمه‌قلی‌شون به خاطر مجوز ساخت انبار پیرمرد اعلام جرم کنیم "
_ میدونی من روزی ۱۰۰ تا امضا تولید می‌کنم. جوون که بودم، رئیسم حرف خوبی بهم زده بود گفت: «هر وقت دیدی داری گیر می‌افتی توپ و بنداز تو زمین دیگری. در حالت کلی خودتو بزن به کوچه‌ی علی چپ».
مرد آن‌قدر شکلات خورده که صدای باز شدن شکلات تلخ، موسیقی پس‌زمینه‌ی اتاقش شده.از حالت صورت آوا پیداست که حرف‌های مدیرش را نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد. شادمان پرونده را آورد و مدیر در چشم بر هم زدنی برگه اعلام جرم علیه پیرمرد را پاره کرد. کتش را پوشید و به آرامی گفت: " دیرم میشه، من باید برم فرمانداری."
رشیدی هاج و واج نگاهش کرد. 
_ آقای رئیس تکلیف این پرونده‌های کته کلفت که نمی‌دونم چرا امضاشون نمی‌کنید چی میشه؟
_ بسه دیگه دخترم، اینقدر دنبال دردسر نباش، تا وقتی کسی به ما حساس نشد، چی‌کار به بقیه داریم! 
_بقیه؟ اینا بقیه نیستن. بقیه کشاورزای ضعیفن. این‌ها که می‌گم به پشتیِ رانت و پست دولتی تغییر کاربری می‌دن. می‌دونن کسی جرات نداره بهشون بگه بالای چشت ابروئه.
_شادمان جان سوئیچ و بیار برام.
آوا از اتاق خارج شد و شادمان نرسیده به اتاق مدیر ایستاد و گفت: "خانم رشیدی سخت نگیر. جهان سخت می‌گیرد بر مردمان سخت‌کوش."
آوا نرسیده به اتاقش، کارشناس ارشدش، آقای نظام‌دوست را دید. ماجرای همه‌ی پرونده‌ها را برایش شرح داد.
_نمی‌شه خانم رشیدی. این پیرمرد روستایی شاکی خصوصیم داره. دادستان به این روستایی‌ها حساس شده. رئیس هنوز نمی‌شناسه فضای دادگاه اینجا رو. همه‌مون میریم زیر سوال.
آخه این چه کاری بود کرد. پوزخندی زد و ادامه داد: "پاره کرد نامه رو خانم رشیدی؟ عجب! من باهاش صحبت می‌کنم."
نظام دوست به سمت اتاق خودش رفت و ده پرونده کم‌حجم را روی میز آوا گذاشت.
_اینا رو بی زحمت در اسرع وقت یادتون باشه امضاشونو بگیرین. آخ اینجا چقدر آب جمع شده. 
دختر، پرونده‌های اتاق رئیس را گذاشت سرجایشان. سرش را آورد پایین و به میز کارش خیره شد.
همکارش ادامه داد: " بعضیاشون دور زمین کشاورزی‌شونو با سه ردیف بلوک محصور کردن. میگن که قصد ساخت و ساز نداریم ولی ما شکایتمونو تحویل می‌دیم. این پوشه نارنجیه که می‌بینی خیلی بی ادبه. خاک ریخته گوشه زمینش و میگه مال خودمه. جا ندارم کجا انبارش کنم. اینو حتما پیگیری کنید. تازه سرِ زمینش به من فحش داد. بقیه رو هم بعدا براتون توضیح می‌دم. با اجازه من میرم آقای رئیس تو جلسه فرمانداری مشایعت کنم.

آوا در اتاقش را قفل کرد. یاد پرسش مادرش افتاد. هنوز نمی‌دانست وقتش شده که نامه‌ی استعفایش را تاریخ‌دار کند و تحویل واحد مدیریت بدهد یا نه؟ نشست روی صندلی. پایش تا مچ توی آب بود. یک قطره اشک چکید روی استعفانامه‌اش. به خودش آمد و دید روی پرونده‌های اعلام جرم علیه روستایی‌ها نقاشی کشیده؛ تصویر قطره‌های باران روی مزرعه‌ای در کنار درخت بهارنارنج. زیپ کیفش را بست و با همه‌ی خشم و بغضی که در گلو داشت کنار پنجره رفت. ده دقیقه به چشم انداز اداره و اتاق مدیرش خیره شد. بعد همه‌ی پرونده‌های قطور بایگانی شده ستاد و بنیاد و کمیته را که آقای رئیس هیچ‌گاه راضی نشده بود علیه مدیرانش اعلام جرم کند روی میز گذاشت. دنبال ماده‌ای قانونی بود که دستش را برای اعلام جرم، آن هم بدون امضای مافوقش باز بگذارد. به استاد راهنمایش زنگ زد. از او پرسید که آیا اختیار دارد بدون امضای رئیسش پرونده‌های تغییر کاربری نهادهای دولتی را به جریان بیندازد یا نه. استادش برای بررسی و تامل زمان خواست. آوا زمان زیادی نداشت‌. نگاه کرد به میز کارش. ده پرونده قطور خاک گرفته وسط میز بود که شب‌های زیادی خواب را از چشم‌هایش گرفته بودند. به سقف خیره شد. آبی چکه نمی‌کرد. قانون را ورق زد تا اگر مستندی نداشت به اصول حقوقی متوسل شود. خدا خدا کرد دادستان به جوانی و خامی‌اش توجهی نکند‌. زنگ زد پشتیبانی تا با ماشین اداره به دادسرا برود. از اداره دور شد. دور، دورتر. از زمان دور شد. از فکر کردن دوباره و دوباره دور شد. از تلفن، تردید و استعفانامه‌اش که با پرونده‌های روستایی‌ها موقتا بایگانی شده بود دور شد. وارد اتاق دادستان شد و تند تند از قانون، منفعت عمومی، و قاعده‌ی حاکمیت قانون و چند اصل حقوقی دم زد. از ماده قانونی که آن را در مسیر پیدا و او را شیر کرده بود تا خودسرانه علیه کمیته و ستاد و بنیاد اعلام جرم کند، حرف زد. دادستان دستش را گذاشت زیر چانه‌اش و تند تند حرف‌هایش را نوشت. از او خواست تا برود جلو و صورتجلسه را امضا ‌کند.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
نویسنده گرامی سلام
اگر از هر نویسنده‌ای بپرسید برای چه داستان می‌نویسد؟ احتمالا با پاسخ‌هایی نامشخص روبرو می‌شوید. درواقع نویسنده در موقع نوشتن ارتباطش با جهان بیرون قطع می‌شود. تمام وجودش می‌شود داستان و از درونش آن‌چه بعدها مخاطب به آن اثر می‌گوید، می‌جوشد. بنابراین فقط وقتی می‌توان به «اثر» رسید که جوهره‌ی وجود، تفکر، جهان‌بینی و قدرت کلام نویسنده در آن وجود داشته باشد و توسط مخاطب کشف شود.
داستان «قانون» از این جهت ارزشمند است که شما از دغدغه‌ی فکری خود و با تلاش بسیار اثری خلق کرده‌اید.بنابراین از لحاظ مضمون، بی‌عدالتی سوژه‌ی خوبی برای نوشتن داستان است اما تنها داشتن سوژه‌ی خوب کافی نیست. شما باید جهان داستانی درستی هم بیافرینید و سعی کنید مخاطب آن را باور کند. یکی از تعریف‌های مدرن داستان این است: «داستان دروغ بزرگی است که نویسنده باید آنقدر راست بگوید تا مخاطب آن را باور کند.»
در داستان شما متاسفانه این اتفاق نمی‌افتد. صحنه‌ها و شخصیت‌های داستان آنقدر کلیشه‌ای و نمایشی از آب درآمده‌اند که هیچ راهی برای باورپذیری اثر نیست. شاید اگر پنجاه سال پیش چنین داستانی می‌نوشتید بسیار هم تحسین می‌شد. اما امروز دیگر کلیشه‌ی مدیر بی‌خیال و کارمند وظیفه شناس برافتاده است. دیگر داستان فردین‌هایی که تحمل دیدن ظلم را ندارند و می‌خواهند یک‌تنه جهان سیاه را سفید کنند تمام شده. امروز نگاه هنرمندانه به جهان یک نگاه خاکستری است. هیچ کس خوب مطلق و هیچ‌کس هم بد مطلق نیست. شما باید این مضامین خوب را با داستان بهتری به مخاطب عرضه کنید و سعی کنید به‌جای پرداخت به موضوعات گل‌درشت و کلیشه‌ای، طرحی خلاقانه به‌کار ببرید و یادتان باشد باید چزی بنویسید که برای مخاطب جای کشف باقی مانده باشد.
البته تعیین ژانر هم در نوشتن داستان بسیار موثر است. یعنی اگر شما داستانی طنز نوشته بودید آن‌وقت می‌شد اغراق کرد و حتی بسیاری مسائل گل‌درشت را به شوخی بیان کرد. ولی در ژانر جدی، بهتر است با موضوع جزیی‌تر برخورد کنید. بزرگ‌ترین مشکل داستان شما دقیقا همین‌جاست که کلی‌گویی کرده‌اید. باید برای بیان ظلم مصداق جزیی‌تری انتخاب کنید. یعنی مثلا یکی از پرونده‌ها را انتخاب کنید و راجع به آن داستان بنویسید. بعد سعی کنید ارتباط معنادار احساسی بین این دختر و آن پرونده‌ی خاص بسازید و سعی کنید نشان دهید چرا این زن می‌خواهد تمام آینده‌ی شغلی خود را برای آن به تاراج بگذارد.
به شما پیشنهاد می‌کنم دربازنویسی ابتدا از اصلاح طرح شروع کنید. سعی کنید داستان را به صورت جزیی‌تر و با یک مصداق مشخص آغاز کنید. از دیالوگ‌ها و صحنه‌های به شدت تکراری هم بگذرید. البته من نمی‌دانم شما چقدر به مسائل قضایی آشنایی دارید ولی بدون شک نوشتن داستان از دادگاه و متهم و غیره، نیازمند آگاهی کافی از قوانین است. حربه‌ی تماس با استاد راهنما هم از آن شگردهای نخ‌نما و بد در وسط داستان بود. و از آن بدتر این‌که جواب استاد هم کاملا بی‌اثر بود و هیچ کمکی به روند داستان نکرد. شاید فقط برای پر شدن خلا قانونی این بخش را نوشته باشید ولی حتما باید در بازنویسی به این مسائل جزیی ولی مهم دقت کنید. در داستان کوتاه هیچ شخصیتی بدون دلیل وارد نمی‌شود. اگر قرار نیست فرد یا صحنه‌ای کنش داستانی داشته باشد، حتما باید آن را حذف کنید. همنینطور نوشتن نام افراد فقط باعث سردرگمی مخاطب می‌شود. شما نام شخصیت های اصلی داستان را بنویسید و برای فردی که فقط دیالوگ کوتاهی در یک صحنه می‌گوید و می‌رود نیاز نیست نام انتخاب کنید.
همینطور از آن‌جا که داستان شما برپایه‌ی شخصیت استوار است سعی کنید، افراد را کمی عمیق‌تر بنویسید. این که این زن به مادرش قول داده استعفا بدهد، تنها بهانه‌ی او برای جنگیدن است. شاید این موضوع نیاز به پرداخت داشته باشد یا شاید هم بتوان به دنبال بهانه‌ی بهتری گشت و کلا آن را حذف کرد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت