هنر در انتقال ساده و روان مفاهیم ذهنی هنرمند است.




عنوان داستان : دِت
نویسنده داستان : سحر ابراهیمی

کور شوم اگر دروغ بگویم بابا گیانم،کور شوم.
طالع آدم را که به سیاهی ببندند تا آخرش بختت شوم و سیاه است.
مَثَلش خود ِ من دِتکم،کم جان کندم پای آن تکه زمینِ آقام؟ عینهو کارگرِ بیست و چهاری ...زمینش را کردم باغ محصول. بی پدر بمانم،بیرونم کرد که همه را دودستی بدهد به بِرام، جوانبیرِ نامرد ،چرا؟ چون پسر بزرگترش بود؟؟!
من ماندم و دایِتان و شما سه طفل معصوم، کی به مردی که آقاش عین ِ گونی کود رهاش کرده کار میداد؟ آن هم توی دو وجب و نیم دِهات بی آبادانی...اصلا میدانی بخت سیاه ارثیست. مگر بابام خودش چه داشت، جز همان زمین آتش گرفته بَرِ دشت خدا، کل اطراف زمینش همه علف و گزنه زده ، غیر از زمینِ بابام که عینهو کف کله ی حاجی بیرانِ خدانیامرزیده، برهوت... اما باوَ که همان هم نداشت.
تو اینجا چه میکنی؟؟ چند روزه چمباتمه زده ای سه کنج دیوار توی این تاریکی، پاهات را بغل کرده ای سرت را تکیه داده ای کجکی بهشان، هرچه میکنم نمی آیی بیرون. فقط دوتا گلوله ی سیاه، سیاه تر از تاریکیِ سه کنج، تمام وقت زل زده به من.
چهار دیواری هم که نم کشیده، نمناکی راه گرفته از چهار سر ِ دیوار. نشست کرده کف اتاق، از کف پاهایم میدود توی تنم، از پشت گردنم می آید بالا، گلویم را عینهو خوره میخورد . صدای قلبم می پیچد توی گوشهام .
سرما میزند به مغز استخوانم، هرچه هم ناخن میکشم زیرِ طاقی ِ این نیم وجب سوراخی ِ پنجره گشادتر نمی شود که نور بیاید تو .نوری که از بین میله ها هم می آید کفاف این همه تاریکی را نمیدهد.
به مولا گیانم هر کجای دنیا هم می رفتی عینهو همین اتاق، خیس و نمدار و تاریک بود. نبین قدیم ها ئادار که میشد ، خنکای هوا ، می بردمتان کوزَران ، چشمه سفیدِ آقا بیگی . زمین ِ خدا فراخ. رویش کرور کرور چمن و لاله زده بود، آفتاب می تابید روی سرمان ، می نشستیم به دوغه وا خوردن. دنیا همه اش عینهو همان چلّه ایست که بدنیا آمدی، سرد و بورانی. پلک بزنی در بوران گم می شوی.
آقا جان که مرد سیاهی آمد روی سیاهیمان ، چلّه در چلّه شد. جوانبیر نامرد همه چیز را برداشت برای خودش.
به دایَت گفتم : " زیر خرجتان مانده ام ، کارگری جواب نمی دهد . می روم مرز جنس می آورم"
چنگ انداخت سر لپهایش ،خون با اشکهایش پایین می ریخت، خون با اشکهایش پایین می ریخت ، به سینه می زد که پاسبان چی ها می گیرَنَت ، خلاف است زندان دارد .
راست میگفت، البته به مولا لومان داده بودند ، پاسبان ها آمدند ، چهار دست و پایم را بستند ، پرتم کردند اینجا، کنج این چهار دیواری ...دایَت هم رفت انگار نه که مادر است با سه تا طفل معصوم قد و نیم قد که رها شده اند به حال خودشان در این قوم ِ لوت . نمیدانم چرا دلش به رحم نیامد بی پدر ...
ترس برم داشته بود ،جوانبیر نامرد که حق یک عمر کارگریم را در زمین آقا جان خورده بود ،شده بود آقا بالا سرتان . همه چیزم را داشت میبلعید ،حتی جگر گوشه هایم را . این بشر توی رگهایش جای خون ،سردابه ریخته اند.
کور شوم اگر دروغ بگویم ، کور شوم . باید از دست آن جوانبیر نامرد نجاتتان می دادم . داشت ماهتاب را به عقد آن حاجی بیران ِ آل پیسه ای که جای بابام بود ، در می آورد ، آن هم سر قول و قرار نیم من زمین !
گوشت با من است مهسا؟! گیانکم ،راستی امروز خبر دادند عفو خورده ام، دو روز دیگر آزادم، فکر کنم تعبیر خواب دیشبم باشد. دیشب خواب ِ ماهتاب و لادن را دیدم .
ماهتاب لباس توری ِ سفید پوشیده بود ، گیس هاش را وا کرده بود ، دو طرف شانه ، تور سفید گلدار انداخته بود رویش . لادن با لباس مخمل ِ چین وا چینی و یک سبد گل در دستش دور ماهتاب می چرخید ،کِل می کشید و گل ها را روی سرش می ریخت . ماهتاب گفت : آمده اند دنبالم ،تفنگ شکاری یک طرفی انداخته بود روی لباس سفیدش.
تو توی خوابم نبودی مهسا . تو همیشه ی خدا به کم قانع بودی گیانکم . کوچکترین کاسه مال تو بود ،تکه نان کمتر ، آرام و سر به زیر بودی، همه چیز برای تو کمش کافی بود .
حتی آن روز که آمدم مرخصی ِ عروسی ماهتاب با آن مردک آل پیسه ای ، حتی آن روز هم یکی بَسَت بود . نیسان جوانبیر را گرفتم و هفت گلوله انداختم توی تفنگ شکاری ام . بردمتان دشت برای گردش . تو که قانع بودی ، با یک گلوله دو زانو مشستی در ده قدمیم ، دستهات رو مشت کردی روی سینه و با چشم های سیاهِ سیاهت زل زدی به ردِ تفنگ توی دستم .
لادن دندانهایش چفت شده بود ، دو قدم عقب رفت صدای تفنگم دوبار که در آمد یک دنیا غصه ی قرمز از توی گلویش جوشید روی روسری سفیدش و راه گرفت روی لباسش .
ماهتاب صورتش شده بود عینهو نوری که از میله ها ی چهار دیواری می آید تو ،بی روح و سرد ، میدوید ، صدایش پشت سرش جا مانده بود : " بابا ...بابا..آمان"
کور شوم اگر دروغ بگویم گیانم ،دنیا به آدم امان نمی دهد نباشی بهتر است.

خون کف اتاقم جمع شده ،دارد آرام آرام از کف پاهایم می آید توی بدنم، اندازه ی دو تا گلوله توی گلویم و یکی روی سینه ام می سوزد ،سیاهی کشیده دور قلبم ، کاسه ی چشمم تیر میکشد ، دندانهایم چفت شده ،جمجمه ام دارد می ترکد .صدای قلبم پیچیده توی گوشهام .
نور بی روح پشت میله ها و آن یک وجب آفتاب پشت پنحره دارد می رود .
ماهتاب آمده دنبالم با همان لباس توری سفید و تفنگ روی دوشش صدایم میزند : " بابا .. بابا.."
دیگر صدای قلبم توی گوشم نمیپیچد ..
آمان ...
...
دت =دختر
دای=مادر
دوغه وا = آش دوغ
بِرا = برادر
ئادار= اسفند
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.
وقتی می خواهیم چیزی را نقد کنیم باید اول موجودیتِ آن را کامل بشناسیم. مثلا اگر قرار باشد علتِ مرگِ مشکوک کلاغ مُرده ای را کشف کنیم و به کلاغ بودنش توجهی نکنیم، آن وقت ممکن است نتیجه بررسی و کالبدشکافی بی ربط بشود. مثلا در گزارش قتل بنویسیم: «علت مرگ: خودکشی. مقتول خود را از پشت بام یک برج پایین انداخته است». بعد شما بخندی و بگویی «چه بی ربط و احمقانه کلاغ که پرواز می کند!» من هم برای نقد داستان شما اول باید ماهیت آن را بشناسم و آن را هم به خود هم به شما معرفی کنم.

1-داستان «دِت» داستان کوتاه است یا داستانک؟
جمال ميرصادقی معتقد است داستانك يا داستان كوتاهِ كوتاه:
1-1- داستاني به نثر است كه از داستان كوتاه جمع وجورتر و كوتاه تر است و از پانصد كلمه كمتر و از هزار و پانصد كلمه بيشتر نيست (درست مثل داستان دِت).
1-2- در آن عناصر كشمكش و شخصيت پردازي و صحنه و ديگر عناصر داستان كوتاه مقتصدانه و ماهرانه «با ايجاز و اختصار» به كار می رود.
1-3- داستانك غالباً «پاياني تكان دهنده و شگفت انگيز» دارد (درست مثل داستان دِت).
در اين تعريف دو نكته برجسته شده است: يكي معطوف به كميت اين نوع داستان است ( تعداد واژه هاي داستانك) و ديگري معطوف به كيفيت آن.
داستانک در واقع نوعی واکنش نسبت به جامعه‌ی مدرن و صنعتی، بنابر احتیاجِ زمان، خلق می شود تا مخاطب در کوتاه ترین زمان ممکن مثلا دو دقیقه داستانی نقادانه از مسائل فرهنگی و اجتماعی بخواند.
آشکارترین ویژگی داستانک ها فشردگی کلام، ایجاز، کم‌حرفی و به عبارتی بهتر برهنگی واژگان است.
این داستان ها معمولا پیرنگ ساده و کوتاه دارند (داستان دِت در این مورد مشکلاتی دارد).
زمان و مکان محدود است (نیمی از داستان دِت این ویژگی را در خود حفظ کرده است، مکان تا حدی محدود شده است اما زمان خیر).
روایت به زمان حال بر می گردد یعنی مخاطب را در دل حادثه قرار می دهد و ارجاع به گذشته در ان وجود ندارد، و به یک واقعه‌ ی بیرونی می پردازد (نیمی از داستان دِت این ویژگی را در خود حفظ کرده است).
نویسنده باید هوشمندانه لحظه درست وقوع حادثه را برای انتقال اطلاعات انتخاب کند و بنویسد.
شخصیت‌های کم، ساده و معمولی دارد (درست مثل داستان دِت).
و گفت‌وگوها کاربردی و کوتاه می شوند. (جز یک مورد داستان دِت از این الگو پیرو می کند).
نثر مختصر، تمیز و شفاف است.
به استناد همین تعاریف «دِت» را یک داستانک میدانم. اما داستانکی که جای نقد بسیار دارد.
حالا که میدانیم با یک داستانک رو به رو هستیم بیایید به نقد آن بپردازیم.

2-آیا هنر در انتقال ساده و روان مفاهیم ذهنیِ هنرمند است؟ یا انتقالِ سخت پیچیده گنگ و نامفهوم؟
شما سوژه ای دارید که آن را به مخاطب نشان نمی دهید. داستان گُنگ و نامفهوم است. نمیدانم این کار را آگاهانه انجام داده اید یا ناخواسته. اما در هر صورت غلط است و این یک آسیب جدی در داستان است.
اگر نسبت به گُنگ بودن داستان دِت آگاهی دارید بهتر است خیالتان را راحت کنم و بگویم شما صرفا ژست دنیای مینیمال ها را گرفته اید بی آنکه در فضای آن ها قدم بردارید. یادتان باشد مینیمال ها محیط خود را از اضافاتی پاک می کنند که علتِ گُم شدن معنای زندگی است، نه چیزهایی که به زندگی معنا می دهد! بنابراین گُنگ و پیچیده نوشتن یک ویژگی مثبت نیست بلکه نقطه ضعف است زیرا داستان را برای فهمیده شدن می نویسیم. باور کنید سخت نوشتن و جوری نوشتن که هیچ کسی نفهمد هنر نیست یک پُز است. در حقیقت ناتوانی نویسنده است که نمی تواند منظور خود را به مخاطب منتقل کند. مخصوصا درباره داستانک که هنرِ نویسنده در انتقال ساده و شفاف مفاهیم در کوتاهترین زمان ممکن است (نثر مختصر، تمیز و شفاف).
«غرور حرفه ای» نمونه ی یک داستانک ساده و شفاف است که در کتابی به نام «قصه های یک دقیقه ای» نوشته ایشتوان اِرکنی چاپ شده است. آن را برایتان می خوانم:

«من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم.
می توانم جلو خودم را مگه دارم.
ظاهرم چیزی بروز نمی داد، حال آنکه پای سال ها تلاش، نشان دادن استعدادهایم، و همه آینده ام در میان بود.
گفتم: آرتیست حیوانات هستم.
مدیر پرسید: چه کارهایی بلدید؟
-صدای پرندگان را در می آورم.
-متاسفانه این خیلی وقت است از مُد افتاده.
-چه طور؟ بغ بغوی قمری؟ چه چه سهره؟ بدبده ی بلدرچین؟ غیه ی مرغ دریایی؟ آواز چکاوک؟
مدیر با بی حوصلگی گفت: خُب ....خُب...
دلم به درد آمد. اما خیال می کنم چیزی بروز ندادم. با ادب گفتم: «خدانگهدار» و از پنجره باز به بیرون پر کشیدم.»

آیا در این داستان گنگی و نامفهومی می بینید؟ آیا سخت خوان است؟ آیا برای درک داستان لازم است چندین بار آن را بخوانیم؟ به نظر من خیر. ساده و روان حرفش را گفته است قصه اش را برایمان تعریف کرده است. برگردیم به داستان خودتان. اگر این گُنگی ناخواسته است. دلیلیش را من در یک چیز می بینم، برای داستانتان طرح ننوشته اید!

3-برای نوشتن طرح کافیست یکبار قصه خود را بگویید و بنویسید. حالا که این داستان را نوشته اید به روش معکوس سازی از «دِت» به طرح نانوشته شما می رسیم، البته با حدث و گمان زیرا داستان شما حقیقتا نامفهوم است.
طرح: پدری که سه فرزند به نام های مهسا ماهتاب و لادن دارد با یکی از دخترهایش به نام مهسا درد دل می کند و از بدشانسی و بداقبالی می گوید. از اینکه زمانی در روستایشان روی زمین های سوخته پدرش بسیار کار کرده است تلاش کرده است زمین را آباد کرده اما پدر ناجوانمردانه زمین ها را به برادر بزرگترش جوانبیر می سپارد و او اخراج می شود. دوران بیکاری مرد آغاز می شود و کسی در روستای کوچک و کم محصولشان به او کار نمی دهد زیرا اخراج شدن توسط پدر برایش بدنامی آورده است. پدر می میرد و برادربزرگتر زمین را بالا می کشد. مرد با کارگری تلاش می کند خرج زندگی را بدهد اما نمی تواند. ناچار تصمیم می گیرد کوله بر شود. همسرش مخالفت می کند و به او می گوید این کار غیرقانونی است و مرزبان ها او را دستگیر خواهند کرد. همین طور هم می شود. مرد دستگیر می شود و به زندان می افتد. همسرش بچه ها را ول می کند و می رود. بچه ها بی پدر و مادر زیر سایه جوانبیر زندگی می کنند. جوانبیر می خواهد مهتاب را در ازای تکه ای زمین به عقد حاجی بیران در بیاورد که پیرمرد است. مرد تصمیم می گیرد دخترش را از این مخمصه نجات بدهد. برای مراسم عروسی ماهتاب مرخصی می گیرد و از زندان بیرون می آید. تفنگش را برمیدارد، ماشین جوانبیر را امانت می گیرد و با سه دخترش به بیرون از روستا می رود. مهسا را با یک گلوله می کشد و دو دختر دیگرش را هم می کشد. حالا مرد در اتاقی نشسته است. خودکشی می کند. دخترش مهتاب را می بیند در لباس سفید عروسی به دنبالش آمده است. مرد می میرد.
نوشتن این طرح و بیرون کشیدن طرح از دل داستان به من کمک کرد تا ماجرا را بفهمم. پیش از آنکه طرح را بنویسم گمان می کردم مهسا به ملاقات پدرش در زندان رفته است. آنقدر خلاصه و کوتاه گفته اید که بعد از سه بار خواندن نتوانتسم ماجرا را بفهمم اما وقتی سعی کردم طرح بنویسم متوجه ماجرا شدم. می بینید این ضرورت طرح است.

4-مسئله دیگر در داستان «دِت» استفاده از زبانی غیر از زبان معیار است. کلماتی مثل دت، دای، دوغه وا، بِرا، ئادار... این راه خوبی برای زیباسازی داستان نیست! شما با این کار به شکل غیرحرفه ای مخاطبین خود را محدود می کنید.

5-مسئله دیگر که در داستان دت به چشمم آمد، عنصر مکان و زمان بود. در داستانک مکان و زمان را محدود می کنیم. ترجیحا محدود به حال و در زمان و مکانِ وقوع حادثه. پیشنهاد می دهم داستانک «صفحه حوادث» را از مجموعه داستان «وسوسه های اردیبهشت» نوشته علی قانع، بخوانید تا عنصر زمان و مکان محدود را بیابید.

در نهایت پیشنهاد می دهم اگر تصمیم دارید «دِت» را بازنویسی کنید، داستان را از اینجا آغاز کنید: «به مولا گیانم هر کجای دنیا هم می رفتی عینهو همین اتاق، خیس و نمدار و تاریک بود. » یا حتی کمی شجاعانه تر از اینجا که می نویسید: «ترس برم داشته بود، جوانبیر نامرد که حق یک عمر کارگریم را در زمین آقا جان خورده بود ،شده بود آقا بالا سرتان» ببینید آیا چیزی از دست می‌دهید یا خیر.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت