نویسنده باید بتواند خواننده را به صحنه‌ی داستان بکشاند!




عنوان داستان : نامه ای به باران
نویسنده داستان : سید حیدر حسینی

نامه ای به باران
روستای موسیان در سکوت غم انگیزی غرق شده است. یک سکانس کات شده از بزرگترین تراژدی تاریخ. از ظهر که خبر رسیده بود پسر بچه‌ای در رودخانه دویرج افتاده و غرق شده است همه رفته بودند تا پسر بچه را از آب بیرون بیاورند.
سکینه همراه با احمد داوودی بی حتی یک قطره اشک در چشمانشان، محمود را بغل کرده بود.نفس هایش در می آمد اما انگار در گلو ارتشی از غم مانعش می شد. احمد گل آلود بود. تا سینه گل های سیاه و قرمز او را فرا گرفته است.
سکینه چشمانش پف پف به درشتی یک مشت. قرمز قرمز. اگر اشاره انگشت به چشمش می خورد خون فوران می کرد. جمعیت دور تا دور سکینه و احمد دایره بستند.صدا ها در گوش سکینه می پیچید. نامفهوم و پر سر و صدا. احمد دستش به پای محمود بود و مرتب آن را ماساژ می داد. « پسر خودمه... پسر خودمه».
ننه عصمت جلو رفت. جسد بی جان محمد را به زور از بغل سکینه گرفت. مثل یک پر سبک. دست هایش در آسمان ولو شدند.
صدای گریه و جیغ فریاد جمعیت بلند شد. موتور سواری داشت نزدیک می شد. سکینه فریاد زد « فاضل...عمو فاضل بیا و ببین محمود تو...» فاضل تعادل خودش را از دست داد. زمین افتاد. لنگان لنگان خودش را به جمعیت رساند « چی شده ... چی شده» محمود را در بغل ننه عصمت دید. «خوابیده؟ ... پدر سگ. این کارشه» با صدای بلند فریاد کشید « بیدار شو... سگ پدر بیدار شو» تمام سعیش را کرد اما بیدار نمی شد. فاضل محمود را از بغل ننه عصمت گرفت « احمد ... این بچه چشه» اشک در چشمان فاضل جمع شده بود. حتی اشک های فاضل هم از خود هیچ اراده ای نداشتند، نه می توانستند سرازیر شوند نه می توانستند در چشمانش بمانند.
احمد هیچ تعادلی نداشت مثل این بود کسی او را هیپنوتیزم کرده باشد. بی تفاوت از کنار فاضل رد شد. ننه عصمت آمد و جسد محمود را از بغل فاضل گرفت. فاضل محمود را محکم بغل خود گرفته بود. با صدای بلند فریاد کشید « احمد ... احمد. خدا لعنتت کنه . چقدر خدا رو کفر کردی» حالا گریه اش گرفته بود « هی از خدا گله مند بودی، چرا بارون نمیباره. چرا بارون نمیباره. حالا بیا این هم بارون. » ننه عصمت سر فاضل فریاد کشید «خجالت بکش مرد. جنازه بچه رو بده...باید ببریم سرد خونه. آمبولانس اومده» ننه عصمت جنازه را از دست فاضل گرفت. در این گیر و دار کاغذ مچاله شده خیسی از جیب محمود افتاد. یکی از دوستان محمود که مرتب گریه می کرد کاغذ را برداشت « عمو فاضل ... عمو فاضل. این کاغذ». فاضل فریاد کشید « احمد خدا کنه همه مزرعه ات آتیش بگیره. خدا لعنتت کنه»
### #### ####
صدای گریه و زاری سکوت شب را در هم شکسته است. احمد و زینب گوشه ای از اتاق ساکت به نقطه ای خیره شده اند. ساکت و بی تفاوت به اطراف. چشمان فاضل خشک و قرمز بودند. دیگر نای گریه کردن را نداشت.
« به نام خدا. نامه ای به باران
با سلام و درود به دویرج . یعنی رودخانه دویرج . دویرج، من محمود داوری هستم. کلاس سوم ابتدائی روستای موسیان. پدرم احمد می باشد. مادرم سکینه است. ای دویرج پدرم می گوید تقصیر تو می باشد.» فاضل از جایش بلند شد « این کیه...صدای کیه» صدای بچه ها از داخل حیاط می آمد. همه زدند بیرون. چند تا از همکلاسی های محمود دور هم جمع شده بودند.« اگر شما بخواهید و به باران بگوئید که باران بیاید. پدرم خوشحال خواهد شد. دویرج من کوچکم یعنی چه می دانم یک بچه. تو را به جان پدرم قسمت می دهم به باران بگوئید که بیاید».
همکلاسی های محمود کاغذ را تا کردند و از جای خودشان بلند شدند. جمعیت ساکت شدند. سکوت شب سنگین ترین سکوتی بود که همه را فرا گرفته بود.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان.
داستان شما راخواندم. این نهمین قصه یا داستانی است که به این پایگاه ارسال کرده اید و همکاران من هشت داستان قبلی شما را خوانده و مورد ارزیابی قرار داده اند. این پشتکار شما ستودنی است و امیدوارم همچنان به آن ادامه بدهید و امیدوارم این نقدها و ارزیابی ها باعث شود که آثار شما یکی بعد از دیگری بهتر و بهتر شود.
داستان شما با تصویری غم انگیز از یک روستا آغاز می شود. با چند تصویر از ماجرایی که بر کودکی رفته است ادامه پیدا می کندو در نهایت با خوانش نامه ای به یایان می رسد.
آنچه به عنوان نقد داستان شما بیان می شود، به امید آن است که در آثار دیگرتان یا در بازنویسی همین اثر مفید واقع شود.
داستان بیان نوشتاری یک ماجراست به نحوی که خواننده بتواند آن ماجرا را به کمک تصویرهایی نویسنده به او می دهد تصویر کند. طوری که انگار خود خواننده در صحنه حاضر بوده و در غم و شادی وقایع داستان شریک است.
اما نویسندگان معمولا تلاشی برای به صجنه کشاندن خواننده نمی کنند. برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد نویسنده باید بتواند تصاویر واقعی به خواننده نشان بدهد. و نه تصاویر ذهنی خودش را.
نوشته اید روستای موسیان در سکوت غم انگیزی غرق شده است. یک تصویر اولیه، . بعد از ماجرای غرق شدن کودکی در رودخانه صحبت میکنید. غرق شدنی که منجر به مرگ آن کودک هم شده است.. در چنین ماجرایی مسلما روستا را سکوت فرا نمیگیرد. بلکه روستا پر می شود از رفت و امد و تحرک و برو بیا و پچ پچ و نظایر آن. پس اولین جمله ی داستان شما با یک تصویر غیر واقعی آغاز می شود.
این تصاویر غیر واقعی تا انتهای داستان وجود دارد.
یک سکانس کات شده از بزرگترین تراژدی تاریخ. هر چه فکر کردم که نویسنده این جمله را از کجا آورده و به چه منظوری در دومین جمله داستانش نشانده چیزی دستگیرم نشد.
یک سکانس کات شده؟ سکانس به چه چیزی میگویند؟ یک اصطلاح نمایشی است. اما ما داریم تصویری از روستا می دهیم. تصویری از روستایی که در آن اتفاقی هولناک افتاده است.
آیا غرق شدن یک کودک بزرگترین تراژدی تاریخ است؟
همه رفته بودند تا پسربچه را از آب بیرون بیاورند. آیا می توانیم باور کنیم همه ی هالی روستا رفته باشند برای بیرون آوردن یک بچه از رودخانه؟
یا: ننه عصمت سر فاضل فریاد کشید «خجالت بکش مرد. جنازه بچه رو بده...باید ببریم سرد خونه. آمبولانس اومده» این جمله اگر واقعیتش را بپذیریم یک جمله ی شهری است و نه روستایی. و اگر قرار است شخصیت ننه عصمت شخصیتی باشد که دیگران را ساکت میکند، باید شخصیت پردازی بشود.
برای همین است که می گویم نویسنده ذهنیات خود را به خواننده تحمیل میکند اما خواننده در جستجوی ذهنیات نویسنده نیست ..او داستان را می خواند تا با واقعیتی روبرو شود و از دل آن واقعیت احساسی در خود جلا بدهد، چیزی بفهمد یا تلنگری بخورد.
پس دوست عزیز،اولین نکته در ارائه تصاویر روستا، ارئه ی واقعیت روستا ست. و دومین نکته ارائه این تصاویر در جملاتی شیرین و دلچسب که به آن نثر یا زبان داستان می گویند.
داستان باید به زبان داستان نوشته شود. یعنی به نثر داستانی. وقتی محل وقوع داستان روستا ست باید از واژه های روستایی استفاده کنیم. سکانس، هیپنوتیزم، آمبولانس اینها واژه های روستایی نیستند.

هر تصویری که در ذهن نویسنده می نشیند، لزوما زیبا و دلنشین نیست. البته اشکال عمده بعضی از نویسندگان این است که تصاویر را می سازند. و در داستان ما حق نداریم تصویر بسازیم. باید تصویرهای موجود را به فراخور صجنه ای که داستان در آن اتفاق می افتد، با استفاده از واژه های داستانی بنویسیم.
این از بحث تصویر و تصویر سازی در داستان و استفاده از زبان داستانی برای ارائه ی ماجرایی که داریم تعریف میکنیم .
بحث دوم شخصیت پردازی است. اسامی شخصیت های داستان شما را مرور میکنیم.: 1- احمد داوودی- 2- محمود 3- سکینه 4- ننه عصمت 5- فاضل 6- زینب
اسم شش نفر را به عنوان شخصیتهای اصلی و فرعی داستان آورده اید اما بجز سکینه و فاضل و محمود ارتباط بقیه را با شخصیتهای اصلی نمی دانیم.
من به شما دوست عزیز توصیه میکنم دست کم ده داستان که فضای آنها روستایی است بخوانید. مثال آثار قدیمی محمود دولت ابادی.
در نهایت پیرنگ و ساختار داستانی شما محکم نیست و در ذهن نمی نشیند.
و پایان داستانتان ضربه یا تلنگری به خواننده نمی زند.
در این مجال کوتاه حرفهای بسیاری زده شد. امیدوارم که با فکرکردن دقیق و بسط این نقد کوتاه با مطالعات بسیار، مسیر خود را برای نویسنده شدن هموار کنید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت